۲۳ تیر
كاري پيش آمد. چند دقيقهاي بايد از خانه بيرون ميرفتم. ولي مگر باران مجال ميدهد؟
خدا اين روزها بدجوري گير داده. به قول يكي، احتمالا گناههاي مردم كمتر از شدت زلزله بم بوده كه بر سرشان آمد. الان دارد با اين الطاف جبران ميكند! پناه بر خودش!
اما به هر حال زير باران راه رفتن هم بد نيست. به همراه همين تصور بود كه پايم را بيرون گذاشتم. اما همراهم نماند، چون يك خاطره بزرگ جايگزين آن شد. يك خاطره باشكوه. آن شب.
ساعت دو نيمه شب بود. شايد چند دقيقه مانده. باران ميآمد. از امشب هم شديدتر. پاك به هم ريخته بودم. از خانه بيرون زدم. بيهدف ميرفتم. بيتعادل، بيمقصد، بيجهت. هيچ شده بودم. پوچ نه، بيهوده نه، فنا، طوفان زده، بحراني، بحراني.
همه پناهگاهها در ذهنم ميآمدند. چند دقيقه با دلم ور ميرفتند و بعد خودشان ميرفتند. نميماندند هيچ كدام. هيچ كدام بدرد نميخوردند. پناهم بيپناه شده بود. همهشان را ميگويم، همه:
از دعاي كميل و تكههاي عرفه بگيريد تا آهنگهاي معين و سياوش!
راه رفتن، چيزي شبيه فرار كردن از خود، آخرين پناهگاهم شده بود آن شب. راه ميرفتم، زير باران، در تاريكي، در خيابان، در پيادهرو، در كوچهها. آن شب تا اذان صبح راه رفتم. اذان صبح را وقتي شنيدم كه زمين افتاده بودم، كمي گِل و خيسي و اشك و احساسِ در خود شكستن.
آن شب به خدا نزديكتر شدم. امشب هم كمي. راست ميگويند كه باران رحمت خداست؟
خدا اين روزها بدجوري گير داده. به قول يكي، احتمالا گناههاي مردم كمتر از شدت زلزله بم بوده كه بر سرشان آمد. الان دارد با اين الطاف جبران ميكند! پناه بر خودش!
اما به هر حال زير باران راه رفتن هم بد نيست. به همراه همين تصور بود كه پايم را بيرون گذاشتم. اما همراهم نماند، چون يك خاطره بزرگ جايگزين آن شد. يك خاطره باشكوه. آن شب.
ساعت دو نيمه شب بود. شايد چند دقيقه مانده. باران ميآمد. از امشب هم شديدتر. پاك به هم ريخته بودم. از خانه بيرون زدم. بيهدف ميرفتم. بيتعادل، بيمقصد، بيجهت. هيچ شده بودم. پوچ نه، بيهوده نه، فنا، طوفان زده، بحراني، بحراني.
همه پناهگاهها در ذهنم ميآمدند. چند دقيقه با دلم ور ميرفتند و بعد خودشان ميرفتند. نميماندند هيچ كدام. هيچ كدام بدرد نميخوردند. پناهم بيپناه شده بود. همهشان را ميگويم، همه:
از دعاي كميل و تكههاي عرفه بگيريد تا آهنگهاي معين و سياوش!
راه رفتن، چيزي شبيه فرار كردن از خود، آخرين پناهگاهم شده بود آن شب. راه ميرفتم، زير باران، در تاريكي، در خيابان، در پيادهرو، در كوچهها. آن شب تا اذان صبح راه رفتم. اذان صبح را وقتي شنيدم كه زمين افتاده بودم، كمي گِل و خيسي و اشك و احساسِ در خود شكستن.
آن شب به خدا نزديكتر شدم. امشب هم كمي. راست ميگويند كه باران رحمت خداست؟