پوشيده چه گوييم، همينيم كه هستيم ...
 



پنجشنبه، ۷ تیر




وبلاگ قبلي
پست الكترونيك

CMS: MT 2.661
By: Daghdagheh


۱۱ مرداد

فاش مي‌گويم و از گفتهء خود دلشادم

بندهء عشقم و از هر دو جهان آزادم

طاير گلشن قدسم، چه دهم شرح فراق

كه درين دامگه حادثه چون افتادم

من ملك بودم و فردوس برين جايم بود


آدم آورد درين دير خراب‌آبادم


سايهء طوبي و دلجويي حور و لب حوض


به هواي سر كوي تو برفت از يادم


نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار


چه كنم، حرف دگر ياد نداد استادم


كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت


يا رب از مادر گيتي به چه طالع زادم


تا شدم حلقه به گوشِ درِ ميخانهء عشق


هر دم آيد غمي از نو به مباركبادم


مي‌خورد خون دلم مردمك ديده سزاست


كه چرا دل به جگرگوشهء مردم دادم


پاك كن چهرهء حافظ به سر زلف ز اشك


ورنه اين سيل دمادم ببرد بنيادم


 


بيش از اين هيچ
مگر بايد گفت؟!
يا مگر بايد افسانهء صدسالهء بي‌پايهء غم
را،
باز تكرار نمود؟

بيش از اين هيچ
غم،
و همين، ديگر هيچ!
يا
همان قصه تكراري هم ديگر نه،
ديگر هيچ...


 


الو، الو، الو...
كسي آنسوي خط
نيست؟
كسي نيست؟
الو؟
الو...

الو،
من با توام
حرفي
بزن
چيزي بگو

پياپي اين شماره، آن شماره
رك بگو،
آزار
داري؟

تو كه آرام و ساكت،
اينهمه در انتظارم مانده‌اي،
كاري
نداري؟

الو
حرفي بزن،
چيزي بگو
اينجا كسي هست

الو،
اينجا
كسي هست
الو، آنسوي خطها هم كسي هست؟
كسي هم، آن طرف، در انتظار
بي‌كسي هست؟!
نگاهم اين‌طرف،
اما نه؛ انگاري سراب است
دلم را بيخودي خوش
مي‌كنم:
خطها خراب است!
الو، الو...

الو،
بغضم گرفته
جان من،
حرفي بزن،
در انتظارم

الو، چيزي بگو، يا...
لااقل قطعش نكن!!
طاقت
ندارم

الو، اشغال كردي قلب من را
الو، من با توام، اما تو...
الو، اما
نه! هرطوري كه مي‌خواهي

همين‌طوري، به گوشي حمله‌ور شو
عددها را پياپي،
پشت هم، بي‌نظم، بي‌ترتيب، پيدا كن
الو، بي‌وقفه آنها را نشان كن
الو، آزار
خود را باز امشب هم عيان كن

الو، در دسترس نيست؟!
و يا: اشغال
مي‌باشد؟!
الو، گوشي...

الو، لطفا پس از بوق،
تمام غم، تمام دردها را
پشت هم، پيغام بگذاريد ... ... ...

نظرات شما:
سلام. مممم... : بيا بگذر، چنین چیزی که می خواهی؛ همه غمها، در این مجمل نمی گنجد...
به زبان ساده افسرده شدي. حتما به روانپزشك سر بزن.
3 # صدر الدين مشتاق ناييني :
بسمه تعالي شعرخواندن و نوشتن بد نيست. ولي در تعجبم تو چرا در مورد قضيه مهاجراني چيزي نمي نويسي. به وبلاگ ما سري بزن چيزي نوشته ام.در وبلاگ ما رونق اگر نيست صفا هست.
4 # yek ensan :
salam Alpr jaan, mowaazebe khodet baash..... pesar jaan, kheili aziztar wo mahboobtar az inhasti ke khodet fekr mikoni. manam gaahi haal wo rooze too daaram.... chaarei baraash nist... shayad ye safar... khollaase kheili doostet daarim. mowaazbe khodet baash.
سلام علی جان : این علی الپرمون هم از دست رفت :) قربونت علی ن
غمگينم. خسته‌ام. آشفته. ناآرام. كلي كار دارم، دقيقا هيچ كاري هم انجام نمي‌دهم. بدبختي‌ها كه يكي دو تا نيستند. روزنامه‌ها تعطيل مي‌شوند، به جاي اينكه كارهايم كم بشود بيشتر مي‌شود. نظم زندگي‌ام به هم ريخته، نظم روحي‌ام به هم ريخته تر. مدت‌هاست كه حس و حال و روحيه‌ام را براي حل اينطور مشكلات از دست داده‌ام. نوعي حس بي‌پناهي و بي‌تكيه‌گاهي به شدت آزارم مي‌دهد [روانشناس‌ها نخوانند!] هيچكس هم نه مي‌فهمد، نه مي‌بيند و نه مي‌گذارم كسي بويي ببرد. اين مورد هم زجرآور و دشوار است و هم غرورآفرين و لذت‌بخش... اصلا هم ربطي به كسي نداره! - - حتما بايد اتفاقي افتاده باشد - -
7 # پری :
شماره 3 راست میگه چرا در مورد مها جرانی چیزی نمی گی ؟( در مورد مطلبت هم بگم که بعضی از آدمها وظیفه دارند همیشه سرحال باشند و هیچوقت غمگین و افسرده و عاشق ماشق و این حرفها نباشند یعنی اینطوری ازشون انتظار میره حالا یا از خوش اقبالی یا بد اقبالی تو هم جز همون دسته هستی )
8 # علي دايي !!! :
محاكمه عطاءا... مهاجراني را دست كم نگيريد. حادثه بزرگي در تاريخ كشورمان است. مهاجراني،‌ گناه كار يا بي گناه كه نسل ما هنوز دفاعيه دوست داشتني اش براي گرفتن راي اعتماد از مجلس پنجم را يادش مانده، با شركت در اين محاكمه، به شكل ناخواسته اي به شكل گرفتن همان حوزه مدني - اجتماعي كمك مي كند كه پيش از اين ها داعيه شكل دادن به آن را داشت. وقتي پرده ها مي افتد و زندگي خصوصي يكي از سياستمدارهاي به رسم معمول مقدس كشورمان رو مي شود، جامعه براي شركت در فضايي آماده مي شود كه تا پيش از اين ها نمونه اش را نديده بود. حالا همه چيز براي نگريستن و قضاوت كردن آماده است. طرف هاي درگير در اين ماجرا، چه دادگستري تهران و چه مرد متهم،‌ به هر نتيجه اي كه برسند، مملكت را بيش از پيش براي ورود به فضايي تازه آماده كرده اند. جايي كه قرار است حكم قانون از حرمت هاي قديمي برنده تر و نافذتر باشد. اما اين فقط بخشي از ماجراست. اين وسط شايد دل مان از اين بگيرد كه چه حرمت هايي شكسته شده و سر چه زخم هاي پنهاني كه باز شده، به قول كشيش فيلم چه قدر دره من سرسبز بود، ساخته استاد جان فورد، شايد چيزي از اين جا برود كه ديگر هيچ وقت بازنگردد. با اين حال بايد تكليف مان را با خودمان مشخص كنيم. اگر قرار است مدرن شويم، اگر مي خواهيم پز يك حكومت مبتني بر قانون را در اين جامعه بدهيم، بايد پيه اين چيزها را هم به تن مان بماليم. حرمت و پرده پوشي، جايش هر جا كه باشد، هر چه قدر هم كه دوستش داشته باشيم، جاي چنداني در يك حكومت قرن بيست و يكمي ندارد. خيلي همت كنيم،‌ بقاياي زخم خورده اش را در حوزه هاي خصوصي زندگي مان نگه مي داريم، اما اين همه چيزي است كه ما داريم. اگر چنين قانون اجبارا حرمت شكني در حوزه عمومي جامعه حضور نداشته باشد، آن حوزه هاي خصوصي را هم از دست خواهيم داد. گيج شده ايد؟ اما با اين تناقض ها يك جوري بايد كنار بياييم. در دوره گذار زندگي مي كنيم.
گويا واقعن چند لحظه از اين جهان آزاد شدي. حق هم داري، كه تحمل اين همه واقعن سخته.