فاش ميگويم و از گفتهء خود دلشادم
بندهء عشقم و از هر دو جهان آزادم
طاير گلشن قدسم، چه دهم شرح فراق
كه درين دامگه حادثه چون افتادم
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد درين دير خرابآبادم
سايهء طوبي و دلجويي حور و لب حوض
به هواي سر كوي تو برفت از يادم
نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار
چه كنم، حرف دگر ياد نداد استادم
كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت
يا رب از مادر گيتي به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوشِ درِ ميخانهء عشق
هر دم آيد غمي از نو به مباركبادم
ميخورد خون دلم مردمك ديده سزاست
كه چرا دل به جگرگوشهء مردم دادم
پاك كن چهرهء حافظ به سر زلف ز اشك
ورنه اين سيل دمادم ببرد بنيادم
بيش از اين هيچ
مگر بايد گفت؟!
يا مگر بايد افسانهء صدسالهء بيپايهء غم
را،
باز تكرار نمود؟
بيش از اين هيچ
غم،
و همين، ديگر هيچ!
يا
همان قصه تكراري هم ديگر نه،
ديگر هيچ...
الو، الو، الو...
كسي آنسوي خط
نيست؟
كسي نيست؟
الو؟
الو...
الو،
من با توام
حرفي
بزن
چيزي بگو
پياپي اين شماره، آن شماره
رك بگو،
آزار
داري؟
تو كه آرام و ساكت،
اينهمه در انتظارم ماندهاي،
كاري
نداري؟
الو
حرفي بزن،
چيزي بگو
اينجا كسي هست
الو،
اينجا
كسي هست
الو، آنسوي خطها هم كسي هست؟
كسي هم، آن طرف، در انتظار
بيكسي هست؟!
نگاهم اينطرف،
اما نه؛ انگاري سراب است
دلم را بيخودي خوش
ميكنم:
خطها خراب است!
الو، الو...
الو،
بغضم گرفته
جان من،
حرفي بزن،
در انتظارم
الو، چيزي بگو، يا...
لااقل قطعش نكن!!
طاقت
ندارم
الو، اشغال كردي قلب من را
الو، من با توام، اما تو...
الو، اما
نه! هرطوري كه ميخواهي
همينطوري، به گوشي حملهور شو
عددها را پياپي،
پشت هم، بينظم، بيترتيب، پيدا كن
الو، بيوقفه آنها را نشان كن
الو، آزار
خود را باز امشب هم عيان كن
الو، در دسترس نيست؟!
و يا: اشغال
ميباشد؟!
الو، گوشي...
الو، لطفا پس از بوق،
تمام غم، تمام دردها را
پشت هم، پيغام بگذاريد ... ... ...