اين مصاحبه جالب با جمشيد اسدي را شايد در گويانيوز ديده و خوانده باشيد. محل بحث، محل خوبي است كه محمل خيلي از بحثهاي روزمره فعالان سياسي است. البته بعضي از حرفهاي آقاي اسدي تكراري بود و خصوصا در نقد اصلاحطلبان همان حرفهاي سالهاي 81 و 82 را ميزدند. اما انصافا موضع معقولتر و واقعبينانهتري نسبت به خيلي از حرفهاي برادران بيرون گود داشت. به هر صورت، من يك نكته خوب را از آن گرفتم.
ايشان نقد قشنگي به اين بحثهايي كه اخيرا درباره اسلام و مدرنيته و روشنفكري ديني و سكولار و امثال اينها در گرفته، دارد. او اين وضعيت را، در كليت خود، ناشي از تنبلي اپوزسييون بيرون از نظام ميداند كه چون در ميدان مبارزه عملي سياسي باختهاند و كم آوردهاند، به نقد اسلام و مشكلات معرفتي آن با دموكراسي و مدرنيته پرداختهاند. يعني به جاي حل مشكلات عملي جنبش اصلاحات، به حل مشكلات و نيازهاي ذهني خود ميانديشند و به جاي بازيگري به تفسيرگري دست ميزنند. پيشبيني جالبي هم كرده؛ ميگويد: ايمان واثق دارم كه وقتي جنبش سكولار ايران در برابر دشمن قلدر كاري از پيش نبَرد، تصميم به مطالعه انتقادي در مورد سكولاريسم خواهند گرفت!
نكته تيزبينانهاي است. خيلي زياد در بحثهاي فضاهاي روشنفكري و دانشگاهي و مطبوعاتي ديدهايم كه همه مشكلات كارها را بيان ميكنند و در نقد آنها نقب ميزنند به خاستگاههاي تئوريك و ميگويند خشت اول را كج نهاده بوديم. هيچكس نميگويد چه كنيم، ميگويد چه نبايد ميكرديم؛ آنهم نظري، نه عملي. نمونهاش مانيفست جمهوريخواهي گنجي، حرفهاي حاتم قادري در مورد ناسازگاري تشيع و دموكراسي، حرفهاي رامين جهانبگلو در مورد روشنفكري ديني و ماند اينها.
اصلا بحث اين نيست كه اين حرفها درست است يا نه. بحث اين است كه چرا الان؟ مگر تناقض احتمالي روشنفكري ديني يا دموكراسي ديني مربوط به الان است؟ و مگر عامل بنبست يا شكست احتمالي اصلاحات، اين تناقضهاي تئوريك بوده؟ آيا اگر مثلا در انتخابات شوراها اصلاحطلبان يك ليست ميدادند و برنده مي شد، يا در انتخابات مجلس خاتمي محكمتر ميايستاد و نتيجه چيزي غير از اين مجلس دستنشانده ميشد، ديگر اسلام با دموكراسي سازگار بود؟! يا اگر گنجي به زندان نميافتاد، الگوي اصلاحطلبانه مشروطهخواهي و ولايت فقيه محدود و قانوني كارآمد ميشد؟ ميرسپاسي سؤال جالبي دارد: حقيقت برتر است يا دموكراسي؟