اني اسئلك برحمتك التي وسعت كل شيء . . .
دست نياز به سوي رحمتت دراز كردهام كه دامنه آن تمام گيتي را فرا گرفته؛ به جانب تواناييات كه با آن تمام موجودات را مقهور خود كردهاي، كه همه در برابرت سر فروتني به پيش افكندهاند . . . اي نور، اي منزه، اي مبدأ گذشتگان و اي غايت آيندگان . . . لا اجد لذنوبي غافرا، و لا لقبائحي ساترا، و لا لشيء من عملي القبيح بالحسن مبدلا غيرك . . . جز تو كسي را نمييابم كه مرا ببخشايد، كارهاي ناستودهام را پوشيده بدارد، و اندكي از عمل زشت مرا زيبا كند؛ جز تو سراغ ندارم... جز تو خدايا سراغ ندارم، پس كه را منزه بدانم و ستايش كنم؟
خداي من! اين آزمايش كه سر راهم مقرر داشتي بسيار بزرگ است... اللهم عظم بلائي، عظم بلائي، عظم بلائي . . . و افرط بي سوء حالي، و قصرت بي اعمالي، و قعدت بي اغلالي، و حبسني عن نفعي بعد املي و خدعتني الدنيا بغرورها و نفسي بجنايتها و مطالي؛ يا سيدي . . . خداي من! بدي حالم از حد درگذشته، اعمال ستودهام بس ناچيز است و مشكلات مرا از فعاليت بازداشته است . . .
و قد اتيتك يا الهي بعد تقصيري و اسرافي علي نفسي . . . اللهم فاقبل عذري وارحم شدت ضري و فكني من شد وثاقي . . . تو بخشايندهتر از آني كه دستپرورده خود را ناچيز كني، يا آن را كه به خود نزديك ساختهاي دور گرداني، آن را كه مرهون لطف داشتهاي براني، يا آن را كه در پرتو رحمت خويش پرواندهاي به امواج خروشان بلا بسپاري . . . و ليت شعري يا سيدي و الهي و مولاي... اتسلط النار علي وجوه خرت لعظمتك ساجده، و علي السن ... و علي قلوب... ما هكذا الظن بك، و لا اخبرنا بفضلك عنك . . . يا سيدي فكيف لي و انا عبدك الضعيف . . . لاي الامور اليك اشكوا و لما منها اضج و ابكي؟ هبني صبرت علي عذابك، فكيف اصبر علي فراقك... فكيف يبقي في العذاب... هو يرجو ما سلف من حلمك . . . انت تعلم صدقه...
خداي من! اي آنكه بنده توام، اي كه سرنوشت من به دست توست . . . اي آنكه پناهگاه و اميد نهاييام تويي، و از همه به تو شكايت ميآورم... اي آنكه زودتر از هركسي خشنودي تو را ميتوان جلب نمود . . . اي آنكه اسمش دوا و يادش شفا و پيروياش بينيازي است، رحمت ببار بر آنكه تمام سرمايهاش اميد است... و من ارادني بسوء فارده، و من كادني فكده... و آن را كه به من قصد بدي دارد به خودش بازگردان، و آنكه مكر و حيله ميانديشيد كارش بساز... و من ارادني بسوء فارده و من كادني فكده... اي بزرگترين!