پوشيده چه گوييم، همينيم كه هستيم ...
 



پنجشنبه، ۷ تیر




وبلاگ قبلي
پست الكترونيك

CMS: MT 2.661
By: Daghdagheh


۸ مهر

من هميشه بنده موقعيت‌ها بوده‌ام: فرزند موقعيت‌ها و همنشين و دمساز آنها؛ دست‌كم تا جايي كه به خاطر دارم. موقعيت‌ها بوده‌اند كه مرا به جلو مي‌برده‌اند، به كار وامي‌داشته‌اند و يا در جايگاه خاصي قرار مي‌داده‌اند. موقعيت بيگانه با تقدير نيست، اما از آن جنس هم نيست. فرزند موقعيت بودن، باورمندي به وجود يك سرنوشت جبري براي آدمي نيست؛ حالتي است كه فرد را در بحبوحه كشاكش‌هاي بيروني و دروني، به يك اراده برتر مؤمن مي‌دارد. ايمان است كه فرد را از موقعيت به سلامت درمي‌برد، آنگونه كه هم ايمان است كه فرد را در موقعيت مي‌افكند و تنها همراه او مي‌شود؛ و بلكه خود ايمان است كه از ابتدا موقعيت را مي‌آفريند. البته اين تمام ماجرا نيست، اما بيش از اين هم چيز زيادي نيست.

وقتي در اين چند روزه يكي از ننوشتنم پرسيد و اينكه آيا تحت فشار بوده‌ام، و يكي ديگر از اين پرسيد كه آيا ترسيده‌ام، و آن يكي مدام اين روزها مي‌گفت كه مراقب باشم و ننويسم، و بعدي از اين گفت كه چرا از دين و امام نوشته‌ام، حال آنكه قبلي از آن گفته بود كه اين حرفهاي خطرناك چيست كه مي‌نويسم، و يك دوست دوران دبيرستان كه با نوشته‌اش مرا به خاطرات آن روزها پرواز داد، و خاطراتي كه مرا به درون خود و روند پردردسري كه تاكنون طي كرده‌ام بازگرداند... حس كردم يك بازبيني و بازخواني جدي لازم است. بخشي از اين بازبيني مربوط به وبلاگ است، ولي متأسفانه هرچه كلنجار مي‌روم بخش زيادي از آن قابل نوشتن و به اشتراك گذاشتن نيست. تقريبا يك جور گفتگو با خويشتن بود و شايد كمي هم ديگري، اما هنوز آنقدر خودگشوده نشده‌ايم... خلاصه؛ روزها ما را درگير كرد اين سه سؤال كليدي: كه بوده‌ايم؟ كه هستيم؟ كه خواهيم بود؟

اين‌طورها نيست كه فكر كردن آدم به زندگي كردنش مقدم باشد. يعني وقتي آدم با چيزي درگير است، بيشتر با آن زندگي مي‌كند تا آنكه به آن فكر كند. اتفاقا خيلي هم از اين جهت فرقي بين آدمهاي متفكر و آدمهاي عامي نيست. حالا مشكل آنجا مي‌شود كه فرد مي‌خواهد به طور توأمان به آنچه كرده و مي‌خواهد بكند و آنچه خواسته و مي‌بايد بكند، هم بينديشد و هم قضاوت كند. دشوار است، اما نتيجه‌بخش... بگذريم!

[حس مي‌كنم از نوشته‌هاي قيچي شده‌ام هيچ نمي‌فهميد. اشكالي ندارد، براي فهميده شدن نوشته نشده‌اند!] ... نگفتن و ننوشتن بهتر است يا نوشتن اما ناقص نوشتن؟ اين بحثي بود كه در مورد روزنامه‌ها هم در سالهاي پس از ضربه 79 مطرح بود: آيا بايد لزوما گنجي‌وار نوشت و اگر نشد ننوشت، يا اينكه بايد بهداشتي نوشت اما هنوز نوشت. يادداشت رد تئوري بقاي محمد قوچاني را يادتان هست؟ البته در مورد خاص وبلاگ، به نظرم استدلال‌هاي مربوط روزنامه‌ها به كار نمي‌آيد. شايد اگر همين الان من هم فضا براي كار در جايي مثل تلويزيون داشته باشم، خيلي نرمتر هم حركت كنم تا بمانم و بتوانم تأثير بگذارم. در بعضي روزنامه‌ها هم همينطور. اما وبلاگ نه. خط قرمزهاي نهادينه شده و جاافتاده در اينجا غير از آنجاست. قبول كه ماييم كه اين خط قرمزها را در طول زمان تعيين و ترميم مي‌كنيم، اما ما نبايد به خود حق بدهيم كه همان بلايي كه سر روزنامه‌ها آمد را در فضاي وب تكرار كنيم. دست‌كم آن تجربه جلوي چشم ماست.

راه حل چيست؟ من اگر باشم، از بين ننوشتن و كامل نوشتن، در اينجا، دومي را انتخاب مي‌كنم. البته هميشه مجبور به انتخاب نيستيم و باز هميشه اين انتخاب به اين شكل مطلق صفر و يكي نيست. اما سويه ارزشي انتخاب مشخص است: اگر روزنامه‌ها بايد بمانند و اين اولويت است، وب مي‌ماند و ماندني است. پس در فهم اولويت بايد به دو گزينه ماندن خود ما و چگونه ماندن ما توجه كرد، با دو خط قرمز: يك طرف، مرزها و خط قرمزهاي جعلي و به تبع آن ادبيات و لهجه و خلاصه هرآنچه ظرايف مربوط به نوشتار كه جا مي‌افتند [مي‌اندازيم] و طرف ديگر، نتيجه عمل ... كمي پيچيده است اين كشمكش، اما احتمالا به جاهاي خوبي مي‌رسد.

...

آيا ما تحت فشاريم؟ معلوم است كه ما تحت فشاريم، و واقعا چه اهميتي دارد كه اين فشار يك نمود كرداري بيروني داشته باشد يا صرفا يك حالت پنداري دروني باشد؟ مهم اثر آنست كه در دو حالت فرق چنداني نمي‌كند؛ و اتفاقا شايد آني كه با حريف خود در وسط رينگ بوكس در مصاف است، آسوده‌تر از آني باشد كه قرار است فردا با برنده امروز بازي كند. دفاع در برابر مشت با چشمان باز، آسان‌تر از دفاع با چشم بسته و با پيگيري صداي بادي است كه از حركت سريع مشت حريف حاصل مي‌شود! ولي نمي‌توان انكار كرد كه فشار درد دارد، خصوصا اگر در حريم فرديت محصور بماند...

[...]

اين هم معلوم است كه ما با مرتضوي در جنگ هستيم، اگرچه يك جنگ نرم و دوستانه و بهداشتي! اما اين پرسش كه آيا جنگ با او به معناي جنگ با نظام و رهبري است يا به معناي پاك كردن دامن نظام از كارهاي احمقانه او، اصلا به لحاظ روش‌شناسي صحيح نيست... وقتي يكي در روز روشن به سمت آدم حمله مي‌كند و مي‌آيد كه مشتش را بر صورت او بكوبد، هيچكس به اين فكر نمي‌كند كه آيا او قصدش صرفا يك زهرچشم گرفتن است يا ايجاد جراحت يا قتل و يا حتي يك شوخي ساده! منطقي اين است كه قبل از هر فكري ابتدا از خود دفاع كنيم، و اين كاري است كه ما الان داريم مي‌كنيم [...] [اگر من يك بار ديگر حس كنم كه مجبورم از اين سه نقطه ها استفاده كنم، ترجيح مي‌دهم ننويسم تا آنكه پاي آنها را به اين فضاي آزاد اطلاعات در اينترنت باز كنم.]

اين وضعيت بدي است كه ما در عملگرايي صرف قرار گرفته‌ايم؛ در واقع قرار داده شده‌ايم، و فرصت كمي براي انديشيدن و تأمل در موقعيت خود و افق آينده داريم. فرق پراتيك محض ما با پراتيك محض چريك‌هاي دهه‌هاي چهل و پنجاه در اينجاست كه آنها در موضع تهاجم بودند و ما در موضع مقاومت. آنها مي‌توانستند نباشند، نكنند، بايستند و با تأمل بيشتري حركت كنند. مزخرفاتي كه در توجيه حركتشان مي‌آوردند كه ما مانند انفجار كوچكيم و خود از بين مي‌رويم تا انفجار بزرگ در جامعه رخ دهد، اصلا قابل قبول نيست براي من امروز و امروزين. اما واقعا به پيش پا كه مي‌نگرم، بي‌آنكه بخواهم، همان چاله‌اي جلوي پايم است كه جلوي پاي آنها بود، اگرچه عمقش انصافا خيلي كمتر است.

... ما امروز در وضعيت دفاع مداوميم، اما دفاعي كه جان حريف را مي‌گيرد. حريف نحيف ما بر فراز منبر اقتدار نشسته و صحنه را نظاره مي‌كند، بي‌خبر از آن كه بداند موريانه‌ها پايه‌هاي منبر را خورده‌اند و ... نه؛ ايست! داشتيم دهه پنجاهي مي‌شديم! اينها را بگذاريم براي همان گوشه‌هاي چريك ذهنمان. عجالتا ما همان فرزندان خوب ميهن اسلامي باشيم و بمانيم بهتر است. دست‌كم بي‌خطرتر!

بيعت مجدد: االلهم اني اجدد له في صبيحة يومي هذا و ما عشت من ايامي عهدا و عقدا و بيعة له في عنقي...

نظرات شما:
همه‌ى مطلبت يك طرف، دعای عهد آخر متنت يک طرف...
بهترین ترفندهای و حقه ها سری بزنید.
خوب همه وبلاگ شما شده روضه خواندن و يا مسخره كردن مردم ديگه؟! روضه دعاي كميل را با آب و تاب تعريف كردن. بغل هاي وبلاگ هم كه شده ظنزهاي ابراهيم نبوي در مورد هخا و يا اينكه خانم شهرنوش هم ميتونه مزخرف بگه! البته اينها كه اينجا نوشتي هيچ مشكلي ندارد. چون در چهار ديواري خودت هست منتها هنوز جوگير شده چندي قبلت نباشي ها! اون ممه سياسي بودن شما را لولو برد. ديدار با يك مشت معلول و بحث با آنها شايد هنوز شما را بر اين باور نگه داشته كه سياسي هستيد! اما يك كلاك ختم كلام " ديگه اين كاره نيستي داداش"
بسمه تعالي.الپر جان من فكر مي كنم كه مشكل تو امثال مرتضوي و خامنه اي نيستند. آنها مشكل عمومي همه ي ما هستند ولي مشكل تو با خودت است. تو شبيه مشاركتي ها هستي . البته زمان اول مجلس ششم. هم دم از اسلام مي زني و هم در عمق انديشه ات تناقض عجيبي ميان اسلام سنتي (كه تا مغز استخوانت نفوذ كرده و من نمي فهمم كه تو سنتي هستي يا مدرن) و انديشه هاي سياسي ات وجود دارد.روزي مي خواهي برخي از آيات قرآن را به ديوار بكوبي و روزي از امام و شهدا و جانبازان دفاع مي كني ؟ به اين ترتيب نه حضراتي كه مي خواهند نم نمك بحث پيرامون هم جنس گرايي را رسمي كنند از تو راضي مي شوند و نه كساني كه عميقا به انديشه هاي امام خميني و يا مخالفان سنت گراي او باور دارند تو را مسلمان مي دانند . البته بايد براي خودت زندگي كني ولي من فكر مي كنم معاشرت با كساني كه خيلي دنبال تميز كردن دين از آنچه نمي پسندند هستند و جامه ي تهذيب را مي خواهند بر تن دين بپوشانند اخلاقا براي تو مضر است.
5 # ش :
6 # ميلاد :
صدر الدين مشتاق ناييني , با حرفات موافقم. اين همون ايرادي است كه به امثال كروبي و موسوي ميگيرند كه من اخيرا پي بردم كه حق دارند. البته اين تمام دلايلي كه براي كنار گذاشتن كار تبليغاتي براي موسوي نيست اما بازهم معتقدم اگر چه شايد افكار التقاطي داشته باشد اما هنوز هم بدون اغراق بهترين مدير موجود در كشور مي باشد. شما تزهاي مديريتي موسوي در جنگ رو اگر خوانده باشيد مي فهميد واقعا از استعداد بالايي در اين زمينه برخوردار است. اتفاقا امروز و ديروز 2 قسمت از يك كتاب از موسوي رو انتشار داد ايسنا.هر چند در كل به نتيجه هايي كه با آن مخالفيم رسيده. فقط 2 نكته مثبت بود:به جز ارائه ي تزهاي مديريتي 1-اينكه مي گفت ما با جنگ مخالف بوديم و به ما تحميل شد.(منظور اين است كه افرادي پيدا ميشوند ( محسن رضايي كه خواستار تصرف عراق هم بودند.-همين چند روز پيش در صدا و سيما خودم ديدم كه در توجيه اينكه چرا اقتصادو بجاي مكانيك انتخاب كردي گفت چون در جنگ هميشه يه سوال از خودم داشتم كه چرا نتونستنم عراق رو تصرف كنيم , به اين پي بردم كه تدابير اقتصادي موفقي بكار نبرديم)-بگذريم... . 2-اينكه مي گفته جنگ با اين كه ناخواسته بوده اگر چه امروزه برخي از تدابير اقتصادي آن زمان به درد امروز نمي خوده اما تجربه ي اينكه چطور مردم يك كشور مي تونن دست به دست هم بدن - همه با هم - كشورشون رو باوجود كاستي هاي فراوان ( كه بهش اشاره شده) نجات بدن. با اين 2 نكته از صحبتاش موافق هستم اما به هر حال نظر اصلي من اينه كه الآن كشور ما به يك مدير احتياج داره.مير حسين موسوي به تصديق تمام كارشناس هاي فني آن زمان و همين زمان بهترين مدير اجرايي با زحمت فراوان وبدون چشم داشته.يكيش همين مظاهري كه يكي از كاربلد هاي اقتصاد ايرانه از سياست هاي موسوي در زمان جنگ دقاع مي كنه. يا همين محسن رضايي به نقل از بازتاب - كه تصديق كننده ي استعدادهاي موسوي در زمينه ي مديريت كلان است. عزيزان خواننده, عده اي (بيشتر اپزسيون) تحليل مي كنن كه موسوي اگر بياد ايران به وضع سابق جيره بندي - انتشار كوپن و سوپسيد و دولت مداري و به اصطلاح خودشون فقر براي همه بر ميگرده در حالي كه همه مي دونن شرايط جنگي اينطور ايجاب ميكرد كه اين شيوه پيش گرفته بشه.مسلما الان سياست كلان كشور جذب و تمركز سرمايه - رشد بخش خصوصي است و نه مير حسين هر كس ديگه هم كه بياد بايد اين سياست رو پي گيري كنه. الپر عزيز - شرق بخش فلسفه كم داره , نوشته هاي محمد قوچاني سياسي عملي نستند- فلسفي تئوري هستند- ما دوست داريم در وبلاگت بحث هاي سياسي رو دنبال بكنيم نه فلسفي. البته بد نيست كه چرخه اي به كار ببري مثلا به مسائل اجتماعي اخلاقي يا تاريخي يا مذهبي سري بزني اما فعلا در اين بين حلقه ي سياست مقود شده-اين حلقه رو به اين چرخه اضافه كن. باتشكر
انگار هنوز گرفتار اين موضوعي. فكر كنم اين همه "ما" يي كه به كار بردي بيشتر منظورت خودت و تعداد انگشت شمار آدمهايي باشند كه با هويت مشخص و در داخل مي خواهند مخلف گويي كنند. به جاي بكس بازي با چشمان بسته كمي مانند ماهيان خفيه روي پيشه كن! در جاي ديگر و سبكي ديگر البته فعلا! دوم اين عملگرايي كه شما و بعض اصلاح طلبان عزيز گاهي از آن صحبت مي كنيد رو ما كه نفهميديم چي چيه!
انگار اين وبلاگت نيوكاسل يا آنفلانزاي مرغي گرفته يه كامنت نوشتم كه خوردش. قيافش هم كه ناجور شده!
:)
10 # ميلاد :
هادي جان طرف صحبتت الپر بود يا من!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟
11 # امشاسپند :
http://www.daneshjooyan.org/farsi/songs/ey_iran.html http://www.daneshjooyan.org/media/ey_iran.swf اينو به خاطر حوادث اخير ننوشتم. اما واقعا سرود شورانگيزيه.
12 # مريم.م :
سلام.. خوشحالم كه بعد اين وقفه كوتاه دوباره نوشتي. من نظرم رو 1 بار تا حدودي گفتم اما اين دفعه ميخوام كاملش كنم. ببينيد همه ما خيلي وقتا دلمون ميخواد يه حرفي بزنيم يا يه كاري كنيم اما نميشه گاهي اين نشدن از طرف ديگران اعمال ميشه گاهي هم مشكل از خود ادم سرچشمه ميگيره . من فكر ميكنم اقاي الپر با دوتاش دست گريبانند . به نظر من حل كردن دومي خيلي سخت تر از اولي باشه اميدوارم اقاي الپر اين مشكل بتونه حل كنه . و اما در مورد سياسي بودن ! من سياست و دنياي اونو خيلي دوست دارم بطوريكه رشته تحصيليم هماكنون در دانشگاه علوم سياسيه , من هم علاقمند هستم كه اقاي الپر درين وبلاگشون مطالب سياسي تند تري بنويسند اما واقعا نتيجش چيه , در سياست عقل نقش اول بازي ميكنه. همه الان در نبردي نا برابر حضور داريم . كه بايد به نوعي به همين سلاحهايي كه داريم قانع باشيم با همه ي كاستي ها ..... مبارزه كردن با يك سنگ خيلي بهتر از مبارزه نكردنه پس كاري نكنيم كه همين سنگ هم از ما بگيرند . من اصلا با بي تفاوت بودن نسبت به اطرافمون و چيزي كه درون ميگذره مخالفم (به قولي هويج بودن) اما برخورد احساسي هم درست نيست بايد به نتيجه هم فكر كرد . همه ي ما دوست داريم ازادانه نظر بديم , تحليل كنيم بدون نگراني از پيامدش اما حيف و باز هم حيف كه در ايران ما شرايط فراهم نيست !! بنابراين من ترجيح ميدهم كه هرروز مطالب الپر عزيز با كمي محافظه كاربخونم اما يه روز نيام ببينم وبلاگش فيلتر شده و ديگه هرگز نتونم مطالبشو بخونم !!
13 # مريم.م :
سلام.. خوشحالم كه بعد اين وقفه كوتاه دوباره نوشتي. من نظرم رو 1 بار تا حدودي گفتم اما اين دفعه ميخوام كاملش كنم. ببينيد همه ما خيلي وقتا دلمون ميخواد يه حرفي بزنيم يا يه كاري كنيم اما نميشه گاهي اين نشدن از طرف ديگران اعمال ميشه گاهي هم مشكل از خود ادم سرچشمه ميگيره . من فكر ميكنم اقاي الپر با دوتاش دست گريبانند . به نظر من حل كردن دومي خيلي سخت تر از اولي باشه اميدوارم اقاي الپر اين مشكل بتونه حل كنه . و اما در مورد سياسي بودن ! من سياست و دنياي اونو خيلي دوست دارم بطوريكه رشته تحصيليم هماكنون در دانشگاه علوم سياسيه , من هم علاقمند هستم كه اقاي الپر درين وبلاگشون مطالب سياسي تند تري بنويسند اما واقعا نتيجش چيه , در سياست عقل نقش اول بازي ميكنه. همه الان در نبردي نا برابر حضور داريم . كه بايد به نوعي به همين سلاحهايي كه داريم قانع باشيم با همه ي كاستي ها ..... مبارزه كردن با يك سنگ خيلي بهتر از مبارزه نكردنه پس كاري نكنيم كه همين سنگ هم از ما بگيرند . من اصلا با بي تفاوت بودن نسبت به اطرافمون و چيزي كه درون ميگذره مخالفم (به قولي هويج بودن) اما برخورد احساسي هم درست نيست بايد به نتيجه هم فكر كرد . همه ي ما دوست داريم ازادانه نظر بديم , تحليل كنيم بدون نگراني از پيامدش اما حيف و باز هم حيف كه در ايران ما شرايط فراهم نيست !! بنابراين من ترجيح ميدهم كه هرروز مطالب الپر عزيز با كمي محافظه كاربخونم اما يه روز نيام ببينم وبلاگش فيلتر شده و ديگه هرگز نتونم مطالبشو بخونم !!
14 # حامد :
الپر عزيز! با يك نگاه به كامنت هايي كه براي تو گذاشتن ميتوني بفهمي كه افراد زيادي با عقايد مختلف مطالب وبلاگ تو رو مخونن . من با مريم در مورد اينكه در شرايط نابرابري به سر ميبريم وبايد با همه كاستي هاي موجود به مبارزه ادامه داد كاملا موافقم. حسن بچه هاي علوم سياسي دراينه كه با مطالعاتي كه در زمينه مباني علم سياست وتاريخ سياسي ملل مختلف دارن مثل خيلي از ما توقع تحول يك شبه رو ندارن كه وقتي روياها محقق نشد مثل امثال "سهراب "فكر كنند ممه سياسي بودن رو لولو! برد.مشكل امثال سهراب اينه كه هنوز مفهوم سياسي بودن رو نفهميدن. راستي چه چيزي باعث شده كه ديدار دوستانه جمع ما با جانبازان ياهمون "يه مشت معلول" رو بعضي ها ؟ به منزله تلاش براي بقا !تعبير كنن ؟ كه اگر ميخواستيم اين كار رو بكنيم راهش رو هم خوب بلديم. به هر حال همه ما ميدونيم الان در چه نقطه اي ايستاديم و با درس گرفتن از اشتباهات گذشته وتكيه بر تجاربي كه در طول سالهاي اخير پيدا كرديم راه رو با عقلانيت بيشتري طي ميكنيم. "مشتاق" هم كه هنوز با سنت و سكولاريزم درگيره! مشتاق عزيز اميدوارم با خوندن كتاب ليبراليزم به جواب برسي. اگه رسيدي من رو هم خبر كن عزيز دل برادر!