۱۶ مهر
از وقتي كه اين صفحه باز شد و به اين ديار باقي نقل مكان كرديم، يكسري مشكلات و نواقصي در صفحه بود و مانده بود تا حالا؛ يكسري چيزها هم بود كه ميتوانست بهتر شود. در فراغتهاي اين مدت اخير كمي به پر و بال وبلاگ شريف رسيديم و امكاناتش را بيشتر كرديم. باز هم البته كارهايي ميشود كرد از قبيل امكانات و جينگولكبازيهاي بيشتر، كه خوانندگان گرامي در اين راستا بايد نظر بدهند.
از جمله افزودهها يكي اين است كه آدرسها در بخش كامنتها نگه داشته نميشد، كه اكنون ميشود. باز از اين دست، آرشيوهايي است كه براي همه بخشهاي وبلاگ ساختهام. روي عنوان روزمره و لينكدوني هم اگر كليك كنيد، ميتوانيد به اين صفحهها برويد؛ لينك همه قسمتهاي جديد افزوده را هم پايين بخش روزمره و بالاي لينكهاي بخور و نمير گذاشتهام. علاوه بر اينها، امكان كامنت گذاشتن را هم به بخش روزمره اضافه كردهام. كلي هم اشكالات خورد و ريز ديگر بود كه بايد برطرف ميشد و شد. باز اگر مورد ديگري هم هست كه نياز به تصحيح يا بهتر شدن دارد، بفرماييد تا اجابت كنم.
اما در مورد اينكه مدام از دو سو ميشنوم كه يكي ميگويد بدو بدو و ديگري ميگويد نخوري زمين! بايد اجمالا عرض كنم كه ميزان فشردگي كلاج و ترمز ما بسته به يك منطق دروني ذهن است كه از قضا گهگاه خيلي در ترجمهاش به زبان گفتاري موفق نبودهام. اما در مقام مجادله اصرار دارم كه قابل دفاع بوده. [قابل دفاع بودن يعني همان مرتب بودگي بر اساس اولويتهاي حمله، دفاع، فرار، لذت!]
و در مورد محتوا هم، خيلي مايل به سياسي بودن و ماندن مدام نبودهام. اما گاهي چنين شده و ميخواهم كه نشود. اما اينكه چه بشود و باشد؛ بيشتر ذهنم اخيرا درگير اين است كه وبلاگ براي من همانست كه ذهن آدم درگيرش ميشود؛ البته مشروط به دو قيد قابل گفتن و (از لحاظ مخاطب) باارزش بودن. نياز شديد به نظرات خوانندگان دارم در مورد هرآنچه كه نوشتهام؛ اگرچه هيچ لزومي ندارد كه اين نظرات عمومي باشد و در كامنت مطرح شود.
عزیزم شدیدآ موفق باشی...
راهکار خودم را پیشنهاد میکنم:
الف. بیخیال خواننده شو. البته این جمله به لحاظ تئوریک مشکل دارد، مقصود این است که بگذار خواننده دنبال تو بیاید نه اینکه تو دنبال او بروی.
ب. سیاست را بگذار در حدی که عین دیانت باشد، نه اینکه دیانتت را بخواهی مطابق سیاست روز تنظیم کنی. اگر دیانتت در وبلاگ غایب است، منِ خواننده نتیجه میگیرم که کلاً غایب است.
سلب و یا قلب هویت مستقل ابزارها و نهادهای اجتماعی و زورچپان کردن رفتار و کابردی فراتر و یا بیرون گنجایش آن را شاید شما بهتر از من بتوانی توضیح بدهی. کاری که سالها با تلویزیون کردیم چنانکه تفاوتی با منبر نداشت، بدون اینکه هیچ کوششی برای تلویزونی شدن منبر کرده باشیم. و یا کاری که در سالهای گذشته با روزنامهها کردیم که جانشین حزب و سازمان سیاسی، آنهم از نوع آنچنانیاش شد، بدون اینکه کوشش بایستهای برای گسترش حزبیت کرده باشیم. نمونهها بسیار است. اما به نظر میرسد همه اینها با بدسرشتی و بدخواهی انجام نگرفته باشد، اگرچه بیش از بسیاری بدخواهیها آسیب رسانده است. هرچه باشد کنارهگیری و هراس از تلویزیون و یا روزنامهها و حزبها و سازمانها در دورههایی از زندگی کسانی که بعدها به آن پرداختند یکی از عاملهای آن بوده است که به وقت پرداختن با سلب و قلب ماهیت کار را پیش بردهاند. من نمیتوانم بدآموزیها و زشتکاریهای نخستین کاربران را یکی از عاملها ندانم.
اگر وبلاگ آیینه فرد باشد، بیشک همه آنچه که شما گفتهاید فهمیدنی و پذیرفتنی میشود. آدم همواره در یک حال و هوا نیست و نیازی هم به پنهان کردن خود ندارد اگر موجودیت و واقعیتش به احترام نگریسته شود. آدم اجتماعی تنها در یک گروه و جمع نیست، و شما بهتر میتوانی توضیح بدهی آن را، پس چرا بایستی آیینهاش او را تکساحتی بازتاب دهد! یک چیز دیگر هم به نظرم میرسد، و آن این که نامه از دیرزمان بوده است و از مهارتهای تاریخی و سنتی ما هم هست، با نظردهیهای وبلاگها که نو است و با آن آشنایی نداریم، چه باید کرد؟ یک چیز برای من روشن است، آنها را رویاروی هم چنان نگذاریم که گویا یکی جای آن دیگری را تنگ کرده است.
سلام علي آقاي. ما كه پايه وبلاگتيم. روز به روز داره بهتر مي شه. ولي بهتر از ديد يك خواننده لزوما بهتر از ديد خواننده ديگه نيست! نكته اينجاست كه اون دوستمون تو كامنتش گفته كه تو خودت باش و گور باباي من خواننده ! البته از لحاظ مطالبي كه مي نويسي. بعد هم سعي كن در وبلاگ فقط به ديگران اطلاعات ندهي. بالاخره بايد خودت هم كمي مطالعه كني؟ وبلاگ مي تواند محلي براي رشد نويسنده باشد. در آنجا فكر كند. درآنجا مطالعاتش را به بحث بكشاند. در آنجا نقد كند و البته نقد شود.
از لحاظ ظاهر و طراحي و اين جور چيزها نظر خواننده مهم تر است. به نظر من خيلي خوب است.
ببينم من هم مي تواند از قالب و نرم آفزاري كه تو داري استفاده كنم؟ به عبارتي مي تواند يه اكانت در سيمرغ داشته باشم كه وبلاگي اين ريختي دارا شوم؟
مورد ديگر اینکه به کسانی که به شما لینک میدهند لینک بدهید تا رستگار شو ید!!!!شاد باشی،حباب!
بابا همشــــــــــــــهري
همدان شهر وفا غروباش چه باصفا!
مخلصيم
سلام...اقا هيچم بي خيال خواننده نشو , پس ما چي كاره ايم ! تا جايي كه من فهميدم الپر عزيز اصلا از بحث مفصل و طولاني خوشش نمياد پس با هم مباحثه نكنيد چون رو اعصاب الپر ميريدو
اون موقعه كه الپر حالتون ميگيره ..!
به نظر من قابل گفتن شرط مهمتريه كه خودتم تو متن گفته بودي با علم به نتيجه ي اون و بدون جوزدگي .
در ضمن اگه نخوايم نظرمون عمومي باشه بايد چي كار كنيم ؟
سخنی با اول شخص:
علی الپر" دارد یاور این خانه را استاد می کند.
البته خیلی وقت است که این اتفاق افتاده است.
پس علی آقا با تمام توان به پیش.
ما منتظریم...
سلام . هميشه دوست داشته ام تا از وبلاگ شما ديدن كنم . اينجا رودخانه ايست كه آبش هميشه آبيست .
بسمه تعالي.راستش را بخواهي اداره ي يك وبلاگ خيلي سخت است. اولش فكر مي كني كه آن همه حرفي را كه در دل داري مي تواني بنويسي ولي بعد چيز ديگري مي شود. به الپر احترام مي گذارم چون يك وبلاگ نسبتا پر طرفدار دارد و از عهده ي اداره اش بر آمده با"مريم.م"هم تا حدودي موافقم . تو خيلي حوصله ي حرفهاي مخالف را _لااقل در وبلاگت _نداري.
شايد به دليل اين كه وبلاگ محيطي كاملا شخصي است. خود من در محيط مجازي با تو راحت تر صحبت مي كنم. راستي اين قدر به امكانات وبلاگت نناز."لن تنالوا" بخوان و اگر خودت وقت نداري در مورد امكانات و مسايل ديگر وبلاگ به من كمك كني يك كتاب يا سايت خوب (فارسي) در اين زمينه به من معرفي كن. راستي آن حرفي را كه پريشب زدم كه يادت نرفته؟؟؟
الپي جان اين توضيحاتي که براي تيتر « ناپديد شدن زنان سرخپوست، سكوت پليس كانادا» دادي اوقات مرا پريشان کرد. همانجا هم که جا براي نظر نيست، ايميل هم که مال خره. اما، شما از کجاي اين خبر برداشت کردي که «پليس کانادا» سکوت کرده است؟ کوتاهي يک چيز است و سکوت چيز ديگر. در ثاني، اصلا پليس کانادا يعني چه؟ اينجا يک ادارهي پليس ميتواند شهري باشد، ميتواند استاني باشد، ميتواند بخشي از پليس سواره سلطنتي باشد. پليس کانادايي نداريم که حالا آمده باشد و سيستماتيک اينها را بيچاره کرده باشد. مواردي هم که به طعنه اشاره کرده بودي که واقعا وارد بحث نميشوند. يک رسانهي کانادايي در روز روشن آمده اين گزارش را، به نقل بعضي گروههاي کانادايي که معتقدند به اندازهي کافي روي پروندهي اينها کار نميشود، منتشر کرده. موضوع فقر اقتصادي و تفاوت فرهنگي «مردم نخستين» هميشه موضوع بحث اينجا بوده است و بسياري از جمله دول شهري، استاني و کشوري سعي در بهبود آن را دارند. در بيسي اينها مدتيست با تکيه به سنتهاي خود، رويه قضايي مخصوص خودشان را اداره ميکنند. در انتاريو اقليتهاي مذهبي حقوق مشابهي دارند. و هستند بسياري از موارد مشابه که نشان از آزادگي و آزادي مردم و جامعهي کانادا دارند. آنوقت آقايي که شما باشيد از آنور دنيا و با خواندن يک مقالهي کوچک با حداقل آشنايي از جامعهي کانادا و پيشزمينههاي اين موضوع ارزشهاي اين کشور را به مسخره ميگيري؟ که چي، که انسانيت و دموکراسي و حقوق بشر در کانادا يعني کشک، يعني پشم؟ د زرشک ديگه!
ما كه لذت مي بريم...گور بابايه سوم شخص هميشه ناراضي!
شوخی با خدا نبود... ولی نیست جمعیت رودار، هر دو طرف زیادن بعضی چیزا ممکنه لوث هم بشن!
"بيشتر ذهنم اخيرا درگير اين است كه وبلاگ براي من همانست كه ذهن آدم درگيرش ميشود؛"
سلام
علی جان کوتا بيا! آخه هر کی ندونه من که می دونم که ذهن تو درگير چيه! اونموقع باس وبلاگ رو جمعش کنی جاش سايت غير اخلاقی راه بندازی! :D :*
|