۲۴ بهمن
علي الاصول من از انتظار دلگيرم
و از كسادي بازار كار دلگيرم
علي العجاله به يك لاقبا بسنده كنم
بدون لقمه غذايي ز زندگي سيرم
علي السويه است پريشاندلي و شادي من
علي النهايه همان زير خاك ميميرم
هميشه بر رخ ساقي خوب مينگرم
خداي عشق علي العرش و من همين زيرم!
جوانتر از همه بودم كه ديدمش به جهان
علي القباحه به چيزش گرفت تقديرم!
نكرد تا بشناسد دل لطيف مرا
به روي صورت سنگي كشيد تصويرم
من و درخت علي الاغلب از شكوفه پريم
ولي بهار چرا ميكند كمي ديرم؟!
به جان سلسلهجنبان عاشقان جنون
علي الحساب همين انتهاي زنجيرم