در بحثهاي اين روزها درباره آينده و انتخابات، به شدت به اين مسئله برميخوريم كه آدمها سيستماتيك فكر نميكنند و مبهم حرف ميزنند. مثلا ميگويند فلاني ميتواند يا نميتواند كار از پيش ببرد، در حالي كه نميگويند او «كدام كار» را بايد از پيش ببرد. يا گفته ميشود مگر خاتمي چه «كار» كرد، ولي نميگويند چه بايد ميكرد، و احيانا چگونه.
آدمها با توجه به خودشان، آرمانهايشان، منافعشان، تاريخشان، خانواده و دوستان و محيط اطرافشان و بالاخره ميزان آگاهيشان، انتخابي در باب شركت در انتخابات و كانديداي منتخب خود دارند. وقتي ميتوان يك فضاي گفتگويي فراهم كرد كه از خاستگاههاي انديشهگي انتخابها به سمت مصداق آنها برويم؛ يعني از چند قدم عقبتر شروع كنيم و بياييم جلو. اين يك كاري است كه اين بار در ادامه بحث قبلي درباره انتخابات، ميخواهم بكنم. كار ديگر هم اينكه به مهمترين مؤلفههاي واقعيت موجود و در پيش رو نگاهي بيندازم، تا بعدا اين «من» را در مقابل آن «واقعيت» قرار دهيم تا ببينيم نتيجه چي از آب درميآيد.
ب) دلايل مربوط به خودم
11- من يك ايراني هستم. دوست دارم همه ايرانيان در ايران پرافتخار بمانند و در جهان سربلند باشند. نميخواهم ايراني را به خشونت و تحجر و واپسگرايي بشناسند. ذهن تاريخي جامعه خود را از دعواي بيهوده و بيحاصل فرهنگ ايراني و اسلامي خسته ميبينم و دوست دارم همانطور كه اين دو در درون خود من با هم و با فرهنگ جهاني همنشين شدهاند، در بيرون نيز چنين شود.
12- من يك جوان امروزي هستم، فردي از نسل جديد. خود را از سويي در مواجهه با وضعيت فرهنگي چندپاره و چندگونه ميبينم و از سوي ديگر با جامعه روبرو هستم كه نه ارزشهاي اخلاقي در آن سر جاي خود هستند و نه منزلتهاي اجتماعي از نظم منطقي يا حتي مشخصي برخوردارند، نه انسان در آن كرامتي دارد و نه اخلاق و معنويت از جايگاهي شايسته برخوردار است، نه نظم عقلاني مدرن دارد و نه آرامش سرخوشانه سنتي. و بدتر از هردوي اينها با ميراث نامطلوب نسلي مواجهم كه خود را بر بام دنيا ميديد و مالك سرنوشت حال و آينده جامعه ايران ميپنداشت و با برپا كردن هنگامه انقلاب و جنگ (و بدتر اينها تداوم دادن گفتمان و معناهاي اين دو رخداد در سالها و روالهاي بعدي) وضعيتي در اين جامعه پديد آورد كه هنوز نتايج آن گريبانگير ماست. هنوز منابع اصلي قدرت و ثروت اين جامعه در دست نسل قبل است، و اكثريت جوانان اين جامعه در حداقل موقعيتها و منزلتهاي اجتماعي و اقتصادي قرار دارند. اين وضعيت نامطلوب است، و من دوست دارم و تلاش ميكنم كه آن را تا حد امكان تغيير دهم.
13- من يك مسلمانم و ميخواهم ديندار باشم و بمانم. نميخواهم دينم را از كسي تقليد كنم، يا كسي سخنگوي آن باشد، يا كسي نان آن را بخورد، يا كسي اين دين را به من تحميل كند. دخالت نابجاي نهادهاي رسمي ديني در دولت و حوزه رسمي قدرت در ربع قرن اخير، تجربه ناكام و البته دردناكي بوده كه ديگر نميخواهم تكرار شود. بلكه ميخواهم و تمام تلاش خود را به كار ميگيرم كه اين وضعيت هرچه سريعتر توسط عقلانيت مدرن فرسايش يابد و دين آنقدر از سياست فاصله بگيرد كه من بتوانم هم ديندار باشم و هم در سياست فعال باشم، و هم اينها هيچكدام آن ديگري را مخدوش نكند. جامعه آرماني من، جامعهاي است كه دين و معنويت در آن در درون آدمها جا داشته باشد، اگرچه همه از آزادي عقيده و حق انتخاب و تبليغ دين خود برخوردار باشند و در حوزه عمومي «آزادي» ضامن و پشتيبان اين تعلقات مذهبي متكثر باشد.
14- من خود را شهروند جهان ميپندارم. واقعا فكر ميكنم، بلكه ميبينم و لمس ميكنم، كه همه جهانيان بر يك قايق سوارند و سرنوشتي جدا از يكديگر ندارند. من خود را يكي از جهانيان و در كنار ديگران ميبينم، هيچكس را به خود بيگانه نميدانم، قبول ندارم كه ما و هيچكس ديگر در جهان «تافته جدابافته» هستيم يا ميتوانيم باشيم. جهان و جهاني بودن براي من يك «تجربه زيسته» است، نه يك بحث تئوريك يا يك داستان ناخوانده. نسل من در اين سالها از طريق تلويزيون، اخبار، ماهواره، اينترنت، فيلمها و cd ها و game ها و حتي از طريف رفت و آمدهاي بسيار خانوادهها به خارج در سالهاي پيش و پس از انقلاب، با واقعيتهاي جهان و فرهنگ و الگوهاي جهاني آشنا شده و خو گرفته است. اين، سراسر با تجربه نسل قبل كه جهان را در تضاد كامل با اعتقادات و منافع خود ميديد و جهانيان را «بيگانه» ميناميد و توطئهگراني ميدانست كه ميخواهند دين و ميهن و ناموس ما را به يغما ببرند، فرق دارد.
15- من يك انسانم. پيش از جهان و ايران و ديگران و حتي پيش از دين و خدا و ايمان و... به فرديت و كرامت انساني خودم معتقدم و اين را فداي هيچ اعتقاد و آرمان و منفعت و مصلحتي نميكنم. دغدغه عدالت و حقوق بشر، از اعماق وجودم مرا به خود ميخواند و از اين لحاظ در جامعه و كشور و جهان خود هيچ نابرابري و تبعيض و برتري يكي بر ديگري را نه ميفهمم و نه ميپذيرم. اين بود نمايي از نظام ارزشي من!
ب) دلايل مربوط به واقعيت!
16- چه انتظاري ميتوان از «زمان» داشت؟ تحول در وضعيت مدرن جز در بستر زمان نه قابل تحقق است، نه حتي قابل تصور. برخلاف انقلابيون كه ميخواهند تغييرات اجتماعي و سياسي مورد نظر خود را در واحد زمان فشرده كنند و در يك نقطه عطف تاريخي به همه ايدهآلهاي خود برسند، انديشه مدرن «زمان» را در مركز ثقل فهم خود از جهان قرار ميدهد و گذر زمان را يك فرصت ميبيند. توسعه، پيشرفت، مدرن شدن، دموكراتيك شدن و مدني شدن، همه مفاهيمي هستند كه در بستر زمان بايد فهميده شوند. زمان، با اين نگاه، مزيت نسبي نگاه اصلاحطلبانه است كه به اتكاي آن ميتوان در بين توهمات انقلابي فوري و آني و تصورات انفعالي بيزمان و ذهني، به وضعيتي عقلاني و سرعتي قابل دستيابي رسيد.
17- چه انتظاري ميتوان از «جهان» داشت؟ واقعيت اين است كه
پيشرفت جهاني زمان را فشرده كرده و همه را نسبتا با هم همآهنگ. مهم آهنگ حركت است، نه اينكه در كجاي راهيم و كي جلوتر يا پرچمدار است. جهاني شدن هم مفاهيم را جهاني ساخته و هم تحقق آنها را ناگفته تضمين ميكند. جهان رو به وضعيتي ميرود كه نه تنها نميگذارد كسي مستقل از ديگران فكر كند و زندگي كند، بلكه با تقريب خوبي همه را به همگرايي در ارزشها و مفاهيم جهانيشده سوق ميدهد. نميتوان انتظار داشت كه روند جهاني همه كشورها را به زور به دموكراسي يا حقوق بشر برساند، اما ميتوان انتظار داشت كه با گذشت زمان و تأثير بيشتر فرهنگ جهاني، سطح آگاهي، فرهنگ و مهارت زندگي در همه جوامع و ملتها به سمت همسان شدن و «رشد با يكديگر» پيش برود. حاشيهنشين نشدن و حضور در متن تعاملات جهاني انتظاري است كه از جهان داريم، و «پيوند خوردن همهجانبه با نظام جهاني» شرط آن است.
18- چه انتظاري ميتوان از «ايران» داشت؟ سرمايه «ايران ما»، يك تاريخ كهن با نشانگان فرهنگي گرانبها، يك ميراث بسيط فرهنگي صيقلخورده در پيچ و خم تاريخ، يك تجربه ناكام اما ارزشمند از كشمكش صدساله سنت و مدرنيته، يك تجربه 25 ساله ملموس و ناكام از حاكميت وضعيت ايدئولوژيك انقلابي و خصوصا انطباق حوزه دين و دولت، جمعيت زياد نيروهاي تحصيلكرده جوان و بامهارت، جامعه فعال و در جنب و جوشي كه رو به مدنيت ميرود و آگاهيهاي مدرن و عمومي كسبشده در اين سالها است. صد البته به اينها همه تاريخيتهاي نامطلوب (خصوصا فرهنگ استبدادي) و همه ناكاميها و بيهودگيها و همه سنتهاي خرافي و همه تضادهاي بيحاصل متأخر را بايد افزود. از سنجش برآيند اينها، در مقايسه با دو مؤلفه پيشگفته زمان و جهان، نتيجهاي حاصل نميشود جز اينكه بهرغم هرآنچه كه گذشته، خوب يا بد، ما از جهان پيرامون خود عقب افتادهايم و اگر به خود نياييم روز به روز هم عقبتر ميافتيم. زمان را از دست دادهايم و باز هم داريم ميدهيم، و از جهان عقب افتادهايم و باز بيشتر داريم ميافتيم. انتظار ما از ايران اين است كه جايگاه شايسته خود را در جهان بدست آورد، آنقدر باشد كه بتواند فرهنگ و تاريخ خود را در جهان امروز نمايندگي كند، در حدي باشد كه لااقل از سهم مغزهاي خود در جهان و تلاشهاي مردمانش در تاريخ معاصر ايران عقب نماند و آنچنان باشد كه ايراني در هركجاي جهان به ايراني بودن خود افتخار كند. اينها حق طبيعي هر ايراني است، و انتظار منطقي هر ايراني از «ايران» نيل به چنان شأني است.
19- چه انتظاري ميتوان از «خودمان» داشت؟ در اينجا منظورم از خودمان، دقيقا و مشخصا نسلي است كه از روزهاي قبل از دوم خرداد تا همين سالهاي اخير با شور و اشتياق در اين جامعه، در دانشگاه يا NGO يا محله يا شهر كوچك خود، فعاليت ميكرديم و الان غالبا برجاي نشستهايم و از همه شاكي هستيم و از رسيدن به خيلي چيزهايي كه ميخواستيم هم نااميد شدهايم. انتظار ما از خودمان چيست؟ ما خيلي كارها نكردهايم كه حق داريم از خودمان انتظار داشته باشيم. «فرداي ايران را ما بايد بسازيم.» اين مفهوم هرقدر دستمالي شده و كليشهاي باشد، يك واقعيت گريزناپذير است. جوانان نخبه جامعه در اين سالها چه كار فكري يا اجتماعي مهم و فراگير و ماندگاري كردهاند؟ آيا جز اين بوده كه هميشه خود را به دولت، به سنت، به نسل قبل و به ديگران وابسته دانستهاند و وابسته نگه داشتهاند؟ جوانان فعال اجتماعي و سياسي در اين سالها چه كردهاند؟ كجا رفتهاند آنهمه دانشجوي پرانرژي سالهاي آخر دهه هفتاد؟ كدام گروه، سازمان، تشكيلات، حلقه فكري يا تيم كاري را توانستهاند تشكيل بدهند؟ اين ايرادها به ما وارد است، جدا از هر ايراد و انتقادي كه به ديگران وارد كنيم. هرچقدر فحش هم به راستيها و خاتمي و اصلاحطلبان بدهيم، ما هم كه مثل آمريكا هيچ غلطي نتوانستيم بكنيم! حتي خودمان همديگر را هم نتوانستيم پيدا كنيم، كنار هم بنشينيم، جمع باشيم. شدهايم انبوهي از اتمهاي بيخاصيت و ذرههاي خنثي، كه جز هالهاي از بودن، هيچ چيز قابل توجه ديگري در بودنمان نيست. آيا انتظار بجايي نيست كه لااقل به فكر اين باشيم كه كمي تكاني به خود بدهيم؟ اگر كسي را قبول داريم برويم با او باشيم، اگر كسي را قبول نداريم خودمان كسي بشويم. اگر يك حزب، يك روزنامه، يك فكر، يك قانون، حتي يك ساختار را قبول نداريم، آيا انتظار معقولي نيست كه اينقدر
پرمايه و زورمند شويم و خود را قوي كنيم كه بتوانيم وضعيت موجود را به نفع مطلوب خود تغيير دهيم؟
20- چه انتظاري ميتوان از «اصلاحطلبان» داشت؟ اصلاحطلبان يك مفهوم عام دارد و يك مفهوم خاص. گاهي اوقات هركس كه خواهان تغيير است يا مخالف وضع موجود است يا حتي طرفدار خاتمي است را اصلاحطلب ميگوييم. گاهي اوقات هم منظورمان يك حلقه چند صد نفره از مردان ميانسال مذهبي و سياسي است كه از اول انقلاب تا الان در جريان چپ بودهاند. اين نسل از آدمهاي انقلابي، يك هصته غيررسمي چند ده نفره دارند و يك هاله چند ده هزار نفري در سراسر كشور. انجمنهاي اسلامي دانشگاهها در دهه پنجاه و شصت، با تقريب خوبي، نقطه ورود افراد به اين شبكه بوده است. اينها اصليترين شبكه مديريتي كشور در دو ده گذشته بودهاند (دومين شبكه بچههاي سپاه، سومين هم مديران تكنوكرات دهه هفتاد هستند. چهارمي، يا جوانهاي اصلاحطلب خواهند بود يا آبادگران [بچههاي تاجزاده يا احمدينژاد!] ) اينها غالبا از لحاظ مالي به بخشي از دولت (حكومت) وابستهاند. از لحاظ فكري طيفي هستند گسترده، از بچههايي كه به نام امام حاضرند جانشان را بدهند تا كساني كه براي حفظ نظام حاضرند با خود شيطان در قعر جهنم هم مذاكره كنند. خاستگاه طبقاتي آنها عمدتا طبقات پايين شهري است و زيستبوم فرهنگيشان بافت مذهبي جديد ايراني. در تمام اركان دولتي و غيردولتي و خصوصي كشور هم آدم دارند، از وزارت اطلاعات و سپاه و شوراي امنيت ملي گرفته تا وزارتخانههاي اقتصادي و فعاليتهاي فرهنگي و مذهبي و نشريات و حلقههاي روشنفكري و حوزه و دانشگاه! مجموعه حكومت نه ميخواهد و نه ميتواند حتي بخشي از اينها را از حضور در دولت و قدرت حذف كند. در ميان جريانهاي موجود سياسي در ايران از مؤتلفه گرفته تا مجاهدين خلق هم، بيشترين پايگاه اجتماعي از آن همين مركزيترين لايه نسل انقلابي است: بچههايي كه از ماجراي لانه جاسوسي هويت مستقل خود را به همه «ديگر»ان قبولاندند، بلكه تحميل كردند، و هنوز هم مهمترين منابع قدرت و ثروت جامعه ايران را در دست خود گرفتهاند و دودستي چسبيدهاند و رها هم نميكنند.
كاري كه ما (همان «خودمان» كه گفتم!) با اينها ميتوانيم بكنيم، در اين برهه از زمان، چند بعد دارد. يكي اينكه اينقدر خودمان را قوي كنيم كه اگر اينها هم شعورشان نرسيد و قدرت را به نسلهاي جوانتر و فكرهاي بهروزتر نسپردند، به زور از آنها بگيريم؛ كاري كه خود آنها در بهمن 57 و آبان 58 با نسلهاي قبل از خود كردند. ديگر اينكه شبكهاي از حلقههاي فعال فكري و اجتماعي را در نسل خود كشف يا ايجاد كنيم كه بتواند به تدريج جايگزين اين شبكه كهنه اما هنوز پايدار، بشود. سوم اينكه اينقدر سادهلوحانه منتظر اين نباشيم كه كسي (رهبر آنطرفي يا خاتمي اينطرفي يا نيروي خارجي) بيايد و دودستي همه ايدهآلهاي ذهني ما را پخته شده از تنور بيرون بياورد و جلويمان بگذارد. ماده خام آگاهي با گرماي تجربه و چاشني شكست، تنها راه تجربه شدهاي است كه موفق خواهد بود.
انتظاري هم كه از اينها ميتوانيم داشته باشيم، اين است كه آنها صداقت حداقلي خود را تضمين كنند. اگر حرفي ميزنند پايش بايستند. ديگر اينكه كسي انتظار ندارد اينها از هويت اصلي خود خارج شوند و مثل ما شوند يا مثل ما فكر كنند، اما انتظار طبيعي اين است كه جا را هم اينقدر براي ديگران تنگ نكنند؛ هم به خاطر ديگران، هم به خاطر صلاح جامعه، هم به خاطر خودشان. گاهي وقتها آدم واقعا حس ميكند توانايي اينها ديگر تمام شده، حرفهايشان چندان جذابيتي ندارد، زباني براي گفتگو و همزباني با نسل جديد و با جامعه جهاني ندارند و خلاصه رنگ حنايشان رفته. آنها بايد بپذيرند كه به ديگران، خصوصا نسل بعدشان، نياز دارند. اين انتظار معقول و بجايي است. آنها بايد بپذيرند كه كمكم بايد جاي خودشان را به نسل بعد بدهند. و البته هر قدر اين روند طولانيتر و كشدارتر شود، به ضرر خودشان هم هست. خودشان هم عقلشان ميرسد كه نبايد روزي جامعه آنها را پير و خرف بنامد. قبل از آن روز، آنها بايد به قدر كافي فكر و رفتار و ظاهر خودشان را جوان كرده باشند، و آنجاها كه نميشود، كه خيلي از جاهاست، بپذيرند كه ديگران بايد مكمل يا جايگزين آنها باشند.