پوشيده چه گوييم، همينيم كه هستيم ...
 



پنجشنبه، ۷ تیر




وبلاگ قبلي
پست الكترونيك

CMS: MT 2.661
By: Daghdagheh


۲۶ اسفند

تا حالا با چشم خودم نديده بودم اينجوريش رو. تازه مي‌گفتن امسال از دو سه ساله گذشته بهتر بود. اون‌ها ببين ديگه چي بوده! هيچ وقت در اوجش تو خيابون نبودم مثل امشب.

محله ما انگار كه منطقه جنگي بود. ماشين رو كه داشتم از بين چوب‌ها و درخت‌هاي آتش زده شده در وسط خيابون رد مي‌كردم، ياد اين فيلمهاي جنگي افتادم كه تانك از وسط معبر عبور مي‌كنه و خمپاره از دو طرف داره مي‌باره روي سرش و يكي داد مي‌زنه «حاجي بدو كه سيدتو كشتن»!!

توي مسيري كه مي‌اومدم در همين دو تا خيابون منتهي به خونه، لااقل 20 جا آتيش روشن كرده بودن. آتش هم نه، دقيقا آتيش!! شانس آوردم اساسي. ماشين جلويي من كه داشت از كنار يكي‌شون رد مي‌شد، يهو يه چيز مهيب توي اين آتيش منفجر شد كه شعله‌هاش تا دو متر به اطراف رفت. فكر كنم تمام رنگ ماشينه سوخته باشه. يه جوري با سرعت از بين اين مانع‌هاي سوزان و پسربچه‌هاي توي خيابان رد مي‌كردم كه انگار دارم game بازي مي‌كنم. باز خدا پدر بسيجي‌هاي محله‌مون رو بيامرزه كه از ترس اينها لااقل كوچه ما آروم بود.

يه ترقه‌هايي مي‌زدن كه صد رحمت به بمب! من زمان جنگ يادم مياد، باور كنيد آدم از صداي بمب اينقدر نمي‌ترسيد كه از صداي يهويي اين ادوات انفجاري مي‌ترسه. بدبخت همسايه ما فكر كنم از عصري تا آخر شب بيشتر از 50 بار دزدگير ماشينش رو خاموش كرد. موج انفجار شيشه‌هاي خونه ما رو هم همش مي‌لرزوند. اصلا يه‌چي ميگم، يه‌چي مي‌خونيد... جنگ بود ديگه. منتها نه جنگي كه بين دو طرف باشه، اصلا طرف نداشت. همين بين خودمون و بر و بچه‌ها بود، محض دور هم بودن!!

لامصب اصلا نميشه تحليلش كرد. يعني هركدوم از تحولات اين جامعه رو بتوني با يه مدلي بفهمي و تحليل كني، اين يكي رو نمي‌توني. تنها چيزي كه حس كردم اين بود كه اون شاگرد سابقم تو مدرسه كه اگه شانس نمي‌آوردم و منو نمي‌شناخت يه دونه از اون باحال‌هاش رو زير پام مي‌زد، اون كه از من هفت هشت سال كوچك‌تره، همين يه شب رو در كل سال مي‌تونه بهمن برتري داشته باشه. خيابون رو از آن خودش بكنه و همه رو غير از خودشون به خونه بفرسته. در خيابون ما كه تقريبا يه مركز خريد هم محسوب ميشه و اين شبهاي آخر سال اصلا جاي سوزن انداختن نيست، نديدم حتي يك مغازه هم باز باشه. انگار كه برق رفته باشه، هيچ چراغي روشن نبود. تنها نور اصلي خيابون، تپه‌هايي از آتيش بودند كه هر بيست سي متر ديده مي‌شد.

بله. صاحبان اصلي و فعلي چهارشنبه سوري (يا به تعبير من، چهارشنبه جنگي!) همين پسربچه‌هاي نوجوان و جوان زير بيست سال يا همين دور و بر هستند كه يك شب مي‌توانند بعضي از خيابان‌هاي تهران را تسخير و بقيه را خانه‌نشين كنند. چرا؟ براي چي؟ كه چي؟ اينها همون چيزهاييه كه به راحتي نميشه فهميد.

نظرات شما:
آري اينچنين بود برادر ...
آلپرعزیز! پتانسیل خشونت در جامعه به شدت بالاست و اگر روزی انقلاب بشود آن انقلاب به طوروحشتناکی خشن و خونین خواهد بود. سالها به جامعه خشونت تزریق شده . خشونت به جای عشق؛ محبت و لطافت.
این بچه های زیر بیست سال همون ما هستیم در دهه قبل که فروتنی به هیچ محدودیتی نه نگفتیم . زیر حجاب و تحقیق محلی و مهر انتخابات و کوپن و مسجد محل سر خم کردیم . کمبودها را با قصه زندگی این شهید و ان شهید تحمل کردیم و دم برنیاوردیم . اما این نسل جدید که نه می دونه احترام و قانون چیه نه می خواد محدود باشه چه کار بهتری می تونه بکنه جز چوب سوزوندن و ترقه بازی کردن . حق دارن به خدا حق دارن .
نمي دونم بگم اين خشونت ناشي از چيه؟! تكنولوژي و دور شدن آدمها از هم و عقده های ناشی از اون یا محدودیتهای جامعه و پتانسیلهای نهفته؟! هرچی هست متاسفانه این رسم قشنگ کهن رو بدجور ناخوشایند کرده.
این نوشته های شما کمی از روی هیجان انهم از نوع کاذبش هست این رستم بازیها که در بین جوانان ایران هست همه جا هست اما انها که دل باین ترقه بازیها بسته اند برای انقلاب ساده بگویم خواب میبینید خیر باشه چرا که از چند ساعته بودنش اگر بگذرد خود مردم انها خاموش میکنند چرایش را هم بگویم انقلاب وانقلابیگری مرده واگر بوش انرا در ایران بخواهد باید که عربستان و مصر و پاکستان را هم شامل شود وانگلیس و المان و فرانسه هم انرا همراهی کند و روسیه هم ساکت باشد. خواست بسیار گندهایست نه؟
جالبه بدوني بعضي شركت ها رو به خاطر همين خطرا زود تعطيل كرده بودن عين روزهاي جنگ و حمله عراقي ها. بانك پارسيان كه هر شب تا 7 بازه به خاطر چهارشنبه سوري دستور رسيده بود كه بايد چهار و نيم بعد از ظهر تعطيل كنن كه تا تاريك شدن هوا همه ي كارمنداش خونه باشن:) آقا من هر سال كه شبش ميام خونه كله م روي تنه م لق لق مي زنه از بس ترقه جلوي پام مي زنن... يه دل سير نمي تونيم از آتيش بپريم چون تا ميريم بالا صد تا ترقه و سيگارت مي ندازن تو آتيش و بوووووووم:) فكر كنم پرده ي صماخم از بين رفته..
خوشم مياد خيلي شجاعي
ماشالله
من فکر می کنم این مناسبت بهانه ای شده برای اینکه جوانان ما ابراز وجود کنند، بگن که هستند!.. هویتشون رو جستجو کنند... هویتی که مال خودشون باشه، انگار لج می کنند، با هر کس که بهشون حرفی میزنه.. نصیحتی می کنه لج می کنند، برعکسش عمل می کنند، از نصیحت شنیدن متنفرند، اینقدر که بهشون پیام های اخلاقی داده شد حالشون بهم می خوره، و در چنین روزهایی نشون میدن که چیزی هستند خلاف آنچه از اونها خواسته میشه که باشن!
من هم دقيقا با همچين صحنه اي روبرو بودم ولي نه با اين شدت!