تا حالا با چشم خودم نديده بودم اينجوريش رو. تازه ميگفتن امسال از دو سه ساله گذشته بهتر بود. اونها ببين ديگه چي بوده! هيچ وقت در اوجش تو خيابون نبودم مثل امشب.
محله ما انگار كه منطقه جنگي بود. ماشين رو كه داشتم از بين چوبها و درختهاي آتش زده شده در وسط خيابون رد ميكردم، ياد اين فيلمهاي جنگي افتادم كه تانك از وسط معبر عبور ميكنه و خمپاره از دو طرف داره ميباره روي سرش و يكي داد ميزنه «حاجي بدو كه سيدتو كشتن»!!
توي مسيري كه مياومدم در همين دو تا خيابون منتهي به خونه، لااقل 20 جا آتيش روشن كرده بودن. آتش هم نه، دقيقا آتيش!! شانس آوردم اساسي. ماشين جلويي من كه داشت از كنار يكيشون رد ميشد، يهو يه چيز مهيب توي اين آتيش منفجر شد كه شعلههاش تا دو متر به اطراف رفت. فكر كنم تمام رنگ ماشينه سوخته باشه. يه جوري با سرعت از بين اين مانعهاي سوزان و پسربچههاي توي خيابان رد ميكردم كه انگار دارم game بازي ميكنم. باز خدا پدر بسيجيهاي محلهمون رو بيامرزه كه از ترس اينها لااقل كوچه ما آروم بود.
يه ترقههايي ميزدن كه صد رحمت به بمب! من زمان جنگ يادم مياد، باور كنيد آدم از صداي بمب اينقدر نميترسيد كه از صداي يهويي اين ادوات انفجاري ميترسه. بدبخت همسايه ما فكر كنم از عصري تا آخر شب بيشتر از 50 بار دزدگير ماشينش رو خاموش كرد. موج انفجار شيشههاي خونه ما رو هم همش ميلرزوند. اصلا يهچي ميگم، يهچي ميخونيد... جنگ بود ديگه. منتها نه جنگي كه بين دو طرف باشه، اصلا طرف نداشت. همين بين خودمون و بر و بچهها بود، محض دور هم بودن!!
لامصب اصلا نميشه تحليلش كرد. يعني هركدوم از تحولات اين جامعه رو بتوني با يه مدلي بفهمي و تحليل كني، اين يكي رو نميتوني. تنها چيزي كه حس كردم اين بود كه اون شاگرد سابقم تو مدرسه كه اگه شانس نميآوردم و منو نميشناخت يه دونه از اون باحالهاش رو زير پام ميزد، اون كه از من هفت هشت سال كوچكتره، همين يه شب رو در كل سال ميتونه بهمن برتري داشته باشه. خيابون رو از آن خودش بكنه و همه رو غير از خودشون به خونه بفرسته. در خيابون ما كه تقريبا يه مركز خريد هم محسوب ميشه و اين شبهاي آخر سال اصلا جاي سوزن انداختن نيست، نديدم حتي يك مغازه هم باز باشه. انگار كه برق رفته باشه، هيچ چراغي روشن نبود. تنها نور اصلي خيابون، تپههايي از آتيش بودند كه هر بيست سي متر ديده ميشد.
بله. صاحبان اصلي و فعلي چهارشنبه سوري (يا به تعبير من، چهارشنبه جنگي!) همين پسربچههاي نوجوان و جوان زير بيست سال يا همين دور و بر هستند كه يك شب ميتوانند بعضي از خيابانهاي تهران را تسخير و بقيه را خانهنشين كنند. چرا؟ براي چي؟ كه چي؟ اينها همون چيزهاييه كه به راحتي نميشه فهميد.