امروز نزديك سي تا مهمون رو راه انداختيم. چند تا از جاهاي مهمي كه بايد ميرفتيم، رفتيم براي عيدديدني. با دو سه دوست هم تماس داشتم براي تبريك و اينا. غير از اينها به هيچكس هم عيد رو تبريك نگفتم كه هيچ، جواب تبريكهاي ايميلي و SMS و كامنتي و غيره رو هم ندادم. اصلا حالشو ندارم. هركي رو ديدم بعدا باهاش ديدهبوسي ميكنم ديگه!
مشغول زندگي بودن هم حالي داره ها. آدم چند ساعت از همهچي فارغ ميشه، با يه فاميل كه چند ماه نديده بودتش ميشينه به حرف زدن درباره همهچي، از اومدن و نيومدن هاشمي تا اينكه چرا بچههاي اين دوره و زمونه اينقدر به خانواده و سنتها كماهميت ميدن، از اينكه آيا خامنهاي حاضره معين رو تحمل كنه تا بحث شيرين قيمت پرتغال و سيب و بيانصافي ميوهفروشها و نقش مجلس هفتم در فلج كردن دولت و تثبيت قيمتها كه آيا بعد از عيد بيداد ميكنه يا نه، از اينكه دخترها چقدر حجابهاي جور واجور دارن پيدا ميكنن و چرا اينقدر آرايشهاي غليظ مد شده تا بحث اينكه پيام امسال خاتمي از همه سالها بهتر بود يا نه و حرف حسابش چي بود، از نقش حكومت ديني در تضعيف نقش دين در حياط اجتماعي خانه ما تا چشمانداز ظهور آقا امام زمان!
عيده ديگه، عيد و خونه و زندگي... هنوز عيد مبارك!