اگر در ايران باشيد و با تلويزيون سروكار داشته باشيد، حتما اين شبهاي عيد، مسابقه قويترين مردان ايران را ديدهايد. فينالش هم بالاخره برگزار شد و آخرين قسمت برنامه هم شب گذشته پخش شد. هر وقت اين برنامه را ميديدم، ياد بازيهاي مرگ گلادياتورهاي روم قديم ميافتادم؛ كه اتفاقا فيلمش هم چند روز پيش از شبكه يك پخش شد.
گويي ما هر يك پادشاهاني شدهايم كه با نظام اجتماعي كه ترتيب دادهايم، گلادياتورهاي خود را به جنگ با يكديگر برميانگيزيم. البته دعوا مثل آن زمان خشن نيست، اما كم از آن هم ندارد. تعجبي نداشت وقتي ميديدم كه بيننده اين برنامه چه لذتي ميبرد از اينكه آن مرد تنومند بيشترين فشار را به جسم خود ميآورد تا كاري فراتر از طاقت انجام دهد، بلكه براي لحظهاي شادي و هيجان بينندگان را برانگيزد.
و ما اينگونه آرام و بيسروصدا به گذشتههاي دور، به روم باستان، بازگشتهايم كه خوي خشونتجوي خود را با ديدن منظره خرد شدن بدن يك عروسك غولپيكر نوازش دهيم. و از تصور اين ماجرا همان حسي در من ايجاد ميشود كه از شنيدن يكسري حرفهاي سياسي در اين روزها. وقتي ميشنوم كه كسي از اين صحبت ميكند كه «مردم» (اين واژه مبهم موهوم نامفهوم دستمالي شده) كسي را ميخواهند كه «مقتدر» باشد و مردم كسي را ميخواهد كه بتواند «كاري» از پيش ببرد و ميخواهند كسي بيايد كه بتواند همه را مهار كند و با همه كنار بيايد و ... كاملا اين شيفت چند هزار ساله به گذشته را با تمام وجود لمس ميكنم.
ميبينم و ميفهمم كه مني كه جلوي تلويزيون نشستهام و وقتي وزنه 160 كيلويي در دو سانتي پاي مهراب فاطمي روي زمين ميافتد، آسودهخاطر ميگويم: اه، چه شانسي آورد! طبيعي است كه وقتي با سياست نيمهمدرن ايران مواجه ميشوم كه آميخته به ناكامي و ناداني و بيتجربهگي و انبوهي از فساد و ميزان شرمآوري اختلاف فاز با دنيا و بلكه كشورهاي همسايه و همطراز است، سادهترين و دم دست ترين تجويز و راه حل را در «اقتدار» ببينم. همين گمشدهء نيافتهاي كه اين روزها همه در جستجوي آنند. همه ميخواهند «دولت مقتدر» تشكيل دهند، همه ميكوشند خود را «استوار» نشان دهند، يا از خود چهره يك «مظلوم مقتدر» را روي يك صندلي داغ به تصوير ميكشند.
اين نيست كه آنها نياز ظاهري جامعه را غلط دريافته باشند. اما من مدعيام كه اين گوهر مطلوب نيست، سرابي است كه اتفاقا اين روزها همه دارند دنبال آن ميدوند. حلواي تنتناني است كه فروشندگان آن در اين بازار مكاره ميگويند تا نخوري نداني، اما بازار آنقدر شلوغ شده كه خود ملا نصرالدين هم ميگويد: نكند واقعا سر كوچه آش ميدهند؟!
و «اقتدار»، اين نياز كاذب برخاسته از گرايش سطحي به پوپوليسم، اين روزها بيداد ميكند. زمين بازي ميسازد و بازيگر ميتراشد، نقش بازي ميكند و نقش ميآفريند. اما گرد و خاك كه بخوابد، به راحتي ميفهميم كه چقدر نيازهاي اساسيتر را عوضي گرفته بوديم. در اين مسير، هرقدر هم جلو برويم، از دوران باستان و عصر حجر عقبتر نميرويم و از پادشاهان قديم مقتدرتر نمييابيم. اما تيتراژ پاياني برنامه كه پخش شد، تازه ميفهميم كه نه بابا! هيچ چيز عوض نشده؛ همه زندهاند!! ما را باش كه فكر ميكرديم چه اتفاقاتي قرار است بيفتد.
دلخوش باشيم. خواب ببينيم كه امام زمان قرن 21 ميآيد و ما را نجات ميدهد. دلخوش بودن لذتبخش است، ولو براي چند لحظه يا چند روز.