دوستت دارم. هنگامي كه اين كلام به سوي خدا پر ميكشد، به مانند پيكان شعلهوري است كه در دل شب تيره فرو ميرود و پيش از آنكه به هدف بنشيند، خاموش ميشود. دوست دارم، اين سراپاي سخن اوست، سخني كه نميتوانسته كتابي بديع و اثري اديبانه پديد آورد. عشق به هيچروي موضوعي بديع نيست و ابداع اديبان نبوده است.
به مانند كودكي كه توپ به دست مقابل ديواري ميايستد، در برابر عشق خويش قرار ميگيرد: كلامش را، گوي كلام نورانياش را، «دوستت دارم» به هم پيچيدهاش را، در طول تمام روزهايي كه از زندگياش باقي است، به سوي ديواري كه دور از اوست پرتاب ميكند، و سپس به انتظار بازگشت آن مينشيند. هزاران گوي را پرتاب ميكند و هيچيك از آنها هرگز باز نميگردد، و او همواره با چهرهاي خندان و دلي مطمئن كارش را ادامه مي دهد، چرا كه نفس بازي براي او جايزه است و نفس عشق پاسخ.
كريستين بوبن
پاسخي نميآيد. در تمام اين سالها كه نيامده است. ماهها و سالها و قرنها از اين دست آمده و رفته و صدايي از آنسو نيامده است، حتي دريغ از پژواك صداي اينسو ...
غريبانه، سر بر زانو ميگذاري و به هياهوي مردمان سرگشته بين صفا و مروه خيره ميشوي. هيچ كس جز نفر جلويي را نميبيند. همه ميدوند و ميدوند و ميدوند، شايد تا از جلوييها جا نمانند. ولي هربار تا آخر راه را ميروند و ميبينند كه به جايي نرسيدهاند. اما نميدانم اين نشان اوج ابلهي است يا تشنگي، كه همه - بي استثنا - باز برميگردند و باز سر به زير مياندازند و باز ...
كودكانه، پاي بر زمين ميكوبد و ميسايد. بيانكه لحظهاي آرام بگيرد، گريه ميكند. به پهناي صورت اشك ميريزد و معصومانه به اين طرف و آن طرف نگاه ميكند. در اين تاريكي بيصداي بيابان انتظار دارد چه كسي صدايش را بشنود؟ يا چه دستي است كه اشك را از گونههايش پاك كند، بلكه آبي هم به صورتش بزند؟ گريه ميكند. شايد از تشنگي است. آب! آب كجا؟ گريه ميكند. بيشك از تشنگي است. آب كجاست؟ تشنه است. پاي بر زمين ميسايد، ميكوبد ...
صميمانه، محبوب خود را در خيال ميآورد. با فكر او سكون آزاردهنده زمان را ميگذراند. با او مينشيند، گپ ميزند، ميخوابد. سر بر شانه او ميگذارد و آرام گريه ميكند. با او به معاشقه ميرود، نجوا ميكند. بحث، حتي گاهي دعوا ميكند. از او ميگريزد. به او پناه ميبرد. با او قدم ميزند، به او نگاه ميكند. محبوب خود را در خيال ميآورد: با فكر او پريشان ميشود. پريشان سر، پريشان حال، پريشان دل. با فكر محبوبش خيالات را از خود دور ميكند. نه كه بنشيند: درجا ميافتد. آه ميكشد افسوس ميخورد. افسرده ميشود. بيهوده ميشود. درهم ميشكند. خيره ميماند، نگاه ميكند. محبوب خود را در نگاه ميآورد. گرم ميشود. ميلرزد. اشك ميريزد. گريه ميكند، زار ميزند. بيخود ميشود ... خسته ميشود. آرام ميگيرد. محبوب خود را در خيال ميآورد: مبهوت ميشود، آرام ميگيرد ... زمين آرام، هوا باراني است.
لذت هستي نمودي نيست را
عاشق خود كرده بودي نيست را
لذت انعام خود را وا مگير
نقل و باده و جام خود را وا مگير