ماه رمضان هم نيامده رفت و مرا رها كرد، در همان رهاشدهگي تكراري كه هر سال بعد از عيد فطر و بعد از عاشورا - يا در واقع شام غريبان - به سراغم روحم ميآيد و دلم را غمگين و ارادهام را چركين و احساسم را تيره و ايمانم را كمرنگ ميسازد. انگاري كه درهاي رحمت خدا برايم طبق زمانبندي مشخصي باز و بسته ميشوند و من نيز هميشه بيبهره رها ميشوم. انگار در اين برهوت كه هوهوي باد گرم دم شب هم گوش را آزار ميدهد و هم صورت را، نه كه پناهگاه نيست كه لحظهاي در آن آرام بگيري و خستگي در كني، كه حتي سنگي هم پيدا نميشود براي لحظهاي نشستن و درنگ كردن به اينكه: من كيام؟ اينجا چه ميكنم؟ اينجا كه هستم كجاست؟ چرا هيچكس در كنار من نيست؟ چرا دستي بالاي سر من نيست؟ چرا كسي نيست كه صدايم را بشنود، تا بلكه به دادم برسد؟ چرا كسي نيست حتي كه فقط صدايم را فقط بشنود- نميخواهم به دادم برسد! چرا - حتي - كسي را آنچنان شايسته نديدم كه او را در آغوش بگيرم و چشم بر هم بگذارم، تا بلكه لحظهاي فراموش كنم كه كي هستم و كجا هستم و چه ميكنم؟
و من، باز در همين احساس تنهايي و رهاشدهگي و بيهودگي و در اين برهوت خوفناك و اين سكوت كشنده شب، بودهام پيش از اين. در آن شب ظلماني كه ميپنداشتم روياي شام غريبان است و الان حس ميكنم تصوير ايمان خودم بوده به آن هراسناكي و شام غريبان دل خودم بوده به آن سردي و خشكي و تاريكي، كه من بيهدف به اينسو و آنسو ميدويدم بس كه جايي را نميديدم. خار بود كه به پايم ميرفت و خون پايم كه - حس ميكردم و نميديدم - فرو ميرفت در تركهاي جا به جاي بيابان. جا به جا بودند و گويي هركدام ميخواستند زودتر بدنم را ببلعند. همه چيز درست مثل همان قصههاي باور نكردني كه هزار بار در كتابها خوانده و در روضهها شنيده بودم. فريادهاي نامفهوم جيغ و داد و سروصداهاي هولناكي كه به گوش ميرسيد و پايم را ميلرزاند. لرزه به درونم ميرفت و تمام وجودم را بيقرار ميكرد و طپش قلبم را، انگاري كه از ريتم ميانداخت و ضرباهنگ نفسنفسم را با هوهوي باد وحشي بيابان هماهنگ ميكرد و آن را نيز با رقص پاي دويدنم بر زمين سست و بيبنياد كوير. ذكري لابد آشنا - يا از فرط تكرار، آشنا - به لبهاي خسته و خشكيده و تشنهام رسيد كه گويي بويي از محبوب داشت: چه ميبينم، نميدانم، چه ميبينم، نميدانم ...
و آتش، و آتش، و آتش. خدا نكند كه آتش به خانمان كسي بيفتد. ميسوزد و ميسوزاند. به خود ميپيچيدم و حيران بودم. ميدويدم و ميايستادم. نه دور ميشد و نه نزديك. من بودم و آتش. آتش بود و من و يك بيابان درماندگي و تشنگي و خستگي در اين بين - بين ما. اينها تمام حالتهاي درمانده است: خسته، تشنه، مبهوت، بيحال، حيرت زده، مانده، مانده، مانده ... سراپا درمانده، سراپا آتش. همان كه رضا اميرخاني عزيز گفته بود در وصف صحنه روز: راه خود ميرفتم آتش در عطش، آتش در آتش / خيمهها در آتش و من راه خود، آتش بر آتش ... اما اينك نور روز هم از من دريغ شده بود. تنها بودم و تاريك بود. گريان نه، كه لرزان از اوج هيجان بودم و سكوت بود كه مرا و هستي را احاطه كرده بود. تنها نورهاي اميد، لمحههاي نور، نورهاي دور. آتشي كه عمق جان را ميسوزاند، از دور، اما نه گرم ميكرد و نه روشن.
آتش بود كه در وجودم افتاد، و ماند تا حالا. حالا انگاري هزار و چند صد سال از آن واقعه ميگذرد و من ... من ايستادهام و به آن منظره نگاه ميكنم. گاهي سر به زير ميافكنم از شرم و اشك گرم بر زمين ميريزم و باز سرم را بالا ميآورم. باز نگاه ميكنم و باز اشك ميريزم. بر او كه نه، بر خاكستر خودم كه با شعلهاي سوخت و در خود فرو مُرد، اشك ميريزم. به خودم مينگرم، جسم و جانم از گريه خسته ميشود. آرام ميگيرم و خيره ميمانم، در انديشه درگيريها و تناقضها و واماندگيها و درماندگيها و تنهاييها و دردها و رنجها ....
خودم هم نميفهمم چه ميگويم. نميفهمم، همان وقت هم نفهميدم. از وقتي كه نورها رفت، ديگر هيچ چيز نميفهمم. تا آن شعلههاي آتش بود، حتي وقتي كه به دورنماي مبهم نور تبديل شد، لااقل ميفهميدم كه هست. الان ديگر ظلمت محض شده است. هم جهان را گم كردهام، هم خودم را. ديدن برايم بيمعنا شده است. نه فقط ديدن، زيستن هم برايم معنايي ندارد. فقط اينقدر ميفهمم كه اينجايي كه هستم، هستم. هستم، درد دارم و رنج ميبرم. ديگر هيچ! اگر آدمي به نقطهاي برسد كه دريابد بودن خود را و اهميت خود بر غير خود را، اگر آنگونه به ژرفاي درون فرو برود كه تاريكي اطراف را ببيند و ببيند كه هيچ نيست - يا «براي او» نيست - اگر اينچنين به عمق فرديت برسد، يا بايد سرافرازانه برخيزد، بر تاريكي مطلق چشم ببندد و پرسش ايمان را مطرح سازد، يا اينكه دليرانه و جسورانه بماند و به راه ادامه دهد. اين كار در غايت خود لجوجانه است، كه اين لجاجت جز از «ابرمرد» نيچه برنميآيد ...!
تاريكي مرا احاطه كرده و به ورطه وحشتناك نيستي انداخته است. اعتراف سنگيني است كه با بيتفاوتي سرخوشانه بگويي نيستي و خلاص، اما لاقل آشفتگي مسئوليت بودن را نداري. تصور اين كه هستي و ديده ميشوي حتي اگر تو نبيني، مدتهاست كه از ذهنم پر كشيده است. اما شرمساري اين بيهودگي و بيجهتي و بيمعنايي، اين پوچي ساده اما دردناك، گاهي تمام وجودت را و تمام جهان بيرونت را - كه بعيد است چيزي بيش از جهان درونت باشد - در بر ميگيرد. فشار شرم خفهات ميكند، ميكشد. اما از دستان تو كاري بر نميآيد. بارها آنها را در هوا تكان دادهاي و اتفاقي نيفتاده است. بارها قدم زدهاي و چيزي تغيير نكرده است. بارها با خود از خود گفتهاي، اما چيز دندانگيري درستگيرت نشده است.
فقط خودت نيستي كه بيهودهاي. گفتگويت هم بيهوده است. پر از هيچ. رفت و برگشت مصنوعات دست ساخته خودت و ذهن خودت بين خودت و خودت. رفت و برگشتي بيحاصل و بيپايان، كه در طي آن هيچ اتفاق مهمي نميافتد، چون هيچ حركتي رخ نميدهد، چون غير از تو نيست، و چون تو هم نيستي. هيچ، عاري از معنا، عاري از هر معنايي. معنا يعني جهت، عاري از معنا يعني عاري از جهت، يعني مسير نه، رفتن نه، يعني روندهاي نه و رفتني در كار نيست. گفتن و رفتن و انديشيدن، همه اينها تلاشهاي بيشرمانه و بيحاصل توست براي اثبات و تثبيت توهم بودن، اين خيانت آشكار ذهن تو به واقعيت و حقيقت است. حقيقت نبودن، حقيقت اين كه نيستي، و حقيقت اينكه حقيقتي اگر هست جز اين حقيقت نيست....
دقيقا نميدانم چند ساعت از غروب آفتاب حقيقت گذشته بود كه چشمم به تاريكي عادت كرد و توانستم شبحي از ظلمات پيرامونم را ببينم، و كاش نديده بودم. از اين شبح، جز اينكه شبيه واقعيت باشد و دل را دلخوش كند به بودن در اين شام غريبان حيات تو، كاري ساخته نيست. اين وضوح بيترديد، تنها سرمايهاي است كه بشر در اين هنگامه بحران معنا از آن خود كرده است: اين حقيقت كه تمام آنچه ميبيني شبحي، سايهاي، نمايي و تصوير نگاتيوي از چيزي است كه نامش را واعيت ميگذاري. پندار مشتبهي است براي سرگرمي و رهايي از دشواري تعمق در رازآلودگي بيابان سياهي كه اكنون ميبيني، و ميليونها بار با سلولها و مولكولهايت آرزو ميكني كه كاش در همان تاريكي مطلق ميماندي و نميديدي. اگر نميديدي، نميفهميدي كه چقدر تنهايي. اگر نميديدي، نميفهميدي آنچه را كه اكنون ميفهمي، نميفهميدي ...
احساس خلأ و احساس نياز كمي شبيه احساس گرسنگي است. اگر احساس گرسنگي كسي را تا آستانه مرگ برده باشد، ميفهمد كه احساس تهي بودن و نياز به پر شدن يعني چه. ميفهمد خلأ درون يعني چه. ميفهمد در شام غريبان وسط رقابت رنج روح از توهم ذهن و درد پا از خار مغيلان، در تعارض سردي احساس بيروح يخ زده و حرارت فهم از درون سوخته، يك «پناهگاه» چقدر ميارزد... و آنچه ميماند، يك تكاپو است: سراپا تكاپو، براي بودن و به گونهاي ديگر- يا به گونهاي بهتر بودن.
از او به او در او ميگريزي. از آنكه ميگريزي، به او پناه ميبري. آنكه به نام تو ميگويد، به كام تو ميشنود. آنكه دورترين است، نزديك ترين است. آنكه وجود تاريكي را به تو اثبات ميكند، نور است. نور. نور. نور.
از اينجا به بعدش را ديگر نه من تاب گفتن دارم و نه واژهها تاب نهفتن، ورنه هم افهام سوزد هم زبان. خداي من ...
* * *
پاهايم آلوده خون است و دستانم آلوده خاك، بس كه خار به پايم رفت و بس كه زمين خوردم. چه ميشود مگر اگر يك بار هم كه شده تو بيايي، دستانم را بگيري و بلند كني و كمكم كني تا بتوانم بايستم. چه ميشود ...
* * *
نوشتهام بوي تو ميدهد. نوشتنم بوي تو ميدهد. سبك نوشتنم نشان از تو دارد. كلماتم تو را در خاطر ميآورد. آهنگ واژهها به تصوير قامت تو ميماند. ولي نيستي، نيستي ...