- اين اولين بار است كه چيزي را مينويسم و در وبلاگ نميگذارم تا به جايش بتوانم همان مفهوم را كوتاهتر بنويسم.
- گفت وبلاگ را كه نميشود به مسابقه گذاشت. آخر با كدام متر؟ با كدام معيار؟ قبول داشتم، اما همانقدر كه نميشود فيلم و داستان و شعر و موسيقي را به مسابقه گذاشت. ولي ما آدمهاي بيرحم همه اين كارها را كردهايم، اين هم روي قبليها!
- ما همه متهميم. وبلاگ ها را گزينشي ميخوانيم. گاهي وبلاگي را به ليستمان اضافه ميكنيم، اما بيشرمانه ماهها ميگذرد و به آن سرنميزنيم. گاهي برعكس، به يك وبلاگ بارها و بارها در روز ر ميزنيم، يا مطلب خاصي را بارها ميخوانيم.
- ديروز يك دوستان دوران گذشته دانشگاه باهام مصاحبه داشت، در مورد وبلاگ و تاريخ شفاهي و اينترنت و اين حرفها. يكجا رفتم در فضاهاي بالا بالا و از خود بيخود شدم و شروع كردم حرفهايي را در مورد وبلاگ و تجربههاي وبلاگي گفتن حكه در حالت عادي بعيد است بتوانم بگويم. فقط همين مفهوم را يادم هست كه بارها به ان فكر كردهام: نسبت نوشته (ايضا روزنامه، ژورناليسم، لاگيدن) با خود وبلاگ (يا همان كه اسمش را «تجربه وبلاگي» ميگذارم) مثل نسبت نت است با موسيقي. چه كسي از دفتر نت لذت ميبرد؟ چه كسي از دفتر نت چيزي ميشنود؟ كدام موسيقيدان است كه بدون تداعي و زمزمه آهنگ بتواند چيزي از آن را دريابد؟ اما، مگر موسيقي غير از اختلافات كوچك در اجرا، چيزي از غير از همان نمادهاي رمزگونه نت است؟
- وبلاگ چيزي از جنس هنر است، از جنس نوشتن. درباره آن متوان ساعتها حرف زد، اما نميتوان آنطور كه شايسته است توضيحش داد. بايد آن را لمس كرد، احساس كرد. شنيدني نيست، فهميدني است ...
- تجربههايي كه آدمهاي مختلف در موقعيتهاي مختلف از وبلاگ به دست آوردهاند، آنچنان متفاوت و در عين حال آنچانن ژرف و شگرف است كه اين سؤال را پيش ميآورد كه اصلا ميتوان از يك مفهوم مشترك بين الاذهاني صحبت كرد كه نامش وبلاگ باشد؟!
- ميتوان خود را راحت كرد و گفت بابا دست از سر وبلاگ برداريد، اين تجربه شخصي، اين دفترچه خاطرات، اين يك اعتراض موقت، اين يك رسانه جديد است و همين و بس. ميتوان؛ اما نميتوان از انديشههايي كه در پس هر تجربهاي به ذهن يك چند وبلاگنويس آمده و ميآيد، بيتفاوت عبور كرد. مثل اين ، اينها ، اين ، اين ، اين ، اين ، اين و خيليهاي ديگر.
- دروغ است. وبلاگ يك دهم حس وبلاگ نويس هم نيست. گاهي هيچ ربطي حتي به حس وبلاگ نويس ندارد. چه كسي ميداند كه اين روزها تو در چه فكر و در چه حال و هوايي هستي؟ همه فكر ميكنند داري غنيسازي ميكني! چه كسي ميداند كه همه اين يادداشتها را در روزهايي كه اينترنت نداشتي نوشتي. چه كسي ميداند كه اين روزها بر تو چه گذشت؟ چه كسي ميداند كه در دل يك وبلاگ نويس چه ميگذرد؟ چه كسي ميتواند بداند؟ چه كسي ميداند كه در پشت اين صفحهها و كلمههاي بيحركت چه طوفاني است؟!