1- آدمهاي يك كمي اهل فكر و مطالعه وقتي از برج عاج پايين ميآيند و ميخواهند حرفشان را به رهگذري كه در حال عبور است حالي كنند، به بزرگترين بحران زندگيشان برميخورند.
2- اين وضعيت كه اسمش را ترجمه كردن ايده به زبان ديگران ميناميم، چند بار لمس كردهام. در چند كار جمعي مختلف، و شايد آخرينش در همين انتخابات كه ميخواستيم يكسري شعارهاي كلان و حرفهاي گنده را در ذهن سادهساز و سادهفهم مخاطبي كه نميفهمد چه ميگويي، فرو كنيم.
3- يادم هست يك زمان يكي از انقلابيهاي اسلامي خودمان در مصاحبهاي گفته بود: راحت ترين كار براي ما شعار ساختن بود، چون مفاهيم و آرمانهاي انقلاب را با گوشت و پوست خود ميفهميديم و درك ميكرديم. براي ماها در دوران اصلاحات، و همچنين در تجربههاي گروهي خردتر و ديگر، برعكس اين وضعيت وجود داشت: امكان مفاهمه و ترجمه وجود نداشت. نخبگان خوب بودند، حرفها هم خوب بود، مردم هم خوب بودند، اما مردم حرفها را نميفهميدند.
4- تئوريسين عزيز من اسمش را ميگذارد: «تجربه گرم». اما راستش من هنوز چند و چون اين ماجرا را نفهميدهام كه چطور ميشود يك تجربه براي يك جمع «آنچنان دروني» ميشود كه به راحتي ميتوانند با «زبان ويژه» آن حرف بزنند، در حالي كه اين زبان لزوما براي كسي كه آن تجربه را نداشته، قابل فهم نيست. اتفاقا شايد براي همين بود كه با ايشان اينقدر سر بحثهاي نسل سوم دعوا كرديم و آخر سر هم من نتوانستم منظورم را به ايشان منتقل كنم، طوري كه بپذيرد!
4- با اين حساب، ترجمه يك فكر به زبان قابل فهم، يا تنزل ايده از سطح نخبه به توده، يا انتقال انديشه از مرحله توليد به حيطه مصرف، در واقع همان كاري است كه در قند شكستن هاي قديم انجام ميشد. همين چند روز پيش كه قيچي قندمان شكسته بود و مجبور شدم با قندشكن به جان يك كله قند بيفتم، به اين كشف خارق العاده پي بردم! اينقدر بر سر آن موجود شيرين اما متكبر ميزني و اينقدر خرد و ريزريزش ميكني تا بتواند دهان هركس مثل دهان خودت شيرين كند.
5- همه اينها را گفتم تا بگويم من كه دو كتاب و چندين مقاله درباره جنبش دانشجويي 68 فرانسه خواندهام، هيچ وقت اينقدر فضاي آن را از درون نفهميدم، كه ديروز كه اين را در وبلاگ اميد ميلاني خواندم: شعارها و ديوارنوشتههاي دانشجويان در آن زمان، كه مستقيما برخاسته از تجربه زيسته آنها بود. روح انقلاب 68 فرانسه را بيش از تمام آن كتابها و مقالهها در اين نوشتههاي كوتاه ميتوان يافت.