يادم هست كه يك سالي (احتمالا پارسال بود) در نمايشگاه مطبوعات متن در حال نهايي شدن ميثاق اصول اخلاق حرفهاي روزنامهنگاري را در يك غرفه گرفتم و يك فرم هم دادند كه پر كنم و نظراتم را بنويسم. آن موقع با چند دوست روزنامهنگار در اين باره بحث كرديم و ايدهها و دعواهاي خوبي هم داشتيم.
مطلب ندا دهقاني در مجله نوپا و وزين! راوي را كه خواندم ياد آن ماجرا و بحثهاي آن زمان افتادم. يادداشت «حرفهاي نشدهايم» را حتما بخوانيد. اين احتمالا طبيعيترين واكنش يك ذهنيت شكل گرفته در فضاي آكادميك روزنامهنگاري، در مقايسه با وضعيت فعلي ژورناليسم در ايران است. وضعيتي كه در چارديواري سياست و معيشت و صداقت و خلاقيت گير كرده است و از هر طرف به شدت زير فشار است. گاه سياست با صداقت جمع نميشود، گاهي دغدغه معيشت پاي خلاقيت را ميبندد، گاهي پايبندي به صداقت راه خلاقيت را ميبندد، گاهي لوازم سياست مخل معيشت يا خلاقيت ميشود و گاهي ميل به خلاقيت يا بيم معيشت يا حتي هراس عدم صداقت مبناي پرهيز و گريز از سياست ميشود.
در اين صحنه كه چهار بازيگر دارند بازيگر اصلي يعني ژورناليسم را با كشمكشهاي دراماتيك خود برخورد ميكنند، حالا پاي بازيگر جديد به نام «اخلاق حرفهاي» هم به ميان آمده كه ميخواهد هووي هر چهارتاي قبلي باشد. كار دشوار ميشود!
قبل از اينكه نظر خودم را بگويم، پرانتزي باز ميكنم درباره بحث مسابقه وبلاگ و مفهوم وبلاگ ژورناليستي و .... اگر با همين مدل به آن بحث بخواهيم نگاه كنيم، آنجا هم وبلاگ از راه نرسيده، بازيگر نقش اول صحنهاي شده كه در آن سياست، رقابت، ژورناليسم و حتي اخلاق، جايگاههاي از پيش تعريف شدهاي دارند. وقتي كه بازيگر جديد وارد صحنه ميشود، يا بايد كل سناريو و سرنوشت بازيگران را از سر نوشت، يا به تعارضها و تناقضهايي كه اين مهمان ناخوانده به وجود ميآورد تن داد.
قبلا با زباني ديگر نوشته بودم. واقعا چه دليلي وجود دارد كه براي روزنامهنگاري ادبي بتوانيم مسابقه برگزار كنيم، براي موسيقي سنتي بتوانيم، براي كاريكاتور و عكاسي و مجسمه سازي بتوانيم، اما براي وبلاگها نه. آن هم نه عموم وبلاگها، وبلاگهاي ژورناليستي. بر سر تعريفش هم بايد بحث كنيم. اما نميخواهم مسئله را ساده كنم؛ مشكل جدي است: بازيگر جديد به صحنه آمده، اما صحنه هنوز از نو چيده نشده است.
همين مشكلاتي كه در «بحث درباره» وبلاگها پيش ميآيد، كه خيلي بيشتر از «زيستن در» فضاي وبلاگها مسئله ساز است، مثلا همين كه بالاخره در فضاي وبلاگها هم يك مركزها يا قطبهاي نسبي داريم اما كسي نميپذيرد يا به راحتي تن نميدهد، همين كه اقليتي به عنوان نخبگان فضاي وبلاگستان (مافياي وبلاگستان= پدرخوانده = وبلاگهاي پرمدعاي بيمحتوا ...) شناخته شدهاند در حالي كه لزوما مشروعيتي از جانب بقيه ندارند، همين دعواي اينكه وبلاگ بالاخره يك صفحه كاملا شخصي است يا يك رسانه دو طرفه يا ديالوگي، و وبلاگستان يك حوزه خصوصي است يا يك عرصه عمومي، و از اين بحثهاي بيپايان و به پايان نرسيده، همه و همه ناشي از اين است كه فرايند بازچيني صحنه آغاز شده اما تمام نشده است ...
پرانتز بسته! من تصور ميكنم بحث اخلاق و عرف روزنامهنگاري در ايران، يك ضرورت نپرداخته است اما يك كشمكش ناتمام نيز هست. كسي نميتواند ادعا كند كه در اين حوزه «حرف آخر» را ميزند. گذشته از اينكه شايد حرف آخري وجود نداشته باشد، ما هنوز به آخر نرسيدهايم كه حرف آخر را بزنيم.
اينجا سراغ نقد بخش آخر يادداشت «حرفهاي نشدهايم» ميروم: انتظار بجايي نيست كه بخواهيم جزييات اخلاق روزنامهنگاري در لوموند فرانسه را براي شرايط ايران، حتي تصور كنيم. كجاي شرايط روزنامهنگاري (بگيريد سياسي، حقوقي و قضايي، معيشتي و تخصصي) در ايران به فرانسه ميخورد كه ما بخواهيم خود را با لوموند مقايسه كنيم؟ از اين مقايسه تنها يك نتيجه را ميتوان گرفت كه پذيرفتني باشدك ضرورت وجود اصل اخلاق حرفهاي. اما اينكه كدام اخلاق، هذا اول الكلام!
به اضافه اينكه (اين نكته به اعتقاد من از ايرادات متن دكتر معتمد نژاد هم بود) واقعيت اين است كه مسئلههاي ما، هم پيش پا افتاده تر و هم تا حد زيادي متفاوت با شرايط فرانسه و اروپاييان و حتي بسياري از كشورهاي از جنس و همقد خودمان است. واقعا مسئلههاي ما خيلي خاص و ويژه است و از آن خود ما. در ايران روزنامهنگاري محلي براي كشف استعدادهاي دنياي سياست شده است. در ايران روزنامهها سخنگوي جبهههاي سياسي هستند. مهمتر؛ در ايران، مطبوعات مبناي جريانهاي فكري و عقيدتي ميشوند. در ايران، اقتصاد ژورناليسم بسيار لاغر و نحيف و اقتصاد ضد ژورناليسم كه ميخواهد قلم را در خدمت سود خود درآورد و (با نصاب و حساب اخلاقي) به فساد بكشد، به شدت فربه و زورمند است. در ايران، قانون به شدت بيرحمانه با مطبوعات و اهلش برخورد ميكنند و هر تلاشي براي مدني كردن اين حوزه نيز نسبتا ناكام مانده و با موانع سياسي از هر دو سو مواجه شده است. در ايران ... همين است كه ميبينيم و هست!
همانقدر كه گفتن «حالا كه هست» وضعيت روزنامهنگاري ايران را بهتر نميكند، گفتن «نبايد باشد» نيز بعيد است تأثيري جدي بر تغيير اين وضعيت داشته باشد. كلمه قصار نهاييام اين است: اخلاق حرفهاي خوب است و ضروري است، اما مقدماتي دارد كه به شدت دست و پاي اخلاقي عمل كردن را ميبندند. تطبيق اخلاق با شرايط ما، شرط لازم تطبيق ما با ضوابط اخلاقي است. اگر چنين شد، آن موقع ميتوان راحتتر در مورد اصول و موازين اخلاقي قلم به دستي سخن گفت. اما اگرنه، مشكل ميشود.
چون خيلي از آن طرف رفتم، بد نيست دو قدم برگردم و اعتراف كنم كه البته بخشهايي از آن چيزي كه به عنوان اخلاق حرفهاي ژورناليسم مدنظر است، در همين شرايط حاضر هم به طور كامل قابل دستيابي است. همهچيز را نبايد معطل حل مشكلات سياسي و معيشتي و غيره كرد. شايد بد نباشد پس از اينكه از كليگوييها خسته شديم، به طور ملموس درباره اينگونه موارد به گفت و گو بنشينيم.