به زبان بيزباني،
با اجازه جناب كيشلوفسكي
1- روزي روزگاري پدري بود و پسري: هر دو شوخ و پر استعداد. معمولا با هم گفتگو ميكردند و مثل همه آدمهاي باهوش همديگر را سرگرم ميداشتند. ولي روزي، پدر به پسرش نگريست، ديد سخت در عذاب است، گفت، «بچه بينوا، تو خاموش در يأس بهسر ميبري.» اما بيش از اين وارد مطلب نشد: نميتوانست، چون خودش هم گرفتار يأس خاموش بود... پدر بر آن بود كه خودش سبب افسردگي پسر است، و پسر فكر ميكرد افسردگي پدر به خاطر اوست، و بدين جهت هيچ گاه درباره آن حرفي با هم نزدند.
تكه يادداشتي خود- روايتگر از مرد محبوب تنها:
سورن كركگور، انديشمند و فيلسوف دانماركي
2- بيش از ده هزار نوع شناخته شده گل اركيده وجود دارد كه به تيرههاي مختلف تقسيم ميشوند... در ميان اكثر تيرههاي اركيده، اين شايستهترينها نيستند، بلكه نيرنگبازترين آنها هستند كه زنده ميمانند.
مسئله اينجاست كه بيشتر اركيدهها در درون جنگل آنقدر پراكندهاند كه باد نميتواند با آنها گردهافشاني كند. آنها براي اين امر حياتي به حشرات يا پرندگان متكي هستند. اما از آنجايي كه اركيدهها براي اين حشرات يا پرندگان غذا يا مادهاي مقوي ندارند، مجبورند براي جاوداني كردن تيرههاي خود آنها را «فريب» دهند...
اركيده ابتدا عطري از خود بيرون ميدهد شبيه شهدي كه پشه از آن تغذيه ميكند. بعد پشه به دنبال بو به دام افتاده از گلبرگهاي گل، داخل لوله باريك ميشود. در اينجا او به نيام حاوي گردههاي اركيده برميخورد. گردهها در چشمش جمع ميشوند و كور ميگردد. سرانجام پشه كور، اركيده را ترك كرده پرواز ميكند تا به يك اركيده ديگر از تيره اپيدندرم برسد و بوي همان عطر دروغي را بشنود. اين بو دوباره او را به داخل لوله باريك اركيده ميكشاند، اما اين بار برعكس گردههايي را كه به چشمش چسبيده از خود جدا ميسازد...
اركيدههاي ديگر براي تحريك انگيزههاي جنسي حشره از روشي كه مقاربت جنسي كاذب ناميده ميشود استفاده ميكنند. اركيده ترسيروس در گل خود يك موي سهبعدي شبيه سطح زيرين بدن يك حشره ماده دارد. اين مو حتي با لمس موها و عطر يك حشره تحريك و برافروخته ميشود. وقتي حشرهاي اين مو را ميبيند، بر روي آن مينشيند و سعي ميكند با آن تماس جنسي برقرار كند. او با اين كار با گردهها برخورد كرده و گردهها به سطح زيرين او ميچسبند. بالاخره او از روي اين گل دوباره پرواز ميكند و اگر از روي اركيده ديگر عبور كند، گردهها را تحويل ميدهد...
جيمز انگلتون، بنيانگزار بخش ضدجاسوسي سيا
3- از ديد روانكاو، سيگار كشيدن هم با معاشرت اجتماعي گسترده عجين است و هم با مكيدن سبعانه. واضح است كه سيگار با ارضاي شهواني (دهاني) ربط دارد، اما همچنين به شكلگيري و حفظ پيوندهاي اجتماعي نيز مربوط ميشود. ارزش اجتماعي يك نخ سيگار، گاهي اوقات فراتر از شهوت به آن است. مثلا وقتي كه واقعا ميل نداريد سيگار بكشيد اما اين كار را كرديد، چون كسي تعارف ميكند كه ميخواهيد با او آشنا شويد...
اواخر قرن نوزده در آمريكا تلقي عمومي اين بود كه سيگار كشيدن روشي زنانه براي استفاده از تنباكو است، لذا در نيروي دريايي سيگار ممنوع شده بود. بعدها وقتي مردان نيز شروع به سيگار كشيدن كردند، در آمريكا و اروپا سيگار به مظهري مهم از آزادي زنان تبديل شد. مشابه همين فرايند در سالهاي اخير در برخي كشورهاي اسلامي نيز رخ داده است...
اين دگرگونيها در معاني جنسيتي سيگار، دلالتهاي ناخودآگاهانه آن را تعديل ميكند. «بلوغ» به منزله معناي سيگار، از تجربه مادي خود اين شيء مشتق شده
است... سيگار به مكيدن ربط دارد، اما آنچه مكيده ميشود شير گرم و مطبوع مادر نيست، دودي خشك و نامطبوع است. پس سيگار كشيدن به ناكامي، يا غلبه بر ناكامي، مربوط ميشود. فرد سيگاري مدام با پوچي و سمي بودن اين دود روبهرو ميشود و مكررا آن را مهار ميكند...
بري ريچاردز، روانكاوي فرهنگ عامه، طرح نو
4- فرهنگ مسلط بزرگترها بيش از هر چيز دلمشغول مهار زدن بر جذابيت رقصهاي تند و راكاندرول نزد جوانان است. عناصر سخت جسماني و جنسي راك بنياديترين نوع مخالفت در برابر خصومت زاهدمآبانه دهه 1950 با جسم را عرضه ميكند...
تقابل بين رقصهاي تند و رقص محترمانه كلاسيك، نه تنها برخوردي ميان دو سبك متفاوت رقص، بلكه ميان دو نظام هنجارها بود: همانقدر كه رقص محترمانه كلاسيك نه تنها بيانگر تربيت صحيح بلكه نمايانگر بهترين رفتار شخص با تربيت (ظرافت، ذوق و حد نگه داشتن) هم بود، رقص تند حاوي پيامي بود وراي سرپيچي از قواعد رقص رسمي. اطوار عجيب و غريب و شلختگي و بيقيدي، سرپيچي از همرنگي با جامعه و اصل «آدم اين كار را نميكند» به حساب ميآمد كه قواعد رقص را نوعي انضباط جسمي ميديد. تعجبي ندارد كه حافظان بزرگسال اخلاقيات در آن زمان اعتقاد داشته باشند كه چنانچه انضباط شكسته شود، فرهنگ هم فرو ميريزد... جوانان اگزيستانسياليست عمدتا در باب آزادي جنسي نظريه ميدادند، اما عربدهجوها نظريه نميدادند، عمل ميكردند. آنها اعتقادي به تعويق ارضاي غرايز كه فرهنگ مسلط بزرگترها موعظه ميكرد، نداشتند.. [اما] به محض اينكه صنايع دست به بازاريابي براي سبكها و تا حدي محتواي فرهنگ اعتراضآميز جوانان زدند، فرهنگ عربدهجوها دگرگون شد. برخورد سهلگيرانه ليبرالها نتيجه مثبت داد و با نيروي سرمايهداري نارضايي جوانان در روند كلي جامعه جذب شد.
رولف ليندر، درباره آلمان غربي دهه 1950
5- نسلهاي گذراي انسان يكي پس از ديگري بهسرعت ميآيند و ميروند؛ افراد بشر، آكنده از ترس، نياز و اندوه، پايكوبان به آغوش مرگ ميخزند. و در اين ميان به نحوي خستگيناپذير مدام ميپرسند آن چيست كه آسيبشان ميرساند و اين تراژدي- كمدي اصلا چه معنايي دارد. دست به دامان آسمان ميشوند كه جوابي بشنوند، ولي آسمان خاموش ميماند. به جاي نداي آسماني، كشيشان با نداي وحيشان فرا ميرسند، ولي هركس كه فكر كند ابرمرداني تاكنون درباره مقصود هستي يا مقصود جهان اطلاعي در اختيار نژاد خود گذاردهاند هنوز در عالم كودكي بهسر ميبرد. وحي چيزي جز انديشههاي فرزانگان نيست، حتي اگر اينها را... غالبا لباس تمثيلات و اساطير عجيب بپوشانند، و سپس نامشان را دين نهند...
نقطه ضعف همه اديان آن است كه هرگز به خود جرأت نميدهند اذعان كنند كه تمثيلاند، از اين رو ناچار ميشوند آموزههاي خود را با جديت تمام، حقيقي وانمود كنند؛ كه اين، به خاطر بيمنطقياي كه ضروري تمثيل است، منجر به فريب دائمي و نقصي بزرگ براي دين ميشود.
آرتور شوپنهار، فيلسوف
بينظير آلماني