فيلم «يك بوس كوچولو» آخرين ساخته بهمن فرمانآرا از فيلمهايي بود كه در رده فيلمهاي دوبار ديدني ميگذارمش. فيلمي بود كه حرف داشت، و حرفش چند لايه داشت، و لايههاي حرفش را ظريف به هم پيچيده بود. به نظر همه مكمل دو فيلم قبلي بود: «بوي كافور، عطر ياس» و «خانهاي روي آب». اما به نظر من دو سه قدم از آنها جلوتر بود، يا لااقل روي من يكي تأثير زيادي گذاشت.
تراكم اينهمه مرگ در يك فيلم به وحشتم انداخت. مرگهايي كه هيچيك شبيه ديگري نيستند. خودكشيهايي منحصر به فرد، گريزهايي بينظير، دلايل نگفته و ندانسته، فرارهاي بيحاصل، آرامشهاي بيقرار. تصورش هم قابل تحمل نيست، چه برسد به تصويرش ...
سياهي تمام صحنههاي زندگي را دربر گرفته است. لحظهها و نماها بيوقفه در سياهي و تاريكي فرو ميرود. آينه ماشين باشد يا قبر مانند چاه، درخت تنهاي وسط بيابان يا جاده بيانتها، زندگي است كه مدام در سياهي مرگ فرو ميرود، همه چيز تاريك ميشود و كسي نميبيند چه شد و نميفهمد چه دارد ميشود ...
رنگ مرگ هم براي آدمها متفاوت است، فرشته مرگ براي يكي سياهپوش است و براي ديگري سفيدپوش. بر گونه يكي بوسه ميزند و ديگري را تا مقصد ميرساند. شيريني زندگي را ميگيرد، چون به كار شبلي كه با تلخي عادت كرده نميآيد، پس شكري هم براي شيرين كردن كام سعدي كه به شش قاشق شكر در قهوه عادت دارد نميماند، شش قاشقي كه مأمور پليس به راحتي زندگي (يا مرگ!) آن را در چاي هم ميزند و مينوشد، مأموري كه از ادبيات قبل از نسل خود چيزي نميداند و بلكه به رسميت نميشناسد، مأموري كه سعدي را به راحتي به فرشته مرگ تحويل ميدهد تا باز چند قدم آن طرف تر در چهرهاي ديگر (اما همچنان ادبيات خوانده) او را از فرشته مرگ تحويل بگيرد و به ميعادگاهش ببرد ...
فرمانآرا ميخواهد با از نوكشيدن مرزهاي زندگي كه از چهارسو به ديوارهاي مرگ منتهي ميشود، زندگي را تعريف كند. اما ما اينقدر با اين مرگهاي رنگارنگ بيگانهايم و با صورتهاي مختلف زيبا و زشت آن غريبه، كه چارديواري زندگي را براي خود تنگ، بلكه شايد تمام شده ميبينيم.
واقعا چه كسي ميتواند بگويد اصل كاري مرگ است يا زندگي؟ يعني مرگ را بايد پايان زندگي ديد يا زندگي را مقدمهاي براي مرگ؟ كداميك درونمايه ديگري است، كداميك حاشيهاي بر متن ديگري است، كداميك غايت تعالي ديگري است؟ چه كسي ميتواند بگويد كه مرگ شبلي آرامتر و آسودهتر و بهتر است يا مرگ سعدي، يا مرگ طمعكار توي قبر، يا خودكشي پسر سعدي، يا اصلا مرگ قناري توي قفس كه از اساس دروغ است؟ چه كسي ميتواند مطمئن باشد كه شعار فرمانآرا در پوستر فيلم كه ميگويد: «اگه وجدانت راحت باشه، مرگ مثل يه بوس كوچولو ميمونه» واقعيت دارد؟ چه كسي ميتواند از پس از مرگ خود، از مرگ خود، از فرداي خود، مطمئن باشد؟
سرنوشت آدمها تكرارياند اما منحصرا بديع و بينظير به نظر ميرسند. تداخل كننده و متقاطعاند اما در حقيقت منفصل اند و هر يك راه خود را ميروند. به هم پيوند دارند، اما هر يك ماجرايي جداگانه هستند. يكي سرنوشت ديگري را مينويسد، بعد حتي آنها را سوار ميكند و به مقصد ميرساند، يا وسط بيابان رها ميكند. يكي ديگري را از خودكشي نجات ميدهد تا او را در سفر مرگ همراهي كند. يكي كه تا چند لحظه پيش همراه و همكار ديگري بوده و او را از نبش قبر پرهيز ميداده، پس از مرگ بر روي جنازه او خاك ميريزد. يكي ديگري را تا پاي قبرستان مرگ ميرساند و بعد موقع جان دادن او سيگار دود ميكند و به بازگشت ميانديشد ...
مرگ از نگاه «يك بوس كوچولو» ساده و روزمره، بلكه شوخي است: درست مثل «يه بوس كوچولو». ميميريم، اما انگار كمرمان درد ميكند كه دكتر گفته دراز بكشيم، چه بسا صبح هم از خواب بلند شويم و ببينيم زندهايم. ميميريم، انگار تحمل مرگ راحت تر از تحمل پيري است. 38 سال در سويس ويسكي ميخوريم، بعد روز آخر را براي مردن به وطن ميآييم. دوست و فاميل و همراهمان توي قبر طمع ميافتد و ميميرد، به سادگي از او عذر ميخواهيم، رويش خاك ميريزيم و ميگوييم: ببخشيد جعفر آقا ...