مرد بر فراز كوهي ايستاده. رويش را به سمت خانهاي ساده و بيپيرايه كرده. از دامنه كوه به ميانه دره، به سياهي دور دور اما خيرهكننده پردهاي كه سالهاست بر روي آن چهارديواري سنگ و خشتي انداختهاند، خيره شده. گاهي به سوي صحرا، گاهي به اوج آسمان، گاهي به خود و گاهي به اطرافيان نگريسته. ساعتي از ظهر ميگذرد. سايهها كوتاهتر از اين نميشود. مرد ميانديشد، با خود ميانديشد و آرام زمزمه ميكند ...
چگونه است حال مردي كه در آستانه قرباني شدن، خواه بر فراز يك كوه و خواه در نشيب يك گودال، خواه به دست پدر ايمان و يا به تيغ دشمن نادان، در پيشگاه خدا ايستاده و قصد نجوا دارد؟ كدام واژهها ميتواند حال مردي را توصيف كند كه روي بال فرشتگان نشسته و قصد سجده دارد؟ كدام كلمات تاب تحمل ابراز از زبان مردي دارند كه به قصد توصيف منظرهاي كه ميبيند زبان ميگشايد ولي پيش از آغاز سخن، مبهوت ميشود از موقعيتي كه در آن ايستاده و مقامي كه در آن قرار گرفته و آنچه كه ميخواهد و آنچه كه ميگويد و آنچه كه ميبيند. چگونه ميتوان فهميد چه ميگويد؟ چگونه ميتوان فهميد كه ميگويد؟ چگونه ميتوان فهميد از چه ميگويد؟
اين حال مرد معنوي است. آنجا كه ديشب از سكوت و تاريكي به مقام قرب و ميانه نور مطلق پرتاب شده و آهسته و بيصدا نجوا كرده: اللهم يا شاهد كل نجوا ... و اينجا كه باد نوازشگر صحرايي و منظره بينظير خانه، او را از خود بيخود ميكند و دلش را قدري بالاتر از دامنه كوه در جايي ميان زمين صحرا و آسمان خانه معلق نگه ميدارد. منطق موقعيت، او را در برابر حقيقتي كه تصورش هم در مخيله او نميگنجد قرار ميدهد و به سجده جسم و روح بر زمين مياندازد و سپس به ستايشي اينچنين واميدارد كه: سپاس خدايي را شايسته است كه تقدير او را كسي برنميگرداند و عطاي او را مانعي نيست ...
ميگويد و ميگويد. ميگويد و ميگويد. از خود ميگويد و از او ميگويد. از جهان ميگويد و از انسان ميگويد. از آنچه گذشته و آنچه در پيش روست. از آنچه ميبيند و ميفهمد و آنچه به دشواري ميفهمد و آنچه شايد ميفهمد و آنچه قد فهم بشر نميرسد. از آنچه ميهراسد و آنچه ميخواهد و آنچه ميگريد و انچه ميطلبد. بعد ذره ذره از خود ميگذرد و قدري فراتر ميرود. از آنچه از او ديده ميگويد و آنچه از او فهميده، آنچه از او داشته و دارد و آنچه از او خواسته و ميخواهد. بعد زبان به سمت شكر و سپاس ميچرخد و ستايش ...
كدام قربانگاه و قرباني در ذهن فرد ميآيد و كدام كعبه و عرفات در فكر حاجي ميماند و كدام مشعر و منا مرد را از آنچه كه ميبيند باز ميدارد، آنگاه كه با حقيقتي روبرو ميشود كه فهم و زبان او هم در برابر آن به سجده درميآيد و آنچه مانده فقط اوست، و بلكه هماوست كه از زبان فرد ميگويد: يا مولاي انت الذي مننت، انت الذي انعمت، انت الذي احسنت، انت الذي اجملت، انت الذي افضلت، انت الذي اعطيت، انت الذي اغنيت ...
آفتاب پايين آمده و به صحرا نزديك شده. اشك صحراي عرفات از حرارت صداهايي كه در فضا پراكنده است، با هوهوي باد از تلاطم معناهايي كه در او نميگنجد، آميخته شده و معركهاي آفريده ... مرد، همچنان بر فراز كوه ايستاده، رو به اطراف آسمان ميكند و بياختيار اشك ميريزد و بيتأمل دست به دعا برميدارد: خدايا تو نزديكترين كسي كه ميخوانند، سريعترين كسي كه پاسخ ميدهد، بخشايندهتريني كه ميگذرد، بخشندهتريني كه عطا ميكند، شنواتريني كه از او ميخواهند ... و سپس براي همه دعا ميكند: ما را در اين زمان پيروز و رستگار و نيكوكار و كامكار قرار بده و از نااميدان قرار مده، از رحمتت محروم نساز و از فزوني عطايت كه آرزومنديم نوميد نكن ... ما را در شمار كساني قرار بده كه ميخواهند و عطايشان ميكني و سپاس ميگويند و بهرهمندشان ميسازي و به سويت بازميگردند قبولشان ميكني ... اي پروردگار!