با يادداشت بهمن درباره بيماري استاد مهدي فولادوند به وبلاگ كورش علياني و از آنجا به گزارش ايكنا رفتم تا از آنجا پرتاب شوم به يك سال و نيم پيش و خاطرات آن زمان. اواخر مرداد 83 بود كه به بهانه يك مصاحبه براي ديدار استاد محمدمهدي فولادوند به منزلش رفتيم.
خيابان فلسطين، يك كوچه پايينتر از بزرگمهر، وسط يك كوچه ساكت. زنگ خانهاي را به صدا درآورديم و خانمي كه در را باز كرد، ما را به سمت اتاق پشتي خانه هدايت كرد. همين اتاقي كه در اين عكس ميبينيد. يك اتاق شلوغ و به هم ريخته، دو قفسه پر از كتاب، يك كمد پر از نوشتهها، عكسها و كتابهاي قديمي، يك رختخواب هميشه پهن و يك پيرمرد بيمار كه بعد از استقبال گرم از ما با يك زيرپيراهن روي تشك نشسته بود و با ما حرف ميزد.

ورقهايي كه اطرافش پراكنده بود كنجكاوم كرد كه بپرسم اينها چيست و استاد دارد چهكار ميكند: مشغول ترجمه قرآن به فرانسه هستم. البته يك ترجمه الان وجود دارد ولي اشتباه و غلط در آن زياد هست و در بسياري جاها هم نتوانسته مفهوم را آنطور كه بايد منتقل كند. استحضار داريد كه هر زباني پيچيدگيها و اصطلاحات خاص خودش را دارد و بايد اين ظرافتهاي زبان را خصوصا در ترجمه متن سنگيني مثل قرآن مراعات كرد ...
اشراف او به زبان فرانسه تا حدي بود كه وقتي سؤالپيچش كردم مجبور شد اعتراف كند اشعاري كه در آخرين سالهاي اقامت در فرانسه و تحصيل در دانشگاه پاريس به زبان فرانسه سروده، به عنوان يكي از چند شاعر برتر وقت اين كشور! مورد تقدير قرار گرفته است. اما جالب است كه نه خودش تلاشي براي انتشار اشعار فارسياش كرده و نه كسي به اين فكر بوده است.
در عين حال با چنان جديتي از شعر كهن دفاع ميكرد و با شعر نو و شعراي نوسرا مخالفت، كه احتمالا جرأت نميكردي پيش او از اخوان و سهراب و فروغ حرف بزني، اگرچه از نيما يوشيج با احترام ياد ميكرد. ايراد اصلياش هم اين بود كه ميگفت آخر آن مسير (يا به قول او انحراف) به همين شعر سپيد ميرسد كه هيچ ربط و نسبتي با شعر ندارد! چند غزل هم به يادگار روزهاي جوانياش خواند كه بسيار چسبيد ولي متأسفانه هيچكدام را الان ندارم.
اين استاد بيمار و پير اما شاداب و پرتلاش از رفاقتش با دكتر آريانپور و بسياري از اساتيد درگذشته ميگفت و تحصيلش در دارالفنون و ورودش به دانشكده حقوق كه به دليل علاقه مفرط به ادبيات از اين دانشكده بيرون آمد تا در جايي ديگر تحصيل را در رشتههاي مرتبط با ادبيات ادامه دهد. نوار آن مصاحبه را ندارم و اين چيزهايي كه مينويسم نيز با اتكا به حافظه و تكه يادداشتهاي آن روز است. توضيحات مفصلتر درباره زندگي فولادوند را در همين گزارش خبرگزاري قرآني ميتوان يافت.
تنها چيز مهمي كه قبل از اين مصاحبه از استاد ميدانستم اين بود كه ترجمه قرآن او بهترين است و همين يك قلم نامش را جاودانه كرده است. انصافا هم بعيد ميدانم كسي بوده باشد يا به اين زوديها بيايد كه انقدر بر ترجمههاي مختلف قرآن اشراف داشته باشد. اما وقتي از خانه او خارج شديم، نكتهاي كه ذهنم را درگير كرده بود اين بود كه به واقع روشنفكري ديني ايران هم مانند ديگر سيرهاي انديشه و فرهنگ كشور ما مسير خود را گم كرده و گذشته تاريخي خود را به فراموشي سپرده است.
فولادوند از افرادي و از افكاري برايمان ميگفت كه تا به حال به گوشم نخورده بود و به ديدگاههايي مذهبي از روشنفكران دورههاي گذشته و انديشههاي نوگرايي در درون حوزههاي علميه دهههاي سي و چهل اشاره ميكرد كه وقتي نسبت آنها را با روشنفكري ديني امروز، با هركدام از خاستگاههاي روشنفكري و ديني، بسنجيم به يك «انقطاع فرهنگي- تاريخي» پي ميبريم. انقطاعي كه تاريخ انديشه در ايران را عقيم و نظام توليد فكر را يتيم ساخته است. نصف بيشترش هم تقصير انقلاب اسلامي و انقلاب فرهنگي است!
از ديدگاههاي قرآني و مذهبي ژرف و بسيار نوگراي ايشان هم نميگويم كه مجال بيشتري ميطلبد. اما تلقي او از مسئله امام زمان، از بحث عمر نوح و چند نكته قرآني ديگر، ذهن من مذهبي را كه آشفت و به كلي تفكر و مطالعه واداشت. انصافا تفكر ضد خرافي او به شدت نياز امروز ماست و كسي را نميشناسم كه به اندازه فولادوند بتواند حد و مرز گفتمان دين بدون خرافه را به شكلي عامهفهم ترسيم كند.
بسيار شاكي بود از يك آخوندي كه نامش را نگفت، و ميگفت مسئول انتشاراتي است كه مدام قرآن ترجمه او را چاپ ميكند اما حقش را ميخورد و غير از بار اول هيچوقت پولي براي تجديد چاپ ترجمههاي استاد به او نميدهد و اعتراض و پيگيريهاي استاد هم به جايي نرسيده. با يك حقوق اندك بازنشستگي زندگي را ميگذراند و الان كه بيماري هم سراغش آمده، نميدانم چه وضعيتي خواهد داشت.
... و باز سخن از همان اخلاق پست و زشت ماست: مردهپرستي و زندهكشي. استاد زنده است، اما كسي حتي حالش را نميپرسد. چهره ماندگار است و به معرفي اين و آن هم ماندگاز نميشود، اما كسي نه به فكر تقدير كه حتي به فكر احقاق حقوق مسلم و بهاي تلاشهاي چند دههاي اين پيرمرد انديشمند هم نيست... نميدانم، يعني واقعا منظور ما از چهرههاي ماندگار يعني چهرههايي كه فقط نامشان ماندگار است، نه حياتشان و نه مرامشان؟ سمند و سكه پيشكش؛ آيا كسي با سابقه چهل سال تلاش در اين جامعه، مستحق بيمه و حمايتهاي ابتدايي اجتماعي هم نيست؟ آيا بزرگواران تلاشگر ستاد چهرههاي ماندگار نميتوانند اين روزها سري هم به تقاطع خيابانهاي فلسطين و بزرگمهر بزنند؟