۲۹ اسفند
خستهام. كارهاي خانه و خانهتكاني در اين يكي دو روزه آخر طبعا سنگين ميشود و خستهكننده. اما دستم به كار است و ذهنم درگير خانهتكاني دل و فكر و بررسي بيلان سالانه زندگي. و از همين روست كه احساس ميكنم جانم هم مثل تنم خسته است.
سال 84 سال خستهكنندهاي بود. نفسگير و پرشتاب. پر از دغدغه، پر از فعاليت، پر از شور و پر از يأس. پر از شاديهاي كوتاه و ميرا، پر از غمهاي كشدار و ماندگار، پر از رنج هاي ذهني و جسمي براي من، پر از پروندههاي هنوز مفتوح... بزرگترين شكست زندگي، بزرگترين تصادف زندگي، بزرگترين ضررهاي پيدرپي مالي، بزرگترين بحران معنوي، بيشترين تلاش بيحاصل در زندگي سياسي تاكنون، بزرگترين درگيريهاي مگوي زيادي سياسي، بزرگترين تنشهاي روحي در بدترين روزهاي زندگي و بزرگترين تلاش ممكن و ميسر براي پنهان نگه داشتن اثر همه اينها در روزمره زندگي.
غصه خودم را بخورم يا غم ميهنم را؟ بيم فرداي كساني كه چشمم توي چشمانشان است يا درد ناآگاهي همشهرياني كه از صميم قلب تك تكشان را دوست دارم؟ اندوه موانع متعددي كه در دوي سرعت زندگي پيش پايم قرار گرفته يا هراس رنج هاي مخوفي كه در كمين ايران عزيز و مردمانش است؟ چگونه براي كداميك نگران باشم؟ كجاي اين شب تيره ...
يا مقلب القلوب و الابصار! دلم بازيچه تو شده است. يك روز به اوج كوه مياندازياش و يك روز به قعر دريا. يك روز مچاله ميكني و فشرده، يك روز گشوده و گشاده، يك روز سنگين و فرسوده، يك روز آرام و آسوده، يك روز كسل و بيهوده. يك روز شوقم ميدهي، يك روز قلم ميدهي، يك روز غم ميدهي، يك روز كم ميدهي، يك روز صنم ميدهي، يك روز پرتابم ميكني به آن طرف ديوارهاي شهر در گوشه خرابه يك پيرمرد صحراگرد كه تمام نصيبش از تو بيابان است كه هر قدمش را به شكر تو مزين ميسازد و مرا شرمنده ميكند، يك روز دسترشتهام ميكني در خيابانهاي شلوغ شهر بين موتورها و ماشينهايي كه به ترافيك هم رحم نميكنند، يك روز يك دو چند احتمال گيجم ميكند و پرتابم ميكند از دام تدبير به چاه تقدير تو، يك روز همآغوش شقايقهاي جاده قم- اراك ميشوم كه نه رنگشان مرام دارد و نه همصحبتيشان دوام، يك روز با ته استكان آب انگور مست ميشوم، يك روز با يك نگاه عادت ميكنم، يك روز با يك تشر فرو ميريزم، يك روز از يك بگومگو درهم ميريزم، يك روز مسئوليت صدها نفر را به عهده ميگيرم، يك روز از عهده خودم هم برنميآيم، يك روز ديگر باز جور ديگر... دگرگونم كن. نكند دگرگون كردن يادت رفته؟
يا مدبر الليل و النهار! روزگار، روزگار، روزگار... چه بگويم از بينصيبيهايي كه نصيبم شده و قصد و رسم گفتن نيست. چه بگويم از اينهمه كه نميخواهم و اينهمه كه نميدانم و اينهمه كه نداشتهام و اينهمه كه نيافتهام و اينهمه كه نبودهام و اينهمه كه نگفتهام و اينهمه كه نشدهام. چه بگويم كه نگفته ميداني. از عهده روز و شب برميآيي، از عهده تدبير من برنميآيي؟
يا محول الحول و الاحوال! يك جور ديگر. يك جور ديگري ميخواهم باشم. يك جور ديگري ميخواهم باشد... من تخت نميخوام، من تاج نميخواهم، در پيش تو افتاده، بر روي زمين خواهم. از راه وفا گاه ز ما ياد توان كرد، گاهي به نگاهي دل ما شاد توان كرد. دويد بر رخ زردم ز بيقراري اشك، گل خزان زده را كرد آبياري اشك. ميسوزد از شرار غمت تار و پود من، چيزي نمانده است دگر از وجود من. هزار شب به دعا رفت و آفتاب نشد، هزار بال شكست و قفس خراب نشد... يك بار ديگر، يك جور ديگر.
... ما شنيديم نداي منادي را كه به ايمان به پروردگار فرا ميخواند، پس ايمان آورديم... پس ببخش گناهانمان را، بپوشان بديهايمان را و ما را همنشين بهترينها كن... چه تنگ است مسيري كه تو راهنمايم نباشي، چه روشن است حقيقت براي آنكه هدايتش كردهاي، ما را به نزديكترين راه به سويت برسان، دور را به ما نزديك كن و دشواري را آسان ساز. ما را به آناني برسان كه با شتاب به سوي تو ره ميپويند، همواره در رحمت تو ميكوبند، روز و شب پرستنده تو هستند و باز از شكوه تو ميهراسند... اسئلك ان تجعلني من اوفرهم حظا و اعلاهم عندك منزلا و اجزلهم من ودك قسما و افضلهم في معرفتك نصيبا. فقد انقطعت اليك همتي و انصرفت نحوك رغبتي. فأنت لا غيرك مرادي و لك لا سواك سهري و سهاري، لقاؤك قرة عيني و وصلك مني نفسي و اليك شوقي و في محبتك ولهي ...
سال 84 سال خستهكنندهاي بود. نفسگير و پرشتاب. پر از دغدغه، پر از فعاليت، پر از شور و پر از يأس. پر از شاديهاي كوتاه و ميرا، پر از غمهاي كشدار و ماندگار، پر از رنج هاي ذهني و جسمي براي من، پر از پروندههاي هنوز مفتوح... بزرگترين شكست زندگي، بزرگترين تصادف زندگي، بزرگترين ضررهاي پيدرپي مالي، بزرگترين بحران معنوي، بيشترين تلاش بيحاصل در زندگي سياسي تاكنون، بزرگترين درگيريهاي مگوي زيادي سياسي، بزرگترين تنشهاي روحي در بدترين روزهاي زندگي و بزرگترين تلاش ممكن و ميسر براي پنهان نگه داشتن اثر همه اينها در روزمره زندگي.
غصه خودم را بخورم يا غم ميهنم را؟ بيم فرداي كساني كه چشمم توي چشمانشان است يا درد ناآگاهي همشهرياني كه از صميم قلب تك تكشان را دوست دارم؟ اندوه موانع متعددي كه در دوي سرعت زندگي پيش پايم قرار گرفته يا هراس رنج هاي مخوفي كه در كمين ايران عزيز و مردمانش است؟ چگونه براي كداميك نگران باشم؟ كجاي اين شب تيره ...
يا مقلب القلوب و الابصار! دلم بازيچه تو شده است. يك روز به اوج كوه مياندازياش و يك روز به قعر دريا. يك روز مچاله ميكني و فشرده، يك روز گشوده و گشاده، يك روز سنگين و فرسوده، يك روز آرام و آسوده، يك روز كسل و بيهوده. يك روز شوقم ميدهي، يك روز قلم ميدهي، يك روز غم ميدهي، يك روز كم ميدهي، يك روز صنم ميدهي، يك روز پرتابم ميكني به آن طرف ديوارهاي شهر در گوشه خرابه يك پيرمرد صحراگرد كه تمام نصيبش از تو بيابان است كه هر قدمش را به شكر تو مزين ميسازد و مرا شرمنده ميكند، يك روز دسترشتهام ميكني در خيابانهاي شلوغ شهر بين موتورها و ماشينهايي كه به ترافيك هم رحم نميكنند، يك روز يك دو چند احتمال گيجم ميكند و پرتابم ميكند از دام تدبير به چاه تقدير تو، يك روز همآغوش شقايقهاي جاده قم- اراك ميشوم كه نه رنگشان مرام دارد و نه همصحبتيشان دوام، يك روز با ته استكان آب انگور مست ميشوم، يك روز با يك نگاه عادت ميكنم، يك روز با يك تشر فرو ميريزم، يك روز از يك بگومگو درهم ميريزم، يك روز مسئوليت صدها نفر را به عهده ميگيرم، يك روز از عهده خودم هم برنميآيم، يك روز ديگر باز جور ديگر... دگرگونم كن. نكند دگرگون كردن يادت رفته؟
يا مدبر الليل و النهار! روزگار، روزگار، روزگار... چه بگويم از بينصيبيهايي كه نصيبم شده و قصد و رسم گفتن نيست. چه بگويم از اينهمه كه نميخواهم و اينهمه كه نميدانم و اينهمه كه نداشتهام و اينهمه كه نيافتهام و اينهمه كه نبودهام و اينهمه كه نگفتهام و اينهمه كه نشدهام. چه بگويم كه نگفته ميداني. از عهده روز و شب برميآيي، از عهده تدبير من برنميآيي؟
يا محول الحول و الاحوال! يك جور ديگر. يك جور ديگري ميخواهم باشم. يك جور ديگري ميخواهم باشد... من تخت نميخوام، من تاج نميخواهم، در پيش تو افتاده، بر روي زمين خواهم. از راه وفا گاه ز ما ياد توان كرد، گاهي به نگاهي دل ما شاد توان كرد. دويد بر رخ زردم ز بيقراري اشك، گل خزان زده را كرد آبياري اشك. ميسوزد از شرار غمت تار و پود من، چيزي نمانده است دگر از وجود من. هزار شب به دعا رفت و آفتاب نشد، هزار بال شكست و قفس خراب نشد... يك بار ديگر، يك جور ديگر.
... ما شنيديم نداي منادي را كه به ايمان به پروردگار فرا ميخواند، پس ايمان آورديم... پس ببخش گناهانمان را، بپوشان بديهايمان را و ما را همنشين بهترينها كن... چه تنگ است مسيري كه تو راهنمايم نباشي، چه روشن است حقيقت براي آنكه هدايتش كردهاي، ما را به نزديكترين راه به سويت برسان، دور را به ما نزديك كن و دشواري را آسان ساز. ما را به آناني برسان كه با شتاب به سوي تو ره ميپويند، همواره در رحمت تو ميكوبند، روز و شب پرستنده تو هستند و باز از شكوه تو ميهراسند... اسئلك ان تجعلني من اوفرهم حظا و اعلاهم عندك منزلا و اجزلهم من ودك قسما و افضلهم في معرفتك نصيبا. فقد انقطعت اليك همتي و انصرفت نحوك رغبتي. فأنت لا غيرك مرادي و لك لا سواك سهري و سهاري، لقاؤك قرة عيني و وصلك مني نفسي و اليك شوقي و في محبتك ولهي ...