۲۸ خرداد
در ادامه پست قبلي ...
منتقدان خوب، كنشگران مزخرف
مهماني ايراني كه رفته باشيد، بعيد است نقد از نوع ايراني به گوشتان نخورده باشد. نقد يا همان غر تحت ويندوز! نقد از نوع مهماني، كه البته معمولا به آن چاشني تجربههاي شخصي و اتفاقات موردي هم افزوده ميشود. اين نوع نقد، مختص عوام نيست، شامل حال نخبگان هم ميشود. در مقام نقد و بلكه نفي كه باشد، همه بدجور پايهايم و تا آخرش هم هستيم. اگر بخواهيم بشوييم و كنار بگذاريم، يا له كنيم و از صحنه بدر كنيم، هستيم و خوب هم هستيم. اما اگر بخواهيم پيشنهاد بدهيم يا راه حل پيدا كنيم، اول دردسر است.
اين حرف سادهاي است، اما خيلي جدي است. تا وقتي ما كنار گود مينشينيم و به ديگري ميگوييم لنگش كن، تا وقتي نگاهمان منفي است و بخش منفي بحثها را هستيم اما تا كار به بخش مثبت ميرسد جا ميزنيم، چيزي حل نميشود. مشكل ريشهاي است؛ ما منتقدان خوبي هستيم، اما وقتي ميخواهيم كنشگر باشيم خودمان بدتريم. در مورد اصلاحات، در مورد انقلاب، در مورد تحولات اجتماعي، در هر موردي موضع انتقادي اتخاذ كردن خيلي بهتر است و تا وقتي ديكته ننوشتهايم هم كسي غلطي از ما نميگيرد. اما وقتي ميخواهيم حرف ايجابي بزنيم يا ايده راهگشا پيدا كنيم، گير مي كنيم.
مردم، مردم، شما متهميد!
من دشمن ادبياتي هستم كه هميشه و همهجا مردم را متهم ميكند. هر تقصيري را به گردن مردم مياندازد و هر تحقيري را بر آنها روا ميدارد؛ چه آن مردمي كه در انتخابات شركت نكردند، چه آن كساني كه دور اول به معين و دور دوم به احمدي نژاد راي دادند، چه آنهايي كه صبح به مصدق درود ميگويند و عصر آرزوي مرگش را ميكنند و چه آنهايي كه هميشه جزو فريبخوردگان دستگاه تبليغات رسمي كشورند و ادعاي ديانت و صداقت و وجاهت چهرههاي نظام را با آغوش باز ميپذيرند.
مريم شباني راست ميگويد. مگر سياستمداران، نخبگان، انديشهورزان و فعالان پرسروصداي اين جامعه چه كردهاند براي اين ملت، كه انتظار دارند آنها دنبالشان راه بيفتند؟ سياستمردان چه عرضه كردهاند يا انديشمندان چه گلي به سر ملت زدهاند كه تا اسمي از عوام و جامعه و مردم ميآيد، هورمونهاي توقعات روزافزون در ذهنشان ترشح ميكند؟
يكي از ثمرات نه چندان خوب شكست در سوم تير 84 اين بوده كه تب خود نخبه بيني بالا گرفته و ادبيات تحقير مردم جزو سخنان روزمره ما شده. اما واقعا آيا در گردونه يك تحول برنامه ريزي شده اجتماعي، به جامعه ميتوان اينگونه نگاه كرد و انتظار داشت جامعه لزوما با آنچه ما ميخواهيم همراه باشد، و اگر نشد گلهمند و شاكي بشويم؟ و آيا همه سطوح كار از تئوري پردازي تا كنشگري بيمشكل است و مشكل صرفا از مردمي است كه قرنها موضوع سياست بودهاند بي آنكه در آن اختيار و تاثيري داشته باشند، و حالا كه اندكي دارند، يكباره بايد بار همه مسئوليتها به دوش ايشان بيفتد؟ مساله ساده اما عميق است: آيا سياست مدرن به كار اين مي آيد كه زندگي تودهها را بهتر كند يا آنكه بناست تودهها كماكان قربانيان سياست باشند؟ آيا نخبههاي سياسي ما در فهم سياست، و ميزان مسئوليت خود و ديگران در طرحريزي و البته تبعات آن، از اساس اشتباه نميكنند؟
باز مينويسم.
منتقدان خوب، كنشگران مزخرف
مهماني ايراني كه رفته باشيد، بعيد است نقد از نوع ايراني به گوشتان نخورده باشد. نقد يا همان غر تحت ويندوز! نقد از نوع مهماني، كه البته معمولا به آن چاشني تجربههاي شخصي و اتفاقات موردي هم افزوده ميشود. اين نوع نقد، مختص عوام نيست، شامل حال نخبگان هم ميشود. در مقام نقد و بلكه نفي كه باشد، همه بدجور پايهايم و تا آخرش هم هستيم. اگر بخواهيم بشوييم و كنار بگذاريم، يا له كنيم و از صحنه بدر كنيم، هستيم و خوب هم هستيم. اما اگر بخواهيم پيشنهاد بدهيم يا راه حل پيدا كنيم، اول دردسر است.
اين حرف سادهاي است، اما خيلي جدي است. تا وقتي ما كنار گود مينشينيم و به ديگري ميگوييم لنگش كن، تا وقتي نگاهمان منفي است و بخش منفي بحثها را هستيم اما تا كار به بخش مثبت ميرسد جا ميزنيم، چيزي حل نميشود. مشكل ريشهاي است؛ ما منتقدان خوبي هستيم، اما وقتي ميخواهيم كنشگر باشيم خودمان بدتريم. در مورد اصلاحات، در مورد انقلاب، در مورد تحولات اجتماعي، در هر موردي موضع انتقادي اتخاذ كردن خيلي بهتر است و تا وقتي ديكته ننوشتهايم هم كسي غلطي از ما نميگيرد. اما وقتي ميخواهيم حرف ايجابي بزنيم يا ايده راهگشا پيدا كنيم، گير مي كنيم.
مردم، مردم، شما متهميد!
من دشمن ادبياتي هستم كه هميشه و همهجا مردم را متهم ميكند. هر تقصيري را به گردن مردم مياندازد و هر تحقيري را بر آنها روا ميدارد؛ چه آن مردمي كه در انتخابات شركت نكردند، چه آن كساني كه دور اول به معين و دور دوم به احمدي نژاد راي دادند، چه آنهايي كه صبح به مصدق درود ميگويند و عصر آرزوي مرگش را ميكنند و چه آنهايي كه هميشه جزو فريبخوردگان دستگاه تبليغات رسمي كشورند و ادعاي ديانت و صداقت و وجاهت چهرههاي نظام را با آغوش باز ميپذيرند.
مريم شباني راست ميگويد. مگر سياستمداران، نخبگان، انديشهورزان و فعالان پرسروصداي اين جامعه چه كردهاند براي اين ملت، كه انتظار دارند آنها دنبالشان راه بيفتند؟ سياستمردان چه عرضه كردهاند يا انديشمندان چه گلي به سر ملت زدهاند كه تا اسمي از عوام و جامعه و مردم ميآيد، هورمونهاي توقعات روزافزون در ذهنشان ترشح ميكند؟
يكي از ثمرات نه چندان خوب شكست در سوم تير 84 اين بوده كه تب خود نخبه بيني بالا گرفته و ادبيات تحقير مردم جزو سخنان روزمره ما شده. اما واقعا آيا در گردونه يك تحول برنامه ريزي شده اجتماعي، به جامعه ميتوان اينگونه نگاه كرد و انتظار داشت جامعه لزوما با آنچه ما ميخواهيم همراه باشد، و اگر نشد گلهمند و شاكي بشويم؟ و آيا همه سطوح كار از تئوري پردازي تا كنشگري بيمشكل است و مشكل صرفا از مردمي است كه قرنها موضوع سياست بودهاند بي آنكه در آن اختيار و تاثيري داشته باشند، و حالا كه اندكي دارند، يكباره بايد بار همه مسئوليتها به دوش ايشان بيفتد؟ مساله ساده اما عميق است: آيا سياست مدرن به كار اين مي آيد كه زندگي تودهها را بهتر كند يا آنكه بناست تودهها كماكان قربانيان سياست باشند؟ آيا نخبههاي سياسي ما در فهم سياست، و ميزان مسئوليت خود و ديگران در طرحريزي و البته تبعات آن، از اساس اشتباه نميكنند؟
باز مينويسم.