۲۹ خرداد
در ادامه بحث اين روزها ...
آيا آنها واقعا اصلاح طلب بودند؟
انصافا نبودند. همه يا لااقل اكثر كساني كه بعد از دوم خرداد صاحب آن شدند و به جايي رسيدند و به قول مردم بار خود را بستند، واقعا اصلاح طلب نبودند. نه در روش، نه در منش، نه در گفتار و نه در رفتار و نه در افكار و اهداف؛ در هيچ بخشي اصلاح طلب نبودند و اصلاح طلبانه عمل نكردند. عادتهاي انقلابي آنها، جزميتهاي مذهبي و اجتماعي و فرهنگي آنها، تعلقات محافظهكارانه سياسي آنها، سادهسازيهاي فكري و روشي و اقتصادي آنها ... و خداوكيلي ما چه زودباور بوديم كه باور كرديم آنها جدا اصلاح طلب اند!
اين جماعت «از انقلاب گذشته» را چه به اصلاحات؟ مگر آنها چه كم از كساني داشتند كه در جناح مقابل بر انحصار در قدرت پافشاري ميكردند؟ مگر بخش عمده ادبيات تندروهاي امروز در سياست خارجي، اقتصاد، سياست داخلي، مسائل فرهنگي و امور اجتماعي ميراث تندروهاي دهه 60 نيست؟ مگر تبار كساني كه بدترين روشها را در نهادهاي امنيتي و شبه نظامي عليه اصلاحات به كار گرفتند، به بسياري از همانهايي نميرسد كه در رأس اصلاحات قرار داشتند؟ به نظر من اين دفاعيه حجاريان مسموع نيست كه «ما سيستم امنيتي را دموكراتيك تعبيه كرديم، اينها منحرفش كردند.» ما كه اين سخن كهنه را قبول نداريم كه شما «مأمور به تكليف هستيد نه نتيجه.» شما پايهگذار روشها، ساختارها، روندها، گفتارها و رفتارهايي بودهايد كه به هرحال با حقوق بشر، دموكراسي، مدنيت و اصلاحات سازگار نيست. نه وقتي شروع كردهايد سازگار بوده، نه الان كه ديگران ادامه دادهاند سازگار است و نه نشانهاي در تئوري يا عمل براي وقوع چنين سازگاري اي وجود دارد. واقعا بعد از اينهمه ناكامي در تئوري و عمل، ما به چه چيز اين جماعت اصلاح طلب - به نام و نه به صفت – بايد اعتماد كنيم؟
اول، شفاف كنم: حرف من، حرف بچهگانه چپهاي زير 18 سال و بخشي از تحكيميهاي امروز يا حرف عقدهايوار ضربه خورده ها از انقلاب و جمهوري اسلامي نيست كه ترجيع بند حرفهايشان درخواست محاكمه سران رژيم اعم از راست و چپ به اتهام اعدامها و سركوبهاي كهنه و به تاريخ پيوسته، است. اما من ميخواهم از اين واقعيت پردهبرداري و گردگيري كنم كه مگر ميشود از كساني كه سالهاي سال حذف كردهاند و به حاشيه بردهاند و منع كردهاند و خشم داشتهاند، انتظار داشت كه باني تقويت جامعه مدني، ترويج انديشهها و ارزشهاي آزاديخواهانه و ترميم ساختارها و تصحيح روشهاي گذشته – كه گاهي خود معمار آنها بودهاند – باشند؟
دقت كنيد: من به آنها حق تغيير ميدهم، حق بازبيني ميدهم، حق نقد خود ميدهم. آنها از نظر من ميتوانند پيكر بيجان گذشته را تشريح كنند و بخشهايي از آن را نقد يا از آن دفاع كنند. حتي در برابر اصلاح گذشته و اثبات ارزشهاي امروز و تثبيت روندهاي امروزين هم ميتوانند «حامي» باشند. حرف من هم اين نيست كه از نسل قبل و انقلابيون ديروز سلب حق كنم، صرفا در مقام تحليل هستم. ميگويم «حامي» قبول، اما آيا اينها ميتوانند «باني» يا «هادي» روندهاي اصلاحي باشند؟ و آيا ميتوان اختيار كار اصلاحات را به دست ايشان سپرد و آسوده خاطر بود؟ من كه ترديد دارم.
ضد انقلاب باش و نترس
اصلاح طلب، به باور من، كسي است كه در درجه اول انقلابي نباشد. اين يك تعريف جامع و مانع نيست، يك قيد مطلق است. اگر كسي انقلابي باشد يا انقلابي سخن بگويد يا انقلابي رفتار كند، اشكالي ندارد چنين باشد، اما هرچه باشد اصلاح طلب نيست. اصلاح طلب بودن يك عنوان افتخارآميز يا يك ماسك سياسي نيست كه كسي با آن بخواهد منزلت كسب كند يا كاسبي كند. البته اين نيست به معناي اين است كه نبايد باشد، نه اينكه نبوده است. چرا، اتفاقا بوده است. دكان اصلاح طلبي اگر براي اصلاحات آب نداشته، تا الان براي خيليها نان داشته است. اگر اين اصلاح-كاسبي تا ديروز پنهان و در لفافه بود، امروز خيلي واضح و علني هم شده است. دولتمردان و قدرتمندان ديروز، امروز اصلا انكار نميكنند كه ميخواهند پستهاي از دست رفته را دوباره بدست گيرند. اما در كنه مطلب هم كه ميرويم، ايدههاي اصلاحطلبانه كه يافت نميشود هيچ، اساسا چيزي جز قدرتجويي عريان ديده نميشود.
به نظر من مهمترين يا دستكم يكي از مهترين آفتهاي اصلاح طلبي در هشت سال 84-76 آميخته شدن اين ماجرا به رسوبات نظري و روشي عصر انقلاب بوده است، و اين امر انجام نشده و نميتواند بشود مگر به دست نسل انقلاب، يعني نسلي كه حاملان آن گفتمان هستند. اين يك دو دو تا چهار تاي ساده و منطقي است: حاملان گفتمان انقلابي نميتوانند عاملان پروژه اصلاح طلبي باشند. اين دو با هم نميخواند، رسوبات انقلابيگري هم كه به اين راحتي از دست و ذهن كسي پاك نميشود، هم ذهنيتهايش ميماند و هم تجربههايش سنگيني ميكند. لاجرم اين وسط ارزشها و روشهاي اصلاح طلبانه اند كه قرباني ميشوند. كينههاي عصر انقلاب است كه زنده ميشود، منازعات آن زمانه است كه بازتوليد ميشود، خطوط رنگ و رو رفته انقلاب است كه از نو ترسيم ميشود، معناها و الگوهاي سخت و خشن انقلاب است كه به شكل و شمايل جديد اما با همان درونمايههاي قديمي عرضه ميشود. ديگر چيزي از اصلاحات نميماند، جز «تداوم انقلاب».
اين تعبير آشنا نيست؟ چرا. اين همان تعبيري است كه اصلاح طلبان خط امامي درباره اصلاحات مورد نظر خودشان بيان ميكنند. آنها اصلاحات را بازگشت به قرائت اصيل خود از انقلاب ميدانند، نه حتي ترميم و تصحيح مسير. آنها قصد «اصلاح انقلاب» را ندارند، اتفاقا ميخواهند انقلاب را تداوم ببخشند. آنها در شديدترين تعبيرات، قائل به «تحريف» انقلاب اند و بدين سان خود را مناديان «بازگشت» به گذشتههاي خوب ميدانند، نه «تغيير» و «تحول» در وضع موجود و يا بازبيني و «بازانديشي» در روندهاي گذشته. واضح است كه آنها انقلابيهايي بودهاند كه اكنون در بهترين حالت محافظهكار هستند و بلكه به يك معنا ارتدوكس؛ واضحا طرفدار اصالت 57 تا 68 كه از آن به بعد از مسير صحيح منحرف شده است! آيا واقعا ميتوان نام اين تفاسير را اصلاح طلبي گذاشت؟
* * *
شايد اينطور كه بلند بلند دارم فكرهاي بدبد ميكنم، به نظر برسد خيلي از حرفهايي كه قبلا در همين وبلاگ نوشتهام با اين تلقيها از اصلاحات و اصلاح طلبان تناقض دارد. خودم بعيد ميدانم، چون اينها افكار تازهام نيستند. از خيلي قبل به اينها معتقد بودهام. اما پس با اين افكار، چرا خودم هنوز اصلاح طلب ماندهام و تا اطلاع ثانوي خواهم ماند؟ و چرا حتي با آنكه مثلث هاشمي- خاتمي – كروبي به نظرم خيلي مسخره و احمقانه ميآيد، به نظرم چارهاي جز قلم زدن در دفاع از آن ندارم و نداريم؟ خواهم نوشت.
آيا آنها واقعا اصلاح طلب بودند؟
انصافا نبودند. همه يا لااقل اكثر كساني كه بعد از دوم خرداد صاحب آن شدند و به جايي رسيدند و به قول مردم بار خود را بستند، واقعا اصلاح طلب نبودند. نه در روش، نه در منش، نه در گفتار و نه در رفتار و نه در افكار و اهداف؛ در هيچ بخشي اصلاح طلب نبودند و اصلاح طلبانه عمل نكردند. عادتهاي انقلابي آنها، جزميتهاي مذهبي و اجتماعي و فرهنگي آنها، تعلقات محافظهكارانه سياسي آنها، سادهسازيهاي فكري و روشي و اقتصادي آنها ... و خداوكيلي ما چه زودباور بوديم كه باور كرديم آنها جدا اصلاح طلب اند!
اين جماعت «از انقلاب گذشته» را چه به اصلاحات؟ مگر آنها چه كم از كساني داشتند كه در جناح مقابل بر انحصار در قدرت پافشاري ميكردند؟ مگر بخش عمده ادبيات تندروهاي امروز در سياست خارجي، اقتصاد، سياست داخلي، مسائل فرهنگي و امور اجتماعي ميراث تندروهاي دهه 60 نيست؟ مگر تبار كساني كه بدترين روشها را در نهادهاي امنيتي و شبه نظامي عليه اصلاحات به كار گرفتند، به بسياري از همانهايي نميرسد كه در رأس اصلاحات قرار داشتند؟ به نظر من اين دفاعيه حجاريان مسموع نيست كه «ما سيستم امنيتي را دموكراتيك تعبيه كرديم، اينها منحرفش كردند.» ما كه اين سخن كهنه را قبول نداريم كه شما «مأمور به تكليف هستيد نه نتيجه.» شما پايهگذار روشها، ساختارها، روندها، گفتارها و رفتارهايي بودهايد كه به هرحال با حقوق بشر، دموكراسي، مدنيت و اصلاحات سازگار نيست. نه وقتي شروع كردهايد سازگار بوده، نه الان كه ديگران ادامه دادهاند سازگار است و نه نشانهاي در تئوري يا عمل براي وقوع چنين سازگاري اي وجود دارد. واقعا بعد از اينهمه ناكامي در تئوري و عمل، ما به چه چيز اين جماعت اصلاح طلب - به نام و نه به صفت – بايد اعتماد كنيم؟
اول، شفاف كنم: حرف من، حرف بچهگانه چپهاي زير 18 سال و بخشي از تحكيميهاي امروز يا حرف عقدهايوار ضربه خورده ها از انقلاب و جمهوري اسلامي نيست كه ترجيع بند حرفهايشان درخواست محاكمه سران رژيم اعم از راست و چپ به اتهام اعدامها و سركوبهاي كهنه و به تاريخ پيوسته، است. اما من ميخواهم از اين واقعيت پردهبرداري و گردگيري كنم كه مگر ميشود از كساني كه سالهاي سال حذف كردهاند و به حاشيه بردهاند و منع كردهاند و خشم داشتهاند، انتظار داشت كه باني تقويت جامعه مدني، ترويج انديشهها و ارزشهاي آزاديخواهانه و ترميم ساختارها و تصحيح روشهاي گذشته – كه گاهي خود معمار آنها بودهاند – باشند؟
دقت كنيد: من به آنها حق تغيير ميدهم، حق بازبيني ميدهم، حق نقد خود ميدهم. آنها از نظر من ميتوانند پيكر بيجان گذشته را تشريح كنند و بخشهايي از آن را نقد يا از آن دفاع كنند. حتي در برابر اصلاح گذشته و اثبات ارزشهاي امروز و تثبيت روندهاي امروزين هم ميتوانند «حامي» باشند. حرف من هم اين نيست كه از نسل قبل و انقلابيون ديروز سلب حق كنم، صرفا در مقام تحليل هستم. ميگويم «حامي» قبول، اما آيا اينها ميتوانند «باني» يا «هادي» روندهاي اصلاحي باشند؟ و آيا ميتوان اختيار كار اصلاحات را به دست ايشان سپرد و آسوده خاطر بود؟ من كه ترديد دارم.
ضد انقلاب باش و نترس
اصلاح طلب، به باور من، كسي است كه در درجه اول انقلابي نباشد. اين يك تعريف جامع و مانع نيست، يك قيد مطلق است. اگر كسي انقلابي باشد يا انقلابي سخن بگويد يا انقلابي رفتار كند، اشكالي ندارد چنين باشد، اما هرچه باشد اصلاح طلب نيست. اصلاح طلب بودن يك عنوان افتخارآميز يا يك ماسك سياسي نيست كه كسي با آن بخواهد منزلت كسب كند يا كاسبي كند. البته اين نيست به معناي اين است كه نبايد باشد، نه اينكه نبوده است. چرا، اتفاقا بوده است. دكان اصلاح طلبي اگر براي اصلاحات آب نداشته، تا الان براي خيليها نان داشته است. اگر اين اصلاح-كاسبي تا ديروز پنهان و در لفافه بود، امروز خيلي واضح و علني هم شده است. دولتمردان و قدرتمندان ديروز، امروز اصلا انكار نميكنند كه ميخواهند پستهاي از دست رفته را دوباره بدست گيرند. اما در كنه مطلب هم كه ميرويم، ايدههاي اصلاحطلبانه كه يافت نميشود هيچ، اساسا چيزي جز قدرتجويي عريان ديده نميشود.
به نظر من مهمترين يا دستكم يكي از مهترين آفتهاي اصلاح طلبي در هشت سال 84-76 آميخته شدن اين ماجرا به رسوبات نظري و روشي عصر انقلاب بوده است، و اين امر انجام نشده و نميتواند بشود مگر به دست نسل انقلاب، يعني نسلي كه حاملان آن گفتمان هستند. اين يك دو دو تا چهار تاي ساده و منطقي است: حاملان گفتمان انقلابي نميتوانند عاملان پروژه اصلاح طلبي باشند. اين دو با هم نميخواند، رسوبات انقلابيگري هم كه به اين راحتي از دست و ذهن كسي پاك نميشود، هم ذهنيتهايش ميماند و هم تجربههايش سنگيني ميكند. لاجرم اين وسط ارزشها و روشهاي اصلاح طلبانه اند كه قرباني ميشوند. كينههاي عصر انقلاب است كه زنده ميشود، منازعات آن زمانه است كه بازتوليد ميشود، خطوط رنگ و رو رفته انقلاب است كه از نو ترسيم ميشود، معناها و الگوهاي سخت و خشن انقلاب است كه به شكل و شمايل جديد اما با همان درونمايههاي قديمي عرضه ميشود. ديگر چيزي از اصلاحات نميماند، جز «تداوم انقلاب».
اين تعبير آشنا نيست؟ چرا. اين همان تعبيري است كه اصلاح طلبان خط امامي درباره اصلاحات مورد نظر خودشان بيان ميكنند. آنها اصلاحات را بازگشت به قرائت اصيل خود از انقلاب ميدانند، نه حتي ترميم و تصحيح مسير. آنها قصد «اصلاح انقلاب» را ندارند، اتفاقا ميخواهند انقلاب را تداوم ببخشند. آنها در شديدترين تعبيرات، قائل به «تحريف» انقلاب اند و بدين سان خود را مناديان «بازگشت» به گذشتههاي خوب ميدانند، نه «تغيير» و «تحول» در وضع موجود و يا بازبيني و «بازانديشي» در روندهاي گذشته. واضح است كه آنها انقلابيهايي بودهاند كه اكنون در بهترين حالت محافظهكار هستند و بلكه به يك معنا ارتدوكس؛ واضحا طرفدار اصالت 57 تا 68 كه از آن به بعد از مسير صحيح منحرف شده است! آيا واقعا ميتوان نام اين تفاسير را اصلاح طلبي گذاشت؟
* * *
شايد اينطور كه بلند بلند دارم فكرهاي بدبد ميكنم، به نظر برسد خيلي از حرفهايي كه قبلا در همين وبلاگ نوشتهام با اين تلقيها از اصلاحات و اصلاح طلبان تناقض دارد. خودم بعيد ميدانم، چون اينها افكار تازهام نيستند. از خيلي قبل به اينها معتقد بودهام. اما پس با اين افكار، چرا خودم هنوز اصلاح طلب ماندهام و تا اطلاع ثانوي خواهم ماند؟ و چرا حتي با آنكه مثلث هاشمي- خاتمي – كروبي به نظرم خيلي مسخره و احمقانه ميآيد، به نظرم چارهاي جز قلم زدن در دفاع از آن ندارم و نداريم؟ خواهم نوشت.