آخرين خبر: آقاجري آزاد شد.
به گزارش ايسنا، سيدهاشم آقاجري كه از سوي شعبهي 1083 دادگاه عمومي تهران و طي سه جلسهي محاكمه به اتهام اهانت به مقدسات اسلام به سه سال حبس تعزيري و دو سال حبس تعليقي و پنج سال محروميت از حقوق اجتماعي محكوم شده بود، بپس از سپردن وثيقهي 97 ميليون توماني مورد نظر دادگاه، دقايقي پيش از زندان اوين آزاد شد.
خيلي خوشحال شدم. خيلي. الان كه به مريم دخترش زنگ زدم، ميگفت خونهشون شلوغ پلوغه و خيليها آمدهاند به ديدنش. اميدوارم ديگه هيچ وقت برنگرده به اوين خرابشده!!
تكميل: دكتر قرار نبوده كه وثيقه ديگران را قبول كند. من هم كه شنيدم آزاد شده، حساس شدم كه ببينم چه شده كه قبول كرده ديگران وثيقهاش را بدهند تا آزاد شود. آخر شب بود كه فهميدم كه ماجرا چيست. يكي از بچهها زنگ زد و خبر داد كه دوشنبه ختم مادربزرگ مريم، يعني مادر خانم بهنودي همسر دكتر آقاجري است كه پنجشنبه شب گذشته از دنيا رفته :( و احتمالا همين قضيه و ترجيح كنار خانواده بودن در چنين موقعيتي بوده كه باعث شده دكتر بپذير كه وثيقه 93 ميليوني (كه معلوم نيست چرا رقمش هرروز عوض ميشود!) را از دوستانش بپذيرد و بيايد بيرون. به هرحال مهم اين است كه آزاد شده، و آن مصيبت را هم به اين خانواده تسليت ميگويم.
محقق و موسيقيدان، هنرمند و نوازنده، جوانمردي همطراز پيران، خداوندگار تنبور، جان «بيقرار»: سيد خليل عالينژاد
ضربهاش كه بر سر تنبور فرود ميآيد، لرزهاي است كه بر جان تو ميافكند. آتشي بر جان تو و گلشني در جهان تو؛ بيش از اين چه ميخواهي؟! ابراهيم اگر باشي، با تنبور، اين صداي بيهمانند عرفان، پا در ميان آتش مينهي تا شعلهها تو را در آغوش گيرند و بر تو سلام كنند. ابراهيم كه فقط تبر به دوش نيست، يكه ميهمان آتش هم هست. چه باك كه آتش شيفتهاش شود و او را تا ابد مهمان خود خواهد. او صلابتش را دارد، در آتش عشق حق ميسورد و مردانه آخرين واژهها را وصيت ميكند: به تابوتي از چوب تاكم كنيد / به راه خرابات خاكم كنيد / مريزيد بر گور من جز شراب / مياريد در ماتمم جز رباب ...
چه ميگويند؟ استاد موسيقي؟! شوخي ميكنند. او اهل موسيقي نيست. لااقل موسيقي كسب و كار او نيست. او اهل «ذكر» است. مرد ذكر است. كلام او، آواز او، حتي ساز او، تمامي ذكر است. چه نيك ناميدهاند تنبور را در ديار اجدادي او: «نداء الحق». اين است كه بدون وضو ساز به دست نميگرفته. اگر هم او موسيقي ميگفته و ميدانسته، جز ياد يار از زبان بيقرار نبوده: دلم بيوصف تو شادي نبيند...
«آيين مستان»اش ديوانهام كرده. هواي عاشقي باز به سرم آورده.گويي كوك وجودم با ساز او هماهنگ شده كه اينگونه چهره راز بر چشم دلم گشوده است. دل آشفته من فقط از صداي او آرام ميگيرد. اين چه ديوانگي است، نميدانم! اما ميدانم كه تا رهايم نكند، ولكن نيست و تا به جايي نرساندم، رهايش نميكنم. فعلا كه چشم به راهم: خرابآباد دل بيمقدم يار/ الهي هرگز آبادي نبيند...
«طرح غزل هايش بغضي كهنه داشت، با تنبورش فرياد مي كرد، شعري مي خواند كه تنگ نفس پنجره ها را از بين ببرد، رندي كه عشق را از فرهاد آموخته بود و خود را قرباني غزل هاي شيرين بيستون كرد، حريف لشگر ماتم بود و با هويت شادي و بهجت آشنا، او از آن دست آدمياني بود كه شناسنامه شان در ذهن جامعه مترنم است.» هوشنگ جاويد
توضيح: استاد خليل عالي نژاد در سالهاي آخر عمر، از دست رنجها و ناملايمات زيستن در ديار خود، مهاجرت كرده و در سوئد سكونت داشتند و به تدريس و تحقيق مشغول بودند. صبح يكشنبه 27 آبان 1380 در محل كلاس درس خود از سوي عدهاي بهطور غافلگيرانه مورد حمله قرار ميگيرند و مهاجمان پيكر نيمجانشان را هم به آتش ميكشند و متواري ميشوند. پرونده قتل ايشان در سوئد هنوز مفتوح است و وزارت امور خارجه ايران هم پيگير ماجراست.
در «صداي سخن عشق» شهرام ناظري، او تكنواز بود. چند كتاب و تحقيق و تصحيح هم به يادگار گذاشته، و شاگرداني كه دستپروردهاي اين استاد تحصيلكرده و تجربهكرده هستند. گويا كاستهاي انتشار يافته «ثناي علي» و «آيين مستان» و دو كار انتشار نيافته به نامهاي «حال خونيندلان» و «سماع سرمستان» مدتها در بين اتاقهاي ارشاد منتظر مجوز بوده و ماندهاند. صحبت از كاستي هم شده با نام «زمزمه قلندري» كه من نديدهام.
تكميل: صفحه اينترنتي استاد خليل علي نژاد :: آلبوم عكسهايش :: نغمه هماهنگ دو ساز (از روزنامه ايران، به مناسبت بزرگداشت او در خرداد امسال) :: عاشقي در ديار خاموشان :: صدايي برخاسته از سكوت (به ياد استاد) :: يك مطلب وبلاگي مفصل :: يك نوشته وبلاگي زيباي ديگر :: خليل بر آتش حسدورزان ميتازد؟ :: مصاحبه با كامبيز مافي (از شاگردان استاد) :: عكس استاد در كنار جناب شجريان؛ در پايين صفحه هم مصاحبه مرحوم عالي نژاد با راديو پيك سوئد
امشب به يك مراسم دعا در منزل حاج داود كريمي دعوت بوديم. بزرگمردي از فرماندهان سابق جنگ كه جانباز شيميايي است. خيليها هم بودند، از محسن كديور گرفته تا محسن آرمين و سيد علي اكبر موسوي خوئيني، از رفقاي سابق جبههاي حاج داود گرفته تا لطف الله ميثمي. جلسه به دعوت خود ما، يا به عبارت بهتر جمعي از فعالان دانشجويي، بود. بچههاي شاخه جوانان مشاركت و يكسري بچهمحل و رفقاي ديگر را هم بعد از مدتها ديدم.
چيز زيادي براي نوشتن ندارم. حالش خيلي خوب نبود. خيلي كه چه عرض كنم، اصلا خوب نبود. چند دقيقهاي كه دستش را در دستم گرفته بودم و داشت با بچهها حرف ميزد. خيلي ميلرزيد. به سينهاش يك شيء بزرگ چسبيده بود؛ شايد چيزي شبيه يك آتل كه اجازه تكان خوردن ندهد. نسبت به پارسال، خيلي خيلي بدتر به نظر ميرسيد.
پارسال كه بيمارستان رفت و ازش عيادت كرديم، اين مطلب را دربارهاش نوشتم، پسرش هم اين كامنت جالب را گذاشت. بعد از آن چندان از حالش خبر نداشتم، ولي ظاهرا چندان خوب نبوده. در مراسم دعاي توسل امشب هم دعا كرديم كه بهتر شود. مصاحبه خواندني ايسنا با او را هم در اينجا ببينيد.
كديور ميگفت امشب دو نسل در جلسه حاضرند و نام نسل قبلي در تاريخ خواهد ماند. من معتقدم كه نام نسل قبلي اتفاقا نخواهد ماند. نام آن بخشي از آن نسل خواهد ماند كه اتفاقا اين چنين به حاشيه رانده شدهاند و يا بهتر از آنها كه رفتند. اينها كه بر سر سفره انقلاب و جنگ نشستهاند و دارند نانِ نام همنسلان را ميخورند، در تاريخ با بدترين خاطرهها ياد خواهند شد.
داود كريمي ها استثناهايي در بازماندههاي نسل انقلاب و جنگ هستند. اينها مثالهاي نقض در روند عمومي تاريخ بودند، و تكرارشدني هم نيستند. معدود انسانهايي كه مصداق «قالوا ربنا الله ثم استقاموا» بودند و ديگر امثال ايشان يافت نميشود. و اتفاقا به همين خاطر بيشتر بايد قدرشان را دانست!
دعايش كنيد.
تكميل: ايشان به خاطر طرفداري از آيت الله منتظري به زندان رفت و سختترين شكنجهها را ديد. نقل زبانهاست كه شكنجههاي او، در كارنامه جمهوري اسلامي، در رتبه اول قرار داشته است.
نشست اعتراضي امروز در انجمن صنفي، خصوصا با استقبال زياد روزنامهنگاران و حضور خانم شيرين عبادي، خيلي خوب بود. مخصوصا دست بستن ها خيلي تأثير داشت. يكسريها البته ميگفتند كه كار لوسي است، بعضيها هم ميترسيدند تعبير به براندازي شود! اما به نظر من و اكثر بچهها خيلي هم جدي بود و زياد هم تند هم نبود، و اگر هم بود بيان نمادين شرايط واقعي كار قلمبهدستان در ايران بود. فقط البته من دستم درد گرفت و نيم ساعته باز كردم! تقصير ژيلا بنييعقوب است كه سفت بسته بود. به قول يكي از بچهها دارد تمرين ميكند كه بتواند در اوين استخدام شود!!
يك بخش از حرفهاي شيرين عبادي خيلي تلخ بود كه گفت به روزگاري باز خواهيم گشت كه روزنامهها را فقط براي خواندن خبر مرگ اين و آن ميخريديم. بحثهاي حقوقي آقاي سيف زاده هم خيلي مهم بود كه استدلال ميكرد دادسرا حق توقيف روزنامهها را ندارد. آقاي كديور هم مثل هميشه يك نيش و كنايهاي به آقاي خامنهاي زد و عمادالدين باقي هم بر حق آزادي بيان به عنوان يكي از پايههاي حقوق بشر تأكيد كرد.
آقاي غني، از مليمذهبيها و همكارانم در جمهوريت، برخلاف توقع همه از موضع كاملا صنفي صحبت كرد و گفت بايد به نقد خود بپردازيم، چون حرفهاي ما هم در روزنامههايمان ديگر خريدار ندارد. البته با اكثر حرفهايش ميشد موافق بود، غير از اين نتيجهگيري [به نظر من] افراطياش [از آنور] كه تعطيلي روزنامهها گاهي به نفع ماست!
چندين نفر از كساني كه صحبت كردند، از جمله مجريان جلسه آقاي سحرخيز و آقاي مزروعي، بر اين نكته مهم تأكيد داشتند كه يكطوري بايد اين حركت را ادامه داد و بايد يك جايي در مقابل اين توقيفهاي پشت سر هم ايستاد.
حرف آقاي باقي كه خيلي به نظرم مهم و معناساز بود. گفت اگر آنها خط قرمز دارند ما هم داريم. قبلا هم يك بار آقاي عليزاده گفته بود كه رهبري خط قرمز ماست و در مورد آن ننويسيد تا تعطيلتان نكنيم. باقي ادامه داد: وقايع اتفاقيه و جمهوريت كه اصلا كاري به كار رهبري نداشتند؛ پس چرا به اين شكل توقيف شدند؟ و نتيجه گرفت: ما هم بايد خط قرمز داشته باشيم، كه به عقيده من همين حق شغل و حقوق صنفي و قانوني است. عماد باقي ادامه داد: با اين حرفي كه در حكم توقيف وقايع زده شده كه چون بچههاي ياس نو در آن هستند توقيف ميشود، خط قرمز ما نقض شده و بايد در همين جا بايستيم.
خانم ليلي فرهادپور از مديران اين روزنامهها كه به اعتقاد او ساخت و پاخت كردهاند، انتقاد كرد و خواستار تشكل يافتن روزنامهنگاران براي تغيير وضعيت كنوني شد. بهمن احمدي امويي و آرش حسن نيا و چند نفر ديگر از بچههاي وقايع اتفاقيه هم درباره توقيف روزنامه و نامه 210 نفر و اينكه بايد مسئله حق انتخاب شغل براي روزنامهنگاران احقاق شود، صحبت كردند.
بهمن به ماجراي نوشته شدن نامه اشاره كرد و گفت: ميخواستيم به مراجع بين المللي و آقاي كوفي عنان بنويسيم و اميدي به داخل نداشتيم، ولي باز بعضي دوستان گفتند روشهاي آزموده را دوباره بيازماييم. صحفي معاون وزير ارشاد هم آمده بود، ولي اواسط جلسه رفت. وزير ارشاد و وزير كار، هيچكدام به نامه روزنامهنگاران جوابي ندادهاند. اگرچه مشاور مطبوعاتي وزير كار هم در جلسه بود.
مراد ويسي كه رفت بالا، شروع كرد به تحليل اينكه در جوامع جهان سوم چند روش براي سركوب جامعه مدني وجود دارد، و بعد از شمردن شش روش نتيجه گرفت كه در كشور ما همه اينها به كار ميرود!! با وجود شناختم، فكر نمي كردم آقاي ويسي اينقدر تند صحبت كند.
آنطور كه مزروعي در اواخر جلسه گفت، انجمن صنفي روزنامهنگاران تصميم دارد كه اعتراضات را تا روز خبرنگار كه 17 مرداد است، ادامه دهد. لينك اخبار و عكسهاي تجمع را هم ببينيد.
وبلاگ ما روزنامهنگاريم
خبر راديوفردا :: خبر بيبيسي :: گزارش رويداد :: خبر ايرنا :: خبر ايسنا :: خبرگزاري فارس
مجموعه عكسهاي رويداد از تجمع امروز
عكسهاي خبري بيبيسي: يك؛ دو؛ سه؛ چهار؛ پنج؛ شش؛ هفت؛ هشت
عكسهاي آرش عاشورينيا: يك؛ دو؛ سه؛ چهار
صحبت از حضور يا عدم حضور ميرحسين موسوي در انتخابات رياست جمهوري، اين روزها مهمترين موضوع بحثهاي سياسي است. هنوز نزديكترين دوستان او هم اميدي ندارند كه او بپذيرد كه در اين صحنه پردردسر حاضر شود و گوشهنشيني را پايان دهد. اما آمدن يا نيامدن او، حتي در حد يك فرض هم، روي بسياري از تحليلها و تصورات از آينده تأثير خواهد گذاشت. سعي ميكنم تحليلهاي بيتأمل شخصيام را از اينكه چرا آمدن او را يك حُسن بزرگ ميدانم، بنويسم.
موسوي اگر حاضر شود و بگذارند بيايد، تقريبا قطعي است كه تأييد ميشود. باز اگر مشكل خاصي پيش نيايد، تقريبا قطعي است كه در برابر هر كانديدايي از جناح راست رأي ميآورد. تنها رقابتي كه به اين صراحت نميتوانم نتيجهاش را پيشبيني كنم، رقابت بين موسوي و هاشمي است كه بروز چنين آرايشي تقريبا محال است. آرايش مفروض را مثلا بگيريد: موسوي - ولايتي - محسن رضايي ...
1. به عقيده من، در انتخابات رياست جمهوري آينده حتي الامكان بايد شركت كرد. يعني اگر «رقابت معنادار» وجود داشته باشد، يا بشود به اندك رقابت موجود «معنا بخشيد»، بايد در اين رقابت حضور بيابيم. شوخي نكنيد كه تحريم كنيم و با شركت به نظام مشروعيت ندهيم. مشروعيت نظام از ما نيست، از طرف خداست و به خواست من و شما هم هيچ ربطي ندارد! يك بار اين حرفها را باور كرديم، شورا را باخت داديم رفت. حالا ميلياردها تومان بودجه شهر تهران و شهرهاي بزرگ افتاده دست يكسري برادر كه تا همهمان را شهيد نكنند ول كن معامله نيستند!
شايد شنيدن اين خبر كمي عجيب باشد، اما واقعيت دارد. يك استاد دانشگاه ژاپني، پس از وقوع زلزله بم به فكر آسيبديدگان اين حادثه ميافتد. او دو متن كاربردي در اين باره را با مشكلات زياد از ژاپني به فارسي ترجمه ميكند، آن را با هزينه شخصي خودش تايپ و تنظيم ميكند و با فرمت PDF بر روي اينترنت ميگذارد. او كاري را انجام داده كه ظاهرا تا به حال به فكر هيچيك از سازمانهاي داخلي ايران كه در رابطه با زلزله مسئوليتي دارند، نرسيده بود!
ايكومي اوزاوا، استاد دانشكده هنرهاي آزاد دانشگاه بين المللي مسيحيت در توكيو پايتخت ژاپن است. او حاصل كار خود براي فارسيزبانان را "براي تسكين دلهاي آسيب ديدگان" نام گذاشته و ترجمه دو مجموعه به زبان ژاپني را در آن آورده است: "آسيب و روان" و "راهنماي شيوه رفتار امدادگران با آسيب ديدگان".
كتابچه اول را مؤسسه ژاپني مراقبتهاي رواني (DVAP) تهيه و تدوين كرده است. مؤسسه مذكور، پس از حادثه زلزله شهر كوبه در 1995 تأسيس شده و حمايت از آسيب ديدگان حوادث طبيعي را در دستور كار خود قرار داده است.
كتابچه دوم نيز كه به مشكلات رواني ناشي از بلاياي طبيعي از ديدگاه علوم پزشكي پرداخته است، توسط مؤسسه مركزي رواندرماني توكيو تدوين شده است.
اوزاوا در پيشگفتار ترجمه خود، ابراز اميدواري ميكند كه اين متن به دست تعداد هرچه بيشتري از ايرانيان برسد تا آنها را درباره مشكلات رواني آسيب ديدگان از بلاياي طبيعي، چگونگي فائق آمدن مصدومين بر اين آسيبهاي رواني و چگونگي رفتار امدادگران با آسيب ديدگان، راهنمايي كند.
اين كار هم مثل اين و اين قرار بود در وقايع اتفاقيه منتشر شود، كه به لطف آقاي مرتضوي در اينجا منتشر ميشود. هرگونه نقل اين مطلب به شدت آزاد است، البته حتيالامكان با ذكر مأخذ!
متن كامل اين ترجمه با فرمت PDF : براي تسكين دلهاي آسيبديدگان
اين هم صفحه شخصي اين خانم ژاپني دلسوز: ايكومي اوزاوا، البته چيز خاصي ندارد، همينجوري لينك دادم!
1. با اينكه احتمالا بنا نيست مدت زيادي بهروز بشه، اما طبق قرار، هم خبرهاي زيادي رو منعكس ميكنه و هم قراره سرعت بالايي در بهروز شدن داشته باشه. بنابراين ميارزيد كه چهار پنج ساعت وقت صرف طراحي (در واقع ويرايش) قالبش بكنم.
وبلاگ «ما روزنامهنگاريم» از اين بعد و خصوصا در هفته آينده، آخرين اخبار اعتراضات صنفي روزنامهنگاران را بازتاب خواهد داد. قالبش قشنگ شده؟!
2. اين يكي دو روزه كه كمي حال و وقت داشتم، هرچي وبلاگ بود كه يه كناري گذاشته بودم تا به بلاگرولينگم اضافه كنم، اضافه كردم. به خاطر همينه كه اينقدر دراز شده. حالا يه سريها هم هست، غيرفعالها و غيره، كه بايد كم بشوند. اونها هم سر فرصت. فقط براي كساني كه نميدانند توضيح بدهم كه بلاگرولينگ (همان چيزي كه در اين سمت راست، تحت نام دوستان ميبينيد) سيستمي است كه ليستي از وبلاگها را به آن مي دهيم و خودش هميشه به ترتيب بهروز شدن، آنها را نشان ميدهد.
نكتهاي كه هست اينست كه بلاگرولينگ علم غيب كه ندارد. بنابراين بايد يكجوري بهش علامت بدهيد كه وبلاگ ما بهروز شده است. به اين عمل، «پينگ كردن» يك وبلاگ ميگويند. مووبلتايپ هميشه و پرشينبلاگ معمولا (اگر خراب نباشد!) وبلاگهايشان را پينگ ميكنند. اما تا جايي كه ميدانم، بلاگاسپت پينگ نميكند و بلاگ اسكاي و ديگران هم همينطور. براي همين است كه وبلاگي مثل وبنوشت آقاي ابطحي معمولا پايينهاي ليست است، با اينكه هرشب مينويسد. يا بعضي از وبلاگهاي فعال هميشه آن پايين ليست ماندهاند.
حالا براي اينكه اعلام كنيد بهروز شدهايد، بايد در همان صفحهاي برويد كه لينكش را با نام «اعلام بهروز شدن وبلاگ» زير عنوان «دوستان» در سمت راست وبلاگ گذاشتهام. اعلام كنيد كه بهروزر شدهايد. فرهنگ هم داشته باشد، وقتي بهروز نشدهايد بيخودي پينگ نكنيد. چون اگر دو بار، سه بار ملت بيايند و ببينند الكي پينگ كردهايد، دفعه بعد عمرا نميآيند!
3. نميدونم خوانندگان وبلاگم چقدر به بخش «وبگردي» كه همون لينكدوني سابق باشه، سر ميزنند. حدس ميزنم كه نسبتا زياد. اما من هم واقعا خيلي بيشتر از حد معمول، لينك ميگذارم در اين جناح چپ وبلاگم. فكر كنم اگر صفحه مستقل براي بخش وبگردي راه بيفته، يه چيزي تو مايههاي لينكستون مطلب داشته باشه. [البته جسارت نباشه!] به هرحال فكر ميكنم خبرها و وبگرديهاي من از سطح معدل خوانندگان وبلاگ يهنموره بالتر باشه، و واسه همينه كه به قول يكي از بچهها انگار احساس وظيفه ميكنم كه هميشه ستون وبگردي رو پر نگه دارم! براي همراهي با من در وبگرديهايم به اين طرف مراجعه فرماييد ==>>
4. من به آدرس مستقل نرفتم و اومدم در سابدومين سيمرغ شروع كردم به نوشتن، تا يكسري ديگه رو هم آلوده وبلاگ نويسي كنم. اگر تا حالا اين اتفاق نيفتاده، به خاطر اين بوده كه رفقايي كه قرار داشتيم طراحي و كدنويسي وبلاگها انجام بدهند، يكجورايي دودر بودهاند تا حالا. ولي اميدوارم كه به زودي اين اتفاق بيفته و سيمرغ بشه حلقهاي از تعدادي جوان روزنامهنگار و فعال سياسي و اجتماعي و فرهنگي.
. . . نميدانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟
خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن ميگفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن دادهاند.
هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملتها در شرق و غرب، ارزشهاي مريم را بيان كردهاند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقهشان را به كار گرفتهاند.
هزار و هفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهرهنگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمنديهاي اعجازگر كردهاند.
اما مجموعه گفتهها و انديشهها و كوششها و هنرمنديهاي همه در طول اين قرنهاي بسيار، به اندازه اين كلمه نتوانستهاند عظمتهاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است”.
و من خواستم با چنين شيوهاي از فاطمه بگويم. باز درماندم:
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجهي بزرگ است.
ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است . . .
اگر واقعا تا همين پسفردا سر وعده باشند و زير قولشان نزنند و اين و آن فشار نياورند و واقعا دكتر هاشم آقاجري را آزاد كنند، قول ميدهم كه تلخي تعطيلي روزنامهها كلا از كاممان بيرون برود.
نيكبخت كه اينطور گفته است، تا ببينيم...
اين نامه در دفاع از حقوق روزنامه نگاران، يک روز بعد از حکم توقيف روزنامه وقايع اتفاقيه و اخطار به مديرمسئول جمهوريت برای تغيير دادن تحريريه اش، نوشته شده و تاكنون به امضاي بيش از 150 نفر از روزنامهنگاران رسيده است. اگر روزنامه نگاريد و امضای شما زير نامه نيست، اما با محتوای آن موافقيد، با نوشتن در قسمت comments به ما بپيونديد.
ما روزنامه نگاريم
جناب آقای احمد مسجد جامعی وزير محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی
جناب آقای ناصر خالقی وزير محترم کار و امور اجتماعی
هر بار که روزنامه ای توقيف می شود بيش ترين آسيب را اعضای تحريريه و فنی روزنامه متحمل می شوند . در سال های اخير توقيف های پی در پی مطبوعات به روزنامه نگاران آسيب های جدی زده و عرصه را چنان بر اهالی اين حرفه تنگ کرده است که بسياری از آنان عطای اين شغل را به لقايش بخشيده اند و به شغل ديگری روی آورده اند.
ما درباره اين که آزادی بيان حق قانونی ماست سخنی نمی گوييم . درباره وجاهت قانونی و حقوقی حکم های صادر شده برای توقيف روزنامه ها و دربند کردن روزنامه نگاران نيز قضاوتی نمی کنيم اما ما روزنامه نگاريم و روزنامه نگاری شغل ماست .
حق انتخاب شغل حق طبيعی قانونی و حقوق بشری هر فرد است حقی که علاوه بر اسناد بين المللی قانون اساسی کشورمان نيز دراصل ۲۲و۲۸و۴۳ بر آن صحه گذاشته است و به لحاظ قانونی علی القاعده هيچ کس نبايد بتواند اين حق را از ما بگيرد اما حکم اخير بازپرس شعبه سوم دادسرای کارکنان دولت و رسانه ها درباره روزنامه وقايع اتفاقيه و آنچه بر روزنامه جمهوريت گذشته است خبر از حکايتی ديگر دارد .
در اين حکم از حضور برخی اعضای تحريريه روزنامه توقيف شده « ياس نو » در تحريريه روزنامه « وقايع اتفاقيه » به عنوان انتشار روزنامه «وقايع اتفاقيه » به جای « ياس نو » تعبير شده است . درحالی که به نظر ما اگر چنين روالی ادامه يابد امنيت شغلی و حق انتخاب شغل برای روزنامه نگاران ديگر بی معنی خواهد بود و بسياری از روزنامه نگاران روزنامه های توقيف شده بدون اينکه حتی طبق همين احکام صادره در همين محاکم موجود مرتکب جرمی شده باشند از حق قانونی طبيعی و حقوق بشری خود محروم می شوند.
اين در حالی است که اصل ۲۲ قانون اساسی کشورمان حيثيت جان مال حقوق مسکن و شغل اشخاص را از تعرض مصون می داند مگر در مواردی که قانون تجويز کند . همچنين اصل ۲۸ تصريح می کند که هر کس حق دارد شغلی را که بدان مايل است و مخالف اسلام و مصالح عمومی وحقوق ديگران نيست برگزينند و دولت موظف است با رعايت نياز جامعه به مشاغل گوناگون برای همه افراد امکان اشتغال به کار و شرايط مساوی را برای احراز مشاغل ايجاد نمايد. و بند ۴ اصل ۴۳ نيز بر آزادی انتخاب شغل تاکيد میکند.
به نظر ما نتيجه چنين حکم هايی پايمال شدن حقوق قانونی و حقوق بشری ماست که به ناحق از سوی نهادي که بايد عدل وانصاف و قانون را حاکم کند انجام شده است.
نتيجه روندی که آغاز شده است آينده ای تاريک برای روزنامه نگاران ايرانی است که به صرف اشتغال در نشريه ای که توقيف می شود امکن انتخاب شغل از آنان سلب می شود و صاحبان نشريات ريسک به کارگيری آنان را نمی پذيرند . در چنين شرايطی روزنامه نگاران چه کار بايد بکنند؟
به نظر ما احقاق حقوق روزنامه نگارانی که با چنين آينده تاريکی دست به گريبان اند وظيفه همه نهادهای ذيربط وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی وزارت کار و امور اجتماعی همه مقام هايی است که به حقوق مردم احترام می گذارند.
احتمالا من يكي از آخرين نفراتي باشم كه از رخدادهاي حوزه موسيقي كشور مطلع ميشوم. و احتمالا قبل از من اين آهنگ را ديده و شنيده باشيد. اما به هرحال در اينجا آهنگ جديد عصار را ميتوانيد ببينيد. (به نقل از صبحانه)
آهنگ «خاك خونين» عصار، كه آنطور كه نوشتهاند ظاهرا در كاست جديدش هست، محتواي حيرتانگيزي دارد. انتقاد اجتماعي تند، به مراتب تندتر از خيابانخوابها و مستقيما متوجه روحانيت سنتي. حرفهاي ملموس و تعبيرات و كلماتي كه براي همه مفهوم است، اما دقيق و مستقيم به سمت روحانيت و تزوير و ريا و تمام دستمايهها و تدابير اين قشر براي برقراري و ماندگاري جايگاه قدسي، نشانه رفته است. ظاهرا خطابش به امام حسين است:
چون قدم بر خاك خونين داشتي
بذر غيرت در زمين ميكاشتي
زهر عشق حق به حمد آويختي
در ركوعت مي به ساغر ريختي
قبلهء تو عشق و مستي، قتلگاه
اين مشايخ قبلههاشان بر گناه
گويمت از هفترنگان مو به مو
خرقه پوشان دغلكار دورو
سجده بر پست و رياست ميكنيم
با خدا هم ما سياست ميكنيم
كو نشاني كه شما اهل دليد
جملگيتان بر نماز باطليد
ميچكد شك بر سر سجادهها
واي از روزي كه افتد پردهها
ما خدايان زيادي ساختيم
مال مردم را به خود پرداختيم
شير حق برخيز وقت كار شد
بر سرِ ني رفتنت انكار شد
كاخها گرديده مسجد سرفراز
صد ركعت تزوير دارد هر نماز
سجده در مسجد حسينا مشكل است
اين بنا از دل نباشد از گل است
اين خسان با مال مردم زندهاند
جملگي اندر نماز و سجدهاند
دم ز راه و رسم سلمان ميزنيم
لاف اسلام و مسلمان ميزنيم
كاشكي از نسل سلمان ميشديم
لحظهاي يكدم مسلمان ميشديم
اينجاست كه آدم ميفهمد «زبان هنر» كه ميگويند بهمراتب كاراتر و مؤثرتر از رقباست، يعني چه. هرچقدر هم ما در روزنامه و وبلاگ بنويسيم و در دانشگاه و محافل ديگر بگوييم در نقد روحانيت، اندازه يك سكانس مارمولك يا يك آهنگ اينچنيني عصار، در فرسايش موضع قدسي روحانيت مؤثر نيست. روحانيتي كه اين روزها نفسهاي آخر را ميكشد.
آقاي بهنود پرسيدهاند كه آيا واقعا نيمي از جوانان ايران در آرزوي مرگ؟ هستند و آيا به اين آماري كه پناه در گزارشش با عنوان 52 درصد از جوانان ايراني «آرزوي مرگ» ميكنند در وقايع اتفاقيه چهارشنبه آورده بود، ميشود اعتماد كرد؟ و خواستهاند كه اگر كسي اطلاع دقيقتري از اين پژوهش دارد، بگويد.
اين پژوهش را من دارم و همان موقع كه منتشر شد، ديده بودم. برخلاف تصور آقاي بهنود، با عرض شرمندگي، نتايج اين تحقيق كاملا بر طبق موازين علمي بدست آمده و گزارشگر هم صادقانه آن را روايت كرده. اين سياست صفحه اجتماعي وقايع اتفاقيه كه صراحتي تلخ را در گزارشها و تيترهايش بياورد، آنطور كه هركه خوانده اذعان ميكند، در اين نوشته هم رعايت شده و آنچه در تيتر آمده عين نتايج پژوهش است.
البته ما ياد گرفتهايم كه در حوزه مطالعات اجتماعي، كلمات و اصطلاحات را دقيق به كار ببريم. يعني مثلا «در آرزوي مرگ» با «در انتظار وسيلهاي براي خودكشي» زمين تا زيرزمين فرق ميكند! مفهوم «آرزوي مرگ كردن» هم اتفاقا اصطلاح جاري و رايجي است. منظور اين نيست كه طرف هرلحظه ميخواهد خودكشي كند و ديگران دست و پايش را گرفتهاند و نميگذارند. منظور اين است كه قبح آرزوي مرگ كردن براي او شكسته شده و دستكم يك بار در وضعيت متعادل و از ته دل براي خود آرزوي مرگ كرده. به بيان علمي، ميشود كاهش «اميد به زندگي».
اما به هرحال هدف از آن گزارش، و نه آن تحقيق كه خيلي گستردهتر از اين است، همين بوده كه يكسري را تكان بدهد و به انديشه وادارد كه ما چه وضعيت بحراني و دردناك و دشواري در جامعهمان داريم. حالا اينكه مثل مني با خواندن سرسري يا يك لينك دادن ساده از كنار آن خبر رد شدم و مسعود بهنود تكان خورد، خود نكتهاي است درخور تأمل.
جايتان خالي، امشب با چند تا از بروبچز رفته بوديم فرحزاد. به يك خاليبند اعتماد كرده بوديم كه گفته بود قليان آنجا جمع نشده. به خاطر ترافيك، كمي دير كرده بودم كه موبايل زنگ زد و فرمودند نياييد كه اينجا خبري از قليان نيست. مذاكره ادامه يافت و بنا شد برويم. وقتي رسيديم، فهميديم كه پرس و جوها نتيجه داده و سفرهخانهدارها يك جا را نشاني دادهاند كه آنجا قليان سرو ميكنند؛ و چون سائل از علت آن پرسيد، چنين بشنيد كه آنها خود اماكني هستند!!
كم هم بهشان نميخورد كه چنين باشند. ما هم حساس... ولي مگر ميشد از قليان، آن هم در اين قحطي صرفنظر كرد؟ من كه تا اعماق سلولهايم را پر كردم! ظاهرا در آن راسته، فقط دو سه جا قليان ميدادند و آنجا كه ما بوديم تنها جايي بود كه علني بود. رانت قلياني ديگر نديده بوديم. ولي خيلي وضعيت احمقانهاي است كه اداره اماكن نيروي انتظامي با ديگران به خاطر سرو قليان برخورد كند، اما يكي كه از خودشان يا هماهنگ و مورد اعتماد خودشان باشد، بتواند قليان بدهد.
آقا رها كنيد. قليانهاي ما را رها كنيد. پتيشن بنويسيد، نامه امضا كنيد، به سازمان ملل و مراجع حقوق بشر اعتراض كنيد. يعني چه كه اين امت غيورپرور را از يكي از معدود تفريحات و دلمشغوليهاي باقيمانده هم محروم كردهاند؟
كلمه قصار: من «قليان دربند» را ميخواهم، نه «قليان در بند» را !!
در اين راستا: خبر بيبيسي در مورد ممنوعيت قليان در اماكن عمومي ، يك صفحه ويژه و راهنماي آماده كردن قليان ، قدغن شدن قليان در زمان شاه عباس!! ، طريق عشق را بايد از قليان بياموزي! ، قهوهخانههاي سنتي هارموني رنگ و نور ، نوشته ابطحي: اندر فضايل قليان ، 55 درصد از جوانان 10 تا 19 ساله تهراني قليان كشيدن را تجربه كردهاند ، پيكنت: قليان، ابتكار جديد براي زمينگير كردن جوانان ، تحريم تنباكو و قليان براي دومين بار در تاريخ ايران ، چرا نبايد قليان را ممنوع كرد ، ممنوعيت قليان باعث گسترش مواد مخدر ، جنگ ما با آمريكاست نه قليان! ، رويتر2 ، قليان در غربت ، هرچه ايران ميكشد از دست قليان ميكشد! و close up هفتسنگ در مورد قليان.
خبر دقيق: قليان نه كلا ممنوع شده و نه خبر ممنوعيت غلط بوده. در واقع الان عرضه همزمان مواد غذايي و قليان ممنوع است، سفرهخانهها بايد يكي را انتخاب كنند! البته اينجايي كه ما رفتيم هر دو را داشت. به علاوه اينكه با اين كارشان كه كار و بار قهوهخانههاي داراي قليان كاشاني سكه ميشود؛ كه قطعا خفنتر و ضررش بيشتر است.
خدا اين روزها بدجوري گير داده. به قول يكي، احتمالا گناههاي مردم كمتر از شدت زلزله بم بوده كه بر سرشان آمد. الان دارد با اين الطاف جبران ميكند! پناه بر خودش!
اما به هر حال زير باران راه رفتن هم بد نيست. به همراه همين تصور بود كه پايم را بيرون گذاشتم. اما همراهم نماند، چون يك خاطره بزرگ جايگزين آن شد. يك خاطره باشكوه. آن شب.
ساعت دو نيمه شب بود. شايد چند دقيقه مانده. باران ميآمد. از امشب هم شديدتر. پاك به هم ريخته بودم. از خانه بيرون زدم. بيهدف ميرفتم. بيتعادل، بيمقصد، بيجهت. هيچ شده بودم. پوچ نه، بيهوده نه، فنا، طوفان زده، بحراني، بحراني.
همه پناهگاهها در ذهنم ميآمدند. چند دقيقه با دلم ور ميرفتند و بعد خودشان ميرفتند. نميماندند هيچ كدام. هيچ كدام بدرد نميخوردند. پناهم بيپناه شده بود. همهشان را ميگويم، همه:
از دعاي كميل و تكههاي عرفه بگيريد تا آهنگهاي معين و سياوش!
راه رفتن، چيزي شبيه فرار كردن از خود، آخرين پناهگاهم شده بود آن شب. راه ميرفتم، زير باران، در تاريكي، در خيابان، در پيادهرو، در كوچهها. آن شب تا اذان صبح راه رفتم. اذان صبح را وقتي شنيدم كه زمين افتاده بودم، كمي گِل و خيسي و اشك و احساسِ در خود شكستن.
آن شب به خدا نزديكتر شدم. امشب هم كمي. راست ميگويند كه باران رحمت خداست؟
امروز به جلسه نقد و بررسي كتاب «دين و جامعه» رفته بودم، از سلسله جلسات سخنراني و نقد كتاب كه توسط كميته آموزش دفتر تحكيم برگزار ميشود. بازگشتن تحكيم، با همه حرف و حديثها، به وضعيت تئوريك كه به نوعي اصل و ريشه اين تشكل محسوب ميشود، براي من جالب بود. اگرچه همين را در مورد كلاسهاي اميركبير هم ميگويم و كاش آنها به سمتي نميرفتند كه حتي كلاسها و بحثهاي تئوريك هم دوشقه شود. خداوكيلي نگاه كنيد؛ وقتي نصف سخنرانهاي اين دو سري كلاسها با هم يكي هستند، آيا نميشود نتيجه گرفت كه اين دوتا شدن مبناي فكري ندارد و ... بگذريم. مسائل تحكيم با خودشان. اميدوارم شكافشان كه به تازگي تشديد شده به گسست منتهي نشود و يكي دو هفته آينده را به خير از سر بگذرانند.
اين جلسات تحكيم كه گفتم، به طور منظم از هفته پيش برگزار ميشده و ظاهرا تا هفته اول شهريور هم ادامه دارد. يكشنبهها جلسه نقد كتاب دارند و پنجشنبهها سخنراني. كتابها مخصوصا خيلي خوب انتخاب شده؛ كه حيفم ميآيد برنامهاش را نگويم:
4 مرداد، سكولاريزم، از نظر تا عمل
11 مرداد، مشروطه ايراني
18 مرداد، درياي ايمان
25 مرداد، جامعه باز و دشمنانش
1 شهريور، دموكراسي، حقيقت يا مصلحت
امروز كه خود نويسنده كتاب، درباره كتابش بحث ميكرد. جلسات بعد را نميدانم چه كساني هستند، ولي هركه و هرچه باشد ارزشش را دارد. سخنرانيها هم جالب است. به هر حال من كه شديدا پيشنهاد ميكنم. يك محفل كوچك انديشهگي است بالاخره. برنامه كاملش را در اينجا ببينيد.
راستش شوكه شدم يك كم. آفتاب تعطيل شده! ولي مگه ميشه آخه...
ترسيدم، براي وقايع اتفاقيه، بيشتر از اون جمهوريت... يادمون باشه بعد از اين اگر گازمون گرفتند يا به دفترمون دستبرد زدند يا اينكه تماسهاي مشكوك و رفت و آمدهاي عجيب اطراف دفتر داشتيم، بفهميم كه چيزي نمونده كه از كار بيكار بشيم!
كلا و رسما بيخيال هجده تير. به من چه كه امشب بسيج محلات ايست بازرسي گذاشته. به شما چه كه گفته ميشه فضاي شهر پليسي شده. اصلا چه معني داره كه از اينهمه ماه سال بچسبيم به تيرماه و اون هم هجدهمين روزش. اينهمه روزهاي ديگه در سال هست: 22 بهمن، دوم خرداد، 31 شهريور. خداوكيلي هم نگاه كنيد، هجده تير اينقدرها هم فاجعه نبود!
اول اسفند، يازده سپتامبر ايران بوده. همه چيز رو عوض كرده. حتي حال و هواي ما رو. كي ديگه حال داره كوچه و خيابونهاي اطراف اميرآباد رو گز كنه به اميد يه اتفاق يا يه حالگيري يا اصلا همينجوري. خداييش هم نگاه كنيد به كل ماجرا. ما خيلي عوض شدهايم. همه چيز هم برامون عوض شده. هجده تير هم 18 تيرهاي قديم!
امسال، مطمئنم، كه ديگه نه ح. ميخواسته و ميخواد براي 18 تير برنامهريزي كنه، نه ا. لباس مشكي ميپوشه، نه م. ساعت دو نصفهشب زنگ ميزنه خبرها رو بده، نه اين و اون توصيه ميكنن به يه خونهتكوني تا مبادا احيانا در شرايط ويژه چيزي دست كسي بيفته، نه كسي از ترس كنترل تلفن حرفهاش رو ميخوره، نه كسي اعتراض صنفي داره، نه غذاي كسي سرد و گرم شده، نه كسي هوس موتورسواري توي بلوار شهيد گمنام رو كرده، نه مردم گيشا بيخوابي به سرشون زده، نه هيچ چيز ديگه. من كه اهل ماهواره نيستم، اما فكر كنم شهرام همايون و ضياء آتاباي هم امسال از گل و بلبل و مسائل فرهنگي حرف بزنن. به جون خودم راست ميگم. آقا مگه پيكنت فرهنگي نشد؟ و چه قشنگ هم شد!
اما جون من بياييد بيخيال 18 تير بشيم. من، مني كه يه زمان منبع تغذيه فراكسيون مدرن انجمن دانشگاه تهران بودهام، باور كنيد حالم به هم ميخوره از اينكه ديدهام و ميبينم خود ما و قبل از ما و بعد از ما، هركسي خواست خلاف اراده معاونت دانشجويي وزارت كارهايي بكنه، يا ردصلاحيت شد، يا لغو عضويت شد و يا هزار مشكل دروني و بيروني براش تراشيده شد. اينها رو من كه خوب ميفهمم. و حالا ديگه شوكه هم نميشم وقتي ميبينم كه انجمن فني كه الان نوچههاي دستپروردههاي ما در اون ميراثدار ما شدهاند، بيانيه بده كه سكوت در مقابل 18 تير خيانت به آرمانهاي نظام، امام عزيز و شهداست. اين انجمن منتخب دانشجوهاي فعلي دانشكده فنيه. به خدا هست، از زمان ما با تقريب بهتري هست. باز هم حق ندارم بيخيال 18 تير بشم؟ اين رو ببينم چي؟ فرهاد نظري شكايتش از خاتمي رئيس جمهور را در كميسيون اصل 90 مجلس هفتم پيگيري ميكند.
خاك بر سر من. اين صادقانهترين جملهاي است كه در ماههاي اخير از ته دل گفتهام. نه خاك بر سر مردم كه رأي ندادند، نه دانشجويان كه نيستند و معلوم نيست دنبال تل و منقل اتاقهاي كوي هستند يا دختربازي و به قول بچهها «در جستجوي مكان» و نه خاك بر سر اين حكومت كه اينطور ماهرانه فتنه اصلاحطلبي را مهار كرد، و نه حتي خاتمي و اصلاحطلبان كه به امام و انقلاب و آرمانهاي اساسيشان پايبند بودند و ماندند.
خاك بر سر من، مني كه نتوانستم يا ندانستم يا نفهميدم يا نكردم، آنگونه كه بايد. و اكنون يا به زمين و زمان فحش ميدهم و هنوز حق را به جانب خودم ميدانم، و يا گوشهاي را يافتهام كه سر خود گيرم و در ژرفاي زندگي خود بميرم. نه توانستم شرايط اجتماعي و سنتي جامعهام را بفهمم، نه روابط قدرت را درست بشناسم، نه آرمانم با توانم هماهنگ شد، نه ايمانم با نشانم همقد بود، نه راههاي پراتيك را درست آموختم و نه از لحاظ تئوريك خود را ساختم... نه كار اجتماعي را توانستم به جايي شايسته برسانم و نه به زندگي شخصي خود آنطور كه بايد رسيدم.
آها. احسنت بر من. فهميدم، و چه خوب فهميدم. 18 تير بعد از اين هم هست، اما در واقع شب احياي ما بچهسياسيهاي از نفس افتاده است. براي همين است كه تا به جايي رسيدم كه رسيد به درددلهاي شخصي كه براي من يكي، چيزي حدود چهار سال عمر مفيد دارند، جلوي دهنم را گرفتم... پس بروم به مراقبهام برسم كه كار و بار امشبم جور شد ... ... ... ... فقط همين رو بگم كه خيلي غمگين شدم با نوشتن اينها. دلم كه مدتها بود سنگ شده بود، گرفت. بيصاحاب بموني الهي دل!
در اعتراض به پايان خوابگرد:
ناگهان پرده برانداختهاي يعني چه
مست از خانه برون تاختهاي يعني چه
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقيب
اين چنين با همه در ساختهاي يعني چه
البته ميفهمم كه:
شاه خوباني و منظور گدايان شدهاي
اما:
قدر اين مرتبه نشناختهاي، يعني چه
هركس از مُهره مِهر تو به نقشي مشغول
عاقبت با همه كج باختهاي يعني چه
با تشكر از جناب حافظ!
تكميل: به هرحال بنده اصلا با اينجور كارها موافق نيستم، ولي با نظر لوس حسين درخشان مخالفترم!
نوشتهاند كه روزي مولانا با مريدان از بازار زرگران ميگذشت. گذارش به دكان صلاح الدين زركوب افتاد كه مانند ديگر چكشكاران پتك را با آهنگ مينواخت. مولانا چون آهنگ چكش او را بشنيد، به وجد آمد. ياران را بفرمود كه در گذرگاه عام دستها را به هم دادند و دايرهاي ساختند و مولانا در آن ميان، به صورتي كه هنوز در ميان درويشان مولويه هم معمول است، به رقص سماع و چرخ زدن در آمد. صلاح الدين آن حالت را محافظت كرد و از اتلاف زر نينديشيد و مدام چكش زد. سپس به سبب سالخوردگي كار را به شاگردان واگذاشت و خود بيرون آمد و به شاگردان اشاره كرد كه بيوقفه بر زر بكوبند و لحظهاي دست از زدن برندارند، و مولانا از نيمروز تا غروب سماع كرد و غزلي به مطلع زير ساخت:
يكي گنجي پديد آمد در آن دكان زركوبي
زهي صورت، زهي معني، زهي خوبي، زهي خوبي
و از آن پس تا ده سال صلاح الدين زركوب تنها همدم و همصحبت مولانا بود ...
در همه دانشگاههاي ايران يك جايي هست به نام «نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه» كه كلي هم بودجه دارد و با برنامههاي فرهنگي و تبليغي و حمايتي و دخالتي و نظارتي، سعي ميكند دانشجويان را در راه راست نگه دارد. ما در دوران دانشجويي به اختصار، آن را «نهاد» يا «ننم مُرد» ميگفتيم!!
مسئولان اين نهاد محترم، معمولا هر از گاهي يك ايده خلاقانه به ذهنش ميرسد. بعضي ايدههايشان واقعا مزخرف و بعضياش واقعا خوب است. يكي از نمونههاي موفقشان طرح كفا (كانونهاي فرهنگي نميدونم چيچي!) در دانشگاه تهران است، كه به اعتقاد من يكي از دلايل موفقيتش اين بود كه دست تيم سعيد حداديان و بچههاي مسجد دانشگاه نيفتاد و يكسري از فارغ التحصيلان مدرسه مفيد و بچههاي نزديك به مجله «نيستان» سيد مهدي شجاعي كه بعدا «نگارستان» را با حمايت نهاد درميآوردند، كار را در «كفا» دست گرفتند.
اين «ايسجا» هم كه در خبرگزاري مهر خبر آغاز به كارش را ديدم، يكي ديگر از آن ايدههاست. اسمش كه البته خيلي بدفرم است، اما رسمش را بايد ماند و ديد. ظاهرا كه خيلي بد كار نميكنند. باطنشان البته بعدا مشخص ميشود. ولي ظاهرا خيلي زوم كردهاند روي نشريات دانشجويي، و احتمالا ميخواهند كمكم نيرو هم تربيت كنند براي آينده.
نوشته واشنگتن پست در مورد انتشار جمهوريت يا خبر فارسياش را در راديوفردا را بخوانيد، منظورم را ميفهميد.
بعيد ميدانم كه اين آقاي كارل ويك اينقدر با جو ايران ناآشنا باشد كه نداند يا نفهمد چنين نوشتهاي چقدر ميتواند دردسر براي جمهوريت و آقاي باقي درست كند. نميخواهم مثل بعضي از دوستانم بگويم اصلا پول گرفته يا مشكوك است، اما همين كه در ابتداي مطلبش نوشته: «به نظر مي رسد اكنون زمان مناسبي براي راه انداختن يك روزنامه در ايران نيست» نشان ميدهد كه قلمش از ابتدا با پيشداوري همراه بوده و اصلا هم به اين فكر نكرده كه چنين حرفهايي چه عواقبي دارد.
همان سحرخيز كه از قولش نقل شده در ايران روزنامهها امنيت ندارند، الان دارد در ايران ماهنامه آفتاب را منتشر ميكند. اين كارل ويك ابله، آخر فكر نميكند كه خانم پروين امامي كه در موردش اينطور نوشته، ممكن است مشكلي برايش ايجاد شود؟ چند جمله بعد هم برداشته گفته هر روزنامهاي از رهبر انتقاد كند، بسته ميشود. كنار هم گذاشتن نام پروين امامي و صحبت از انتقاد از رهبر چه حاصلي جز اين دارد كه مرتضويها اين دو تا را همرديف بدانند و اجازه كار را از امثال جمهوريت بگيرند؟ اين البته همان چيزي است كه احتمالا امثال اين خبرنگاران بدشان نميآيد؛ لااقل با تحليل سادهنگرانه ايشان كه همساز ميشود!
بالاخره اين هم تجربهاي است. تا دوستان ما باشند كه به بعضي از اين خبرنگارهاي لوس و پرادعا اما بيمغز خارجي اعتماد نكنند. بالاخره ما داخل ايران هستيم و ميخواهيم بمانيم و تا الان هم خيري از اين حقوقبشردوستان مدعي اما نادان نديدهايم. با اين نحوه خبر دادن، پسفردا، مرتضوي است كه با طعنه بگويد: رفقاي آمريكاييتان هم قبول دارند كه شما برانداز هستيد، خودتان قبول نميكنيد؟!
خبرمان در رسانههاي خارجي نرود، بهتر از اين است كه برود و تنها نتيجهاش برگهاي افزوده بر پرونده دادگاهمان باشد؛ به نظر من البته.
من دچار خفقانم خفقان . . .
خودش يك ركورد مهم است كه دو تا مطلب آدم در يك روز با بيشترين سانسور ممكن منتشر شود. دو مطلبي كه براي يكي چندين ساعت وقت گذاشتهام و براي ديگري از وسط يك مهماني پا شدهام رفتهام به مصاحبه مطبوعاتي. اولي با سانسور و بيسانسور؛ و بعدي...
سانسور البته كسب و كار ما شده. اگر نباشد و گهگاه نيشمان نزند كه دلمان برايش تنگ ميشود. بهش عادت كردهايم. او ما را با دست نگراني و دلسوزي نوازش ميدهد و ما از او با عنوان پرطمطراق «تكنولوژي سانسور» ياد ميكنيم!
بالاخره يك تعامل دوچانبه است. همزيستي نه چندان مسالمتآميز. در عالم همسايگي با هم كنار آمدن. چارديواري او بيشتر اختياري، مال ما كمتر اختياري.
اما آزادي چيز ديگري است. نفس كشيدن، رها بودن. درها بايد باز شوند. درها بالاخره باز خواهند شد. حرف من نيست، شاملو ميگويد:
درها لازم اند،
بله، بسيار لازم اند.
حتي دري كه به هيچ ديواري تعبيه نشده باشد.
در اين دنياي پر از عدم اطميناني كه ما زندگي ميكنيم،
درها از هر چيزي - حتي ديوار چين هم لازمتر اند...
نظير اين تابلو را قبلا هم بارها در گوشه و كنار شهر ديدهايم. نوشتههاي شعارگونهاي كه با نيت «تذكر» و «توجه» در جلوي چشم افراد قرار داده ميشوند و ميخواهند آنها را در بحبوحه پرهياهوي زندگي شهري، از غفلت از ياد و نام خدا بازدارند. نمونه اعلاي اينها هم، آن سخن معروف، ساده و انصافا عميق امام خميني است كه: «عالم محضر خداست؛ در محضر خدا گناه نكنيد.»
اولين تصور و تصوير از اين «پندهاي ايدئولوژيك صبحگاهي»، متذكر و متوجه كردن افراد است. اما در يك سطح ديگر، اين متنهاي كوتاه و نصيحتگونه را بايد ترفند واكنشي ايدئولوژي مسلط براي مقابله با حوزه زندگي روزمره دانست كه از دايره نفوذ او بيرون افتاده است. زندگي ماشيني، شهروندان را درگير خود نموده و ايدئولوژي ميخواهد آنها را نسبت به اين غفلت و لزوم مقابله دروني هر فرد با آن، آگاه كند.
آنها خدا را از عمق انديشه متفكران و ژرفاي درون صاحبدلان به متن زندگي روزمره ميآورند تا مفهوم «خدا» و آموزههاي اساسي ديني، فارغ از تمام پيرايهها و پندارهاي حاشيهاي و تاريحي و فردي، خود به مصاف رقيبان مدرن بيايد و داد ديانت را از خيابانهاي شهر غفلت بستاند.
اما ورود خدا، در سادهترين معنا، به وسط زندگي روزمره، تبعات زيادي دارد؛ كه قبل از فرد ديندار متوجه اصل مفهوم دين و خدا ميشود. خدايي روزمره و سادهسازي شده، غير از خداي مخوف يا نشناختني است كه پيش از اينها ميشناختيم... كاين شاهد بازاري، وان پردهنشين باشد...