يك چيزي نوشتم، آمدم پست كنم اين را ديدم؛ اصلا نابود شدم:
الپر كه نگاه تيز و برِِا دارد
اندر وب خود بسي سخن ها دارد
شعرش همه از عشقه و نثرش نقد است
با اين همه ره نه با دل ما دارد
الپر كه همي دست زجان مي شويد
با اين همه راهي نه به حق مي پويد
خيز از دم رايانه و رو سوي دگر
تا از سر تو فكر همي مي رويد
قول تو كه درباره ي "موساي" من است
از جمله عوامل غم افزاي من است
برگوي تو كه دشمن "مير"م گشتي
تا از چه جهت مخالف راي من است
روزي است كه آن روز، سخن مي بايد
واندر خم چوگان تو گويي ،شايد
برگوي چرا "موسويم"خوب ني است
تا سوي دگر رويم و "موسي" نايد
الكي خوشيم ها...
اين مصاحبه جالب با جمشيد اسدي را شايد در گويانيوز ديده و خوانده باشيد. محل بحث، محل خوبي است كه محمل خيلي از بحثهاي روزمره فعالان سياسي است. البته بعضي از حرفهاي آقاي اسدي تكراري بود و خصوصا در نقد اصلاحطلبان همان حرفهاي سالهاي 81 و 82 را ميزدند. اما انصافا موضع معقولتر و واقعبينانهتري نسبت به خيلي از حرفهاي برادران بيرون گود داشت. به هر صورت، من يك نكته خوب را از آن گرفتم.
ايشان نقد قشنگي به اين بحثهايي كه اخيرا درباره اسلام و مدرنيته و روشنفكري ديني و سكولار و امثال اينها در گرفته، دارد. او اين وضعيت را، در كليت خود، ناشي از تنبلي اپوزسييون بيرون از نظام ميداند كه چون در ميدان مبارزه عملي سياسي باختهاند و كم آوردهاند، به نقد اسلام و مشكلات معرفتي آن با دموكراسي و مدرنيته پرداختهاند. يعني به جاي حل مشكلات عملي جنبش اصلاحات، به حل مشكلات و نيازهاي ذهني خود ميانديشند و به جاي بازيگري به تفسيرگري دست ميزنند. پيشبيني جالبي هم كرده؛ ميگويد: ايمان واثق دارم كه وقتي جنبش سكولار ايران در برابر دشمن قلدر كاري از پيش نبَرد، تصميم به مطالعه انتقادي در مورد سكولاريسم خواهند گرفت!
نكته تيزبينانهاي است. خيلي زياد در بحثهاي فضاهاي روشنفكري و دانشگاهي و مطبوعاتي ديدهايم كه همه مشكلات كارها را بيان ميكنند و در نقد آنها نقب ميزنند به خاستگاههاي تئوريك و ميگويند خشت اول را كج نهاده بوديم. هيچكس نميگويد چه كنيم، ميگويد چه نبايد ميكرديم؛ آنهم نظري، نه عملي. نمونهاش مانيفست جمهوريخواهي گنجي، حرفهاي حاتم قادري در مورد ناسازگاري تشيع و دموكراسي، حرفهاي رامين جهانبگلو در مورد روشنفكري ديني و ماند اينها.
اصلا بحث اين نيست كه اين حرفها درست است يا نه. بحث اين است كه چرا الان؟ مگر تناقض احتمالي روشنفكري ديني يا دموكراسي ديني مربوط به الان است؟ و مگر عامل بنبست يا شكست احتمالي اصلاحات، اين تناقضهاي تئوريك بوده؟ آيا اگر مثلا در انتخابات شوراها اصلاحطلبان يك ليست ميدادند و برنده مي شد، يا در انتخابات مجلس خاتمي محكمتر ميايستاد و نتيجه چيزي غير از اين مجلس دستنشانده ميشد، ديگر اسلام با دموكراسي سازگار بود؟! يا اگر گنجي به زندان نميافتاد، الگوي اصلاحطلبانه مشروطهخواهي و ولايت فقيه محدود و قانوني كارآمد ميشد؟ ميرسپاسي سؤال جالبي دارد: حقيقت برتر است يا دموكراسي؟
سخنراني اخير دكتر سروش و مفهوم «دموكراسي مينيمال» برايم جالب بود. برخلاف تصور بعضي از رفقاي ما، اين صحبتها نشان داد كه هنوز روشنفكري ديني قدرت توليد معنا و خلاقيت را دارد و ميتواند با چالشهاي تئوريك و عملي پيش رو درگير شود. نه اينكه لزوما موفق باشد، اما دستبسته هم نيست.
گزارش رضا خجسته در شرق را بخوانيد. [لينكش را پيدا نكردم.] به سبك جالبي رسيده براي گزارش نوشتن از اينچنين بحثهايي. اشكالاتي دارد البته، ولي بحثهاي مفهومي را خوب منتقل ميكند.
تفكيك دموكراسي ليبرال از مينيمال در بحث سروش، بيشتر به نظرم يك تاكتيك نظري ميآيد براي فرار از حملات جريانات ضددموكراسي، هم تئوريكها و هم موانع و مانعسازان عملي. البته تاكتيك مفيدي هم به نظر ميآيد، خصوصا كه الان آنها همه فحشها را به دموكراسي ليبرال ميدهند و در كلام با مردمسالاري همنوايي ميكنند. تحميل تعاريف مدرن به محافظهكاران، ولو تعاريف مينيماليستي و ملاحظهكارانه، يك گام به جلو براي نيروهاي دموكرات در حوزه تئوريك است. سروش چنين گامي را ميخواهد طرحريزي كند.
يك نكته هم خصوصا در بحث سروش خيلي تكاندهنده بود كه اثراتش بعدها آشكار ميشود. چند سالي است كه روشنفكران ديني ايران دنبال اين هستند كه مفهوم عدالت را در بحثهاي بنيادي معرفتي جا بياندازند. چه كديور كه عدالت را به عنوان يكي از منابع استنباط در فقه در كنار عقل و نقل و اينها ميگذارد و آن را به همه ادله ديگر برتري ميدهد، و چه سروش كه عدالت يكي از تكيهگاههاي اساسي بحثهاي كلامي و معرفتي اوست.
نكتهاي كه دكتر سروش مطرح كرد و به نظرم خيلي راهگشا خواهد بود، اين بود كه «عدالت، يك مفهوم عصري است.» تلقيهاي نسبينگر و سيال از عدالت را زياد شنيده بوديم، اما اين نحوه بيان در حل چالشهاي كنوني روشنفكري ديني بسيار راهگشاست. تأكيد بر عدالت عصري، يعني تأكيد توأمان بر نسبيت عدالت و تاريخيت مفاهيم. يعني ديگر كسي نميتواند بگويد كه چرا قرآن گفته زنان را كتك بزنيد يا ارث زن نصف مرد است، فقط كافي است كه روشنفكر ديني ثابت كند كه اين موضوعات در آن زمان مخالف عدالت نبوده و بلكه به ادعاي خيلي از حوزويترها مانند احمد قابل، بسيار عادلانه و به نفع حقوق انسانها و حقوق زنان هم بوده است. در آن زمان مخالف عدالت نبوده، بيان پيشين ماست. بيان اخير ما، با ادبياتي كه سروش پيش پايمان گذاشته، ميشود: مخالف عدالت زمانه خود نبوده.
و البته اين، از جهتي ديگر، ريشه دين و فقه و شريعتي را ميزند كه ميخواهد با آموزههاي عصر جاهليت و عصر رسول الله و «احكام الله» (يعني احكام خداي آن زمان، با عدالت آن زمان!) براي امروز بايد و نبايد صادر كند. يعني اگر ما عدالت زمانه داريم، شرع زمانه هم داريم و شارع زمانه هم داريم. و اين يعني آيات و رواياتي كه امروز با عدالت (باز به زبان جديد: با عدالت امروز) سازگار نيستند، بايد كوبيدشان به ديوار!
يك اتفاق تصادفي بامزه يك بحث چند دقيقهاي را در خانه ما موجب شد. كشتي امروز بعدازظهر بابك نورزاد با حريف مغولي در نهايت به نفع او تمام شد. كمي البته ما تعجب كرده بوديم كه چرا برخلاف دفعات قبلي درباره داور مسابقه هيچ چيز حتي نامش را هم نگفتند. اما وقتي كه او دست دو كشتيگير را گرفت تا دست بابك نورزاد را به علامت پيروزي بالا ببرد، تازه فهميديم مشكل از كجا بوده: داور مسابقه يك زن بود!
نميدانم سر تكان دادن هاي نورزاد، وقتي كه داشت بعد از برد از روي تشك پايين ميآمد، براي اين بود كه با بالا رفتن دست او توسط داور زن گناهي مرتكب شده يا اينكه به بلايي كه بر سرش ميآورند، فكر ميكرد. شرط ميبندم اگر فردا جمعه بود، كلي از ائمه جمعه اين اقدام او را علت ناكاميهاي مكرر ايران در المپيك ميدانستند و ميگفتند او فداكاري آرش ميراسماعيلي را بر باد داد! نكرد لااقل يك شلواري بپوشد كه در هنگام تماس دست با زن بيگانه كه به علت اهل كتاب بودن زياد مشكل نبود، شبهه قصد ريبه پيش نيايد!!
قبل از اينكه مسافرت بروم، روز 28 مرداد دو نكته از آنهايي كه به طور طبيعي در وبلاگ مينويسم، از ذهنم گذشت و فرصت و مجالش نبود كه بنويسم. اكنون به اختصار جايشان را خالي ميكنم تا دوباره قلمم روي فرم بيايد!
- 28 مرداد هم آمد و رفت. سالروز يك كودتاي ضدملي. «ضد ملي» دقيقترين وصفي است كه ميتوان براي اين رخداد ذكر كرد. كودتاي 28 مرداد عوامل داخلي و خارجي زيادي داشت. يك عمليات بسيار پيچيده و از قبل طراحي شده كه هنوز هم همه ابعاد آن روشن نشده. تحليلهاي زيادي براي اين كودتا ارائه ميشود. من با همه آنها مشكل دارم، چون همه ناقص و عمدتا جانبدارانهاند. شايد يك مشكل تحليلهاي 28 مردادي هم اينست كه هنوز نان خيليها به نامهاي آن زمان وابسته است، چه از طرف بقاييچيها و كاشآنيها و چه از طرف مليها.
در همان روز 28 مرداد امسال در يك ميزگرد دو تا تعبير قشنگ در اين باره شنيدم كه برايم تازگي داشت و با اينحال انگار به ذهنم آشنا بود، شايد چون با تمام دانستهها و خواندههايم درباره دوران ملي شدن جور در ميآمد:
1- شاه سال 32 همان ديكتاتور مطلقه سال 57 نبود. يك جوان كم سن و سالي بود كه حتي از مصدق ميترسيد. اين را بايد در تحليلها مدنظر داشت، خصوصا وقتي كه از رفتارهاي خاص مصدق و مليها با شاه و يا از آن طرف نامهها و روابط امثال كاشاني و بروجردي با شاه سخن به ميان ميآيد.
2- نه كاشاني نماينده روحانيت وقت يا رهبر نهضت ملي شدن و يا يك سياستمدار مدبر بود، و نه مصدق يك رهبر دموكرات و مطلقا باتدبير. خودمحوريها و خطاهاي سياسي دكتر مصدق همانقدر به جنبش مردمي آن سالها لطمه زد كه نفوذپذيري و سادگي آيت الله كاشاني. فقط اين وسط مشكل در اينجاست كه اين دو به نمادهاي مخالفت و موافقت با منشهاي حاكم بر نظام در اين سالها تبديل شدهاند و بسته به اينكه ما ميخواهيم كدام موضع سياسي را بروز دهيم، از يكي جانبداري ميكنيم و ديگر را تف و لعنت... فقط خدا نبخشد آن دكتر آيت و اين سازمان مجاهديني ها را كه با آن مزخرفاتي كه گفتند و نوشتند و بعدا در كتابهاي تاريخ به خورد ما و نسل ما دادند، هم تاريخ را كلي منحرف كردند و هم ما را گيج، و البته بعضي را هم به تاريخ معاصر علاقمند!!
ولي ناگفته نماند كه هرچه بيشتر از تاريخ معاصر، خصوصا مشروطه و ملي شدن، ميخوانم و ميشنوم، بيشتر به مشكلاتي كه روحانيت سنتي، خصوصا شيخ فضل الله نوري و كاشاني، براي كشور درست كردهاند، پي ميبرم. به علاوه، بيشتر ميفهمم كه خطاي آناكرونيك چقدر خطاي فاحشي است و چقدر تلاش بايد كرد تا بتوان ديد تاريخي داشت و مسائل گذشته را با معيارهاي امروز نديد. همچنين، اين را هم ميفهمم كه كشمكشهاي سياسي چقدر بر روي دانش تاريخ در كشور ما تأثير منفي گذاشته و رشد آن را مانند رشد فرهنگ و علم در اين كشور عقب انداخته است.
- اين جلسه بزرگداشت آقاي لطف الله ميثمي را خبر نشدم، گرچه فرصت هم نداشتم بروم. ولي يك چيزي كه آقاي محمدي گرگاني هم در آن جلسه گفته، واقعا اگر نگويم بيانصافي است. هر وقت اين مرد را ميبينم، استقامت و روحيه بزرگي و بزرگواري برايم زنده ميشود. مرد ميخواهد كه در جواني بمب در دستش منفجر شود، آن وقت تا الان هر روز روزنامه بخواند، كتاب بخواند، ترجمه كند، خاطره بگويد، كلاس برگزار كند، يك نشريه را اداره و منتشر كند، جلسات مرتب سياسي داشته باشد، آدم تربيت كند، روحيه بدهد، روحيه بدهد، روحيه بدهد. تكتك كارهاي «آقا لطفي» روحيه است، اميدواري است، پايداري است. به صورتش كه نگاه ميكنيد، شارژ ميشويد. من اگر الان يك گوشم نميشنيد، تا آخر عمر خودم ر بازنشسته ميكردم. اما آقاي ميثمي با چشم نابينا و دست مجروح از من جوان سالم، سرحالتر و پركارتر است. تا صد سال زنده باشد...
هيچ چيز نميتواند ما غمگينان را به اندازه برد اولين و تنها مدال كشورمان در المپيك توسط حسين رضازاده شاد كند. در اين روزگار كه جوان ايراني از درون و بيرون و از جانب دوست و دشمن و هموطن و بيگانه تحت فشار است، يك شادي كوچك چند دقيقهاي هم بسيار غنيمت است. آنقدر كه چشم را ببندي و شرارههاي آتش شوق و دريغ جدايي را از صورت جانت كنار بزني و براي دمي خوش باشي.
مبارك است...
تا چشم كار ميكرد دريا بود
آسمان ميگريست
دريا ناآرام شده بود
اوج دريا موج است
خواهش دريا از آسمان،
نياز دريا به آسمان،
قنوت دريا
دريا تا ميتوانست به آسمان نزديك شده بود
آسمان خسته بود و غمگين
ميگفت و ميگريست: باران
دريا نشسته بود و گوش ميكرد،
و هر لحظه بر شور او افزوده ميشد
آسمان ميگفت:
گاهي اوقات
هيچ ميلي به ديدن يك عده آدمي ندارم
اما باز با دست باز و دل بسته ميآيند
ميآيند نشاني دور مسافران دريا را
بيخود از خواب يك پياله آب ميگيرند
و بعد جوري عجيب آهسته ميپرسند:
آيا تو مايلي باز با ماه خسته
از خانهء بي چراغ سخن بگويي؟
ميگويم برويد
راحتم بگذاريد
راه دريا دور است
مسافران غمگين ما خوابند
و من هم اصلا اشتباه كردم كه از خواب گل و خاطرات گهواره سخن گفتم
به خدا ماه مقصر است
كه بيخبر از اين همه ابر عجيب
آمد، و از احتمال باران چيزي گفت
فقط يك عده آدمي آمدند
پنهاني بر پردههاي ستاره نوشتند:
گاه نم نم هر باراني
سرآغاز اتفاقي از درياست
من كه باورم نشد
اما شما كه با چشمهاي خيس مادران ما
به دريا رسيدهايد
ديگر از چه ميپرسيد ديدگان من چرا باراني است؟!
من كه كاري نكردهام
فقط يك چراغ برداشتهام
رفتهام كنار كوچهاي از اين جامعه
دارم به ماه خسته نگاه مي كنم
اگرچه هيچ ميلي به خواب ندارم
هيچ ميلي به ديدن يك عده آدمي ندارم
دارم به آسمان خوشباور بيخبر ميگويم:
حال كبوتر خوب است
در كوچه، گاه چراغ و چاقو با هم به خانه برميگردند
قرار است ما هم برگرديم
برميگرديم
ميآييم آنسوتر از پيالههاي شكسته
روياهاي مسافران غمگين خويش را جستجو ميكنيم
دمي آواز آشنايان دريا را ميشنويم
و بعد تا دمدماي صبح
اين وهله با دل باز و دست بسته
خسته از چراغ و ستاره سخن ميگوييم
ديدي ما اشتباه نكرديم
حالا چقدر خيره شدن در تولد روشنايي خوب است
چقدر شادماني آدمي از آواز آدمي خوب است
خوب است گاهي اوقات
ما نيز به خواب گل و خاطرات گهواره برگرديم
گاهي اوقات چه ميل غريبي به ديدن يك عده آدمي در من است
دلم ميخواهد بيايند
نشاني آشناي دريا را از ديدگان من بگيرند
و بعد، يكي از ميان مردگان ما بگويد:
تولد ماه را اگر نديدهايد
تولد نابهنگام چراغ و ستاره نزديك است
حالا به خانههايتان برگرديد
يك دوست
آقاي بهنود چند روز پيش يك مطلبي نوشته بودند با عنوان اوضاع در حال انفجار نجف. در قسمتي صحبت از اين شده بود كه چرا قم جاي نجف را نخواهد گرفت و ايشان توضيح داده بودند كه برخورد جمهوري اسلامي با حوزههاي علميه از برخورد شاه هم بدتر بوده: « رضاشاه با همه مبارزه ای که با حوزه های علميه و روحانيون و تحجر پيدا کرد – و بعد از حادثه نوروز اولين سال سلطنتش در قم به راستی با آن ها از در جنگ درآمد – هيچ کدام از روحانيون بزرگ را گرفتار زندان و اعدام نکرد و به سرنوشتی مانند آيت الله شريعتمداری و آيت الله منتظری و آيت الله آذری قمی و ده ها مرجع بزرگ که در ربع قرن گذشته با توهين و گرفتاری های سخت روبرو شدند مبتلا نکرد. پسرش – آخرين شاه ايران – تندترين کاری که در سلطنت سی و هفت ساله اش با مراجع کرد تبعيد آيت الله خمينی به ترکيه و تبعيد آيت الله طباطبائی قمی به کرج بود که همه با احترام و رعايت احتياط صورت گرفت. همان آيت الله طباطبائی قمی از يک سال بعد از خلاصی از حصر طلائی در کرج، به مشهد تبعيد شده و چنان محصورست که دور خانه و محل اقامت او را جوش داده اند و خانواده اش که از قضا از نرديکان رهبر جمهوری اسلامی بودند هم اجازه ملاقات با او نيافته اند. اين داستان دراز دامنی است که اسامی بلندتر از اين ها دارد. »
من نفهميدم از كدام آيت الله صحبت ميكنيد؟ بالاخره در زمان شاه بوده يا حالا؟ از كرج آن زمان تا مشهد اين زمان خيلي راه است. اصلا ماجرا چيست، مگر الان كسي در مشهد، آن هم به اين وضع عجيب و فجيعي كه گفتهاند، محصور است؟ (به قول بروبچ) مگر ميشود اينطور باشد و ما بيخبر باشيم؟! ولي نه، جدي؛ آقاي بهنود يك كم خبر دقيقتر بدهيد ببينيم ماجرا چيست؟ آقاي منتظري كه آنطور در حصر رفت، خب رفته بود زيرآب رهبر را بزند. رهبر هم اينقدر تحملش زياد بود، نه توانست خودش را در آن تجمع معروف بسيجيان كنترل كند و نه اطرافيانش را در برخوردهاي بعدي. ولي طباطبايي قمي؟؟ آن هم اينطور برخورد؟ آن هم فاميل باشد؟ آن هم اينقدر خشن، بدون ملاقات؟ من كه اصلا نميفهمم قضيه چيست!
يكي دو ماه مانده بود به دوم خرداد. رقابت خاتمي و ناطق نوري شديدا بالا گرفته بود. طرفين، خصوصا طرفداران ناطق نوري، ديگر از هيچ كاري ابا نداشتند. از حمايت غيرمستقيم رهبر و حمايت مستقيم علما و مراجع بگيريد تا بسيج نيروهاي دولتي و نهادهاي رسمي حكومتي و حتي نظامي براي تبليغ و جلب حمايت به نفع ناطق نوري؛ هر كاري كه ممكن بود كرده بودند.
اما يكي از كارهاي متفاوت و از قضا بسيار تأثيرگذار، البته در خلاف جهت، تبليغات منفي و تخريبي بود كه طرفداران ناطق نوري عليه خاتمي ميكردند. تقريبا هيچ حربهاي نبود كه بتواند براي تخريب شخصيت و ريزش آراي خاتمي استفاده شود و نشده باشد. واضحترين نمونه آشكار اين كار هم دو ويژهنامهاي بود كه هفتهنامههاي «يالثارات الحسين» و «شلمچه» درباره انتخابات و درواقع عليه خاتمي منتشر كردند.
ويژهنامه شلمچه به مراتب صريحتر و تندتر و موهنتر بود. در صفحات مياني اين ويژهنامه، يك كاري انجام شد كه بهرغم محتواي افراطي و توجهبرانگيزش، به نظرم از لحاظ ژورناليستي ژانر قابل تأمل و بسيار تأثيرگذاري بود. يك تيتر و چند كلمه توضيح، بدون هيچ حرف اضافي.
در اين دو صفحه، بريدههاي كتابهايي در زمان وزارت ارشادي خاتمي مجوز گرفته بود و از نظر شلمچهايها مستهجن و مبتذل تلقي ميشد، با يك كامپوزيسيون چشمگير چاپ شده بود. شك ندارم كه هيچكس نبود كه آن ويژهنامه را ديده باشد و آن دو صفحه را به طور كامل نخوانده باشد؛ با آنكه آدم مجبور بود چندين بار صفحه را بچرخاند تا بتواند هر بريده مطلب را بخواند.
غرض بيان خاطرهاي بود كه زنده شد. خاطره خواندن كتاب «زنان بدون مردان». آن موقع من يك جوان سال آخر دبيرستاني بودم كه كلي هم حرارت دعواهاي سياسي به بدنم جذب شده بود. طرفدار دوآتشه خاتمي كه در عين حال (مثل خيليها، متأسفانه) نقدهاي يالثارات و شلمچه برايم مهمتر و خواندنيتر از شعارها و برنامههاي خود خاتمي بود.
اين بود كه وقتي اين صفحه را ديدم و نوشتهاي از ويژهنامه يالثارات را هم در همين باره خواندم، شديدا كنجكاو شدم كه ببينم اين «شهرنوش.پ» و رمانهاي مستهجني كه نوشته، يعني چه جوري!
آنموقعها به كتابخانه ملي دسترسي داشتم. آنجا تنها جايي بود كه ممكن بود كتابهاي اينچنيني پيدا شوند. (يادم هست كه هنوز انتخابات نشده بود و براي همين به يك بهانهاي يك سري هم به اتاق رياست زدم تا ببينم اثري از خاتمي در آنجا هست يا نه. به منشياش گفتم آقاي خاتمي هستن؟ باهاشون كار داشتم! و جواب شنيدم انشاءالله بعد از انتخابات بياييد!!!) خلاصه رفتم و چندتا از كتابهاي مبتذلي را كه به لطف برادران عزيز انصار با آنها آشنا شده بودم، گرفتم و حظ وافر بردم. اين كتاب «زنان بدون مردان» را خصوصا كامل خواندم و اتفاقا خيلي هم به نظرم جالب آمد.
چند روز پيش، در اين وبلاگ خوب و مفيد كه آدرس كتابهاي آنلاين را جمعآوري ميكند، نام اين كتاب را هم ديدم و بيوقفه رفتم و فايل PDF اش را گرفتم و خواندم. نه تنها اين كتاب، بلكه كل محتويات آن وبلاگ و هرگونه كتاب آنلاين را توصيه ميكنم؛ كه براي ما آدمهاي هميشه وبگرد و راحتطلب و فوريتزده، خيلي مفيد است.
يك زمان انصار حزب الله به من معرفياش كرد، حالا هم من به شما. البته آنها به خاطر قدرت آن كار را كردند، ولي من براي رضاي خدا! نيت من انشاءالله پاكتر از آنهاست.
چند هفته پيش در سالروز فوت پدرم رفته بوديم بهشت زهرا. چند نكته جالب به چشمم خورد و به ذهنم افتاد كه در وبلاگ هم بنويسم.
1- مرگ از لحاظ جامعهشناسي يك پديده بسيار مهم و بحثانگيز است. البته هم جامعهشناسي و هم مردمشناسي. الگوهاي رفتاري مردم در آيينها و مناسك مربوط به مرگ هم كلي جالب و مطالعهكردني است.
مثلا يكي از چيزهايي كه بدجور به چشمم آمد، اين بود كه بر روي سنگ قبرهاي دختران و زناني كه در اين چندساله مردهاند، عكس آنها، مانند رسم همين چندساله براي مردان، روي سنگ قبرشان حك شده. در حالي كه تا همين اواخر، و هنوز در خيلي بخشهاي سنتيتر جامعه، اين كار و حتي گذاشتن عكس زن بر بالاي قبر در موقع عزاداري هم يك گناه كبيره محسوب ميشد و ميشود. حتي عكس زنها روي اعلاميههاي فوت هم ابدا نميآمد، اگرچه در سالهاي اخير نمونههاي متعددي را از اين كار در اعلاميههاي فوت بر روي ديوار خيابانها و در روزنامهها ديدهام. بگذريم از اين بحث فلسفي كه آيا زني كه مرده، نامحرم محسوب ميشود يا خير، و آيا حجاب بر او هم واجب است يا خير!!!
2- ما هر وقت ميرويم بهشت زهرا، نظر به تعهد به آرمانهاي اساسي انقلاب و از اين حرفها، و به جهت نزديكي قبر عموي شهيدم با قبور شهداي بمبگذاري 7 تير، گهگاهي به بناي نماديني كه براي آنها و شهيد بهشتي و رجايي و باهنر و چندين نفر ديگر كه در همانجا دفن شدهاند (از جمله حسن آيت و اسدالله لاجوردي و خيلي اعجوبههاي ديگر كه يادم نيست) سري ميزنيم.
غرض، بيان يك نكته عجيب و تأسفبار بود كه آنجا ديدم. روي قبر هركدام از اين كساني كه در حادثه هفتم تير كشته شده بودند، مشخصات و نام پدر و پست آنها در زمان شهادت را هم نوشته بودند. از جمله، آنها كه پدرشان روحاني بود، بسته به مورد، نامشان را با پيشوند آيت الله و حجت الاسلام ذكر كرده بودند.
هفته پيش تاج زاده با همان جسارت ستودني و ركگويي هميشگي در جمع اميركبيريها سخنراني كرد. حرفهايش بسيار قابل تأمل بود و از خصوصيات خوب اين بشر واداشتن ذهن سياسي آدم به تكاپو و به چالش كشيدن مفروضات بديهي و پذيرفته ذهن ماهاست. الكي نيست كه همه نيروهاي سياسي دموكرات ايران قبولش دارند! اين خلاصه حرفهايش
اما جواد روح در وبلاگش سه نوشته كوتاه گذاشته با عنوان «نسل انقلاب و نسل انفعال» كه خصوصا آخرياش ديدگاه خاصي را نسبت به عملكرد نسل انقلاب و نگاه نسل امروز مطرح ميكند. دو سؤال اساسي كه مطرح ميكند اينهاست: 1- آيا ساختار حاصل از انقلاب (يا به قول جلايي پور «دستاورد» انقلاب؛ كه او ميگويد ما بحران دستاورد داريم) سنجه و معيار خوبي براي قضاوت درباره اصل انقلاب است؟ 2- آيا «نفرت» نسل امروز و «انكار» (يا من ميگويم «پشيماني») نسل انقلاب نسبت به آن كار بزرگي كه كرد، حسي درست و بجاست؟
عجالتا نظري ندارم. البته كلا كه نظر زياد دارم! اما بماند تا تأملي بيشتر. بخوانيدش و نظر بدهيد.
من معمولا شمارشگر وبلاگم را زياد نگاه ميكنم، براي اينكه آماري درباره كم و زياد شدن خوانندگان و اينكه چه كساني به وبلاگم لينك دادهاند و امثال اينها، داشته باشم.
يكي از امكاناتي كه اين شمارشگر nedstat دارد، اين است كه نشان ميدهد با كدام موتورهاي جستجو و با كدام كليدواژهها، صفحه شما را پيدا كردهاند و به آن سر زدهاند. يعني به طور تقريبي ميتوان فهميد كه طرف دنبال چه موضوعي بوده و كلا مردم در اينترنت دنبال چه ميگردند. با نگاه به ليست كلمات جستجوشده در شمارشگر چند سايت و وبلاگ، اين تقريب را ميتوان دقيق كرد.
عكس، ايراني، زن، لخت، خارجي، سكسي، عكسهاي، سينه، ايران، دختران، سكس، خانمهاي .... اينها بعضي از كلماتي هستند كه در اين ليست بودند. نه اينكه همهاش از اين فاز و فضا باشند، اما شايد تقريبا بتوانم بگويم نزديك به يكسوم جستجوها متعلق به كلماتي از اين دست هستند. لااقل اينطور جستجوها در وب فارسي كم نيست.
اينترنت، بيتعارف و بيترديد، يكي از كانالهايي است كه جوانهاي اينترنتباز ايراني براي پاسخ به ميل جنسي خود، به آن دست ميآويزند. اينكه تا چه حد موفق ميشوند، چه اشكالات و چه مشكلاتي در اين پروسه هست و چه پيامدها و نتايجي بر اين روند مترتب است، مدنظرم نيست و خيلي هم نميدانم.
براي همه بچههاي دانشآموز
دوم راهنمايي، كلاس 4/2 بودم كه اين متن را نوشتم. در لابلاي ورقههاي قديمي پيدا كردمش. يك تقليد ساده از گلستان سعدي است، كه بيويرايش ميگذارم اينجا. فقط قول بديد كه ياد «قصههاي مجيد» نيفتيد! يك شعر هم در همين مايهها سالها بعد، در سال سوم دبيرستان گفته بودم. هفت هشت بيتي بود، كه كلش يادم نيست، اما مطلعش اين بود:
آه از سختي جبر و مشكلات هندسه!
آه از درس رياضياتجات هندسه!
آه از سختي درس و بحث و فحص و مشكلات
. . .
آه از شيمي و حرفه، آه از جبر و علوم
. . .
از مربع، از مثلث، دايره، خط، نقطهها
اتحاد و فورمول و قضيهجات هندسه!
. . .
آه از پرگار و خطكش، از مداد و گونيا
آه از نقاله و رسم و ادات هندسه...
و اما، امتحانستان :
لعنت سؤال را سخت و شر، كه خواندنش موجب حيرت است و به فكر اندرش مزيد حيرت!
روز شنبه 17 مرداد كه همزمان با روز خبرنگار است، جمعي از روزنامهنگاران در اعتراض به نحوه برخورد حكومت با حرفه روزنامه نگاري، مطبوعات و روزنامه نگاران دست به اعتصاب عذاي 24 ساعته خواهند زد. اين مراسم در ساعت 13 روز شنبه بر پا خواهد شد.
پيش از اين، دو تجمع اعتراضي توسط روزنامهنگاران در انجمن صنفي روزنامهنگاران برگزار شده است. اين تجمعات در پي توقيف غيرقانوني «وقايع اتفاقيه» و توقف انتشار «جمهوريت» صورت گرفت. در اين تجمعات تعدادي از روشنفكران و فعالان سياسي، دانشگاهي و حقوق بشر مانند شيرين عبادي و عيدالكريم سروش هم حضور داشتند.
امروز فدراسيون بين المللي روزنامه نگاران در بيانيهاي به نمايندگي از بيش از 500 هزار روزنامهنگار در صد كشور مختلف، مقامات ايران را بخاطر توقيف روزنامههاي مستقل و به سخره گرفتن عدالت در پرونده زهرا كاظمي روزنامهنگار ايراني – كانادايي محكوم كرد.
انجمن دفاع از آزادي مطبوعات هم چند روز پيش در نامهاي به رهبر نظام، آقاي علي خامنهاي ، او را مسئول برخوردهاي اين چندساله با مطبوعات دانست و از او خواست همانطور كه در ابتداي سال ادعاي كرده، نسبت به عملكردش پاسخگو باشد. احتمالا اين نامه دردسرهايي را درپي خواهد داشت.
"حق کار کردن، انتخاب آزادانه شغل ، برخورداري از شرايط منصفانه و رضايت بخش کار و حمايت در برابر بيکاري" خواسته هاي معترضين روزنامهنگار است که در سالهاي گذشته همواره مورد حمله، تجاوز و تهديد حکومت ايران قرار گرفته است. به طوري كه هماکنون ايران بزرگترين زندان روزنامه نگاران در خاورميانه است.
البته در همين روز وزارت ارشاد اسلامي با همکاري انجمن صنفي اقدام به برگزاري جشنواره مطبوعات و اعطاي جايزه به روزنامهنگاران برتر خواهد کرد. اما روزنامه نگاران معترض که دعوت به اعتصاب غذا کردهاند، اين اقدام را در مغايرت با فضاي خفقانآور بر مطبوعات ميدانند و بر اين باورند که بايد اين جشنواره به سوگواره تبديل شود. از همين رو ضمن تحريم اين جشنواره، تجمع اعتراضي خود را با اعتصاب غذا وارد فاز جديدي خواهند کرد و به زودي ابعاد آن را گسترش ميدهند.
اخبار اعتراضات روزنامهنگاران را از وبلاگ «ما روزنامهنگاريم» پيگيري كنيد.
فردا، سميناري با موضوع مشروطه برگزار ميشود كه از موضوعات تاريخي مورد علاقه من است. به همت كميته آموزش دفتر تحكيم. حتيالامكان در همه سخنرانيهايش شركت ميكنم. مخصوصا حسين آباديان را كه دلم برايش تنگ شده. مصطفي تاج زاده، عليرضا رجايي، دكتر ورجاوند، ابراهيم يزدي و جلايي پور هم از سخنرانان ديگر اين سمينار هستند. البته تركيب، كمي زيادي سياسي شده. به مجيد حاجي بابايي هم گفتم اين نظرم را. اضافه شدن آباديان و وجود ورجاوند البته وجهه تاريخي سمينار را بيشتر ميند. بقيه هم خب اكثرشان روي اين موضوع كار كردهاند.
به هرحال، فردا و پسفردا (چهارشنبه و پنجشنبه) كتابخانه بعثت در خيابان شانزده آذر (همان ساختماني كه مرحوم مؤسسه آينده هم در آن بود) ميزبان بنده و بقيه علاقهمندان تاريخ معاصر ايران خواهد بود! از ساعت 2 تا 6 بعدازظهر. تشريف بياوريد...
فاش ميگويم و از گفتهء خود دلشادم
بندهء عشقم و از هر دو جهان آزادم
طاير گلشن قدسم، چه دهم شرح فراق
كه درين دامگه حادثه چون افتادم