من هميشه بنده موقعيتها بودهام: فرزند موقعيتها و همنشين و دمساز آنها؛ دستكم تا جايي كه به خاطر دارم. موقعيتها بودهاند كه مرا به جلو ميبردهاند، به كار واميداشتهاند و يا در جايگاه خاصي قرار ميدادهاند. موقعيت بيگانه با تقدير نيست، اما از آن جنس هم نيست. فرزند موقعيت بودن، باورمندي به وجود يك سرنوشت جبري براي آدمي نيست؛ حالتي است كه فرد را در بحبوحه كشاكشهاي بيروني و دروني، به يك اراده برتر مؤمن ميدارد. ايمان است كه فرد را از موقعيت به سلامت درميبرد، آنگونه كه هم ايمان است كه فرد را در موقعيت ميافكند و تنها همراه او ميشود؛ و بلكه خود ايمان است كه از ابتدا موقعيت را ميآفريند. البته اين تمام ماجرا نيست، اما بيش از اين هم چيز زيادي نيست.
وقتي در اين چند روزه يكي از ننوشتنم پرسيد و اينكه آيا تحت فشار بودهام، و يكي ديگر از اين پرسيد كه آيا ترسيدهام، و آن يكي مدام اين روزها ميگفت كه مراقب باشم و ننويسم، و بعدي از اين گفت كه چرا از دين و امام نوشتهام، حال آنكه قبلي از آن گفته بود كه اين حرفهاي خطرناك چيست كه مينويسم، و يك دوست دوران دبيرستان كه با نوشتهاش مرا به خاطرات آن روزها پرواز داد، و خاطراتي كه مرا به درون خود و روند پردردسري كه تاكنون طي كردهام بازگرداند... حس كردم يك بازبيني و بازخواني جدي لازم است. بخشي از اين بازبيني مربوط به وبلاگ است، ولي متأسفانه هرچه كلنجار ميروم بخش زيادي از آن قابل نوشتن و به اشتراك گذاشتن نيست. تقريبا يك جور گفتگو با خويشتن بود و شايد كمي هم ديگري، اما هنوز آنقدر خودگشوده نشدهايم... خلاصه؛ روزها ما را درگير كرد اين سه سؤال كليدي: كه بودهايم؟ كه هستيم؟ كه خواهيم بود؟
حتما ميدانيد كه يكي از گلوگاههاي فكري- استراتژيك ملازم با روند تكامل مدرنيته در غرب، بحث شيرين «مخالفت با مجازات اعدام» بوده است. فراگفتمان مدرن، با «غير انساني» و «خشونت آميز» ناميدن اعدام، آن زا در گروه نبايدهاي پروژه مدرنيته طبقهبندي كرد و طرفداري از صدور حكم اعدام را نماد واپس گرايي و خشونت و عقب ماندگي دانست. گفتمانهاي متأخر صلح و حقوق بشر نيز وجود مجازات اعدام را به مثابه يكي از دشمنان درجه يك خود تلقي كردند و وجود مجازات اعدام در قوانين كشورها، به منزله خشونتگرا بودن آن جوامع يا حكومتها، يا مخالفت و مغايرت روندهاي حاكم بر آن جوامع با حقوق بشر، تعبير شد.
در طرف مقابل، سنتگرايان نيز با توجيه دفاع از كيان جامعه، جلوگيري از خدشه به روح جمعي و دفاع از فرهنگ بومي و محلي و سنن و قوانين كهن، از وجود مجازات اعدام در قوانين و مناسبات دفاع ميكنند. به طور خاص و براي نمونه، اسلامگرايان ايدئولوژيك و سنتگرايان مسلمان، هر دو، در توجيه لزوم وجود اعدام به مثابه اشد مجازات ممكن، به استدلالاتي از قبيل وجود مجازات متناسب با شدت جرم، ايجاد هراس در ديگران و پيشگيري از وقوع جرايم، تفكيك بين مجرمان ويژه و مجرمان ديگر، تسلي بخشيدن به روح جريحهدار شده جامعه (در اثر جرايم خاص عمومي) و در سطحي ديگر پايبندي به احكامي كه خداوند (شارع مقدس) معين كرده، دستاويز ميشوند.
باز در اين ميان، ميانهروها و اصلاحگرايان جوامع سنتي يا رو به گذار نيز، طبق معمول به راهحلهاي ميانهاي رو ميآورند كه با اتكا به آنها بتوانند با هر دو طرف همزبان شوند و توافق مسالمتآميزي را پايهريزي كنند. آنها معمولا مجازات اعدام را مطلقا رد نميكنند و به جاي استدلال مستقيم درباره آن، گاهي از بازتاب آن در نگاه ديگران و «تصوري كه بيگانگان از ما پيدا ميكنند» و ايجاد «چهره حشني از اسلام در جهان» انتقاد ميكنند و گاهي نيز اثربخشي و كارآمدي اين مجازات را مورد پرسش قرار ميدهند.
از هر سه گروه، در ايران ما هم وجود دارند. اگرچه سنتگرايان قدرت رسمي را در اختيار دارند، اما معمولا اصلاحگرايان و تجديدنظرخواهان هم بهرغم هزينههايي كه دادهاند، از ابراز نظرات خود در اين باره عاجز نبودهاند. البته ابراز نظر مخالفان مطلق اعدام، تاكنون چند بار حادثه سياسي آفريده و در چند مورد به مرتد شدن جبهه ملي در سال 60، تعطيلي روزنامه نشاط در سال 78 و بارها مشكلات ديگر براي صاحبنظران در اين حوزه منجر شده است. اما حتي اين گروه نيز، به لطف فضايي كه اينترنت فراهم كرده، توانستهاند ديدگاههاي خود در مخالفت با مجازات اعدام را به وضوح و بيمحدوديت ابراز كنند. نمايندگان سه ديدگاه را هم ميتوانيم بگيريم مصباح يزدي، عمادالدين باقي و شهلا لاهيجي؛ كه هرسه به صراحت در اين زمينه ابراز نظر كردهاند.
در دو هفته پيش، اخبار و بحث و جدلهاي گسترده درباره جنايت پاكدشت، روزنامهها و نشريات و راديو و تلويزيون را پر كرده است. بيش از بيست كودك به اشكال فجيع و دردناكي ربوده شدهاند، مورد تجاوز قرار گرفته و كشته شدهاند. بدين ترتيب، صحنه كاملا مهياست: روح جامعه آزرده شده، اخلاق بشري و عواطف انساني زير سؤال رفته، بديهيترين حقوق افراد يعني جان و ناموس آنها به فجيعترين شكل ممكن زير پا گذاشته شده، بيم اين وجود دارد كه در صورت عدم برخورد شديد باندهاي مشابه باشند يا پيدا شوند و جنايات همساني انجام شده باشد يا انجام شود، حتي ماجرا هيچ ربطي هم به آبروي بين المللي و غيره ندارد و اتفاقا در طرف ديگر آبروي حكومت زير سؤال است و اقتدار اجتماعي نظام مخدوش شده و دست آخر به لحاظ قانوني و شرعي (و حتي بي شك عرفي) متهمان مرتكب آدمربايي، لواط و قتل شدهاند و اگر مجازاتهاي قانونيشان را بخواهند حساب كنند، به جاي اعدام احتمالا بايد بمباران شوند!!
پس دست و بال سنتگرايان حسابي پر است. اصلاحگرايان كه تريبوني ندارند و اگر هم داشتند بعيد بود خيلي به پر و پاي موضوع بپيچند، و حتي اگر چنين نيز ميكردند، حدس من اين است كه اكثرا موافق اعدام متهمان جنايت پاكدشت بودند. من خودم كلا مخالف صدور حكم اعدام هستم، اما مخالف وجود اصل مجازات نه، و هيچكدام از اينها هم به طور مطلق نه! و در مورد خاص پاكدشت هم فكر ميكنم با اعدام مخالفتي نداشته باشم. [به هر حال اصلاحطلبم ديگر!] ولي نظر من مهم نيست؛ مهم اين است كه دقيقا چنين ماجرايي را بايد عرصه واقعي كارزار تئوريك مخالفان مطلق و موافقان مطلق مجازات اعدام دانست. وگرنه من هم بلدم با اعدام زن بدبختي كه ميبايست علاوه بر خرج زندگي و بچهها، خرج شوهر عليلش را هم ميداده و لذا به تنفروشي افتاده، مخالفت كنم.
به اعتقاد من، پرونده جنايت پاكدشت محك خوبي است براي زورآزمايي گفتگويي طرفين اين بحث پرجنجال و پردامنه. تمام شرايط هم مهياست كه استدلالات سنتگرايان را واقعي و موضع مدرنها را شفاف كند. (به هرحال اين هم يك نوع نگاه به حادثه است.) حالا شمايي كه با اعدام مخالفيد بگوييد، با لحاظ تمام جوانب عقلي و اجتماعي و ديني و عرفي و اخلاقي و انساني، به نظر شما آيا بايد متهمان پرونده پاكدشت را اعدام كرد؟
ديروز با بيست سي نفر از رفقا طبق يك قرار قبلي به ملاقات جانبازان قطع نخاعي در دو آسايشگاه امام خميني و ثارالله رفتيم و بعد هم به منزل دكتر آقاجري رفتيم و بعد هم آقاي پژوه. گزارش خلاصهاي از ديروز را در شرق امروز نوشتهام.
طبيعي است كه وقتي يك جمع از دانشجوياني كه مشخصه اصلي آنها سياسي بودن است به چنين محيطي بروند، آن هم دانشجويان الان كه گفتار سياسيشان كاملا متأثر از گفتمان رايج در سطوح خاصي از جامعه است، صحبتهايشان به سمت محورهاي خاصي گرايش پيدا ميكند. مثلا از ميزان رسيدگي بنياد جانبازان يا ميزان سر زدن مسئولان و همرزمان قبلي پرسيده شود؛ يا اينكه از كار خود پشيمانيد يا راضي و آيا اگر جنگ بشود و بر فرض كه بتوانيد، دوباره ميرويد يا نه؛ يا شرايط سياسي الان را چطور ميبينيد و جامعه فعلي با آني كه ميخواستيد چه نسبتي دارد و از اين قبيل حرفها.
اما يك نكتهاي كاملا براي من ملموس بود؛ و آن اينكه اگر اين جانبازها از ارزشها و آرمانهاي جنگ ميگفتند، يا اگر از دانشجويان ميخواستند كه در علت رفتن اينهمه جوان به جنگ تأمل بيشتري كنند، يا اگر زندگي الي الله و تلاش براي كسب رضايت خداوند ميگفتند، يا حتي اگر شديدترين انتقادها را به رهبران فعلي كشور وارد ميكردند، صحبتهاي آنها و ماها در حال و هواهاي كاملا متفاوتي بود.
انگار اصلا ما دو نسل در دو دنياي متفاوت بوديم. بين فهم ما و آنها از جايگاه آدمها و موفقيت نظام و مشكلات جامعه، از زمين تا آسمان فاصله بود. براي همين بود كه وقتي يكي كه تا چند دقيقه قبل قرص و محكم از ارزشها دفاع كرده بود و بعد با شديدترين الفاظ به هاشمي رفسنجاني حمله كرد، تعجب ما را ديد، گفت: بله، او خائن است، هرچه ميگويد هم بيخود ميگويد، ما صاحب انقلاب بوديم، ما ميجنگيديم!
ما، نسل امروز، مردان جنگ را نشناختهايم. دنياي آنها با دنياي ما خيلي فرق دارد. دنياي آنها كوچكتر از دنياي ما و زيباتر از آن است. آنقدر كوچك كه وقتي با جهان بزرگ واقعيتها روبرو ميشود، خود را بشكند به بهاي اينكه واقعيت هم ترك بردارد. اما آنقدر زيبا كه ما بايد آرزو كنيم تجربه يك شب از حالات سنگر و عمليات و درگيري و مشكلات آنها را با حضور خود لمس كنيم؛ كه به آن نيز دست نخواهيم يافت. خود آنها وقتي از از آن حالات تعريف ميكردند و مي گفتند و ميگفتند، يك لحظه متوقف ميشدند و ميگفتند چه ميگوييم، شما كه نميفهميد، بايد بوديد تا ميفهميديد.
حساب جنگ از جنگاوران جداست. ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر يا پيشنهاد صلح فلان كه به رزمندگان بااخلاص درون جبههها ربطي ندارد. اينكه چرا كشتند و كشته شدند را از مديران جنگ و رهبران حكومت ميتوان و بايد پرسيد، اما نه از كسي كه خود كشته ميشده. اين مدافعان بيريا و بيصداي دين و ناموس و خاك وطن را بايد پرستيد، حتي اگر مبناي جنگشان را غلط بدانيم و با بسياري از آرمانها و نگاههايشان هم مشكل داشته باشيم.
تجربه جنگ براي ما تلخ و شيرين بود، اما حتي تصور تكرار آن هم هراسناك است. اين را هركس كه چنان مردان بزرگي را روي ويلچر ببيند، ميپذيرد. اين تجربه شايد مطلقا بد هم نبود، اما كاش ديگر هرگز تكرار نشود.
تكميل:
اطلاعيه جمعي از فعالان دانشجويي
بيانيه كانون اسلامي دانشجويان و فارغ التحصيلان غرب تهران
گزارش مفصل ايسنا
خبر اول ايلنا
خبر دوم ايلنا
خبر ايلنا از ديدار با آقاجري
مدتي اين مثنوي تأخير شد
يك كمي هم دير شد
دير، اما ناگزير
تأخير، رام و سر به زير!
اني اسئلك برحمتك التي وسعت كل شيء . . .
دست نياز به سوي رحمتت دراز كردهام كه دامنه آن تمام گيتي را فرا گرفته؛ به جانب تواناييات كه با آن تمام موجودات را مقهور خود كردهاي، كه همه در برابرت سر فروتني به پيش افكندهاند . . . اي نور، اي منزه، اي مبدأ گذشتگان و اي غايت آيندگان . . . لا اجد لذنوبي غافرا، و لا لقبائحي ساترا، و لا لشيء من عملي القبيح بالحسن مبدلا غيرك . . . جز تو كسي را نمييابم كه مرا ببخشايد، كارهاي ناستودهام را پوشيده بدارد، و اندكي از عمل زشت مرا زيبا كند؛ جز تو سراغ ندارم... جز تو خدايا سراغ ندارم، پس كه را منزه بدانم و ستايش كنم؟
خداي من! اين آزمايش كه سر راهم مقرر داشتي بسيار بزرگ است... اللهم عظم بلائي، عظم بلائي، عظم بلائي . . . و افرط بي سوء حالي، و قصرت بي اعمالي، و قعدت بي اغلالي، و حبسني عن نفعي بعد املي و خدعتني الدنيا بغرورها و نفسي بجنايتها و مطالي؛ يا سيدي . . . خداي من! بدي حالم از حد درگذشته، اعمال ستودهام بس ناچيز است و مشكلات مرا از فعاليت بازداشته است . . .
و قد اتيتك يا الهي بعد تقصيري و اسرافي علي نفسي . . . اللهم فاقبل عذري وارحم شدت ضري و فكني من شد وثاقي . . . تو بخشايندهتر از آني كه دستپرورده خود را ناچيز كني، يا آن را كه به خود نزديك ساختهاي دور گرداني، آن را كه مرهون لطف داشتهاي براني، يا آن را كه در پرتو رحمت خويش پرواندهاي به امواج خروشان بلا بسپاري . . . و ليت شعري يا سيدي و الهي و مولاي... اتسلط النار علي وجوه خرت لعظمتك ساجده، و علي السن ... و علي قلوب... ما هكذا الظن بك، و لا اخبرنا بفضلك عنك . . . يا سيدي فكيف لي و انا عبدك الضعيف . . . لاي الامور اليك اشكوا و لما منها اضج و ابكي؟ هبني صبرت علي عذابك، فكيف اصبر علي فراقك... فكيف يبقي في العذاب... هو يرجو ما سلف من حلمك . . . انت تعلم صدقه...
خداي من! اي آنكه بنده توام، اي كه سرنوشت من به دست توست . . . اي آنكه پناهگاه و اميد نهاييام تويي، و از همه به تو شكايت ميآورم... اي آنكه زودتر از هركسي خشنودي تو را ميتوان جلب نمود . . . اي آنكه اسمش دوا و يادش شفا و پيروياش بينيازي است، رحمت ببار بر آنكه تمام سرمايهاش اميد است... و من ارادني بسوء فارده، و من كادني فكده... و آن را كه به من قصد بدي دارد به خودش بازگردان، و آنكه مكر و حيله ميانديشيد كارش بساز... و من ارادني بسوء فارده و من كادني فكده... اي بزرگترين!
رونوشت: برادر عزيز جناب مرتضوي، جهت استحضار به رفع و رجوع مواضع انحرافي پيشين و عدم پيگرد و تجديدنظر در موارد جاري و طي كردن بيخيالي!
برادر عزيزتر جناب احمدي نژاد، جهت ابلاغ پايان كار و منع تعقيب و انصراف از پيگيري و رفع سوزش از ناحيه كانديداتوري رياست جمهوري و حالي به حولي!
پيشواي بزرگ ديني ما، امام حسين، تعبير زيبايي دارد كه در روز شهادت خود بيان كرده: اگر دين نداريد لااقل آزاده باشيد. آزاده بودن، خصوصا با آن تعبيري كه امام حسين كرده (فكونوا احرارا في دنياكم) با آزاد بودن فرق ميكند. اين نكته را مرحوم مطهري هم ميگويد. آزاده بودن تقريبا يعني رها بودن، بيتعلق بودن، يا همان «آزادي از» كه يكي از متفكرين ديگر گفته. آزادگي به اين معنا يك صفت كاملا برونديني است و امام حسين به دشمنانش ميگويد اگر به وجهه و استدلال و موقعيت ديني من بيتوجه هستيد، لااقل آزاده باشيد و آزادانه بينديشيد تا از اين وضعيت ناعادلانه و غيرانساني و جنگ نابرابر (يعني صحنه كربلا در روز عاشورا) دست برداريد.
حالا منظورم اين است. يك كرمي اخيرا افتاده به انديشه و بيان يكسري از جوانها و بعضي از بزرگترهاي ما كه بيخود و بيجهت هر مشكلي را كه پيش ميآيد به دين و دينداري ربط ميدهند و با ادبيات غيرمنصفانهاي به نقد دين يا نمادهاي ديني موجود در ذهن جامعه ميپردازند. مثلا اگر مشكلي در كارهاي نظام پيدا ميكنند، مثل آدمهاي كوچه و خيابان و بازنشستههاي پاركها، ميگردند در جمهوري اسلامي كيست كه از همه بيشتر به نام دين شناخته شده و شخصيتش جنبه ارزشي به خود گرفته، او را ميكوبند و خراب ميكنند. دشمن كم توطئه ميكند يا كارش به جايي نميرسد، اينها ميخواهند جور او را بكشند.
البته بسياري از اينها كه بنده حقيقتا عرض ميكنم، كفگيرشان به ته ديگ خورده، كساني هستند كه در يك مقطعي و به يك نحوي، يا خودشان و يا خانواده ايشان، از نظام ضربه خوردهاند. با اينها چندان با دليل نميشود حرف زد و استدلال كرد. تنها با رفع يا جبران علتها ميشود آنها را از قيد ضربههاي ذهني و واقعي كه خوردهاند و آن را كاري هم نميِشود كرد، رها ساخت.
ولي عزيزان من! آخر اينكه راهش نيست. شما اگر مسئلهاي داريد برويد خود مسئله را حل كنيد. معني ندارد كه فرافكني ميكنيد و ميرويد سراغ مقدسات و ارزشهاي جامعه، كه چي؟ آنها را بكوبيد. خب چه مشكلي از شما حل ميشود؟ گيرم كه اصلا امام خميني را تا توانستيد خراب كرديد و آبروي او را هم در تاريخ برديد، آيا چيزي در امروزتان تغيير خواهد كرد؟ يا فرض كنيم كه شما با روش خودتان ثابت كرديد كه حتي در جامعه ديني هم بايد به دنبال ليبرال دموكراسي بود. واقعا در جامعه امروز ما، با همه واقعيتهايش، چطور ميخواهيد كار خود را پيش ببريد؟ من هميشه به دوستان گفتهام، تجربه مهم ناكامي در خرداد و تير 82 را فراموش نكنيد؛ هيچوقت!
يك نفر قدمزنان كنار رود
يك نفر نشسته روي ابرها
يك نفر نماد خوب داستان
يك نفر غرلسراي قصهها
يك طرف عبور ذرههاي نور
يك طرف ظهور انعكاس ناب
يك طرف حضور بيدريغ صبح
آفتاب و آفتاب و آفتاب