دير رسيدهاي اخوي، دير رسيدي. همه رد شدهاند و پل دارد خراب ميشود. الان چه وقت آمدن است؟
دانشآموز كه بوديم، وقتي دير ميكرديم، معاون مدرسه ميآمد دم در، كنار بچههايي كه به خاطر تأخير همه كنار در ايستاده بودند. خيلي محترمانه ميگفت: آقايان يكي يكي بهانههايشان را بگويند و بروند!
بهانههايم تمام شده است. همه را در همان بچگي جا گذاشتهام و آمدهام. اصلا همين، به خاطر اين دير كردهام كه بايد بهانههايم را جا ميگذاشتم. بايد رها ميشدم از آنها و سبك ميآمدم اينجا. از بهانههاي خوب، از بهانه بد، از بهانههاي زشت! تعارف كه نميشود كرد. كار دشوار بود و وقت ميخواست. موازنه قدرت كه برقرار باشد، منازعه به اين زودي تمام نميشود. خب زورم نميرسيد؛ چه كنم؟
عربها عليرغم همه بيشعوريشان حرفهاي خوب هم زياد زدهاند. مثلا يكياش همين كه در پيشگاه تو يا جلوي روي تو را ميگويند بين دستان تو: «بين يديك»! و ما ميتوانيم اينطور هم بفهميم كه وقتي حس ميكنيم در برابرت ايستادهايم، يعني كه در آغوشت خوابيدهايم. يا به جاي اينكه بگوييم در پيشگاهت ايستادهام، ميگوييم در آغوش توام؛ و اين زيبايي ماجراست.
آمدن يا رسيدن، مانند ماندن و انتظار كشيدن، فعلهاي مقدسي هستند. اما من حالت مقدس و زيباي ايستادن و نظاره كردن را برتر از همه اينها ميدانم. آدم كه خشكش ميزند، بهتزده خيره ميشود، شوق و وجد از درون پاي او را از كار مياندازد، گويي انرژي بدنش تخليه ميشود و تمركز و توجه تمام وجودش را فرا ميگيرد، اين حالت را ميگويم. حالتي كه اينرسي حركتي از هر جهت مقهور اينرسي سكون ميشود؛ و فقط يك كشش ميماند: يك نياز؛ يك خواست؛ يك خلأ.
«بيا و اين خلأ را پر كن.» يك عاشق چقدر ساده ميتواند اين حرف را بزند؛ آن وقت در طول تاريخ هزار جور حرفها را پيچاندهاند و آخرش هم طرفي نبستهاند. آن را هم كه خبري شده، خبري باز نيامده؛ رفته و يك گوشه گم يا سر به نيست شده.
تنهايي و سكوت، اين دو همدم ديرين، نيز در اين حالت اوج خود را تجربه ميكنند. آنها به اوج ميرسند و تو به شور و شادي و لذت. حيرت محض است و انبساط و تجلي. كلي از اين چيزها، اما هيچكدام دقيقا اينطور كه ميگويي نيست، يعني گفتني نيست، مال ديگري نيست. اگر آن باشد، كه هست، ديگري نيست، كه نيست.
آنكه بي باده كند جان مرا مست كجاست؟
وانكه بيرون كند از جان و دلم دست كجاست؟
وانكه سوگند خورم جز به سر او نخورم
وانكه سوگند من و توبهام اشكست كجاست؟
وانكه جانها به سحر نعرهزنانند از او
وانكه ما را غمش از جاي ببردهست كجاست؟
جان جان است، وگر جاي ندارد چه عجب؟
اين كه جا ميطلبد، در تن ما هست، كجاست؟
پردهء روشن دل بست و خيالات نمود
وانكه در پرده چنين پردهء دل بست كجاست؟
عقل تا مست نشد، چون و چرا پست نشد
وانكه او مست شد از چون و چرا رست، كجاست؟
مولانا
در جلسهاي با چند نفر از دوستان فعال سياسي نشسته بوديم كه موبايلم زنگ زد و يك دوست ديگر از پشت خط خبر داد: كروبي به ايسنا اعلام كرده كه موسوي نميآيد. خبر جلسه را داشتيم البته، اما نتيجه هنوز بيرون نيامده بود. انتظار هم البته نداشتيم كه به اين زودي نتيجه اعلام شود، اما شد. احتمالا الان كه دارم اين نوشته را مينويسم، هنوز جلسه شوراي هماهنگي جبهه دوم خرداد براي بررسي مباحث مطرح شده در جلسه امروز و اتخاذ تصميمات بعدي تمام نشده است.
به اين ترتيب بازي موسوي با همه فراز و نشيبها و پيشبينيها و چشماندازها پايان يافت. اما هنوز بازي تمام نشده است؛ و اتفاقا من برخلاف برخي از رفقاي اهل تحليل و فعاليت، دقيقا معتقدم كه بازي تازه آغاز شده است. با نيامدن موسوي ما هيچ چيز را نباختهايم، بلكه اتفاقا فرصت جديدي بدست آوردهايم كه نفسي تازه كنيم و بعضي تعارفات قبلي را هم كنار بگذاريم. غير طبيعي نيست كه همان اول بازي شطرنج، دو طرف وزيرهاي خود را از دست بدهند، يا يك طرف چنين شود. اما اتفاقا اين وقتهاست كه بازي زيباتر، خلاقانهتر و نقش مهارت و دانايي و ابتكار بيشتر ميشود.
بازي ادامه دارد، و گفتگوهاي همگاني ما در اين باره تازه بايد آغاز شود. اما يك روضهاي را قبلش بخوانم: امشب دو نفر تا صبح خواب ندارند، يكي آقاي كروبي كه از فردا بايد برنامه خود را براي بدست آوردن حمايت دوم خرداديها شروع كند، و دومي آقاي خامنهاي كه يكي از دو نگرانياش براي انتخابات برطرف شد! اما اين از قضا اولين نقطه عطف فرايندهاي منتهي به انتخابات آينده بود و بايد منتظر تحولات بعدي هم باشيم. انتظاري همراه با تكاپو: هيچ چيز تمام نشده است.
در يكي دو ماه اخير يكسري نشانههاي آرايش جديد سياسي خودنمايي كردهاند كه با توجه به آنها كمي ميتوانيم تحليل خود را از فضاي سياسي آينده دقيقتر و واقعيتر كنيم.
يك بحث قديمي بين فعالان حركت اصلاحات اين بود كه آيا اساسا نظام جمهوري اسلامي از ابعاد مختلف حقوقي و نهادي و ساختاري و رفتاري سازوكارهاي دروني ترميم خود را دارد يا خير. اصلاحطلب كسي بود كه به اين سؤال پاسخ مثبت بدهد و كساني كه پاسخشان منفي بود، به ناچار بايد استراتژي جديدي براي كنش سياسيشان ارائه ميكردند. من، خيلي جدي، معتقدم كه نظام اين سازوكارها را دارد، اما درست برخلاف آنچه كه تصور ميكنيم و انتظار داريم، اين سازوكارها به شكل «عكس نقيض» عمل ميكنند، نه مستقيم!
آن سخن معروف قديمي را شنيدهايد كه: ادب از كه آموختي... از بيادبان! حالا داستان جمهوري اسلامي هم همين است. نهادهاي رسمي و حوزههاي جريانساز محوري نظام، به اعتقاد بنده، دقيقا كاركرد خوداصلاحي دارند و اصلا اينطور نيست كه بنبستي وجود داشته باشد يا نظام نتوانند مشكلات دروني خودش را حل كند. فقط مسئله در اينجاست كه نظام هيچ وقت نميآيد مسئله خودش را آشكار كند، به بحث بگذارد، مورد بررسي قرار دهد و به فكر حل آن باشد. درست برعكس؛ اصل وجود مشكل را انكار ميكند، فاشكنندگان مشكل را خود مشكل مينامد، نگارندگان اخبار را بانيان جنگ رواني ميبيند، اصلاحگران را برانداز ميخواند، نظرسنجان را نظرساز محسوب ميكند و... آنگاه براي رفع اين مشكلنمايان اقدام ميكند و آنها را (بسته به موضوع!) توقيف، حبس يا ردصلاحيت ميكند. بعد سراغ بدنه اجتماعي آنها ميآيد، با هركسي كه آنها دفاع كرده باشند مخالفت ميكنند، هر واقعيتي را كه افشا شده باشد انكار ميكند و... سپس آنچنان مواضع غيرمنطقي و توجيهات خندهدار و توضيحات غير قابل باوري ارائه ميكند كه همه ار تعجب سكوت ميكنند، بعد فكر ميكند همه باور كردهاند و لذا راضي و خوشحال ميشود و... اين روند خيلي پيچ و خم دارد، اما دست آخر همه ميفهمند كه همه چيزهايي كه نظام تبليغ كرده اشتباه است و همه كارهايي كه كرده اشتباه است و همه حرفهايي كه ميزده و تصميماتي كه گرفته و راههايي كه رفته اشتباه است و... و بدين ترتيب نظام خود به خود از درون اصلاح ميشود، بدون اينكه خود بگويد، حتي بدون اينكه بخواهد!!
فرق ماجرا فقط در اينجاست نهادهاي حل منازعه (به قول حجاريان) كاركرد خود را طرح منازعه و دامن زدن به آن تعريف كردهاند و نقش غايي خود (كه خاتمه دادن به منازعه است) را نيز از طريق حضور مستقيم در يكسوي منازعه و لذا بازتعريف نقش طرف ديگر منارعه ايفا ميكنند. به بيان ديگر، تا مادامي كه نهادهايي در نظام وجود دارند كه به طور توأمان و همزمان «بحرانزا و بحرانزي» هستند، پروژه اصلاح از درون ادامه خواهد يافت! [اين حرف رو از من به خاطر نگه داريد!]
بچههاي هفتهنامه چلچراغ در شماره اين هفته [كه هنوز روي وب نيامده]، دو صفحه مربوط به دانشگاه را سفيد منتشر كرده اند. صفحات دانشگاه در چلچراغ با عنوان «كلاسور» منتشر ميشود. اين دو صفحه همان كادر و سركليشه را دارد، اما هيچ محتوايي ندارد. علت چنين كاري هم با مطالعه ليدي كه بر ابتداي اين صفحات نشانده شده، قابل فهم است. اعتراض به اينكه دانشگاهها با سكوتي مرگبار سال تحصيلي جديد را آغاز كردهاند و حتي درباره اين موضوع هم چارهاي جز سكوت نيست؛ يك سكوت مضاعف: اين چيزي است كه من از اين كار فهميدم. متن ليد اين صفحات سفيد پر از اعتراض را بخوانيد...
از وقتي كه اين صفحه باز شد و به اين ديار باقي نقل مكان كرديم، يكسري مشكلات و نواقصي در صفحه بود و مانده بود تا حالا؛ يكسري چيزها هم بود كه ميتوانست بهتر شود. در فراغتهاي اين مدت اخير كمي به پر و بال وبلاگ شريف رسيديم و امكاناتش را بيشتر كرديم. باز هم البته كارهايي ميشود كرد از قبيل امكانات و جينگولكبازيهاي بيشتر، كه خوانندگان گرامي در اين راستا بايد نظر بدهند.
از جمله افزودهها يكي اين است كه آدرسها در بخش كامنتها نگه داشته نميشد، كه اكنون ميشود. باز از اين دست، آرشيوهايي است كه براي همه بخشهاي وبلاگ ساختهام. روي عنوان روزمره و لينكدوني هم اگر كليك كنيد، ميتوانيد به اين صفحهها برويد؛ لينك همه قسمتهاي جديد افزوده را هم پايين بخش روزمره و بالاي لينكهاي بخور و نمير گذاشتهام. علاوه بر اينها، امكان كامنت گذاشتن را هم به بخش روزمره اضافه كردهام. كلي هم اشكالات خورد و ريز ديگر بود كه بايد برطرف ميشد و شد. باز اگر مورد ديگري هم هست كه نياز به تصحيح يا بهتر شدن دارد، بفرماييد تا اجابت كنم.
اما در مورد اينكه مدام از دو سو ميشنوم كه يكي ميگويد بدو بدو و ديگري ميگويد نخوري زمين! بايد اجمالا عرض كنم كه ميزان فشردگي كلاج و ترمز ما بسته به يك منطق دروني ذهن است كه از قضا گهگاه خيلي در ترجمهاش به زبان گفتاري موفق نبودهام. اما در مقام مجادله اصرار دارم كه قابل دفاع بوده. [قابل دفاع بودن يعني همان مرتب بودگي بر اساس اولويتهاي حمله، دفاع، فرار، لذت!]
و در مورد محتوا هم، خيلي مايل به سياسي بودن و ماندن مدام نبودهام. اما گاهي چنين شده و ميخواهم كه نشود. اما اينكه چه بشود و باشد؛ بيشتر ذهنم اخيرا درگير اين است كه وبلاگ براي من همانست كه ذهن آدم درگيرش ميشود؛ البته مشروط به دو قيد قابل گفتن و (از لحاظ مخاطب) باارزش بودن. نياز شديد به نظرات خوانندگان دارم در مورد هرآنچه كه نوشتهام؛ اگرچه هيچ لزومي ندارد كه اين نظرات عمومي باشد و در كامنت مطرح شود.
براي تنها آخوند وبنويس اصلاح طلب
چه عجب! بالاخره يك مرد در دولت اصلاح طلب پيدا شد كه از پست دولتي و عوارض نامطلوب و شرايط ضدمردمي و غيرقانوني كه بر حضور در چنين جايگاههايي مترتب است، استعفا دهد. استعفا دادن البته لزوما كار مطلوبي نيست، بلكه گاهي ماندن و با دشواري از باقيمانده امكانات موجود بهرهگيري كردن و به بيان بهتر مقاومت كردن، كار سختتري است. اما وقتي كه ماندن كسي در جايگاهي به معناي همراهي و همدلي او با روند موجود تلقي شود، به فتواي من! نماندنش اولي و اوجب است.
من در ابتداي كار وبنوشت آقاي ابطحي، يك مشكل تئوريك با آن داشتم كه به سرعت برطرف شد. ايشان نوشته بود بگذاريد در اينجا محمدعلي ابطحي باشم بدون مسئوليتهاي حقوقيام، و مشكل در اينجا بود كه من تصور ميكردم از ايشان منهاي شخصيت حقوقياش چيزي باقي نميماند. اما با كمي دقت متوجه شدم كه ماشاءالله ايشان آنقدر فربه هستند كه هرچه ازشان كم بشود، باز ميماند!!
اما امروز بحمدالله آن شبهه هم برطرف شده، ايشان مسئوليت را واگذار كرده و ديگر چيزي هم براي كم كردن ندارند. ابطحي مانده و يك وبلاگ و يك «دل از غصه داغون»! كه بايد دم در مجلس هفتم بنشيند و به عنوان بامشاد اصلاحطلبها بخواند: بيوفايي، بيوفايي، دل من از غصه داغون شده...
اين گزارش، به سفارش شبكه عنكبوت و در راستاي اهداف استكبار جهاني و صهيونيستم بين الملل نوشته ميشود. خواهشمند است حق التحرير آن، به اضافه طلبهاي قبلي ناشي از گم شدن چمدانهاي دلار، از محل بودجه سري سازمان سيا پرداخت شود.
امروز همه بچههاي جمهوريت بعد از مدتي دوباره كنار هم جمع شدند تا از عمادالدين باقي خبر پايان كار روزنامه جمهوريت را بشنوند. البته خود آقاي باقي هم اذعان داشت كه خيلي وقت است بساط خود «جمهوريت» در ايران تعطيل شده؛ اما روزنامه «جمهوريت» هم بالاخره در برابر واقعيت تلخي كه در برابرش قرار گرفته بود تسليم شد، تحريريه روزنامه را مرخص كرد و به سرنوشت جمهوريت در ايران دچار شد.

در يكي دو ماه اخير، كمتر كسي اخبار مربوط به روزنامه جمهوريت را ميشنيد. بنا هم اين نبود كه مسئولان و بچههاي روزنامه خبر رايزنيها و بحثها را به بيرون منعكس كنند؛ تا بلكه گره از كار روزنامه گشوده شود و بتواند انتشار خود را باز آغاز كند. اما چنين نشد، و امروز همه همكاران تحريريه و فني در طبقه سوم ساختمان شماره 2 كوچه مهيار جمع شدند و با يكديگر و با «جمهوريت» خداحافظي كردند؛ در حالي كه روزبه ميرابراهيمي، يكي از اعضاي تحريريه روزنامه، هم چند روز پيش بازداشت شده است.

واقعا نميدانم كدام بخش از اتفاقات و صحبتهاي امروز و حرف و حديثهاي گذشته را بايد گزارش كنم. از اين بگويم كه برخي مسئولان دولت اصلاح طلب چقدر در انجام وظيفه خود و پيگيري كار اين روزنامه بيمعرفتي كردند، يا از تلاشهاي مديرمسئول روزنامه كه چقدر خواست با مرتضوي قرار بگذارد تا ببيند كه دردش چيست و چرا مرتب پيغام غيرمستقيم ميدهد كه اگر در بياوريد تعطيل ميكنيم، حال آنكه از گفتگوي مستقيم فرار ميكند. يا اصلا اينها به كنار؛ از نيروهاي كارآمد انتظامي بگويم كه هفته پيش به دفتر روزنامه جمهوريت آمده بودند و دنبال مزروعي پدر و پسر ميگشتند؛ كاملا بيربط، چون اين دو نفر تا حالا طرف دفتر جمهوريت هم نيامده بودند.
شايد اصلا بهتر باشد خلاصه كل ماجرا را در چند خط بگويم: اولين شماره روزنامه جمهوريت، بعد از مدتها نعويق كار، در يكشنبه 14 تير منتشر شد. حدود دو سه ماه پيش از اين زمان تحريريه اين روزنامه جمع شده بودند و در طول اين هفتهها كاملا مانند روزهاي عادي كار روزنامه، خبر و مطلب و صفحه توليد ميكردند. اين زمان طولاني از سويي صرف حل يكسري مشكلات فني مربوط به چاپخانه و قطع روزنامه شد، و از سوي ديگر به تحريريه امكان داد كه با ايده جديدي كه جمهوريت بر پايه آن شكل گرفته بود، دست و پنجه نرم كنند و تمرين كنند كه بتوانند حرفهاي باشند، اجتماعي ببيند، به حقوق بشر توجه داشته باشند، اخبار و مباحث صنفي و مدني را مورد توجه ويژه قرار دهند و خلاصه «روزنامه دوران پس از اصلاحات» را در بياورند. صفحههايي با نام و تعريف جديد، مانند صفحه «حقوق بشر»، «صنفي و مدني»، «نهادهاي مذهبي» و... ، و رويكردهاي جديد به مسائل قديمي و جديد از ويژگيهاي نوي اين روزنامه بود.

اما جمهوريت هم مانند برادران پيشين عمري كوتاه داشت. آنقدر كوتاه كه شايد بسياري از خوانندگان حرفهاي روزنامههاي اصلاح طلب هم نتوانستند بيش از يكي دو شماره از آن را ببينند. «جمهوريت» توانست پس از مدتها جمله فراموش شده «تموم شده» را به گوش بعضي از كيوسكهاي شهر برساند؛ جملهاي كه در سالهاي 78 و 79 تقريبا تكراري و خستهكننده شده بود. اما در عصر روز شنبه 27 تير، سعيد مرتضوي قاتل مطبوعات ايران، همزمان با روزهايي كه دادگاه قتل زهرا كاظمي در جريان بود، حكم قتل جمهوريت را نيز صادر كرد؛ چنانكه بزرگتر از او پيش از او حكم قتل جمهوريت در ساختار سياسي را امضا كرده بود.
اما مرتضوي امضا نكرد و حكمي ننوشت. او تنها مدير روزنامه را احضار كرد و شفاها به او گفت كه براي دو هفته يا بيست روز روزنامه را در نياورد. همان روز، «وقايع اتفاقيه» هم توقيف شده بود، و براي همين همه گفتند كه جمهوريت هم براي هميشه بسته شده است. اما بچههاي خود جمهوريت چنين تصوري نداشتند و خيال پايان كار را با خوشخيالي كنار گذاشتند. آنها دو هفته صبر كردند، چند روز هم اضافه. همه جا گفتند كه جمهوريت متوقف شده است، نه توقيف. گفتند كه سوء تفاهمي در ميان بوده و برطرف ميشود، اشتباهي رخ داده و تصحيح ميكنيم، گفتگو ميكنيم و همه چيز حل ميشود و دوباره روزنامه را در ميآوريم: جمهوريت را.
اما بيست روز تمام شد و اتفاقي نيفتاد. مرتضوي بهانه ميآورد تا با مديرمسئول روزنامه قرار ديداري نگذارد. واسطهها همه از كار افتادند و حتي از گذاشتن يك قرار نيم ساعته بين مدير روزنامه با دادستان هم عاجز ماندند. مسجدجامعي وزير ارشاد به عماد باقي سردبير روزنامه گفته بود مشكل مرتضوي با شخص توست. سايتهاي نزديك به مرتضوي گفتند مشكل با چند نفر از افراد روزنامههاي زنجيرهاي است كه در تحريريه حضور دارند. آنها اشتباه كرده بودند؛ چند نبود و چندين بود. همه ما مشكلدار بوديم، همه روزنامهنگاران ايران زنجيرهاي هستند؛ و زنجيريها در ايران چشم ديدن زنجيرهايها را ندارند. مرتضوي نميخواست، و كار قفل كرده بود.
دو راه حل پيش پا بود: تعطيلي كار يا ادامه رايزنيها. مديريت و اكثر تحريريه راه دوم را برگزيدند. اما عملا چيزي عوض نشد. هيچ واسطهاي كار از پيش نبرد. هيچ ترفند مسالمتجويي كارگر نيفتاد. هيچ قراري با مرتضوي گذاشته نشد. البته قرار كه گذاشته شد؛ اما هر بار به بهانهاي از سوي مرتضوي لغو ميشد. اين اتفاق به طور كامل براي پنج بار تكرار شد. اين نخستين بار بود كه مرتضوي تصميم گرفته بود يك روزنامه را زجركش كند. نه ميگفت با چه كسي يا چه مطلبي يا چه صفحهاي چه مشكلي دارد، و نه حاضر بود مردانه پاي تصميم خود بايستد و روزنامه را تعطيل كند. حتي باهنر نايبرييس مجلس هم كاري از پيش نتوانست ببرد. قول همكاري داد، صحبت هم كرده بود، اما مانند بچههايي كه لولو ديدهاند پاسخ گفت: مشكل خيلي حادتر از آن است كه من فكر ميكردم. من فكر كردم با يك نفر يا يك نوشته مشكل دارند. اينها هم با سردبير مشكل دارند، هم با دبير سرويسها، هم با بقيه تحريريه، هم با مشي روزنامه، هم با صفحهها... كاري نميشود كرد.

و اين پايان كار بود. وضعيت بلاتكليف نميتوانست ادامه پيدا كند. از لحاظ مالي و شغلي و اجرايي ديگر امكان تداوم وضع كنوني وجود نداشت. اين چيزي است كه مديران روزنامه امروز گفتند. پاسخ تحريريه، لبخندي بود كه براي اكثر اعضاي اين تيم، در همين اتاق و پشت همين صندليها، دستكم دو بار تكرار شده بود؛ در «خرداد» و «فتح». شايد براي همين بود كه حتي اين لبخند هم ديگر لطافت هميشگي را نداشت. نوعي تأسف آميخته با خستگي، چاشني لبخندي بود كه به بهانه پايان جمهوريت بر لبها نشست. اين خستگي را بگذاريد به حساب راوي ماجرا؛ اگرچه چشمان او چيز ديگري ديده است.
روزنامه تعطيل شد، هيچ اتفاقي هم نيفتاد، قرار هم نيست كه بيفتد. پارسال اگر بود، كنتور انجمن صنفي روزنامهنگاران هنوز كار ميكرد: توقيف موقت بيش از هفتاد روزنامه، هشتاد روزنامه، نود روزنامه... اما مدتي است كه آنها هم خود را از زحمت شمردن راحت كردهاند: بيش از صد روزنامه در ايران توقيف شده است؛ همگي به طور موقت...
«روزنامه تعطيل شد»: جملهاي كه ديگر هيچ واكنشي را در مخاطب برنميانگيزد. اصطلاحي كه از فرط تكرار، معناي تكاندهنده خود را از دست داده است. فعلي كه اينقدر تكرار شده، ديگر فرقي بين ماضي و مضارع و آينده آن احساس نميكنيم: تعطيل شد، تعطيل ميشود، تعطيل خواهد شد... توقيف شدهايم، توقيف ميشويم، توقيف هستيم...
جمهوريت هم تعطيل شد، تمام شد.
مرا مهر سيهچشمان ز سر بيرون نخواهد شد
قضاي آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد
رقيب آزارها فرمود و جاي آشتي نگذاشت
مگر آه سحرخيزان سوي گردون نخواهد شد
مرا روز ازل كاري بجز رندي نفرمودند
هر آن قسمت كه آنجا شد از آن افزون نخواهد شد
حضرت حافظ