ديدن چند نفر كه خيلي وقت بود نديده بودي. ديدن چند نفر كه تا حالا نديده بودي. ديدن يك نفر كه خيلي دلت ميخواست بيني. ديدن دوباره چند نفر كه خيلي ديده بودي.
وقتي چگالي جُرم در واحد حجم بالا ميرود (جُرم حجمي!). وقتي تعداد اتهامات از بشقابها بيشتر ميشود. وقتي به جاي هديه برگه احضاريه را به طرف ميدهي. وقتي به جاي دسر از «ماجراهاي من و بازجو» مستفيض ميشوي. وقتي آدمها به جاي خداحافظي ميگويند «به برادر ...[بدون ذكر نام در اين گزارش!] سلام برسون!» وقتي آدمها چند تا ميشوند و تازه ميفهمند يكي چقدر كم است!
تولد؟ چند تا. عروسي با مخلفات؟ چيزي در همين حدود. خوشآمد؟ به مقدار لازم. خداحافظي؟ رقم فعلا نامعلوم؛ بعدا حساب ميكنيم. غذا؟ به تعداد آدمها. تعداد صندليها؟ نصف تعداد آدمها. افزودنيهاي مجاز؟ !yes,please نوشابه هم داشتي؟ يه دونه! خب، چقدر ميشه؟!
ميشه يه جو معرفت كه تو اين مملكت زپرتي جز تو محفل خودموني يهسري بچهپرروي پرحرف بيمدعاي كتكخورده ولي صبور و بامرام، هيچ جا پيدا نميشه. آره داش آكل!
ديگه از اين مبهمتر نتونستم! حنيف جان، مبارك باشه. به نفر بغل دستي هم بگو!
عطف به كامنتهاي شعر ديروز؛ اگر كسي حس مي كنه كه زبان شعر رو نميفهمه و صور خيال رو درك نمي كنه، ميتونه ازم بخواد كه كمكش كنم تا بفهمه، يا اينكه بخواد با همون زبان اجتماعي و سياسي فقط بنويسم و بخشي از خودم رو به خاطر گل روي مخاطب سانسور كنم. البته شايد به اين نتيجه دوم هم رسيدم. اما به هرحال اينجور جيغ و هوارهاي بياساس و ندانسته و نسنجيده، از خوانندگان وبلاگ وزيني مثل الپر بعيده! با ايميل جعلي و الكي كامنت گذاشتن هم از آدمهايي كه خيلي خودشون رو قبول دارند، بعيده. و من از اين واكنشها ياد جملهاي ميافتم كه سيد مهدي شجاعي در دادگاه مجله نيستان گفت... اگر بنا به اينگونه قضاوتهاي سطحينگر بود، بايد تا به حال هزاران شيخ و زاهد و مفتي و محتسب از حضرت حافظ شيرازي به خاطر توهين، افترا، نشر اكاذيب و تشويش اذهان عمومي شكايت ميكردند!
اما به جهت تقريب مزاج و مزيد اطلاع دوستان، چند بيت از شعر ديگهاي رو هم نقل مي كنم، تا خود دوستان قضاوت كنند كه چه كسي لااقل در ظاهر مسلمونتره؛ كسي كه براي بيان حرفش از استعاره مفهوم «حجاب» كمك ميگيره، يا كسي كه براي بيان حرفش از استعاره منظره «همبستري» استفاده مي كنه! انصاف بدهيد و قضاوت كنيد:
عروس صبح
امشب كه در كنار مني خفته چون عروس
زنهار تا دريغ نداري كنار و بوس
اي شب بگير تنگ به بر نوعروس صبح
امشب كه تنگ در بر من خفته اين عروس
لب برندارم از لب شيرين شكرش
گر بانگ صبح بشنوم و گر غريو كوس
يارب ببند بر رخ خورشيد راه صبح
در خواب كن مؤذن و در خاك كن خروس...
ديوان اشعار امام خميني، ص 128
امان، امان، ز سيهرنگ بيصفاي حجاب
امان، ز شيوه دلتنگ بيوفاي حجاب
امان ز پوشش بيرحم گيسوانِ چو شب
امان ز صورت پوشيده در وراي حجاب
امان ز تيرهترين پاسدار مهجوري
ز دست شوم رياهاي بد اداي حجاب
امان ز مايه دوري و تور مستوري
ز شرم و حجب و حيا، از بهانههاي حجاب
امان ز عادت هرروزِ "حا" و "جيم" و "الف"
امان ز حالت بيذوقوحال "با"ي حجاب
امان ز ترس گناه و امان ز وهم ثواب
امان ز هرچه جهالت، ز تنگناي حجاب
هزاربار شكايت از آنكه حكمش كرد
هزار لعنت و نفرين به جايجاي حجاب
چه سود، پارچهها جسم و جانِ گل پوشند؟
چقدر ريختن اشك دل به پاي حجاب؟
بيفكنش ز سر آن دشمن جمالت را
به روي خاك بينداز بدنماي حجاب
ببر كنار ز رخسار آن حجاب سياه
كه غنچه بشكفد از مرز دلگشاي حجاب
بگيرد از سرت اي كاش باد چادر را
كه گل ز شرم رود پشت برگهاي حجاب
بيفتد از سرت آن شبنماي تيره و تار
به صبح ختم شود شرح ماجراي حجاب
«ستاري فر» به جاي «حجاريان» نشسته است. اگر پيش از دوم خرداد، حجاريان در مركز تحقيقات استراتژيك نشسته بود تا از جامعه مدني بگويد و برنامه «توسعه سياسي» را بنويسد، كه با مخالفتهاي جدي خيليها از جمله خود هاشمي رفسنجاني مواجه شد، الان هم تئوريسين برنامه بعدي اصلاحات كه اتفاقا او هم خودش و برنامهاش از تعرض بنيادگرايان مصون نمانده، كسي نيست جز ستاري فر رئيس سابق سازمان مديريت و برنامهريزي.
آنطرف «اصولگرايان» فهميدهاند كه مخاطبشان كيست و جامعه ايدهآلش چيست و برايش چه برنامهاي بايد ارائه كرد. اما اين طرف «سوسولگرايان»!! هنوز جرأت ندارند تكليف خود را با پايگاه اجتماعي خودشان روشن كنند و افق مطلوب را نشان بدهند. اصلاحطلبان بايد بپذيرند كه همين جوانهاي سوسول و خوشتيپ خيابانهاي تهران اصليترين بخش پايگاه اجتماعي ايشان هستند كه اتفاقا مغفول هم ماندهاند. همين جواناني كه آرامش ميخواهند، آزادي ميخواهند، زندگي ميخواهند، خسته شدهاند و چشمشان نگران و هراسان اين است كه فردا روز چه كسي ميخواهد دوباره بر سر آنها بزند. بايد براي اينها برنامه داشت و آنها را اندكي به فردا خوشبين كرد.
برنامهاي براي حركت به سوي جهان! به نظر من، اين را بايد مهمترين اتفاق در جريان اصلاحات دانست. برنامه رئيسجمهور آينده، اگر از اصلاحطلبان باشد، مشخص است. آنها بايد ايران را به جايگاهي شايسته در جهان بازگردانند. صد البته در بعضي جهات نگذارند جايگاه قبلي از دست برود، اما در بعضي جهات هم از تعارف تنشزدايي و روابط با كشورهاي دوست و برادر چند قدم جدي جلوتر بردارند و بپذيرند و در ذهنهاي عتيقهپرست مقامات فسيلشده جمهوري اسلامي فرو كنند كه توهمات كهنه را بايد كنار گذاشت و ما جزئي از جامعه جهاني هستيم.
دقيقا همينطوري است كه سيستم به هم ريخته. هم وبلاگ هم خودم هم سرور هم اوضاع هم جيب هم اينترنت هم كار و زندگي...
نصفهشب زنگ زدي چيچي حالا؟؟ تولد بابات مبارك باشه. عمهت صد سال زنده باشه. من چند سال هم زيادمه.
آخر پاييز است. هيچ حواستان بود؟ آخر پاييز است ديگر، فصل شمردن جوجهها. چند روز بيشتر نمانده به آن شب مقدس طولاني كه زندگي در آن خلاصه ميشود و سرنوشت در آن رقم ميخورد. تا احياي زيباي يلدا، چند روزي بيشتر نمانده. و اين چند روز، خيلي كم است براي محاسبه و برآورد خود؛ براي شمردن جوجهها. بعله؛ مبادا اين ساعتها را از دست بدهي...
اي كه 24 رفت و در خوابي
مگر اين 5 روزه دريابي
هم به رفراندومكاران و هم به منتقدان انتقاداتي دارم، خصوصا اين را ناگفته نميشود گذاشت كه اگر هرگونه انتقادي به معناي تبليغ يا ترويج «بيعملي سياسي و اجتماعي» باشد، به نظرم خطاي بزرگي است. من دشمن بيبرو برگرد «بيعملي سياسي» و هرآنچه به آن منجر شود، هستم.
اما رك و بيمقدمه بگويم. هركس كه درباره رفراندوم بحث ميكند، مثبت يا منفي، خوب است كه چشمانداز خود را از وضعيت واقعي جامعه امروز ايران بگويد. يعني جواب اين سؤال واضح من را بدهد: اگر همين فردا جمهوري اسلامي اعلام كند كه ما درباره اصل نظام رفراندوم برگزار ميكنيم و از مردم ميپرسيم كه ملت شريف ايران، آيا جمهوري اسلامي كه ثمره انقلاب مردمي و خون شهدا و قرنها تلاش آزاديخواهانه و حقطلبانه همه ايرانيان است [طبيعتا نظام با همين فضا برگزار ميكند] را ميخواهيد يا خير، و رفراندوم را هم با پشتوانه شديد و همهجانبه صداوسيما و رسانهها و رانت و پول نفت و وعده و وعيد و گشايشهاي كنترل شده فضا و... برگزار كند، با هر برداشتي كه از فهم و آگاهي مردم و... خلاصه همهء مؤلفهها و عوامل مؤثر داريد، فكر ميكنيد تداوم نظام و تحكيم پايههاي جمهوري اسلامي چقدر رأي خواهد آورد؟
پاسخ من، امروز، اينجا اين است كه حداقل پنجاه و يك درصد، بلكه احتمالا كمي بيشتر، به نظام جمهوري اسلامي رأي آري خواهند داد. فكر ميكنيد اشتباه ميكنم؟
اينهمه ميگفتند و ميگفتيم ملت ما زمان انقلاب ميدانستند چه نميخواهند، اما نميدانستند چه ميخواهند و به خاطر همين اينهمه مشكلات بروز كرد. حالا اين طرح كه بدتر است، نه تنها نميدانند چه ميخواهند، كه حتي نميدانند چه نميخواهند. فقط ميگويند بيايد رأي بدهيم ببينيم چه ميخواهيم و چه نميخواهيم!! اين كه نشد كار سياسي.
در ثاني، بگذريم از اينكه رفراندوم خيالي را نظام ميخواهد اجرا كند يا آمريكا! ولي جاي سؤال است كه اين گفتمان رفراندم چه جوري است كه قرار است در فضا پراكنده شود. الحمدلله يك جامعهشناس هم در بين امضاكنندگان نديدم، وگرنه ازش ميپرسيدم آقا مگر «گفتمان» ظرف «اتر» است كه درش را باز بگذاري، سريع در هوا پراكنده شود؟ مثلا گفتمان انقلابي چپ و اسلامي كه در دهههاي چهل و پنجاه توليد و توزيع شد و در 57 نتيجهاش فوران كرد، اين مدلي با يك سايت (حالا آنوقت نوار يا اعلاميه) پراكنده شد؟ بعدش، كدام از اين آدمها تئوريسين هستند؟ توليد و توزيع گفتمان كار تئوريك است، نه كنش سياسي. از اين كار همه انتظار استراتژي و تاكتيك دارند، همانطور كه در واكنشها ديدند كه همه همينطور انتظار داشتند و واكنش نشان دادند.
ثالثا، الان در اين موقعيت كه پشت جمهوري اسلامي از اين محكمتر نبوده در اين چند سال، الان وقتش بود؟ اينهايي كه خيال ميكنند با دو تا كليك زورشان به صدا و سيما و روزنامههاي نظام ميرسد و گفتمانشان غلبه مييابد، هيچ وقتي بهتر از حالا پيدا نكردند براي سوزاندن راهكار رفراندوم؟
اصلا واقعا خيلي بيمزه است اين طرز فكر. من، برخلاف بعضيها، با همان مدل گفتگوي حجاريان موافقم. كار نه چندان جدي، بحث نه چندان جدي ميطلبد. تازه هم، اين كار باعث شد كه اگر روزي طرح ايده رفراندوم ميتوانست گشايشي در فضاي سياسي ايران ايجاد كند، با اين كار بسوزد و از بين برود. هركس بعد از اين از رفراندوم صحبت كند، بايد يك تكمله بزند كه «البته نه از نوعي كه سازگارا مطرح كرد» و اين يعني همان فرصتسوزي كه خاتمي را به آن متهم ميكرديم. او صد تا مطرح ميكرد و دو تا را به بار مينشاند. اينها يكي را مطرح كردهاند و همان را هم سوزاندهاند.
آن وقتها ما كه نبوديم. ولي آنها كه بودند هم برايشان مهم نبود كه هوشنگ وزيري كتابي به نام «انقلاب يا اصلاح» را ترجمه كرده كه در آن نظرات پوپر و ماركوزه درباره كار انقلابي و كار اصلاحي به طور خلاصه آمده است. از آن روز تا امروز، خيليها خودشان را سرزنش كردهاند كه چرا آن كتاب را نخوانده بودند و قبل از آن كار بزرگ، آن سؤال بزرگتر را از خود نكرده بودند؛ كه بالاخره كدام؟ انقلاب يا اصلاح؟
اما از ديشب اينقدر اين سؤال با تمام حواشياش پاپيچم شده كه امروز مجبور به دو عذرخواهي شدم به خاطر دو مطلبي كه قول داده بودم و هيچكدام را نتوانستم بنويسم. اعصابم را تصويرها و خبرهاي جلسه 16 آذر دانشگاه به هم ريخته بود. هي از خودم ميپرسيدم و ميپرسم بالاخره كدام؟
كدام رييسجمهور را ما ميخواهيم؟ كسي كه برود سد و پالايشگاه را ده دفعه افتتاح كند، يا كسي كه بيايد در جلسه با كساني بنشيند كه ميداند شديدترين انتقادها به سمت نشانه ميروند؟ كدام خاتمي را ميپسنديم؟ كسي كه به خاطر بيبرنامگي دانشگاه و انجمن از دانشجويان عذرخواهي ميكند، يا كسي كه تهديد ميكند آدم باشيد وگرنه ميگويم بيرونتان كنند؟
با كدام روش ميخواهيم فعاليت سياسي كنيم؟ با الگوي مي 68 فرانسه كه يك جنبش صدها هزار نفري دانشجويي به راه افتاد و درگيريهاي خياباني شديدي رخ داد و آيا كسي اينقدر پتانسيل دارد، يا با مدل در حال نهادينه شدن تا در پنجاه توماني شعار دادن و بعد متفرق شدن؟ و در دو صورت، با كدام روش ميخواهيم با ما رفتار شود؟ با روش امروز يا با روش تير ماه 82 يا تير ماه 78 ، يا اصلا با مدل سالهاي سعيد امامي؟
و كدام رفتار شخصي را در فعاليتهاي اجتماعي بايد در پيش بگيريم؟ كدام حريمها را بايد رعايت كنيم؟ تا كجا حق داريم فرياد بزنيم، فحش بدهيم، توهين كنيم؟ و ما چه كار كردهايم كه از ديگران اينقدر انتظار داريم؟ و ما بالاخره چه ميخواهيم؟ و خواستهمان درون نظام است يا بيرون نظام؟ و با كدام روش ميخواهيم آن را جلو ببريم؟ بالاخره، ته ته ماجرا، كدام طرفي هستيم: اصلاح يا انقلاب؟
اصلا خيلي دارم دور ذهن خودم ميپيچم. خودم هم گيجم. اصلا بيخيال؛ شوخي كرديم. همان برويد فحش بدهيد. زير آن سقف كاذبي كه براي نمازجمعه زده شده، به طرف در پنجاه تومني برويد و صد نفري شعار بدهيد، و صدايتان طوري بپيچد كه فكر كنيد يك راهپيمايي ميليوني است. خوش باشيد. البته راهي است كه ديگران هم رفتهاند. اما راه باز است، شما هم برويد. خوش بگذرد!
اين نوشته، را دوست خوبم كورش علياني نوشته. پرشينبلاگ چند روزي است كه به علت تغيير سرور رفته روي هوا. يادداشت 16 آذر را هم كه نميشود گذاشت براي 20 آذر؛ لذا دعوتش كرديم اين دفعه را مهمان ما باشد. غريبه نيست، خواندني و زيبا هم نوشته.البته تيتر از من است.
سالهای دانشجويی پر از خاطره است. دانشجويی را يادم است كه روز ثبت نام از نا و نفس افتاده بود و كنار ديوار روی زمين ولو شد و گفت «همه جا واحدها را سال بالايیها بردهاند. شصت و هفتیها.» بعد باز گفت «حالا صبر كن. من هم بالاخره شصت و هفتی میشوم.»
دانشجويی را يادم است كه سر كلاس معارف خيلی بحث میكرد. استاد نمرهی پايان ترمش را كه اعلام كرد، نه و نيم بود. اعتراض كرد. سر تا سر ورقهاش پر بود از خط قرمز و اين جمله كه «در كتاب اين طور ننوشته است.» نه و نيم كه ده شد، تحقير به اوج رسيد و استاد حس كرد انتقام يك ترم بیسواديش را از دانشجو گرفته است.
دانشجويی را يادم است كه دهنش را گرفتند و از مراسم بيرون بردند، تا نتواند فرياد بزند.
سوتيتر: روزنامه اعتماد مطلبي را در روز چهارشنبه 4 آذرماه منتشر كرده بود با عنوان "آسيبشناسي پديده اجتماعي افزايش زنان خياباني ؛ مجازات زنان خياباني برخورد با متهم رديف چندم است". در مورد مطلب حرفي ندارم؛ مسئله اين است كه روزنامهها تا چه اندازه در استفاده از عكسها آزادند، آيا صرف اينكه سوژه عكس قابل شناسايي نباشد، كفايت ميكند؟
در عكسي كه مشاهده ميكنيد دو دختر كه چادر به سر ندارند ديده ميشوند، مسلماً اگر چهره اين افراد مشخص بود حق شكايت داشتند؛ اما آيا اين عكس چنين القا نميكند كه زنان خياباني كساني هستند كه چنين ظاهري دارند؟ آيا چاپ چنين عكسهاي براي اينگون مطالب، توهين جمعي نيست؟ آيا اينگونه برخورد با مسائل ناشي از سادهسازي نيست؟
فكر ميكنم اهالي مطبوعات وظيفه سنگيني بر عهده دارند كه دقت بيشتري را طلب ميكند.