بد نيست كه وقتي بحثي درميگيرد، آدم چند قدمي جلوتر برود و سعي كند از قله بعدي به افق نگاهي بيندازد.
فرض اولي بحثهاي اخير درباره جنگ و حمله آمريكا به ايران، مهيا بودن زمينههاي وقوع اين حمله و تصميم ابتدايي دستگاه سياست خارجي آمريكا براي چنين كاري است. تمام عزم مخالفتها هم معطوف به اين است كه با تأثيرگذاري بر فضاي افكار عمومي و تبليغاتي وضعيت را در حد امكان براي طرف مهاجم دشوارتر ساخته و او را از اين كار منصرف كنند.
حالا با قبول همين فرض، اگر بخواهيم آن را ادامه دهيم، به سادگي ميتوان روزهايي را حدس زد كه جرقههاي اوليه جنگ دارد زده ميشود و دو طرف به صفكشي و يارگيري و رجزخواني و ايجاد فضاي حماسي و ايدئولوژيك و جنگي مشغولاند. رهبران دو كشور همديگر را تهديد ميكنند و تلاش ميكنند افكار عمومي كشور خود و متحدان را عليه ديگري بسيج كنند.
در اين شرايط چه ميشود كرد؟ چه اتفاقي ميافتد؟ و چه ظرفيتهايي براي كار هست؟ اينها سؤالاتي است كه بايد با پاسخ به آنها، تصوير آينده را از ديد خود روشن كنيم تا بتوانيم برنامهاي براي آن وضعيت داشته باشيم.
جنگ بد است؛ اين فرض آرماني و اعتقادي ادامه بحث است. پس تماميت ارضي، امنيت ملي، منافع ملي، مسائل اعتقادي و ديني و منافع فردي را اصلا نديده ميگيرم؛ كه ورود مستقل آنها به بحث، مسير نتيجهگيري را طولانيتر ميكند.
اگر جنگ بد است، پس صلح برترين آرمان خواهد بود و در آن زمان و وضعيت مفروض، مهمترين مبناي حركت جمعي عليه جنگ و محور انگيزش اجتماعي و بسيج عمومي، همين مفهوم خواهد بود: «صلح»
اگر لازم است، بايد به مفهوم صلح رنگ و بوي ديني هم داد و توجيهات مذهبي براي آن يافت و ارائه داد. اگر لازم است، بايد حركتها و راهپيماييهاي خياباني به راه انداخت. اگر لازم است، بايد صلح را در درون حكومت يا در شكاف درونحكومتي و به اتكاي يك بخش در مقابل بخش ديگر حكومت تعريف كرد. يا اگر لازم است، بايد «صلح» را درست در مقابل جنگطلبيهاي سياستگزاران نظام و نظاميان تصوير كرد.
اين ما نيستيم كه ميتوانيم در مقابل مرگانديشي اينها و جنگافروزي آنها بايستيم. ما نه سلاح نظامي اندازه آنها داريم و نه قدرت مهار هموزن اينها. تنها سلاح و ابزار ما، تنها سرمايه ما، همين كلمه است، همين مفهوم و معنا. همين «صلح» كه به پشتوانه اعتقاد و آرمان و مذهب و مليت و اخلاق و انسانيت ميتواند در مقابل سلطهخواهي اين و آن بايستد.
كورش جان، من حرفم را پس ميگيرم كه گفته بودم نميشود كاري كرد. ما توانستهايم، و باز هم ميتوانيم، مفاهيم را در بين خودمان و ديگران جا بيندازيم. در وبلاگستان، در روزنامهها، در دانشگاه، در جامعه، در خانواده، همهجا بايد بكوشيم ميخ صلحطلبي و صلحخواهي را محكم بكوبيم. اين تنها وردي است كه ميتواند طلسم بنيادگرايان آمريكايي و ايراني را باطل كند.
فلان كانديدا نميتواند كاري از پيش ببرد. فلاني وزن رياست جمهوري را ندارد. معين در حد وزارت است، نه بيشتر. رهبري با نامهاش به مجلس نشان داد كه هنوز از خاتمي و دولت حمايت ميكند. نقش ريشسفيدي را در جامعه هنوز سنتي ايران نميتوان نديده گرفت...
اينها برشهايي از فضاي گفتار امروز جامعه ماست كه من با آن مشكل دارم. چه معني دارد كه آدم فكر كند رئيسجمهور بايد يك سوپرمن باشد يا بيايد معجزه كند؟ دشوار است كه آدم بپذيرد دخالت رهبري در مسئله استيضاح وزرا توسط مجلس هفتم به نفع حركت اصلاحي است. خيلي عجيب است كه ما انتظار داشته باشيم كسي كه ميآيد رئيس جمهور ميشود يك خاتمي ديگر باشد. چرا اما هنوز اينطور هست و هنوز چنين گفتارها و تصوراتي در شبكه واژههاي اطراف ما فراوان است؟!
مسئله اين است كه هنوز رگ و ريشههاي تصورات و انديشههاي پيشامدرن در ذهن ما خدايي ميكنند. «قهرمانپرستي»، احساس نياز به «كاريزما»، گرايش مفرط به «اقدامات مسكن» و استامينوفني، ميل به «اقتدارگرايي»، تحمل و بلكه تكريم «شيخوخيت»، وابستگي به «تقدس» و بسياري ديگر از نمايههاي «ذهنيت پيشامدرن» در ما هست؛ در همين ذهنهاي پرمدعاي من و شما. و دقيقا به همين خاطر است كه در همه بروندادهاي ذهني، از گفتارها و برداشتهاي روزمره گرفته تا تحليلهاي سياسي و ايدئولوژيك، در همهجا با انديشه مدرن فاصله داريم.
حال آنكه با انديشه مدرن اگر نگاه كنيم، چهرهاي كه از هاشمي بود و از لاريجاني ساخته شده و كروبي هم سعي كرده شعار آن را به كار بگيرد، يعني «اقتدار»، اتفاقا خيلي هم منفي است. با نگاه مدرن اصلاحطلبانه، اينكه رئيسجمهور «آن برترين» نباشد بلكه همين وزير معمولي كه بوده و ديدهايم باشد، اتفاقا مثبت است. اينكه او بيشتر از آنكه خودش باشد، نماينده عقل جمعي يك جريان فكري- سياسي باشد، از قضا خيلي هم مهم و تأثيرگذار و پيشبرنده است. اينكه همه غالبا به جاي نقد شخصيت او، مجبور باشند بروند سراغ نقد و ارزيابي جريان او و نيروهاي دور و بر او، باز مثبت است. اينكه او به آدمهاي اطراف، به برنامههاي مدون، به تكيه به يك لايه يا گروهمرجع خاص اجتماعي و به نماد يك جريان شناخته شده و حسابپسداده شناخته شود، باز مثبت است.
دكتر معين ضعفهاي متعددي هم دارد. اما مهمترين مزيت او اين است كه ضعفهايش هم در گسست از وضعيت سنتي جامعه است و لذا اتفاقا روي ضعفهاي او هم ميتوان سرمايهگذاري كرد تا دو قدم بيشتر و در زوايايي جديدتر به پيش برويم. اگر او مثل خاتمي خوشتيپ نيست، سخنور استثنايي نيست، تيپ آكادميك دارد و چندين مورد ديگر، اما بهتر! چون اينها باعث ميشود كه او و مجموعه اطرافش مجبور شوند مزيتهاي ديگر او را افزايش دهند و از جهات ديگر به او و خود برسند، تا مردم را قانع كنند كه بايد آمد و رأي داد. «اصلاحطلب» و «مدرن» بودن، مهمترين و تنها ويژگيهاي دكتر معين است كه ميتواند «دليلي براي رأي دادن به او» باشد.
كافي است كه مردم (منظورم بخشهاي ريزش كرده از دور دوم خاتمي + رأياوليها است) قانع شوند كه رأي دهند. بيشك معين رأي خواهد آورد. اين فرمول پيشبيني من است: (( شركت مردم == رئيسجمهور شدن دكتر معين )) !!
ميگه ميدوني اين نواب صفوي مقتداي سياسي و الگوي آرماني فلاني بوده؟ پس چرا عليهاش بد مينويسي؟
در مورد ايشون كه هيچ، در مورد ديگران هم اين حرف آخه مطرح ميشه؛ بيا پايين تا مرتضوي و بقيه. آدم اگه بخواد ننويسه كه نميشه. بنويسه هم ميگن خط قرمز، حوزه منوعه، پا رو دم فلاني يا فلانيها نذارين...
ياد يه حرف بامزه از جناب عمران صلاحي ميافتم. فكر كنم ميگفت در زمان سعيد امامي توي يك بازجويي بهش همين رو ميگن: تو چرا خط قرمز رو ميشكني و وارد حوزه ممنوعه ميشي؟ بعد، جناب بازجو بهش ميگه: تو پا رو دم ما و فلاني و فلاني نذار، غير از اينا هرچي ميخواي بنويس.
عمران صلاحي هم - حاضر جواب! - جواب ميده: شما محدوده دمتون رو مشخص كنيد و اصلا دمتون رو تعريف كنيد، من قول ميدم پا روي اون نذارم! اين كه نميشه شما هيچي نگيد، بعد تا ما پامون رو جايي ميگذاريم بگيد آخ دمم!!
حالا بدبختي روزنامهنگارها و وبلاگنويسهاي امروز، ازجمله اين هم هست كه محدوده خط قرمزها اصلا مشخص نيست. يا آدم بايد همهجا رو قرمز ببينه و هي ترمز كنه، تا جايي كه ماشينهاي پشت سري مرتب بوق بزنن. يا اينكه مجبوره بزنه به رگ بيخيالي، كه اين هم خودش دو جناح داره! ميشه بيخيال موضوع بشيم، يا بيخيال جون خودمون!!
البته از شوخي گذشته، من مدعيام ميشه آدم زيرآبي هم بره؛ يعني هم ديده نشه و هم بالا بياد!!
فيلترينگ دارد همه را خفه ميكند. كسي كاري نميكند.
ديگر خيالم راحت است كه كاري خاصي ازم برنميآيد كه نكرده باشم. آن احساس بيعملي و بيتفاوتي برايم قابل تحمل نبود، اما اكنون فهميدهام كه كاري نميتوانم انجام بدهم، جز همين داد زدن هاي گهگاه.
هربار كه ديوار فيلترينگ يك قدم جلوتر آمد، تا جايي كه در توانم بود و به هرجا كه دستم رسيد، گفتم و اعتراض كردم و توضيح و توجيه و تشريح و... جز در يكي مورد، غالبا هم بيحاصل. اين بار هم همينطور. نه فقط من، دوستان ديگري هم بودند. آنها هم كارهايي كردند. تلاشهايي شد، اما موفق نبود. چرا؟ لااقل وجدانم راحت است كه اين بار از كمكاري ما نبود، بلكه فضا بستهتر از آن است كه بشود كاري كرد.
سانسور است، آشكار. وضعيت از قرمز هم آنطرفتر است. يك قيچي نماد گوياي اين دوران است، كه هر صدايي در بيايد، نه اينكه جلوي دهان گوينده را بگيرد، گلويش را ميبرد.
به روزنامه همشهري گفتم، ضميمه انفورماتيك، به روزنامه جامجم و ضميمه نسل سوم، به يكي دو هفتهنامه، جواب همه اين بود كه موضوع فيلترينگ كار ما نيست. نميخواهيم وارد حوزهاي شويم كه آخرش با ما نيست. شرق و بقيه اصلاحاتيها هم بدتر. حق داشتند؟ نميدانم. يكيشان كه به صراحت گفت از دادستاني به ما گفتهاند درباره فيلترينگ چيزي ننويسيد. يكي هم گفت نگوييد من گفتم، اما از اطلاعات هم گفتهاند...
خبرگزاريها هم وضع بهتري نداشتند. خودم را خفه كردم، شماره پيدا كن و شماره بده و تماس بگير و هماهنگ كن و... بلكه يك دو مصاحبه يا گزارش در مورد فيلترينگ و مسائل قانوني و مراجع تصميمگيري و غيره آن كار شود. مصاحبه كه گرفته ميشود، بدون توجه به محتوا و بحثها كه تماما قانوني است، ميگويند اين موضوع و اين فرد خطرناك است؛ «چند تا حقوقدان آنطرفي هم اضافه كنيد.» من كه شماره مرتضوي را هم داده بودم. قرار بود با او هم مصاحبه بگيرند. وقتي او حرف نميزند، آيا نبايد هيچكس ديگري هم حرف بزند؟ نبايد يك خبرگزاري قانوني و رسمي جرأت كند مواضع كسي را منعكس كند كه فيلترينگ را از منظر كاملا قانوني نقد ميكند؟
همان است كه گفتم: سانسور! از اين آشكارتر نميشود. هركسي كه در دل كار برود، اين را لمس ميكند. اينترنت سانسور ميشود، و اخبار مربوط به اين سانسور شدن هم سانسور ميشود. سانسور در سانسور!!
عيبي ندارد. لااقل ديگر به اين فكر نميكنم كه چه بايد كرد و چه ميشود كرد و چگونه ميتوانيم جلوي فيلترينگ را بگيريم. فقط ميماند اينكه چگونه ديگران را از روشهاي فني دور زدن فيلترها آگاه كنيم، كه اين هم ديگر وظيفه ماها نيست. اگر كسي خودش خواست و دنبالش بود، احتمالا به دست ميآورد.
حالا... منظور گفتن يكسري حرفها بود، نه اينكه بگويم مقاومت تمام شد. هنوز هزار تا كار ديگر ميشود كرد!
فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ فيلترينگ... [يه جور عصيان عليه خويش و وبلاگ و اينترنت!]
خب آخه چي بنويسم ديگه
گزارش با يك روز تأخير
جمعه اولين ميتينگ انتخاباتي دكتر معين با حضور چندصد نفر از طرفداران حزبي و غيرحزبي برگزار شد.

نشست خوب و اميدواركنندهاي بود، البته قرار است و بايد ادامه پيدا كند. اگر اينترنت داشتيم از همانجا ميلاگيدم [تيريپ كارهاي هودري!] ولي يك چيز خيلي ملموس و مشهود، اين بود كه بندهخدا دكتر معين بين يكسري آدمهاي انقلابي و خط امامي گير افتاده (نه اينكه خودش هم از آنها نيست) و تمام تلاش ما طرفداران جوانش بايد اين باشد كه از آن وسط درش بياوريم و سعي كنيم شعارها و فضاي انتخاباتياش بهروزتر و مدرنتر شود. ميدانم كه از كروبي و هاشمي خيلي جلوتر است، اما جامعه خيلي خيلي جلوتر از همه و ازجمله فضاي تا امروز دكتر معين است.
خيلي راه داريم تا اصلاحطلبها را قانع كنيم كه بابا، به جان مادرمان اصلاحات ادامه منطقي انقلاب نيست. اصلاحات پشيماني از انقلاب است، كوتاه آمدن از يكسري آرمانهاست، پذيرفتن قد كوتاه ما و فهميدن واقعيتهاي جهان است. كو تا خط امامي هاي ديروز بفهمند كه دنيا چقدر جلو رفته و ما چقدر عقبيم و چقدر راه مانده تا بتوانيم به سهم شايسته خود از جهان برسيم.
البته باز صدها رحمت به اينها؛ بعضيها كه هنوز در وهم وحدت جهان اسلام و ولايت امر مسلمين جهان و فتح جهان توسط مسلمانان و نشستن بر بام دنيا هستند. بيچاره ما جوانان ايران؛ چه كساني را داريم تحمل ميكنيم!
متن سخنراني دكتر معين
سخنراني آتشين تاج زاده
گزارش كامل ايسنا از مراسم
سايت امروز مطلب خيلي خيلي مهمي را منتشر كرده با عنوان «ناگفتههاي بازجوئي از متهمان پرونده سايتهاي اينترنتي» كه در واقع اطلاعات بسيار بسيار مهم و كليدي از پرونده سايتها را از ابتدا تاكنون منظم و جمعآوري كرده. خيلي كامل است، تقريبا ميتوان اين را يك گردش كار كامل از پرونده دانست! عين مطلب را نقل ميكنم:
01 نخستين بار بهار امسال آقاي عليرضا علوي تبار با اتهام اداره "سايت امروز" به دادستاني تهران احضار شد. وي از مديريت سايت اظهار بي اطلاعي كرد.
براي اين شعر وحشي بافقي اگر كسي از ذوق بميرد، عجب نداريد!
كاملترين نسخه را آوردم. ولي ديوانه ميكند...
دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد
داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه بي سر و ساماني من گوش كنيد
گفت و گوي من و حيراني من گوش كنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي؟
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي؟
روزگاري من و او ساكن كويي بوديم
ساكن كوي بت عربده جويي بوديم
عقل و دين باخته ديوانه رويي بوديم
بسته سلسله سلسله مويي بوديم
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود