من به شدت مدافع حضور آقاي معين در انتخابات و رأي دادن به ايشان هستم. چرا؟! به اين دلايل كه عرض ميكنم. فقط سعي ميكنم بسيار به اختصار بنويسم و البته بيتأمل. هر كدام بحث برانگيزتر بود، بعدا سرش دست به يقه خواهيم شد. چيزهايي كه مينويسم، حتي الامكان و برخلاف ميل غريزي! به زبان ساده خواهد بود. برخي از دفاعهاي عكس العملي، در واكنش به گفتارهايي است كه تاكنون در مخالفت يا بيتفاوتي نسبت به اصل انتخابات و شخص دكتر معين شنيدهام. طبيعتا اگر آنها تغيير كنند، دفاع من هم از موضوعيت خواهد افتاد يا بهروز خواهد شد.
الف) دلايل مربوط به انتخابات
1- تا اطلاع ثانوي، صندوقهاي رأي مهمترين مأمن جمهوريت و (با همه نواقص موجود) نافذترين مجراي تأثير اراده ملت است. تاكنون هيچ راه حل بديلي عرضه يا تجربه نشده كه در شرايط فعلي مؤثرتر و راهگشاتر از همين صندوقهاي نيمبند و كمتأثير فعلي باشد.
2- تا اطلاع ثانوي، هيچ جايگزين مشخصي براي استراتژي كلان اصلاحطلبي وجود ندارد. توهماتي همچون نافرماني مدني و رفراندوم قانون اساسي، هيچگاه از يك نظريه ذهني به يك استراتژي واقعي و عملي تبديل نشدهاند.
3- ما دو تجربه تلخ در انتخابات شوراها و مجلس هفتم داريم كه بر اساس آن فهميدهايم از دست دادن نتيجه انتخابات و از دست دادن حتي يك كرسي در حوزه رسمي حكومت، يك باخت است و جز كند كردن مسير توسعه و دموكراسي نصيبي نخواهد داشت.
1. رنگ شهر عوض شده است. همه جور ديگري هستند. شبها خيابانها شلوغتر است، صداي هيئتها و دستههاي عزاداري و cd هاي صوتي و تصويري مداحان معروف كه براي فروش گذاشته شدهاند، همهجا را پر كرده است. فكر و ذكر آدمها شده هيئت و دسته و زنجيرزني و علمكشي و غذاي نذري و پيراهن مشكي. محرم آمده است.
2. كف كردم! امروز از سر كوچه داشتم ميآمدم خانه. سر كوچه يكي از همين بساط هاي فروش نوار و CD و غيره را (بچهگيها به اينها ميگفتيم «امام حسين فروشي»!) ديدم، كه داشت يك VCD پخش ميكرد. تا شنيدم، جا خوردم و ايستادم. عبدالرضا هلالي، مداح جوان و معروف بود كه داشت با آهنگ «آهاي خوشگل عاشق» فريدون، ميخواند: آهاي اكبر حيدر / آهاي شبه پيمبر...
علي الاصول من از انتظار دلگيرم
و از كسادي بازار كار دلگيرم
علي العجاله به يك لاقبا بسنده كنم
بدون لقمه غذايي ز زندگي سيرم
علي السويه است پريشاندلي و شادي من
علي النهايه همان زير خاك ميميرم
هميشه بر رخ ساقي خوب مينگرم
خداي عشق علي العرش و من همين زيرم!
جوانتر از همه بودم كه ديدمش به جهان
علي القباحه به چيزش گرفت تقديرم!
نكرد تا بشناسد دل لطيف مرا
به روي صورت سنگي كشيد تصويرم
من و درخت علي الاغلب از شكوفه پريم
ولي بهار چرا ميكند كمي ديرم؟!
به جان سلسلهجنبان عاشقان جنون
علي الحساب همين انتهاي زنجيرم
در جشنواره فيلم امسال، با انبوه مشغوليتها، رسيدم دو فيلم را بينم: «بيد مجنون» و «رستگاري در هشت و بيست». اولي تا حد خوبي قابل تحمل و ديدني بود، اما دومي كه انصافا مزخرف بود؛ هم از لحاظ فيلمنامه، هم ساخت و پرداخت، همهچيز؛ البته آنطور كه شنيدهام مثل اكثر فيلمهاي امسال جشنواره.
امشب هم در برنامه «سينما يك» توفيق نصيب شد كه فيلم واقعا زيباي «رهايي از شاوشنگ» را ببينم. اين وقت هاست كه آدم ميفهمد فيلم خوب بعني چه، و فرق «بيد مجنون» با «رهايي از شائوشنگ» در چيست. هردو تقريبا به نحوي ميخواستند به «مفهوم اميد» بپردازند، اما اين كجا و آن كجا... تازه، «بيد مجنون» كه از بهترينهاي جشنواره بود؛ بقيه كه هيچ! [سيدآبادي جان، ديدي گفتم برگزيده تماشاگران ميشود؟!]
اما اين فيلم رهايي در (يا به عبارتي رستگاري از) شاوشنگ، روحم را تازه كرد! يعني واقعا احساس ديدن فيلم خوب بهم دست داد. فيلمي كه تماشاگر را آدم حساب ميكند، احساس او را ميفهمد و به آن احترام ميگذارد. داستان خدا بود، نقطه اوجش كه خود خود خدا؛ فيلمبرداري هم در حالتي كه بهتر از آن ممكن نبود. اصلا هربار كه دوربين در هوا پرواز ميكرد، محو مسيري ميشدم كه دوربين در حال طي كردن بود. تمام اجزاي صحنه هم، از اشيا و دكور گرفته تا بازيگران، مثل من ميخكوب ميشدند تا دوربين با پرواز خود مفاهيم فراتر از روابط بشري را بيننده القا كند. خصوصا در آن لحظهاي كه براي اولين بار صداي موسيقي از بلندگوي زندان طنينانداز شد... فقط بايد ببينيد. «مسير سبز» دارابونت هم همينطور بهدلنشين بود؛ در جشنواره سه سال پيش ديدمش. همان سال كه اين «مورگان فريمن» رو در «هفت» ديدم و شيفته بازي مسلط و محكمش شدم.
فيلم خوب، فيلمي است كه با درون انسان ارتباط برقرار كند. تماشاگر را سر ذوق بياورد، اشك را جاري كند، بدن را ميخكوب كند. اين تعريف من است، احساس من است. من از هنر و سينما به معناي تخصصي چيزي نميفهمم، اما فيلم خوب را ميفهمم چون احساس را ميفهمم. [آخر ادعاي بزرگ!] رهاي از شائوشنگ چنين فيلمي بود، اگرچه بيد مجنون هم بد نبود!
همايش امروز دكتر معين از آن اتفاقات مهم و تاريخساز بود. شلوغش نميخواهم بكنم، ولي تا فردا كه خستگي در برود و مفصلتر در اين باره بنويسم، متن بيانيه جوانان مستقل حامي معين رو كه در اين همايش خوانده شد، در اينجا ميگذارم. به نظر ميرسد كه اينگونه فضاها ميتواند باب مفاهيم و ايدههاي جديدي را باز كند كه اصلا جامعه را از فضاي اصلاحات در بياورد و زاويه تحليل نو و افق جديدي را به جامعه نشان دهد.
جهان پيرامون ما با سرعتي روزافزون در حال ساختن آينده خود است، آينده اي مشترك كه بشريت را فارغ از رنگ پوست و نژاد و آيين همسو نموده و خواه ناخواه سرنوشت ما نيز با آن پيوند خورده است.
جهان امروز با شتاب به يكپارچگي مي گرايد و جامعه بشري را در مفاهيم بنيادين زندگي خويش، به سمت ارزش هاي انساني مشترك رهنمون مي سازد.
- جهان به ما آموخته است كه انسان، بما هو انسان، داراي حقوقي است كه قابل خدشه و انكار نيست و رعايت آن، صلح و سعادت را براي بشريت به ارمغان خواهد آورد.
- جهان به ما آموخته است كه نبايد در مسابقه ناگزير آن، تنها تماشاگر صرف باشيم، بلكه بايد با تلاش، حركت و كسب آگاهي در اين آوردگاه قدم نهيم.
- جهان به ما آموخته است كه بدون علم و تكنولوژي نمي توان با نظام جهاني همراه شد و پيشرفت امروزين تنها در سايه توسعه مبتني بر دانش خواهد بود.
- جهان به ما آموخته است كه حقيقت در انحصار هيچ دين و آييني نيست و اديان و سنتهاي ملل مختلف بايد در كنار هم و در تعامل با هم، در جهاني متكثر به حيات خود ادامه دهند.
- جهان به ما آموخته است كه هيچ جامعه اي بدون دموكراسي، عدالت و آزادي از قدرت و ثبات كافي برخوردار نخواهد گشت…
اينك ماييم و اين جهان دگرگون شونده، كه فاصله مان روز به روز از آن زيادتر مي شود.
اينك ماييم و فردايي مبهم، كه انتظارمان را مي كشد.
اينك ماييم و حسرتي به جاي مانده، كه چرا نسلهاي پيشين قدر فرصتها را ندانستند و از گردونه زمان عقب ماندند.
اينك ماييم، كه بايد به دنبال سهم خويش از فرهنگ، سياست، اقتصاد و تكنولوژي در نظام جهاني باشيم؛ سهمي كه فراموش شده است.
به راستي ايران ما با پيشينه گرانبهاي تمدن و فرهنگ خود كه مملو از ارزشهاي انساني و شرقي است، نبايد در شكل گيري فرهنگ و سياست جهاني سهم داشته باشد؟ به راستي آيا ملت ايران با تكيه بر سرمايه بي نظير انساني خود نبايد از سهم ويژه اي در توليد ثروت و علم در جهان امروز برخوردار باشد؟
ما را چه شده است كه سر در لاك خويش فرو برده ايم و دلخوش به آمارهاي بي فايده، بر شكافي كه روز به روز ميان ما و جهان عميق تر مي شود، چشم بسته ايم؛ و هيچ نمي نگريم كه كشورهايي چون تركيه، مالزي، كره و حتي افغانستان و عراق از ما پيشي گرفته اند و مي گيرند.
براي نسل جديد كه هم اينك خود را در بطن فرايند جهاني شدن مي بيند، هيچ چيز دردناك تر از اين نيست كه روز به روز ايراني در جهان چهره اي خشن تر و تاريك تر مي يابد.
بايد بپذيريم كه انقلاب اسلامي ديگر بخشي از تاريخ شده است. جوانان انقلابي ديروز هم اگر ميخواهند از حافظه تاريخ پاك نشوند، بايد به باور جوانان مصلح امروز ايمان بياورند. به باور ما، آنچه مهم است حركت جديدي است به سمت توسعه و پيشرفت و بدست آوردن جايگاه فراموش شده اين ديار كهن در جهان امروز.
- ديگر زمان شعارهاي پوچ و بي اساسي كه دنياي مدرن را به عنوان دشمن فرضي مي انگارد و بازگشت ناممكن به گذشته را تجوز مي كند، گذشته است.
- ديگر دوران دخالت دولت در حوزه خصوصي افراد و مخدوش سازي مرزهاي حريم شخصي به پايان رسيده است.
- ديگر دوران تحريم و محدودسازي ارتباطات و محروم سازي از اطلاعات و بستن درها بر روي هرآنكه ما دشمن مي پنداريم، به سر آمده است.
- و در يك كلام، ديگر دوران حكومت استصوابي گذشته است.
و اين فصل جديدي در تاريخ ايران است، كه نسل جديد مي خواهد آن را رقم بزند. نسل جديد براي ورود به فصل جديد "معين" و ياريگري مي خواهد؛ رئيس جمهوري از جنس دنياي امروز.
رئيس جمهوري كه نه ريشه در تفكرات پوسيده قديمي داشته باشد، نه در اسارت پارادايم بنيادگرايي مانده باشد و نه خود را عاليجنابي فراتر از ملت بداند.
ما فردي از جنس زمان امروز مي خواهيم. فردي كه بداند اگر ما سهمي در ساختن دنياي جهاني شده نداشته باشيم، در آينده آن نيز جايگاهي نخواهيم داشت: فردي كه بتواند ايران مدرن را در جهان امروز راهبري كند.
آقاي دكتر معين! شما بايد اين فرد باشي. فردي كه ما به او اميد بسته ايم تا "معين" ما و ايران ما باشد.
به اميد فردايي كه ايراني به دانش، ثروت و تلاش خود شناخته شود، نه به خشونت، بي تدبيري و انزوا.
چند دقيقهاي است كه جنازهام از روزنامه به خانه رسيده است. تا حالا نشده بود از 4 تا بعد از 12 شب مشغول جمعآوري مطلب و بستن صفحات روزنامه باشم. الان اين جنازه من است كه با شما سخن ميگويد.
اقبال، روزنامه حداقلها است. حداقل صفحهها، حداقل نيروها، حداقل امكانات، حداقل پرواز آرمانها، حداقل بيان مطالبات و حداقل بسط دايره انتقادات. «آمده است تا بماند»: همان حرف هميشگي. بماند، تقريبا به هر قيمت. چون در اين زمان چيزي قيمتيتر از اين ماندن نيست.
كسي كه تا حالا حتي يك صفحه خبري روزنامه بسته باشد، ميفهمد كه بستن روزنامه بدون اينترنت چقدر فاجعه است. ميفهمد حضور در تحريريهاي كه بيش از دو ميز در كل آن وجود ندارد، يعني چه. شايد بفهمد درآوردن روزنامه بدون وجود حتي يك خط تلفن چقدر وحشتناك است، و باز شايد بفهمد حالت آدمي كه بايد نزديك به بيست خبر را تنظيم كند و آنوقت به اطرافش كه نگاه ميكند، ميبيند صندلياي وجود ندارد كه روي آن بنشيند، چگونه حالتي است!
اما من روزنامهنگاري در اين شرايط دشوار را، بر نشستن در اتاقهاي مجلل و ساختمانهاي ميلياردي و قلمفرسايي در تجليل از فلان عاليجنابان ترجيح ميدهم. زيبايي خستگي امشب و برفي كه در راه برگشت محاصرهام كرده بود، خيلي ميارزد. خيلي بيشتر از آنكه اين جنازه بتواند توصيفش كند. بالاخره شب اول بود، ميتوان دلخوش بود كه به زودي كار روي غلطك خواهد افتاد، اگر چنگال سرنوشت امان دهد.
از فردا، «اقبال» ما بلند است. كاش بلند بماند. شماره اولش را از دست ندهيد. صفحه آخرش را هم خصوصا ببينيد.
شرمنده خيليها هم هستيم... كاش در بياييم!
سه چهار ساعتي وبلاگ روي هوا بود. علتش هم اين بود كه هاستينگ محترم براي دومين سيمرغ، پهناي باندي در حد 4 گيگابايت در ماه در نظر گرفته بود. چند روزي بود كه هي ايميل ميزد و ميگفت چوبخطت داره پر ميشه. محل نميگذاشتم، تا اينكه امشب يهو ديدم الپر پر!
حالا نميدونم كه چون وارد ماه جديد ميلادي شدهايم مشكل حل شده، يا يه پدرآمرزيدهاي از بچههاي شركتي كه ازش فضا گرفتهام، خواننده وبلاگم بوده و وقتي ديده اينقدر بينوا شدهام رفته پهناي باندم رو صفر كرده.
ديگه مشكلات خواننده زياد و نبود اسپانسره ديگه. فعلا كه حل شده، فقط اميدوارم خرج روي دستم نگذاره. يكي نيس بشه مدير تبليغات من؟!
به هرحال، بچهها متشكريم، سر برج هم مبارك!