چند هفته پيش در يك جلسه بحث بود درباره شعارهاي رئيسجمهور و بحث آزاديهاي اجتماعي و اينها. صحبت از حجاب شد و اينكه موضع كانديدا بايد در اين باره چه باشد، آيا بايد خود را مخالف حجاب اجباري نشان دهد يا مدافع حجاب اختياري، يا اينكه نبايد وارد خود بحث شود و صرفا بايد بگويد كه دخالت در اين حوزه وظيفه دولت نيست و مثلا بگويد جامعه بايد حد حجاب را تعيين كند، يا اينكه اصلا ورود يك كانديدا به اين بحث بدتر بخشهاي سنتي جامعه را حساس ميكند و اثر منفي دارد.
اتفاقا بحث خيلي داغ و جدي بود و شد، و هر كدام از صاحبان اين ديدگاهها كه گفتم براي خودشان دلايلي داشتند كه راحت نميشد از آنها گذشت. اما در حاشيه بحث، يك اختلاف منجر به شرط بندي! پيش آمد بين من و يك دوست، كه آيا براي اجبار حجاب، يك قانون مصوب مجلس (نه مجمع تشخيص و شوراي انقلاب فرهنگي) داريم يا نه. من مطمئن بودم كه داريم، او هم مطمئن و مصر كه نداريم! من حتي سال تصويبش 62 را هم گفتم، اما قبول نكرد. گفت بايد مستند بياوري. حق هم داشت، بالاخره صحبت چند پيتزا بود!!
و اما من شرط را بردم، چون امشب در يكي از عيدديدنيها چند تا كتاب حقوقي در كتابخانه ميزبان ديدم كه پس از تفحص بسيار گمشده خويش را يافتم. حالا ديدم بد نيست كه اينجا هم قضيه را بنويسم، شايد به درد كسي خورد.
ظاهرا ما از سال 1370 قانون مجازات اسلامي داريم. قبل از آن در دو دوره پنج ساله «قانون درباره مجازات اسلامي» به طور آزمايشي اجرا شد، تا در 1370 به صورت «قانون مجازات اسلامي» درآمد. اين قانون در 1375 يك اديت اساسي شده كه شماره بندها و كلي از محتواي آن هم تغيير يافته. جالب اينجاست كه اين تغيير در آخرين هفته كاري مجلس چهارم انجام شده و يك روز مانده به پايان كار اين مجلس هم به تأييد شوراي نگهبان رسيده!
در قانون مجازات اسلامي مصوب سال 1370 كه اتفاقا فرمت آن هم خيلي شبيه رساله فقها تنظيم شده، در «مبحث چهارم در تعزيرات و...» در ذيل عنوان «جرائم بر ضد عفت و اخلاق عمومي و تكاليف خانوادگي» يكي دو بند وجود دارد، كه در ذيل بند 102 اين تبصره آمده: زناني كه بدون حجاب شرعي در معابر و انظار عمومي ظاهر شوند، به تعزير تا 74 ضربه شلاق محكوم خواهند شد.
من يادم هست كه يك جايي ديده بودم اين قانون از سال 1362 به قانون مجازات اضافه شده است. اما به هرحال به اين شكل تا سال 1375 بوده، تا در آن سال به اين صورت تغيير يافته است:
فصل هجدهم / جرائم ضد عفت و اخلاق عمومي / ماد 639 / تبصره ذيل: زناني كه بدون حجاب شرعي در معابر و انظار عمومي ظاهر شوند، به حبس از ده روز تا دو ماه و يا از پنجاه هزار تا پانصد هزار ريال جزاي نقدي محكوم خواهند شد.
توضيح و تفصيل ديگه لازم نيست. همينقدر را بدانيم بس است!
آقا به خدا اينطوري نيست كه آقاي دكتر معين يا اصلاحطلبها بلد نباشن سايتشون رو نگه دارن. در بدترين حالت، مشكل رو از من و ديگراني بدونيد كه كارمون رو خوب بلد نيستيم. (باز معرفت من كه حاضرم مسئوليت بپذيرم!) اين يكي دو روزه اعصابم حسابي خورد بوده، اما كاري هم نميتونستم بكنم. عيد نوروز اين بدي ها رو هم داره ديگه، از جمله اينكه زندگي كاري كلا فلج ميشه.
اصل مشكل وبلاگ دكتر معين (drmoeen.ir) اينه كه در ايران يه تعطيلات دو سه هفتهاي وجود داره كه اقتصاد و تكنولوژي ايران رو تعطيل مي كنه. بعد يه آدم بيكار ميگه بذار كارها رو بيشتر از اين عقب نندازيم، مياد همون روزهاي اول عيد كه همه رفتن دنبال كارهاي خودشون و مسافرت و غيره، ميشينه پاي كار راهاندازي وبلاگ. بعد يه روز صبح كه تا نصفهشب قبلش بيدار بوده و داشته با فوتوبلاگ دست و پنجه نرم ميكرده، يهو ميبينه پهناي باند سايت تموم شده. خودشو خفه ميكنه، زنگ ميزنه به همه، يكي اينور ايرانه، يكي اونور ايرانه، آخرش ختم ميشه به يه برادر كه فقط اون ميتونه كمك كنه. اون كجاست؟ موبايل آنتن نميده. بعد كه آنتن ميده، جواب نميده. بعد كه كميته تحقيق و تفحص تشكيل ميشه، مشخص ميشه كه برادر تشريف بردند خارج از كشور! موقع پز متهم بودن كه ميشه، ميگه من ممنوع الخروجم! حالا كه كارش داريم، گذاشته رفته خارج از كشور. اي بري كه ديگه برنكردي!!
خب ديگه. شباهت اصلاحطلبها با اونوريها در اينه كه اندازه شعور ضربدر پول هردوشون ميشه يه عدد ثابت! كه هرچي اينا شعور بيشتر دارن، پول كمتري هم دارن. البته فرقشون هم اينه كه فهم و شعور اينها يه سقفي داره كه پول اونها نداره!! و صد البته ما هم ميتونيم آرزو كنيم كه اي كاش مثل برادران لاريجاني به منبع كر وصل بوديم، از يك طرف صدا و سيما و از طرف ديگه فيزيك نظري. اما نيستيم و الان بايد لنگ چند گيگ پهناي باند باشيم.
خلاصه به «گير نده» هاي خودتون دست نزنيد كه اشكال از فرستنده ست. گرچه هودر و ياسر و ديگران يه حالي بهمون دادن، يا در واقع به دكتر معين بندهخدا كه الان مسافرته و روحش هم خبر نداره. البته حق دارند احتمالا، و صد البته من هم اگر با تمام حرفهاي اين مشاركتيها قانع بشم، اين سؤال برام باقيه كه اينها كه چند سال در دولت قدرت داشتند، چرا الان بايد وضع ماليشون اينقدر خراب باشه؟! من هم ميدونم كه با وجود اون جناب مرتضوي و تجربههاي قبلي هيچ هاست درست و حسابي حاضر نيست راحت باهاشون كار كنه، اما به نظر مياد كه تكنولوژي يك كمي پيشرفت كرده و راههاي زيادي براي رسيدن به خدا و اينترنت هست كه بايد امتحان بشه. فقط كمي بايد به خودشون تكون بدن. آيا حالش رو دارن؟! اگه داشته باشن، آدم ميتونه اعتماد كنه كه بعدا حال تكون دادن به ساختارهاي پوسيده حكومت رو هم داشته خواهند بود! تا ببينيم...
و اما يك انتقاد متقابل. با همه حرف و حديثها، من خوب ميدونم كه در بين وبلاگنويسها و اينترنتيها كساني كه از لحاظ فكري به معين و مشاركت نزديكاند، كم نيستند. اما تنها الگوي رفتار و كاري كه بلدند، انتقاد كردنه. گاهي اوقات اينطرف هم اينقدر شاكي ميشن كه مثل جلاييپور برميگردند ميگن شما غر ميزنيد و... . حالا دوستان به من جواب بدن كه غير از جناح راست ايران و نظاير اينها در جهان سوم، كجاي دنيا احزاب همه كارهاشون رو با پول و ولخرجي انجام ميدن؟ نصف كارهاي احزاب مهم دنيا داوطلبانه انجام ميشه، توسط اعضاي اصلي، سازماندهيهاي فصلي، NGO هاي اقماري، هواداران مقطعي و... . حالا خداوكيلي، وقتي دوستان طراحي نه چندان خوب سايت ايرانيان رو ديدند، آيا بجز انتقاد و غر زدن كار ديگهاي به ذهنشون اومد؟ كساني كه انتظار دارند معين اگر رئيسجمهور شد از حقوق اينترنتيها دفاع كنه و IT رو توسعه بده و اگه بعدا اسم يه سايت رو هم اشتباه بگه اينترنت رو روي سرش خراب ميكنن، آيا يك قدم براي كمك بهش و بهشون، لااقل در فضاي اينترنت، برداشتهاند؟ اصلا بسم الله، شما كه ميگيد اينها هنوز عقباند و سنتياند، آيا هيچ تلاشي براي مدرن كردن اينها كردهايد؟ بين اينهمه آدم مدعي و پرهياهو، غير از حنيف و من و يكي دو نفر ديگه، كي كار كرد كه دو تا اصلاحطلب بيان توي اينترنت و با فضاي وبلاگها آشنا بشن؟
دلم پره... بگذريم. اما من منتظر ايميلهاي دوستان ميمونم تا ببينم در دعواي پريشب من با دايي جان كدوم راست ميگفتيم. ايشون ميگفت از اون جوونهاي بيست ساله دوران جنگ كه فرمانده لشكر ميشدن، اين روزها به استثنا هم پيدا نميشه، و من ميگفتم فرصت ندادين و سركوب كردين و از اين حرفها. واقعا نميدونم اگر ماها هم فرصت داشتيم، ميتونستيم (حالا البته نه به قيمت جون هزاران شهيد) يه لشكر رو اداره كنيم؟
آدم وقتي تصميم انجام كاري را داشته و نتوانسته، بعد ميبيند كس ديگري آن را انجام داده، خيلي حسرت ميخورد. البته بيخود؛ وقتي ديگران ميتوانند و همت و عزمش را دارند، خب انجام بدهند. حسرت بايد بر بيعرضهگي و كمتلاشي خود بخوريم.
وقتي خبر تأسيس خانه مولانا در شهر بلخ، زادگاه اين بزرگمرد فرهنگ و ادبيات فارسي، را در بيبيسي خواندم، فكرم رفت سراغ ايدههاي كه در اثنا و بعد از برگزاري همايش «مولانا و انسان معاصر» در دانشگاه تهران در سر داشتيم و نشد. بنياد مولانا كه ميخواستيم تأسيس كنيم و همايشهاي سالانه مولانا و .... اما حالا ميبينم كه كشور نيمهخراب و جنگزده افغانستان در پاسداشت ميراث فرهنگي ايران بزرگ، كوشاتر از ماست. افسوس... هيچ تلاشي براي زنده نگه داشتن فرهنگمان نميكنيم، بعد مينشينيم و ميگوييم جهاني شدن دارد فرهنگ ما را له ميكند. نميجنبيم، آنوقت وقتي بقيه از ما جلو ميافتند، افسوس ميخوريم. از قضا در اين موضوع تفاوت چنداني هم بين حكومت با ملت، يا دولتيها با روشنفكران و اهل فرهنگ وجود ندارد!
همه بحث همين است. اگر دير بجنبيم، آب ميآيد و ما را ميبرد. در اقتصاد، در فرهنگ، در حوزه دانش و معرفت، در قدرت و در عقلانيت همه دارند ميروند، و اگر غافل باشيم جا ميمانيم. به همان سرعتي كه كيش از دوبي جا ماند، تا يك دهه ديگر در قدرت سياسي از عراق و در برتري فرهنگي از افغانستان و در اقتصاد از اكثر كشورهاي منطقه عقب ميافتيم؛ اگر به خود نياييم. حضرت علي درباره مرگ گفته، اما در مورد جهاني شدن هم مصداق دارد! : لحظات را غنيمت بشماريد، كه فرصتها چون ابرها در گذر اند... كاش حرف بزرگان ديني را در اين موارد درست ميفهميديم و عمل ميكرديم.
امروز نزديك سي تا مهمون رو راه انداختيم. چند تا از جاهاي مهمي كه بايد ميرفتيم، رفتيم براي عيدديدني. با دو سه دوست هم تماس داشتم براي تبريك و اينا. غير از اينها به هيچكس هم عيد رو تبريك نگفتم كه هيچ، جواب تبريكهاي ايميلي و SMS و كامنتي و غيره رو هم ندادم. اصلا حالشو ندارم. هركي رو ديدم بعدا باهاش ديدهبوسي ميكنم ديگه!
مشغول زندگي بودن هم حالي داره ها. آدم چند ساعت از همهچي فارغ ميشه، با يه فاميل كه چند ماه نديده بودتش ميشينه به حرف زدن درباره همهچي، از اومدن و نيومدن هاشمي تا اينكه چرا بچههاي اين دوره و زمونه اينقدر به خانواده و سنتها كماهميت ميدن، از اينكه آيا خامنهاي حاضره معين رو تحمل كنه تا بحث شيرين قيمت پرتغال و سيب و بيانصافي ميوهفروشها و نقش مجلس هفتم در فلج كردن دولت و تثبيت قيمتها كه آيا بعد از عيد بيداد ميكنه يا نه، از اينكه دخترها چقدر حجابهاي جور واجور دارن پيدا ميكنن و چرا اينقدر آرايشهاي غليظ مد شده تا بحث اينكه پيام امسال خاتمي از همه سالها بهتر بود يا نه و حرف حسابش چي بود، از نقش حكومت ديني در تضعيف نقش دين در حياط اجتماعي خانه ما تا چشمانداز ظهور آقا امام زمان!
عيده ديگه، عيد و خونه و زندگي... هنوز عيد مبارك!
براي بهاريه هيچ شعري روانتر و دلنشينتر از اين شعر فريدون مشيري پيدا نكردم. سال نو مبارك باشه و سرآغاز كلي موفقيت و شادي و بهروزي.
بوي باران، بوي سبزه، بوي خاك،
شاخههاي شسته، باران خورده، پاك
آسمان آبي و ابر سپيد،
برگهاي سبز بيد،
عطر نرگس ، رقص باد،
نغمة شوق پرستوهاي شاد،
خلوت گرم كبوترهاي مست ...
نرم نرمك ميرسد اينك بهار
خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمهها و دشتها،
خوش به حال دانهها و سبزهها،
خوش به حال غنچههاي نيمه باز،
خوش به حال دختر ميخك ـ كه ميخندد به ناز ـ ،
خوش به حال جام لبريز از شراب،
خوش به حال آفتاب.
اي دل من، گرچه ـ در اين روزگار ـ
جامة رنگين نميپوشي به كام،
بادة رنگين نميبيني به جام،
نقل و سبزه در ميان سفره نيست،
جامت ـ از آن مي كه ميبايد ـ تهي است،
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم!
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار.
گر نكوبي شيشة غم را به سنگ؛
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ!
![]()
^ يك عكس ياگاري تر و تميز، به قول هادي: حجم دار!
![]()
^ نفهميدم آخرش كدوم عكس قرار شد بره توي صفحه يك
ديديد گفتم درگيرم. در گيرودار عكس گرفتن هم اين موبايل ول
نميكنه! V
^ هيچكس در اين عكس طبيعي نيست، حتي شما دوست عزيز!
نمايي از وسط يك بحث سنگين در شوراي تيتر V
![]()
^ محمدجواد روح، در حال تعجب و تأمل توأمان!!
سرويس سياسي روزنامه، زير سايه كاريكاتورهاي هادي V
![]()
اين هم از عمر، سالي بود كه حالي كرديم...
تا حالا با چشم خودم نديده بودم اينجوريش رو. تازه ميگفتن امسال از دو سه ساله گذشته بهتر بود. اونها ببين ديگه چي بوده! هيچ وقت در اوجش تو خيابون نبودم مثل امشب.
محله ما انگار كه منطقه جنگي بود. ماشين رو كه داشتم از بين چوبها و درختهاي آتش زده شده در وسط خيابون رد ميكردم، ياد اين فيلمهاي جنگي افتادم كه تانك از وسط معبر عبور ميكنه و خمپاره از دو طرف داره ميباره روي سرش و يكي داد ميزنه «حاجي بدو كه سيدتو كشتن»!!
توي مسيري كه مياومدم در همين دو تا خيابون منتهي به خونه، لااقل 20 جا آتيش روشن كرده بودن. آتش هم نه، دقيقا آتيش!! شانس آوردم اساسي. ماشين جلويي من كه داشت از كنار يكيشون رد ميشد، يهو يه چيز مهيب توي اين آتيش منفجر شد كه شعلههاش تا دو متر به اطراف رفت. فكر كنم تمام رنگ ماشينه سوخته باشه. يه جوري با سرعت از بين اين مانعهاي سوزان و پسربچههاي توي خيابان رد ميكردم كه انگار دارم game بازي ميكنم. باز خدا پدر بسيجيهاي محلهمون رو بيامرزه كه از ترس اينها لااقل كوچه ما آروم بود.
يه ترقههايي ميزدن كه صد رحمت به بمب! من زمان جنگ يادم مياد، باور كنيد آدم از صداي بمب اينقدر نميترسيد كه از صداي يهويي اين ادوات انفجاري ميترسه. بدبخت همسايه ما فكر كنم از عصري تا آخر شب بيشتر از 50 بار دزدگير ماشينش رو خاموش كرد. موج انفجار شيشههاي خونه ما رو هم همش ميلرزوند. اصلا يهچي ميگم، يهچي ميخونيد... جنگ بود ديگه. منتها نه جنگي كه بين دو طرف باشه، اصلا طرف نداشت. همين بين خودمون و بر و بچهها بود، محض دور هم بودن!!
لامصب اصلا نميشه تحليلش كرد. يعني هركدوم از تحولات اين جامعه رو بتوني با يه مدلي بفهمي و تحليل كني، اين يكي رو نميتوني. تنها چيزي كه حس كردم اين بود كه اون شاگرد سابقم تو مدرسه كه اگه شانس نميآوردم و منو نميشناخت يه دونه از اون باحالهاش رو زير پام ميزد، اون كه از من هفت هشت سال كوچكتره، همين يه شب رو در كل سال ميتونه بهمن برتري داشته باشه. خيابون رو از آن خودش بكنه و همه رو غير از خودشون به خونه بفرسته. در خيابون ما كه تقريبا يه مركز خريد هم محسوب ميشه و اين شبهاي آخر سال اصلا جاي سوزن انداختن نيست، نديدم حتي يك مغازه هم باز باشه. انگار كه برق رفته باشه، هيچ چراغي روشن نبود. تنها نور اصلي خيابون، تپههايي از آتيش بودند كه هر بيست سي متر ديده ميشد.
بله. صاحبان اصلي و فعلي چهارشنبه سوري (يا به تعبير من، چهارشنبه جنگي!) همين پسربچههاي نوجوان و جوان زير بيست سال يا همين دور و بر هستند كه يك شب ميتوانند بعضي از خيابانهاي تهران را تسخير و بقيه را خانهنشين كنند. چرا؟ براي چي؟ كه چي؟ اينها همون چيزهاييه كه به راحتي نميشه فهميد.
در بحثهاي اين روزها درباره آينده و انتخابات، به شدت به اين مسئله برميخوريم كه آدمها سيستماتيك فكر نميكنند و مبهم حرف ميزنند. مثلا ميگويند فلاني ميتواند يا نميتواند كار از پيش ببرد، در حالي كه نميگويند او «كدام كار» را بايد از پيش ببرد. يا گفته ميشود مگر خاتمي چه «كار» كرد، ولي نميگويند چه بايد ميكرد، و احيانا چگونه.
آدمها با توجه به خودشان، آرمانهايشان، منافعشان، تاريخشان، خانواده و دوستان و محيط اطرافشان و بالاخره ميزان آگاهيشان، انتخابي در باب شركت در انتخابات و كانديداي منتخب خود دارند. وقتي ميتوان يك فضاي گفتگويي فراهم كرد كه از خاستگاههاي انديشهگي انتخابها به سمت مصداق آنها برويم؛ يعني از چند قدم عقبتر شروع كنيم و بياييم جلو. اين يك كاري است كه اين بار در ادامه بحث قبلي درباره انتخابات، ميخواهم بكنم. كار ديگر هم اينكه به مهمترين مؤلفههاي واقعيت موجود و در پيش رو نگاهي بيندازم، تا بعدا اين «من» را در مقابل آن «واقعيت» قرار دهيم تا ببينيم نتيجه چي از آب درميآيد.
ب) دلايل مربوط به خودم
تصورش هم مشكل است. باور كنيد مشكل است. نه به خاطر اينكه ذرهاي شك داشته باشم در اينكه اين مدعيان خدمتگزاري دروغ ميگويند. به اين خاطر باور نميكنم كه نمايندگان آن مجلسي كه متهم ميشد به فكر ملت نيست و نمايندگانش از دهها شهرام جزايري پول ميگيرند و... هزار سال جرأت نميكردند براي هر يك از خود بودجه شخصي يك ميلياردي در نظر بگيرند. يا بدتر، بودجه خود را و بودجه شوراي نگهبان را نصف اين مقدار فعلي هم افزايش دهند.
آدم نشسته دارد زندگياش را ميكند، يكهو ميشنود كه پيشنهاد كميسيون تلفيق مجلس هفتم به صحن علني اين شده كه بودجه شوراي نگهبان از «هشت» به «پانزده» ميليارد و بودجه اداري خود مجلس از «بيست و هفت» به «چهل و هفت» (دقت كنيد: 27 به 47 !) افزايش پيدا كند. مخ آدم سوت ميكشد. دروغگويي تا كجا؟ سياهكاري تا چه حد؟!
نه، مگر همين مجلس هفتميها نبودند كه پارسال وقتي به حرم امام رفتند، گل نخريدند و علت آن را هم صرفهجويي اعلام كردند، و بعد دز تلويزيون و كيهان و بقيه بوقهايشان هوار كشيدند كه آي مستضعفان و محرومان به هوش، كه ما آمدهايم! يا رياضي من اينقدر بد است كه فاصله 27 تا 47 ميليارد و فرق آن با دويست يا سيصد هزار تومان پول يك دستهگل بزرگ را نميدانم، يا اينكه اينها مردم را واقعا بيشعور فرض كردهاند.
چقدر آدم حيفش ميآيد اين ميليونها و ميلياردها سرمايههاي مملكت را كه دارد به دست اين آبادگرهاي ويرانگر حيف و ميل ميشود. خدايا، عدالت را با «ع» مينويسند يا «الف»؟!
نامه فرشته قاضي به رؤساي دو قوه را اگر بخوانيد، متوجه ميشويد كه يك افسانه نوروزي ديگر پاي چوبه دار، چشمانتظار يك اتفاق يا عفو يا چيزي شبيه اين است.
اميدوارم لابيها و فشارها به نتيجه برسد و پاياني مثل ماجراي قبل داشته باشيم، بلكه بهتر! آقاي شاهرودي در پروندههايي كه سياسي نيست، خوب راه ميآيد و سدهاي پيش پا را برميدارد. خاتمي هم شايد اگر تيم خودش بخواهد كاري از پيش ببرد نگذارند، اما وقتي كار دست ديگران باشد زورش بيشتر ميرسد كه آنها را مجبور به كاري كند. به هرحال اميدوارم اين بار هم اين پرونده به كشته شدن يك انسان ديگر منتهي نشود. راضي شدن به مرگ يك انسان، خصوصا اگر بيگناه باشد، فقط از آدمهايي كه انسانيت خود را نديده ميگيرند يا اصلا فراموش كردهاند، برميآيد.