به خاطر سه چهار كار كه از قضا همزمان هم شدهاند، مدت نه چندان كمي است كه مجبور به بالا رفتن پياپي از پلههاي دادگستري شدهام. در اين هفته كه تقريبا هر روز تمام وقت اداري را در مراكز مختلف قضايي بودم، دنبال اين كار و آن پرونده.
البته از قديم گفتهاند خدا گذار هيچ كسي را به اينجور جاها نيندازد، و اين حرف هم چندان بيراه نيست. اما خب اگر بخواهم انصاف بدهم، تحولات مثبت و خوبي در بعضي از حوزههاي كار قضايي ايجاد شده است. در واقع وضعيت اكثر بخشهاي قوه قضاييه در سالهاي اخير تغيير جدي كرده است، حالا در بعضي از قسمتها تغييرات مثبت است و در معدود قسمتهايي كه بيشتر به حوزههاي سياسي محدود است هم منفي!
براي نمونه، تشكيل شوراهاي حل اختلاف، واقعا يكي از پيشرفتهاي مهمي است كه در اين چند ساله رخ داده است. البته من تخصص حقوقي ندارم، اما چون يك مورد را قبلا در دادگاه ديده بودم و الان روند بررسي همان موضوع را در حل اختلاف نيز پيگيري كردم، واقعا تفاوت آشكاري در اين بين ديدم. يك مقايسه ديگر هم ميتوانم بكنم ميان مراجعهاي كه بيش از يك سال پيش در ماه آغازين تشكيل شوراهاي حل اختلاف به اين نهاد داشتم، با مراجعه اخيرم. بينظمي آن زمان، كه همان بينظمي و آشفتگي و شلوغي متداول و مرسوم در دستگاههاي قضايي بود، الان جاي خود را به يك سيستم نسبتا جاافتاده و منظم (به نسبت كارهاي ديگر در جمهوري اسلامي) داده است.
نديده ميتوان حدس زد كه يكي از دلايل مهم پديد آمدن اين وضعيت، حركت دستگاه قضايي كشور از نظم سخت و آهنين به سمت نظم مدني و قانونمدار است. آدمها اكثرا همان آدمها هستند و مشكلات نيز همان مشكلات. فرهنگ ارباب رجوع نيز تغيير چنداني نكرده و اوضاع فلكي و جوي هم عوض نشده. آن چيزي كه در اين بين تغيير كرده و قابل توجه و البته ستايش است، تغيير نگرشي است به تدريج در سرسختترين و كهنترين نهادهاي سنتي رسمي ايران هم به وجود آمده است. قوه قضاييه هم با همه تنبلي متعارفش در پذيرش تحولات، كه در همهجاي دنيا و در همه سيستمهاي حقوقي همينطور است، وارد اين روند شده و اتفاقا تحولات خيلي خوبي هم داشته است. براي مثالي ديگر، گزارش عليزاده در روزهاي گذشته درباره نقض حقوق بشر در زندانهاي ايران، با هر نيتي كه باشد و هر تفسيري كه از آن داشته باشيم، كاري شجاعانه و ستودني است. و اصلا اهميت و ضرورتي ندارد كه وقتي از انگونه موارد صحبت ميكنيم، يك پرانتز باز كنيم و بنويسيم به لطف دوم خرداد! مهم اين است كه يكسري اتفاقات افتاده است، حالا اصلا به لطف خدا.
بايد بعد از كمي به فكر مثبت ديدن هم باشيم. اين روزها عينكها زيادي دودي شده است!
اين نوشته را يك دوست با ايميل برايم فرستاده بود. نكتهسنجي جالبي است:
خيلي اتفاقي متوجه اتفاق نادري شدم كه بسيار زيبا بود. اين اتفاق مربوط به بازديد رئيس جمهور منتخب از حرم مطهر امام رضا(ع) است.
در تصوير اول ايشان در حالي مشاهده مي شود كه هيچ فاصله اي بين وي و مردم وجود ندارد و به روايت تصويري كيهان جمعيت تا پايين پاي وي كشيده شده و هيچ خبري از محافظ و نرده هاي بازرسي نيست كه نشان از مردمي بودن بيش از حد ايشان دارد.
در تصوير بعدي مي توانيد گزارش تصويري فارس را ببينيد كه مشخص است تصوير رئيس جمهور از آن اقتباس شده ولي باقي عكس تفاوت زيادي با عكس كيهان دارد. به نرده ها و فاصله ي جمعيت با وي دقت كنيد.
با عنايت به عكس سوم هم مي توانيد ببينيد گنبد مسجد گوهرشاد كه اصولا نمي توان از زاويه ي عكس اصلي (به نقل از فارس) ديده شود در عكس كيهان به صورت برعكس روبروي رئيس جمهور قرار گرفته است.
مرسي رفيق. از شما متشكريم!! در كيهان از اين اتفاقات زياد ميافته. نمايشنامه «شاه كليد و صلح نوبل» رو مگه نخونديد؟
ميگويند شيفت شب، سر خدا خلوت است. ميگويند شب خيز كه عاشقان به شب راز كنند. ميگفت آن لحظه طلايي كه فرشتههاي شب هنوز نرفتهاند و فرشتههاي صبح آمدهاند را درياب ...
گفته و خواندهام و حظ بردهام كه: وقت سحر است، خيز اي طرفه پسر / پر باده لعل كن بلورين ساغر / كان يك دم عاريت در اين دير فنا / بسيار بجويي و نيابي ديگر...
باز گفته و بسيار با خود گفتهام كه: در خواب بدم مرا خردمندي گفت / كز خواب كسي را گل شادي نشكفت / كاري چه كني كه با اجل باشد جفت / مي خور كه به زير خاك ميبايد خفت...
خب بابا، رعد و برق نزن! خفهخون ميگيرم...
- آي آدمهاي نشسته و خندان... يك نفر اين گوشه دارد ميسپارد جان... دو نفس مانده به مرگ، پاي فواره جاويد اساطير زمين... چو فردا برآيد بلند آفتاب... تهمت زدن چگونه توانم به آفتاب... با دستههاي خنجرِ پيدا از آستين... دين و دل بردند و قصد جان كنند... آي زندانبان / صداي ضجه زنداني دربند را بشنو / درِ اين دخمه دلتنگ جانفرساي را بگشا / از اين بندم رهايي ده / مرا بار دگر با نور خورشيد آشنايي ده / كه من ديدار رنگ آسمان را آرزومندم ... !
- قرار است سكوت را بشكني و توضيح دهي كه چرا اسمت در كنار كسي قرار گرفته كه في المجلس اينقدر حكم اعدام در پيشانياش هست كه بمبارانش هم كفاف نميدهد... چه دشوار است توضيح دادن اين واژه ننگين كه: نميتوانم!
- آن روز در باد داغي كه از سمت پنجره به سوي صورتم هجوم ميآورد، رگههاي خنك گذرايي از نسيم لطيف خدا پيدا ميشد كه زندگي را تا اعماق دلم زيبا ميكرد. تازه فهميدم كه منظور از «نشاط معنوي» چيست كه هميشه در حرفهاي طرف كه قرار بود رئيس شود، ميشنيدم و حرص ميخوردم كه حزب طبقه متوسط سكولار را چه به نشاط معنوي! حلواي تنتناني بود، خيلي هم كم بود، زود تمام شد.
- تازگيها در مفهوم «فريب» تأمل كردهام و ديدهام چقدر اين مقوله پيچيده است. چقدر سادهانديشاند كساني كه فريب را تنها تا يك لايه يا حداكثر دو لايه ميتوانند بفهمند. و چه ست است فهميدن فريب، كه سادهترين راه رهايي از او، انكارش است. و چه سختتر است توضيح دادنش براي كساني كه دلشان به گداهاي حرفهاي سر چهارراه ميسوزد! بايد يك دوره كلاس «فهم پيچيده» بگذارم براي تو. آن موقع سخت نيست همراه كردن احساست.
- تا امروز تصور ميكردم هيچ تهديدي بزرگتر از مرگ نيست و چيزي بالاتر از جان براي از دست دادن وجود ندارد. چه فراموشكارم! مگر نشنيده بودم كه: «عِرض المؤمن كدَمه» پس چرا تا امروز باور نكرده بودم؟! گاهي معناي يك اتفاق ساده چقدر ميتواند عميق باشد.
- حسودي شدن دردناكتر از حسودي كردن است. اما چون در لايه دوم است، معمولا آن را نميفهمند.
- نفرت را ميتواني بين دو لبت محصور نگه داري تا دود شود و به هوا رود. اما زندگي را حتي اگر در كوچه بالا بياوري، باز در ساندويچي ميبلعي و در خواب ميبيني.
- ميگويي تو را نميشناسم. حرف نميزني، اما نگاهت داد ميزند كه هنوز مرا نشناختهاي. طوري حرف ميزني كه تابلو است هنوز من را نشناختهاي. ميگويم حرفها را ول كن، اينها همه بخشي از فريب است. آرشيو وبلاگم را بخوان، خوب بخوان، همهچيز را ميفهمي. شايد به عنوان تنها وصيت!
- آيا اين عجيب نيست كه چيزي كه براي تو اهميت حياتي دارد، حتي برايش يك تماس هم نميگيري؟ آيا عجيب نيست كه يك داوري اخلاقي هنوز حل نشده، تو را در دوراهي هردوسو مرگ، سرگردان نگه داشته باشد؟ آيا ميتوان قرباني بود و دست و پا نزد؟ آيا ميتوان اينقدر احمقانه به گذر زمان و دره و ترمز و باد مخالف بياهميت بود... ولي آيا، واقعا، فيزيك اينقدر بيرحم است؟

فكر ميكنم آخرين باري كه او را ديدم، ماهها پيش در مجلس چهلم حاج داوود كريمي بود. اين بار آخري كه آزاد شد، نتوانستم به ديدنش بروم. حتي روزي كه به روزنامه اقبال سر زد هم در دفتر روزنامه نبودم.
ديدن آخرين عكسهايش لرزه به دل آدم مياندازد. بياختيار آدم را به اعماق مذهبي درون ميبرد. آيا خديي هست؟ آيا حساب و كتابي هست؟ آيا روز جزايي هست؟ آنهايي كه با يك انسان چنين ميكنند، آيا به روز جزا اعتقاد دارند؟ آنهايي كه دستي در قدرت دارند و از ديدن اين عكسها دم نميزنند، آيا دادگاه عدل الهي را واقعا باور دارند؟
من كه باور نميكنم. من، هر قدر هم نامسلمان باشم و از راه «راست» منحرف، عميقا ايمان دارم اين روايت را كه: من سمع رجلا ينادي يا للمسلمين و لم يجبه فليس بمسلم (هركس كه صداي كسي را بشنود كه فرياد ميزند اي مسلمانان و كمك ميخواهد و او را پاسخ نگويد، مسلمان نيست!)
ياد حرف آن ديوانه افتادم كه ميگفت: اگر دروغگويان جهان ذرهاي به دروغهاي خود باور داشتند، اينهمه فاجعه در عالم بشري رخ نميداد.
:: كاش اين اخبار پراكنده دروغ باشد... كاش هنوز زنده باشد... نه، دروغ است اين حرفها، اين عكسها... پهلوان اكبر نميميرد!
پيامها و پيامدهاي انتخابات - 1
نتايج بدست آمده در انتخابات 27 خرداد و 3 تير درسهاي مهمي به همراه دارد، اگر درس بگيريم. البته هم براي فهم دقيق پيامهاي انتخابات قدري زود است و هم براي مشاهده پيامدها. اما بخشي از ماجرا را در همان نگاه اول تا حدي ميتوان فهميد.
به نظرم يكي از پيامهاي مهم 3 تير را بايد در تفاوت واقعيت با مباني تحليلي اصلاح طلبان جستجو كرد. آنها در اين انتخابات شعارهايي را مطرح كردند كه برخاسته از: گفتمان ابتدايي ايشان + تحليلشان از شرايط روز جامعه بود. پس گفتمان دكتر معين در واقع برآيند اين دو بود:
1- مدل فهم و تحليل بر اساس شكاف دولت - ملت
2- توجه ويژه به محذوفين جامعه
درباره اولي، تئوري كلان همه اصلاح طلبان پيشرو، به طور خلاصه، اين بود كه شكاف حاكميت - ملت اصليترين، عميقترين و ريشهايترين شكاف موجود در جامعه است كه همه ديگر شكافهاي موجود حول آن معنا پيدا ميكنند. براي همين، براي پر كردن اين شكاف و ترميم رابطه دولت با مردم، اصلاحات را تجويز ميكردند. اين اصلاحات به علت: 1- بزرگي دولت در ايران، و 2- جامعه مدني ضعيف و لاغر، بايد (اگر نگوييم از بالا) توسط نخبگان وابسته يا نزديك به دولت مديريت ميشد. لذا نخبگان مدرن بايد با طي فرايندهاي دموكراتيك به حاكميت راه پيدا ميكردند و به تلاشهاي خود براي: 1- تقويت جامعه مدني و كوچك سازي دولت، 2- گسترش فرهنگ دموكراسي در جامعه، و 3- تثبيت وضعيت دموكراتيك و صلح جوي ايران در درون و بيرون، ادامه ميدادند.
به نظر ميرسد كه نتايج انتخابات به صراحت مبناي اولي تحليل را زير سؤال برده است. اين نتيجه نشان داد كه شكاف اصلي در جامعه ايران، «شكاف حاكميت- ملت» نيست، «شكاف نخبگان- توده» است. در اين انتخابات، به طور خلاصه، اصلاح طلبان توانستند بخش عمدهاي از نخبگان فكري، سياسي، اجتماعي و فرهنگي جامعه را با خود همراه كنند، به خيال اينكه آنها هم مثل دوم خرداد و 18 خرداد بقيه را با خود پاي صندوقها ميكشانند. اما اينطور نشد، چون همه نخبگان (و نه فقط اصلاح طلبان) ارتباط خود را با توده مردم از دست داده بودند.
از دست رفتن ارتباط نخبه با توده، نبايد صرفا به نبود رسانه تقليل داده شود. لااقل ما كه در ستاد نسيم اين مشكل را دور زديم، اصلا يك رسانه جديد (به نام گفتگوي ميداني) خلق كرديم و براي جا انداختن آن هم روزها تلاش كرديم، تا جا افتاد و نخبگاني از طيفهاي مختلف فكري و سياسي را در روز آخر تبليغات به همراهي كشاند. مشكل اصلي، علاوه بر نبود رسانه، «نبود زبان مشترك» بود، كه اين مهمتر است. اين هم به ضعف در زبانسازي و گفتمانسازي برنميگشت، كه اتفاقا در اين بعد چندان ضعيف هم نبوديم. مسئله اين بود كه ما با بدنه مردم «افقهاي مشترك ذهني» نداشتيم. نه كه نداشته باشيم، نتوانسته بوديم اشتراك معنايي آنها را خلق كنيم...
اتفاق جالبي افتاد: حاكميت جاي خود را با نخبگان عوض كرد و مستقيم با توده روبرو شد. از يكسو نخبگان را مهار كرد و از سوي ديگر بر موج خواستههاي توده سوار شد، و شد آنچه كه شد (و دليلي ندارم كه بگويم نبايد ميشد!) در واقع مدل تحليلي را بايد از يك زاويه ديگر ميديديم: مثلث (( حاكميت - نخبگان - توده )) كمي از جاي قبلي خود چرخيده بود.
اين نتيجه را به اين زبان جامعهشناسانهتر هم ميشود گفت كه: «مرجعيت اجتماعي نخبگان» از دست رفته است. چون قبلا ما همهاش پز اين را ميداديم كه دانشگاهيان و سپس پزشكان مهمترين گروههاي مرجع اجتماعي هستند و روحانيان و نظاميان هم آن پايينهاي جدول اند. الان ميبينيم كه اين دروغ نبود، اما اساسا مرجعيت اجتماعي (همه گروههاي مرجع) كمرنگ شده است. براي همين است كه همه احزاب و نخبگان دانشگاهي و روشنفكري و روحانيون و بازاريان و روزنامهنگاران و ... پشت يكي جمع ميشوند، اما آن يكي رأي ميآورد.
... حوادث تاريخي خصوصا در نقاط عطف درسهاي زيادي در خود دارند، اما به قول امام علي: و اكثر العبر و اقل الاعتبار (چه بسيار عبرتها و چه اندك عبرتگيريها)
18 تير 78 :
حمله نيروي انتظامي به خوابگاه دانشجويان و سركوب بيرحمانه ايشان
آمر: ؟؟؟
عامل: نيروي انتظامي تهران بزرگ به فرماندهي سرتيپ نظري + نيروهاي موسوم به حزب الله
قرباني: دانشجويان بيپناه
شعارها: (آن طرف) يا حسين، يا زهرا... (اين طرف) ايران شده فلسطين... هجدهم تيرماه 16 آذر ماست...
18 تير 84 :
تجمع «عاشوراي فاطميه» در ميدان وليعصر تهران، يكشنبه ساعت 11
آمر: شبكه مخفي انجمن ضد بهايي (حجتيه)
عامل: نيروهاي مذهبي شيعه سادهدل، به رهبري روحانيان واپسگرا
قرباني: فرهنگ اصيل مذهبي ايرانيان
شعارها: يا حسين، يا زهرا
چقدر آب و هوا عوض شده است!







واقعا بعضي از اين غربيها از ما هم هوچيترند!! يك بابايي از گروگانهاي ماجراي اشغال سفارت آمريكا (يا لانه جاسوسي آن زمان) عكس رئيسجمهور منتخب و عزيز ما جناب آقاي دكتر احمدي نژاد را ميبيند و ناگهان فرياد ميزند كه: اين! خودش است! اين يكي از گروگانگيران بود! بعد صدايش به گوش يكي از خبرنگاران واشنگتن تايمز ميرسد و او هم بلافاصله دو تا ديگر از گروگانها را پيدا ميكند و چهار تايي با هم آرشيو عكسهاي آن زمان را ميريزند وسط تا عكسي از «گروگانگير تازه رئيسجمهور شده» پيدا كنند. خلاصه يكي از خوشگلهايش را برميدارند و ميبرند منتشر ميكنند كه اين همان است! بعد به همين سادگي يك جنجال به پا ميشود كه آيا اين همان است يا همان نيست.
خب من هم مثل همپالكيهاي اصلاحطلبم ميگويم اين همان نيست. هر چشم سالمي اگر اين عكس را با اين عكس يا عكسهاي اينجا مقايسه كند، ميفهمد كه برخلاف تبليغات استكباري، دكتر عزيز ما تا حالا ريشهايش از سه سانت طولانيتر نشده، چه برسد به اون. به علاوه، آبان ماه پارسال روزنامه شرق ويژهنامهاي درباره اشغال لانه درآورده بود كه اشارهاي هم به موضع احمدي نژاد در آن وقت داشت. در مصاحبه آقاي سيدنژاد و اين يادداشت نكاتي در اين باره وجود دارد.
ظاهرا آقاي احمدي نژاد در آن موقع نماينده انجمن اسلامي دانشگاه علم و صنعت بوده و او و سيدنژاد متمايل به راست محسوب ميشدهاند، در مقابل ميردامادي و اصغرزاده كه متمايل به چپ بودهاند. اينطور كه اينها گفتهاند و خانم ابتكار هم نوشته، احمدي نژاد حضوري در ماجراي تصرف لانه جاسوسي نداشته و پس از جلسهاي كه حدود دو هفته قبل از 13 آبان داشتهاند و بحث اشغال سفارت اولين بار در آنجا مطرح شده، او كنار كشيده است. شايع است تب راست او اينقدر بالا بوده كه در اين جلسه، پيشنهاد اشغال سفارت شوروي را هم داده است.
نقلهاي مختلفي از خط گرفتن احمدي نژاد و انجمن اسلامي آن زمان علم و صنعت از دكتر اسرافيليان صحبت ميكنند. اسرافيليان يكي از افراد شاخص «حزب زحمتكشان» دكتر بقايي است كه بعد از انقلاب هم بسيار فعال بود. او، محمود كاشاني، آيت، مدني و چند چهره ديگر. مهمترين كساني هستند كه در تاريخ معاصر از آنها به عنوان سرحلقههاي باقيمانده از حزب زحمتكشان و مرتبطين دكتر بقايي در سالهاي بعد از انقلاب نام برده ميشود. اسرافيليان بعدها در مجلس يكتنه خط تخطئه سياستهاي چپگرايانه ميرحسين موسوي را تا آنجا پيش برد كه داد امام خميني را هم درآورد كه: «فاين تذهبون؟!»
يادش بخير. يك زماني داشتم طرح يك پروژه تحقيقاتي را ميريختم، كه شرايط مهيا نشد و ناكام ماند. عنوانش بود «پيشينه تاريخي راست افراطي در ايران» كه در واقع ميشد كالبدشناسي چند جريان پيچيده اجتماعي، سياسي، مذهبي كه در دهههاي گذشته به موازات هم در حال حركت بودهاند و اتفاقا در سالهاي اخير از جهات مختلف دارند به هم نزديك ميشوند. جريان روحانيت متحجر، جريانات عامهگراي شيعهگري افراطي، شبكه مخوف انجمن حجتيه، شبكه مخفي حزب زحمتكشان، مافياي بازار سنتي.... حالا جالب است كه احمدي نژاد و دولتش دارند ميشوند نقطه تلاقي و اوجگيري همه اين جريانات كه بااااا ... حلقه حزباللهيهاي هيئت علمي علم و صنعت...مشاعي رئيس حجتيهاي سازمان فرهنگي هنري... سابقه بادامچيان در حزب... حاميان مالي دكتر در انتخابات... بهبهاني معاون شهردار... ماجراي سه سال پيش كفنپوشان فاطميه قم... ماجراي توبيخ زمان استانداري... آخوندهاي ولايتي دهه پنجاه... ...................... اي لعنت به تو زبان! تا سر آدم را بر باد ندهي ول نميكني!