نظرات خوبي ابراز شده، كه براي آمادگي ذهني قبل از كنكور مناسب مينمايند! عجالتا كل لينكها رو اينجا جمع ميكنم تا اگر كسي حال داشت، پيگيري كند. اين بحث به اميد خدا ادامه خواهد داشت.
راه ما از شما جدا شده است، الپر
يك جريان پوپوليستي عليه يك جنبش اصيل، رضا نصري
ضرورت بازتعريف چيستي اصلاح طلبي در ايران، صالح صحابه
مقاديري فحش به الپر، دخو
در ضرورت ادامه بحث شيرين «جدايي» ، الپر
اين چند نفر! ، جمهور
مصادره اصلاح طلبي: [1] - [2] - [3] - [4] - [5] ، نيك آهنگ كوثر
بررسي ريشهاي ساختار دو گرايش تحريمي و اصلاح طلبي، مانامهر
اصلاحات به منزله روش، هنوز (سيد آبادي)
تحريميان كيستند؟ ، الپر
اصلاح طلبي بايد به انجام خويش برسد، پرده
نگاهي كوتاه به اصلاح طلبي و براندازي در اول انقلاب، ف.م.سخن (با فيلترشكن ببينيد)
اعتراف ميكنم ما اقليتيم ، پاكنويس
چند نكته كنكوري درباره تحريميان! ، الپر
نقدي به بحث تحريميها، Guru
فاصله تحريم با رأي ندادن: [1] - [2] ، براي مخاطب احتمالي
اصلاح طلب ايراني، فالورال
ما هم بازي، قاتل
تحريم، علتها و تبعات، انديشههاي سياسي من
دعواي حيدري- نعمتي، آزادنويس
رفرمخواه يا انقلابي؟ ، جمهور
ادامه فحشهاي دخو به من، روزنامههاي دخو
هيجان هواداري و مسئوليت اجتماعي نويسنده، اميد معماريان
اگر لينكي از قلم افتاده، يا بايد اضافه شود، حتما تذكر دهيد. اين چند مطلب هم به بحث مربوط هستند:
عرض تبريك به تحريميان، حرف غريب
«انتخابات رياست جمهوري؛ مشاركت يا تحريم؟» ، جمشيد اسدي
تحريم كنندگان انتخابات اشتباه ميكنند، جمشيد اسدي
سخني با تحريم گران، جمشيد اسدي
اين دو نكته رو الان نگويم ميتركم! :
1- داشتم مثل آدم با صداي بلند فكر ميكردم. اينها آمدند يك سوزن فرو كردند به اين بادكنك خيالي كه بالاي سرم درست شده بود، مثل كارتونها!!
2- سيدآبادي جان! من همهجا با دقت گفتم اصلاح طلبان، نگفتم اصلاحات. چون ميخواستم همين سوء تعبير نباشد. منظورم آن اصلاحات صد ساله نيست، همين تحريميها و اصلاح طلب هاي الان است. تبارشناسي تاريخيشان به جاي خود، خدشهاي به بحث من نميكند. تحريميها هم همينطور، يك جرياناند، نه هركسي كه تحريم ميكند. لذا مثلا من زيدآبادي را اصلاح طلب محسوب ميكنم، ولي اين بچه تحكيميهايي كه در دور دوم به هاشمي رأي دادند را تحريمي!
-------------------------------------------------------
آيا تحريميان را ميتوان يك جريان سياسي دانست؟
مسلما بله! منظور از اين نيست كه اينها انبوهي از يك نوع خاص بشر هستند. كدام جريان اجتماعي چنين است. اما وقتي بيش از دو سال است كه يك گروه خاص از نخبگان سياسي و اجتماعي نامههايي با امضاي مشترك ميدهند، در بزنگاههاي سياسي مواضع مشترك ميگيرند، در كنشهاي مشترك سياسي شريك ميشوند و ابژهها و نمادهاي مشتركي از قبيل مراسمها، شخصيتها، الگوي سخن و الگوي رفتار هماهنگ پيدا ميكنند، آيا اينها براي انكه آن طيف از افراد و افكار را در يك رده دستهبندي كنيم، كافي نيست؟
تو الپر ابله! فكر ميكني تحريميها فقط در خارج از كشورند؟
به لحاظ فيزيكي نه، اما راستش (به زعم من) به لحاظ ذهني بله!
انگل خودتي!
اي خدااا... منظور من اين نبود كه تحريميها انگل جامعه هستند كه. من همهجا گفتم: زيست انگلي. اگر زيستشناسي خوانده باشيد، به همزيستي دو موجود زنده كه يكي از ديگري تغذيه كند و به او سودي نرساند ميگويند زيست انگلي. من گفتم همزيستي آنها با اصلاح طلب ها از نوع انگلي بوده. ممكن است كسي ادعا كند نسبت اصلاح طلبان با حكومت هم همينطور بوده. چه بسا بوده هم! البته من اين را قبول ندارم، ولي اتفاقا با همين تلقي بود كه يك عده آنها را از حاكميت اخراج كردند. مگر نميگفتند اينها نان نظام را ميخورند و به آن فحش ميدهند؟ من هم همين منظور را در مورد تحريميان داشتم: نان اصلاحات را خوردهاند و نمكدان ميشكنند!
بابا مگه همين بد مشاركتي ها! در انتخابات هفتم تحريم نكردند؟
اولا كه نه، تحريم نكردند، عدم شركت بود!! ثانيا، منظور از «تحريميان» يك گروه سياسي خاص است با مشخصاتي كه گفتهام و ميتوانيد مراجعه كنيد. ضمنا اگر خواستيد سوپري سر كوچه را تحريم كنيد، بكنيد. اين در موضوع بحث ما نميگنجد!
آيا درست است كه تحريميان را ادامه جريان ضد انقلاب بداني؟
تنها خاستگاه تاريخي كه ميتوان براي آنها يافت، طوري كه در گفتار و رفتار به آن ارجاع دارند و در ذهنيت از آن امتداد گرفتهاند، همان چيزي است كه در ادبيات سياسي دهه شصت ايران به ضد انقلاب معروف شد. اتفاقا «ضد انقلاب» هاي آن روز از اين دو جهت كاملا شبيه تحريميها هستند كه اولا يك طيف متنوع به پهناي بيش از 180 درجه بودند، و ثانيا تنها وجه مشترك و وجه تسميه آنها مخالفت با نظام موجود و مستقر بود.
خيلي نظرهاي مختلفي در مجموعه غير حكومتي ها هست. آيا درست است كه يك خط بكشي اين وسط، بگويي اين طرفي ها تحريمي،آن طرفي ها اصلاح طلب؟!
همه اين حرفها با تقريب است. چارهاي هم نيست. وقتي تو جريان شناسي ميكني، ناگزيري كه از حواشي و پيرامون صرفنظر كني و بيشتر به نقاط پرچگالي اهميت دهي. در جريان شناسي، آدمهاي فراتر از زمان و جامعه اصلا اهميتي ندارند، مهم متوسط مردمان يك جريان اند. بله، ميتوانيم اصلاح طلبان را به N دسته تقسيم كنيم، اما ميتوانيم يك مفهوم كليتر از اصلاح طلبان را هم مراد كنيم كه اكثر (و نه همه) اين گروه را بپوشاند. پس منظور از اصلاح طلب، مشاركتي نيست. تحريميان، هم يك طيف هستند. اما دستهبندي من صرفا اين ادعا را داشت كه شباهتهاي گفتاري و رفتاري همه آنها با هم، بسيار بيشتر از با اصلاح طلب هاست.
بهتر نيست كه همه ما در يك جبهه اپوزيسيون عليه استبداد متحد شويم؟
چيپوزيسيون؟! نخير، بهتر نيست! همه دعوا اين است كه ما با شما يا آنها يكي نيستيم. ما ميخواهيم اين حكومتيها را آدم كنيم، تحريميها ميخواهند آنها را نابود كنند. فرقش يك كم زياد است! قابليت اتحاد نداريم.
تو كه خيلي چيزها را نديدي غلط ميكني حرف بزني!
بعله! من خيلي چيزها را خوشبختانه نديدم، چه از آن طرف، چه از اين طرف. نه وحشيبازيهاي مجاهدين خلق در خيابانهاي تهران را ديدهام، نه حوادث سياه زندانها را. نه قتل و غارتهاي كردهاي كمونيست و كومله را ديدهام و نه حكم اعدام هاي خلخالي روي كاغذپاره را. نه رفتار لاجوردي با زندانيان را و نه ترور كچويي به دست زندانيان را. نه پرپر شدن صدها هزار جوان اين كشور را و نه خيانت و همكاري جماعت منافق با دشمن بعثي را. خيلي چيزهاي ديگر هم هست كه من نديدهام.
اما با اتكا به دو پشتوانه محكم، خيلي به خودم حق ميدهم در مورد گذشته و حال و آينده كشورم حرف بزنم: 1- آينده من و نسل من هيچ ربطي به عقدهها و پدركشتگيهاي نسل پدرانم (همه، از سلطنت طلب ها تا خلخاليها و مصباح ها و از شصت و هفتي ها تا لاجوردي ها و از رجويها تا حتي كربلاي پنجي ها و والفجر هشتي ها) ندارد. دوره آنها با همه خوب و بدشان تمام شده و فردا از آن من است، نه آنها. 2- در اين يك دهه گذشته كه نسل ما چشم و گوشش باز شده و دنيا را ديده و تاريخ را خوانده و جامعهاش را فهميده، نسل قبل فرصتهاي بسياري براي همآوايي و درك نسل ما و سپردن كار در عين انتقال تجربياتشان به ما داشتهاند، اما نشان دادهاند كه چقدر در فضاي متفاوتي از ما سير ميكنند و چقدر از مرحلهاي كه ما در آن بسر ميبريم، پرتاند! خيلي دير هم شده و ديگر اصلا وقت نداريم كه معطل آنها شويم و منتظر بمانيم تا مثلا پدركشتگي اعداميهاي 67 با اطلاعاتيهاي آن زمان به سرانجامي برسد كه خدا را خوش بيايد. به ما چه! آنها تا ابد بر سر خودشان بزنند، ما كه نميتوانيم آينده سياسي كشورمان را به عقدههاي بخشهاي مختلف يك نسل ِ به تاريخ پيوسته گره بزنيم.
صادقانه: نيكآهنگ با اشاره به اين مطلب و مطالب قبلي من در مورد تحريميان، تعريضاتي را [يك و دو]در مورد مشاركتيها و غيره نوشته است. البته حرفهايش خوب است، اما در واقع ربط مستقيمي به حرفهاي من ندارد.
اعتراف ميكنم كه آنچه ابتدا در باب تحريميان و سپس اگر خدا بخواهد درباره اصلاح طلبان و احيانا مشاركت خواهم نوشت، بيشتر يك سير فكري ناقص است كه من و خيلي از همفكران من رفتهايم و هنوز داريم ميرويم. نقل جنگ و دعوا نيست، با صداي بلند فكر كردن است. براي همين، اگر بتوانيد در اين مسير با نقد و نظرتان كمكم كنيد، متشكر ميشوم. ولي اگر ميخواهيد فحش بدهيد، يك چندي دندان روي جگر بگذاريد، موقعش كه شد خودم ميگويم!
-------------------------------------------------------------------------
اگر با تقريب نادقيقي جريان اصلاح طلب را «نئو خط امامي» بناميم، بايد جريان تحريمي را هم «نئو ضدانقلاب» ناميد. همانقدر كه بزرگان اصلاح طلب بر تجربه دهه اول انقلاب تكيه ميكنند و به گفتارهاي رهبر فقيد انقلاب ارجاع دارند و ريشه هويتي خود را در آن خاستگاه ميجويند، جريان تحريمي نيز (با همه تكثر دروني خود) هويت متأخر تاريخي خود را در تجربه سالهاي ابتداي انقلاب و منازعات دهه شصت جستجو ميكند. درگذشت امام خميني در 68 تا آغاز مجلس چهارم و سالهاي پس از آن براي اصلاح طلبان همانقدر سياه نمايانده شده است كه تجربه 30 خرداد 60 تا اعدامهاي 67 و پس از آن براي تحريميها. و در اوج اين افتراقات شبيه به هم، هردو جريان اصلاح طلب و تحريمي را در حال حاضر ميتوان به دو نسل جديد و قديم تقسيم كرد، در حالي نسبت دو نسل در درون اين دو جريان، اصلا شباهتي به هم ندارد.
بيربط ترين تعريفي كه براي جريان تحريمي مورد نظر من ميتوان ارائه داد، اين است كه آنها هميشه مدافع تحريم انتخاباتاند! نامگذاري اين جريان به تحريمي، در دو سه سال اخير اتفاق افتاد كه آنها هويت سياسي خود را در تحريم انتخابات جستند. يعني برخلاف نامگذاريهاي قديميتر در حوزه سياست ايران، اين لفظ را به عنوان يك فحش به كار نميبريم؛ اين نامي است كه خود اين جريان بر خود گذارده است؛ مثل اصولگرا و اصلاح طلب.
تحليل جريان تحريمي، كاري سخت است. چون اين جريان هرقدر كه در بدست آوردن (ناخواسته) پتانسيل اجتماعي و سياسي موفق بوده، از همگرايي تئوريك در طيف نيروها و سازماندهي تشكيلاتي اين نيروها عاجز مانده است، بلكه حتي هنوز هيچ چشماندازي از برقراري ارتباطات دروني بين نيروهاي اين جريان، در داخل و خارج كشور، يا در عرصه سياست و جامعه، يا درون و بيرون نهادهاي رسمي، وجود ندارد.
اما به هرحال اين جريان وجود دارد، و خصوصا به اين لحاظ كه در بزنگاههاي سياسي تودهايترين بخشهاي حاشيهنشين جامعه ايران با آن همفكر بودهاند و توسط ايشان بسيج شدهاند، اين جريان را نميتوان نديده گرفت. اما روي آن نميتوان حساب ويژهاي هم باز كرد، خصوصا به خاطر همين خصلت اخير، يعني وجود يك پايگاه اجتماعي به شدت پوپوليستي در كنار يك گروه به شدت نخبهگرا و در عين حال به شدت متكثر.
اينجانب به عنوان آدمي كه هنوز يك كمي عقلش كار ميكند، سؤالي به ذهنم رسيده كه رجاء واثق دارم كسي لطف فرموده به آن پاسخ دهد و خانوادهاي را از نگراني برهاند.
با توجه به اينكه: از ابتداي انقلاب، دشمنان نظام و نفوذيها و عناصر فريبخورده وابسته به اجانب بارها و بارها عليه نظام توطئه كردهاند، اما همواره توطئههاي ايشان خنثي و نقش بر آب شده و دستشان براي ملت رو شده است، خصوصا با توجه به آنكه يك بار جناب آقاي فلاحيان فرموده بود كه وزارت اطلاعات تحت امر ايشان در ردههاي بالاي دولت شيطان بزرگ (ايالات متحده) نفوذ دارد، و با توجه به اينكه جناب دكتر سعيد اسلامي (امامي) هم يك بار فرموده بود كه ما در بالاترين رده سازمان مجاهدين خلق (منافقين) نفوذ كردهايم و آنها را هدايت ميكنيم، و با توجه به اينكه يك بار جناب آقاي يونسي هم فرموده بودند ما در اكثر گروههاي مخالف نظام نفوذ كردهايم و همين الان (يعني حدود دو سه سال پيش) دايرم آنها را هدايت ميكنيم ...
اما بدون توجه به اينكه همين آقاي يونسي يك بار به صراحت از كشف نفوذيهاي دشمن در مطبوعات خبر داد اما از معرفي آنها خبري نشد، و هم ايشان دو سه بار ديگر از كشف جاسوس در فلان جا و بمان جا خبر داد اما باز پي آن گرفته نشد، و بدون توجه به آنكه ظاهرا قتلهاي زنجيرهاي به دست آمريكاييها و اسرائيليها انجام شده بود اما جزييات بيشتر روشن نشد، و بي توجه به اينكه دشمن پايگاههاي زيادي در مطبوعات داشت كه حتي يك مورد از آنها نيز شناخته نشدند، و بدون توجه به موارد متعددي نظير اينها ...
سؤالم اين است كه سرنوشت پرونده ترور قاضي مقدس به كجا رسيد، و آنهمه شواهد و قرائني كه در روزهاي اوليه از آن سخن ميگفتند چه شد، اينهمه نهادهاي قدرتمند و مقتدر نظامي و انتظامي و اطلاعاتي و امنيتي و غيره به چه درد ميخورند كه از پيگيري يك پرونده قتل عاجز ماندهاند، و آن دوربينها كه از صحنه فيلمبرداري كرده بودند و آن شاهدان عيني كه حضور داشتند و آن سرنخها كه مقامات ذيربط و بيربط بارها از آن خبر دادند بالاخره به كجا رسيد؟؟ و خلاصه اينهمه تشكيلات عريض و طويل برادران، غير از فتح جهان و پيريزي تمدن اسلامي و همچنين نابود كردن و به اعتراف كشاندن وبلاگنويس بيچارهاي مثل من! چه كاري بلدند؟ سؤالي مانده بود بر لبها كه پرسيدم من از شبها! به تكرار غم نيما ...
1- وحدت در عرصه سياسي، اساسا امر نامطلوبي است. آنچه كه مطلوب و در عالم واقع ناگزير است، ائتلاف است. مبناي ائتلاف، برخلاف آنچه در ظاهر به نظر ميرسد، تعدد و اختلاف است، نه همساني. ائتلاف بين نيروهايي معنيدار است كه اساسا با هم متفاوت باشند، اما اشتراكاتي در منافع يا اهداف موقت آنها را در كنار هم بنشاند.
2- شفافيت، راه حل صريح موجود در مواجهه با بحراني است كه من نامش را «باتلاق مفهومي» ميگذارم. يعني همين چيزي كه با آن دست به گريبانيم: چندگونگي و تكثر ولنگار در فهم و تعريف مفاهيم و كاربرد آنها در زبان. آشفتگي معنايي كه در فهم مصطلح از دموكراسي، دين، جمهوريت، فردگرايي، توسعه، عدالت، آزادي، ليبراليسم و بسياري از ديگر مفاهيم بنيادين سياسي در جامعه ما وجود دارد و هرروزه به سوء تفاهم ها و بينظميهاي گفتماني دامن ميزند.
3- اصلاح طلبان تاكنون ضربههاي بسياري از جريان تحريمي خوردهاند. كنار هم نشستن اين دو گروه، نه تنها باعث شده كه هويت سياسي و اجتماعي اصلاح طلبان بهكرات مخدوش شود و از جهات بسياري مورد پرسش قرار گيرد، بلكه دست رهبران اصلاح طلب را در كاربست ابتكارات تاكتيكي بسته است. تحريميان حاشيههاي منفي بسياري براي اصلاح طلبان ايجاد كردهاند و بارها حملات اقتدارگرايان به اصلاحات و اصلاح طلبان را موجب شدهاند.
4- وجود يك جريان تحريمي در كنار جريان اصلاح طلب، برخلاف تصور بعضي از ناظران سياسي، نه تنها حاشيه مثبت و حفاظي براي جريان اصلاح طلب نبوده، بلكه اتفاقا ضربهپذيري اين جريان را بالا برده است. اصلاح طلبان به خاطر اينكه در كنار تحريميان قرار گرفتهاند، همواره سرمايههاي خود را از دست دادهاند، چه رسد به اينكه حفاظي هم براي فعاليتهاي خود بدست بياورند.
تذكر: اين بحث اصلا محدود به وبلاگها نيست. يك بحث كلان سياسي- اجتماعي با نگاه به آينده است. جلوتر كه رفتم، شايد واضح تر شود.
- چهار وزير كابينه پيشنهادي رأي نياوردند. اين هم از يكدستي قدرت و مجلس هماهنگ. تا توهم آن دوستان تحريمي رفع شود كه با كنار رفتن اصلاح طلبان به سمت يكدستي قدرت و غيره ميرويم. ذات قدرت در تقسيم و تجميع منفعت، يعني در ائتلاف و انشقاق است. مگر ميشود يك حكومت غيرمتمركز را يكدست كرد؟
- هر آدم تشكيلاتي كه جدول نتايج را ببيند، به سرعت ميتواند حدس بزند كه اگر ده نفر اصلاح طلب پاي كار در اين مجلس داشتيم، دهان مبارك آقاي رئيسجمهور سرويس بود و حتي شايد مجبور ميشد چند وزارتخانه را به اصلاح طلبان ميانهرو واگذار كند! سؤال كليدي: پس آيا در انتخابات مجلس هفتم اشتباه كرديم؟ چرخش در سؤال: آيا تحريميها باعث شدند اصلاح طلبان استراتژي درستي را انتخاب نكنند و دست آنها را در ابتكار زدن بستند؟!
- فقط خدا به حال اين ملك و ملت رحم آورد و كار را به خير كند با آن مثلث شوم: پورمحمدي، محسني اژهاي و صفار هرندي.
قضيه از اينجا شروع شد كه حدود ده روز پيش نامهاي توسط جناب اسدالله عليمحمدي و ظاهرا با هماهنگي عباس معروفي منتشر شد با عنوان نامه بلاگرها خطاب به مردم ايران! اين دو نفر از بقيه بلاگرها هم دعوت كردند به جمع دو نفره ايشان بپيوندند و نامه را امضا كنند. ظاهرا تا الان توانستهاند حدود 186 نام وبلاگ جفت و جور كنند. خب از اين جهت ما اصلاحطلبها به آنها برتري داريم كه ظرف چهار پنج روز توانستيم بيش از 400 وبلاگ را كه اكثرا در داخل كشور بودند و داراي اسم و رسم، جمع كنيم!! در حالي كه نه قضيه اينطور حيثيتي شده بود و نه به وضعي افتاده بوديم كه نام وبلاگهاي تعطيل شده را هم رديف كنيم. يك دانه از وبلاگهايي كه گذاشته بوديم كه مزين به فحش و بد و بيراه هايي كه در اين ليست به تعداد ديده ميشود، نبود... بگذريم.
بعد از نامه بلافاصله علي تمدن و امير فهيمي و سپس حنيف مزروعي و ناصر خالديان و يوسف منيري و جناب مهدي جامي و چند وبلاگنويس ديگر با اين كار مخالفت صريح كردند. انتقادها زياد شد و آن طرف هم قضيه حيثيتي شده بود و شروع كردند به جمع كردن امضاي وبلاگ. نوشته حسين درخشان كه واكنش حجاريان به ماجراي رفراندوم 60 ميليوني را تداعي ميكرد، شعله آتش را بالاتر برد. كامنتها پر از فحش شد و بعضي وبلاگها نيز، و ادامه يافت تا كار به اين نوشته مسعود بهنود در دفاع از حسين درخشان و ذم كار امثال عباس معروفي رسيد.
اين پاسخ تند پارسا صائبي را كه خواندم، فعل و انفعالات ذهنيام ديگر كنترل ناپذير شد. سه چهار هفته است كه دارم تقوا پيشه ميكنم و حرفهايي را كه نگه داشتهام، نمينويسم. با N نفر از دوستانم اين حرف را گفتم و توصيه شنيدم به نگفتن. ولي تنها يك دليل بود كه من و خيليهاي ديگر از همفكرانم را تاكنون مجبور ميكرد به سكوت، كه خوشبختانه ديگر دارد رفع ميشود. ظاهرا قصه اكبر گنجي رو به حل شدن است و او به لطف خدا و دعاي همه انساندوستان ايراني از سيكل بيپايان عداوت مرتضوي و لجاجت خودش رهايي يافته و بهرغم صدمات جسمي جدي به زودي سلامتي خود را باز خواهد يافت و به زندگي باز خواهد گشت.
طيفي از مسائل، از جمله مهمترين آنها وضعيت اكبر گنجي، باعث شده بود كه اصلاح طلبان نتوانند راه خود را از تحريميان جدا كنند و مرزبنديها و اختلافات خود را شفاف سازند. اما اين جدايي هويتي، در عين (احيانا) روابط تعريف شده منطقي، لازم و ضروري و بلكه فوري است و تعلل در آن باعث ميشود كه هردو طرف در اين وضعيت به لحاظ سياسي ضرر كنيم.
من از موضع يك اصلاح طلب، واقعا تصور ميكنم كه لااقل در يك ساله اخير، همزيستي جريان تحريمي با ما از نوع زيست انگلي بوده است، كه آن طرف صرفا به استفاده نامشروع سياسي از حاشيه امنيتي كه به واسطه ما بدست آورده مشغول بوده و در عين حال هرروزه (سالهاست كه) به تضعيف ناجوانمردانه بدن جنبش اصلاح طلبي دست زده است.
نمونههاي اين ماكت ارتباطي، در سطوح مختلف اجتماعي و سياسي و هويتي و اعتقادي، فراوان است و فعلا دليلي براي حاشيه رفتن نميبينم. اما تصور ميكنم اين نامه جمعي از بلاگرهاي اسلحه به دست و حرف و حديثهاي پيرامون آن نيز، تصويري از يك وجه همان منازعه كلان دو جريان اجتماعي اصلاح طلب و تحريمي در جامعه ايران است.
اتفاقا اين بحث و دعواها هم شاخصهها و مؤلفههاي همان مواجهه كلان را به وضوح در خود دارد: هسته يك طرف در خارج از كشور است و طرف ديگر در داخل. آن طرف تمام هم خود را متوجه مقابله با رژيم سياسي- اجتماعي- فرهنگي- اعتقادي- مستقر در ايران كرده است. اما اين طرف اولويت اول خود را زيستن و امنيت، يعني به عبارتي زندگي (و سپس فعاليت سياسي- اجتماعي يا هرچي) در چارچوب همين نظام موجود تعريق ميكند. آن طرف به 25 سال دعواي انقلابيون و ضد انقلابيون نگاه دارد و بر آن مبنا و با آن عينك مينگرد، اما اين طرف بيشتر به هشت سال دعواي اصلاح طلبي و صد سال دعواي مشروطه خواهي نظاره دارد. آن طرف هرچه ميگذرد، بيشتر خود را به همه (= مردم) تعميم ميدهد. اما اين طرف، هرچه ميگذرد عاقلتر ميشود و به موقعيت اقليتي خود و ضرورت كار فرهنگي و آگاهيبخشي به تودهها بيشتر پي ميبرد. آن طرف خواستار سرنگوني است، اما اين طرف خواستار دگرگوني... و اين مرزبندي را با تقريب خوبي تا اقصانقاط جبهه بين اين دو (مرام= منش + روش) سياسي ميتوان تعميم و گسترش داد.
توجه به وجود اين جبهه، اعتراف به آن و تنظيم روابط و مواضع بر اساس آن، به عقيده بنده حقير، يك ضرورت و فوريت سياسي است. هيچ دليلي ندارد كه اين دو جريان، منافع يا مصالح متوهم ناشي از ائتلاف را به بهاي سنگين خدشه بر مرزهاي هويتي خود تحمل كنند. حتي اگر هردو بگويند دموكراسي ميخواهند و به حقوق بشر باور دارند، راهشان براي رسيدن به اين دو و بلكه شايد تلقيشان از اين دو فاصله بسيار زيادي با هم دارد. فاصلهاي كه از مقياس تحمل تكثر در جامعه و فرهنگي ايراني ما، بسيار فراختر است.
راه ما از شما جدا شده است، دوستان تحريمي! لطف كنيد به راه خودتان برويد و سر به سر ما هم كمتر بگذاريد. ما قصد انقلاب نداريم، قصد زندان رفتن هم نداريم و به شدت دوست داريم ببينيم شما به كدام مقصد و مقصود ميخواهيد برسيد با اين تشويش استراتژيكي و تاكتيكي و تكثر بيدر و پيكر و بيمبنايي كه در شما ديدهايم. دعوايي هم با هم نداريم، مشروط بر آنكه شما از اين زيست دردناك انگلي كه در دوران اصلاحات بر ما تحميل كرده بوديد، دست بكشيد. نمونههاباز فراوان است، ولي قصد نقب حاشيه نيست.
فقط اين نكته را به عنوان ختم كلام بگويم كه سرمايههاي اجتماعي و انساني بدست آمده در روند مدرن شدن جامعه ايران، سرمايههاي همه ماست در پيگيري ايدههاي نوين فكري و سياسي و اجتماعي، و ابزار همه ما و همه نيروهاي اجتماعي كشور است (غير از واپسگرايان) براي رويارويي با جريان واپسگرا. لذا هيچ بخشي از اين طيف گسترده و متنوع حق ندارد تماميتخواهانه رفتار كند و ايده خود را بر اين ابزارهاي بيجهت تحميل سازد. يعني همانطور كه به شما حق نميدهيم حقوق بشر و دموكراسي را مصادره به مطلوب كنيد، وبلاگ را هم هيچ كس حق ندارد يك جانبه از آن خود بداند و به نام آن خطابه و بيانيه و اخطاريه و انتحاريه صادر كند. اين را اگر بپذيريد، دعوايي جز همان پايان زيست انگلي و داعيه شفافيت در مرزبنديها نداريم. اما اگر بنا باشد شما آن طرف بنشينيد و خطابههاي آتشين از خود در كنيد و اين طرف مثلا من يا بنده خدايي مثل مجتبي سميع نژاد زندانش را برود،،، نميشود! اگر بنا باشد شما بلد نباشيد اسم براي وبلاگتان انتخاب كنيد و فحش و ناسزا به مسئولان جمهوري اسلامي را به جاي نام بگذاريد، آن وقت من و امثال من به خاطر كارهاي شما نتوانيم حتي وبلاگمان را هم پينگ كنيم چون بلاگرولينگ فيلتر شده است، اگر شما آزادانه جولان بدهيد و من رفتهرفته از نعمت اينترنت هم محروم شوم،،، نخير، ما نيستيم!
اين بود ماجراي جدايي ما از رفقاي عزيز تحريمي.
حضرت آيت الله هاشمي، نمازجمعه آن هفته:
متاسفانه برخي افراد خشك مقدس و ناآگاه در كشور ما هستند و به گونهاي حرف ميزنند و ايراد ميگيرند كه گويي كشور ما اسلامي نيست در حالي كه اين انقلاب با پيشتازي امام(ره) و تلاش نيروهاي از جان گذشته، پيش آمده است اما امروز عدهاي بيخبر از گذشته ميگويند گذشته ما اسلامي نبوده است و اين نغمه ناسالم زمينه تبليغات و تحليلهاي نادرست دشمنان را فرا هم ميكند.
حضرت آيت الله خامنهاي، نمازجمعه اين هفته:
انقلاب و تشكيل نظام حكومتي متكي بر اسلام ، دو گام اساسي ملت در تشكيل كشوري اسلامي بوده است، اما با وجود همه پيشرفتهاي به دست آمده ، ايران ، نيازمند تشكيل دولت اسلامي است تا با تحقق هدف اساسي ملت، اسلام حياتبخش ، نشاط آور ، تحرك آفرين و بدون كج انديشي و تحجر و التقاط و انحراف ، كاملا بر كشور حاكم شود و نيازهاي مادي و معنوي مردم كاملا تامين گردد.
حضرت آيت الله خامنهاي تشكيل كشوري اسلامي را ضامن برخورداري ملت ايران از همه بركات الهي دانستند و افزودند : با تشكيل كشوري اسلامي ، تمدن اسلامي نيز قافله سالار جامعه بشري ميشود و فرهنگ اسلامي فضاي عمومي جوامع انساني را در برمي گيرد.
ضعيف بود. مشتاقانه به ديدنش نشستم، اما خوشم نيامد. خيلي بهتر از اين ميتوانست باشد. مخصوصا چون اين توضيح و آن نامه گروه فشار را خوانده بودم، شوق داشتم كه ببينم موضوع دعوا چقدر جديد است و حرف نو دارد. شايد نسبت به كتابهاي درسي مدارس بهتر بود، اما به عنوان يك فيلم تاريخي خوب، ابدا.
آدم نمونه فيلمهاي تاريخي كفار و مشركين را كه ميبيند، عميقا حسرت ميخورد به اينكه چرا ما هيچ فيلم خوبي كه به قسمتهاي حساس تاريخ معاصرمان نظاره داشته باشد، نداريم. نه مشروطه، نه جنگهاي جهاني، نه ملي شدن، نه كودتا، نه حزب توده، نه هيچ يك. دريغ از يك فيلم درست و حسابي.
فيلم «كاخ تنهايي» كه امروز عصر از شبكه يك پخش شد و داستانش حول حوش كودتاي 28 مرداد ميگشت، از يك سرگشتگي عجيب بين مستند تاريخي و روايت سينمايي رنج ميبرد، و بارها بين اين و آن پرش داشت. اگرچه اين حائز اهميت بود كه براي اولين بار نام دكتر مصدق از يك كانال رسمي جمهوري اسلامي برده شد بدون اينكه لعن و نفرين همراه ان باشد، ولي كاش حتي همان نقش ثريا كه ظاهرا قصد فيلنامه اين بود كه حول آن و از زاويه او به روايت ماجرا بپردازد، بهتر پرداخته ميشد. خيلي بهتر از اين ميتوانست باشد. اين را منِ بيسواد در فيلم و سينما هم ميفهمم!
هر برش از فيلم را كه نگاه كنيد، حتي همان پلان آخر كه به كتاب خاطرات ثريا اسفندياري اشاره ميشود، براي بيننده ناآشنا به تاريخ بايد يك سريال ساخت تا آن بخش قضيه را توضيح دهد! و براي فرد آشنا به ماجرا هم كه هيچ جذابيتي نداشت. در حالي كه در تكتك المانهاي فيلمنامه ظرفيتهاي اساسي براي پرداخت داستان و ترسيم حرفهايتر نقشها وجود داشت. مثلا روابط شاه و مصدق، روابط مصدق و كاشاني، نقش شعبان جعفري، نقش زيرزيركي شاپور ريپورتر، حتي دعواهاي خالهزنكي ثريا و اشرف؛ روي هر بخشي كه زوم ميشد، از اين كشكول بهتر بود. كليشهايتر از اين نميشد نقش مرموز شاپور ريپورتر را مطرح كرد.
نقد فيلم هم آخه شد كار؟ يكي نيست بگه به من چه اصلا! هيچي، خواستم اظهارنظري كرده باشم به هر روي.
اينها را هم بخوانيد:
نوشتهام در وبلاگ قبلي درباره همايش كودتاي 28 مرداد (هماني كه محمود كاشاني به آن اشاره كرده)
نوشته پارسالم درباره كودتا
روايت مختصر كودتا از بيبيسي
انتشار اسناد سيا درباره كودتا، پارسال
اين صفحه بدجوري بوي انگليسي ميده!
خدايا!
مسئوليت هاي شيعه بودن را كه علي وار بودن، علي وار زيستن و علي وار مردن است و علي وار پرستيدن و علي وار انديشيدن و علي وار جهاد كردن و علي وار كار كردن و علي وار سخن گفتن و علي وار سكوت كردن است تا آنجا كه در توان اين بنده ناتوان علي است؛ همواره يادم آر
به عنوان يك من علي وار: يك روح در چند بعد:
خداوند سخن بر منبر، خداوند پرستش در محراب، خداوند كار در زمين، خداوند پيكار در صحنه، خداوند وفا در كنار محمد (ص)، خداوند مسئوليت در جامعه، خداوند پارسايي در زندگي، خداوند دانش در اسلام، خداوند انقلاب در زمان، خداوند عدل در حكومت، خداوند قلم در نهج البلاغه، خداوند پدري و انسان پروري در خانواده، ... و بنده خدا در همه جا و همه وقت.
و به عنوان يك شيعه مسئول، وفادار به مكتب، وحدت و عدالت كه سه فصل زندگي اوست و رهايي و برابري كه مذهب اوست و فدا كردن همه مصلحت ها در پاي حقيقت كه رفتار اوست.
خدايا! اين ها علي را تا خدا بالا مي برند و آنگاه او را در سطح كسي كه از ترس خدا به خلاف شرع راي مي دهد و با خائن بيعت مي كند، پايين مي آورند.
تسبيح گوي ولايت جورند و رجز خوان كه: نعمت ولايت علي داريم.
خدايا! اخلاص و اخلاص و اخلاص
مدتهاست كه كسي بيشتر از شريعتي از زاويهاي كه او مينگرد روح اسلام را درك نكرده است.
كابينه 70 ميليوني
70 = 20 + 20 + 17 + 3 + 10
20 : ارتش بيست ميليوني = سپاه + بسيج
20 : جذب يا كنترل 20 ميليوني كه در انتخابات شركت نكردند = تحريميها + نااميدها و بريدهها
17 : حفظ آراي رئيس جمهور منتخب
3 : داشتن هواي راست سنتي ( آراي علي لاريجاني)
10 : سركوب شديد 10 ميليوني كه در دور دوم به هاشمي رأي دادند
كابينه خدمت به ملت
ملت = دوستان + ديگران
خدمت: خدمت كردن به دوستان + به خدمت ديگران رسيدن
كابينه كار و تلاش
چهار نفر آدم بيكار
چهار نفر براي اينكه كار مخالفان را بسازند
شش نفر با سابقه كار در صد متري محل كار دكتر احمدي نژاد
پنج تا از بر و بچه هاي كاردرست جبهه
دو نفر كه تا طرف را آش و لاش نكنند، ولكن نيستند
كابينه عدالت ورزي و مبارزه با فساد
نماد عدالت: 3 نفر از قوه قضاييه
نماد ورزي: 4 نفر با سابقه اطلاعاتي و امنيتي براي ورزاندن ديگران
نماد واو: 4 نفر كه هيچكس هيچ چيز مهمي درباره آنها نميداند
نماد مبارزه: 4 نفر (بدون ذكر نام در اين گزارش)
نماد فساد: 3 نفر (بدون توضيح)
نماد عدم فساد: 3 نفر بدون هيچ سابقه مفيد (تا طبيعتا فسادي هم در كارنامه ايشان نباشد)
كابينه محبت و مهرورزي
21 = 7 + 7 + 7
7 نفر با سابقه محبت در انجمنهاي اسلامي دهه شصت
7 نفر با سابقه مهرورزي به مخالفان نظام در آنسوي مرزها
7 نفر با سابقه محبت و مهرورزي به زندانيان و متخلفين در اينسوي مرزها
كابينه علمي و تخصصي
سابقه رياست دانشگاه: صفر درصد
سابقه ورود به ساختمان وزارتخانه مربوطه: 55 درصد
سابقه تقلب در مدارك دانشگاهي: 2 نفر
سابقه مخالفت با همهچيز در حوزه تخصصي مورد نظر: 60 درصد
برتري اندازه ريش، يقه بسته و جاي مهر در پيشاني بر متوسط جامعه: 75 درصد
سابقه تندي و انتقاد از اصلاحات و اصلاح طلبان: 90 درصد
سابقه تكرار روزانه مرگ بر آمريكا: 100 درصد
نتيجه اخلاقي:
علم = تقوا (ظاهر الصلاح) + تعهد (نه تخصص) + معرفت (نه آگاهي) + قاطعيت (خشونت) + جواني (بيتجربهگي) + دكتر احمدي نژاد!
خراب كردي حاجي! هنوز قدم اول را برنداشته، بدجور زدي توي خاكي. بيجا يا باجا، از تو و بعضي از اطرافيانت انتظار بيشتر از اين داشتم. يعني در قد و اندازههاي خودت، فكر ميكردم يك سر و گردن بالاتر فكر كني، كمي افق جلوتري را ببيني. واقعا شرمآور بود اين ليستي كه ديدم. شرم!
در اين دو هفته، ليست هرقدر تغيير ميكرد، وضعيت بدتر ميشد. يك ماه پيش خداوكيلي اصلا در مخيلهام نميگنجيد كه رئيسجمهور ايدهآل نيروهاي نظامي و امنيتي ايران اينقدر شخصيت ضعيف النفس و بيجربزهاي باشد. و باز اصلا تصور نميكردم جنگ قدرت در ميان جريانهاي نزديك به او اينقدر زود آغاز شود.
كسي كه وزراي خود را در عرض سه هفته، شصت بار با فشار اين و آن عوض ميكند، به درد لاي جرز هم نميخورد، چه رسد به رياست جمهوري ايران. يك چيزهايي در طول اين دو سه هفته ميشنيديم، اما من ترجيح ميدادم منتظر بمانم و ببينم آخرش چه ميشود. بابا كاش علي لاريجاني را معاون اول يا لااقل همان وزير خارجه ميگذاشت. كاش پورمحمدي را همان وزارت اطلاعات ميگذاشت. اي خدا، مگر ما چه كردهايم كه چنين بلاهايي سر ما ميآوري؟! من نميفهمم، يعني اين آدم اينقدر بيمايه است كه ابتدا از گزينه خود براي وزارت كشور كوتاه ميآيد و بعد وقتي فشار جامعه روحانيت و ستاد ائمه جمعه براي معرفي تقوي وارد ميشود، آخر اينقدر بيمبنا، برميدارد وزير اطلاعاتش را ميفرستد به وزارت كشور، چون پشت اين بيت است كه سمبهاش پرزورتر است، بعد هم به جاي او چه كسي را معرفي ميكند! فكرش را بكنيد: يك نفر با سابقه محض امنيتي براي وزارت كشور. يك نفر با سابقه محض قضايي براي وزارت اطلاعات، يك نفر با سابقه سيبزميني در وزارت علوم، يك شوت سپاهي در نيرو، يك جوجه تيغي فاشيست در ارشاد،،، رفاه،،، نفت،،، يكسري آدم با فوق و دكتراهاي آبدوغ خياري مديريت دولتي و مديريت استراتژيك كه در دست و بال آنها نقل و نبات بوده،،، يك كابينه با تعداد قابل توجهي كارشناس(!) نظامي و امنيتي،،، سابقه وزارت يا حتي معاونت وزارت كل اعضاي كابينه: ده درصد!! نصف ليست كابينه در وزارتخانه بيربط به تخصص،،، دردا و دريغا وطن من، وطن من! اينها چه بلايي ميخواهند سرش بياورند؟
نميدانم. شايد حرف اين امام جماعت ما هم چندان بيراه نباشد. بالاخره بايد رئيسجمهور يك سر و گردن بر وزرايش مشرف باشد. حالا او بالاتر، يا آنها پايينتر! اگرچه اين به نظرم همان كابينه 70 ميليوني است، به اين معنا كه قيمت پايه هر وزارتخانه در مزايده، هفتاد ميليون ناقابل است؛ بيشتر، بهتر!! ولي خب ماي بيچاره چه كار كنيم با مثلث اژهاي- پورمحمدي- صفارهرندي . خب يكهو رك بگويند چون ميخواهيم خدمت كنيم، قرار نيست كسي نفس بكشد ديگر! وگرنه اينجوري كه نه فعاليت مطبوعاتي و فرهنگي ميشود، نه اجتماعي، نه سياسي. واردات سماق براي مكيدن چطور است؟!
نميدانم. فقط خدا كند اين دوره كه شده و ميشود جمهوري خشونت و تحجر، به جمهوري وحشت تبديل نشود.
هفت روز است كه از راه رسيدهاي، و من بيخبر بودم. بيخبر كه نه، خودم را به بيخبري زده بودم. شايد اينطور راحتتر بود. هم براي من، هم براي تو. راستش روي ديدنت را نداشتم. اينهمه سال بيخبري، اينهه وقت دوري. نه تماسي، نه احوالپرسي، هيچ. ميدانم كه شانههايت را بالا مياندازي و ميگويي هميشه آدم بيفكري بودي. راست ميگويي. ولي هيچ وقت به ياد ندارم كه عمر رفتن تو و بيفكري من اينهمه دراز شده باشد.
يادت هست؟ قرارمان اين بود كه لااقل سالي يك بار بيايي. حالا دو ماه ديرتر، سه ماه زودتر، بالاخره ميآمدي. من هم روي همان بيفكري و بيمعرفتي كه تو ميگويي، يكي دو ماه ديركردنت را سخت نميگرفتم. اما اين بار انصافا من از رو رفتم. مطمئنم از حسابت در رفته كه چند سال است اين طرفها نيامدهاي. چند سال...
حالا دير آمدي، عيبي ندارد. خوش آمدي. ولي چرا اين مدلي؟ چرا بيخبر؟ يكهو از راه ميرسي، ميآيي پشت شيشه اتاق و با انگشت ميزني و ميگويي: يك فرشته اينجا پشت شيشه ايستاده، ميشود پنجره را باز كنيد بيايد تو؟! و من سراسيمه به اين طرف و آن طرف ميروم تا يك طوري سريع خودم را جمع كنم ببينم چه خبر شده، و تو به هول شدن من، به خيره شدنم و به اضطرابم ميخندي. خب ناغافل آمدي و سرزده در زدي. برايم غيرمنتظره بود ديگر. خنده دارد؟!
جاي خاليات خيلي احساس ميشد. وقتي نبودي، همه چيز طور ديگري بود. مثل هميشه، مثل همه! تمام آن حالت را در اين دو كلمه ميشود خلاصه كرد: وقتي نبودي...
در باز شده، شيشهها خودشان را كنار كشيدهاند و من به آنها تكيه دادهام. خسته شدم بس كه التماس كردم بيايي تو. خب نميآيي نيا! اينهمه سال كه نبودي، خيال كردي اتفاقي افتاد؟ [هراس برم داشت. نكند اين حرفها را بلند گفته باشم و تو شنيده باشي، نكند دلگير بشوي، بروي. به خاطر خدا، به خاطر خودت، بمان!] و من هي اين حرفها را زير لب و پشت لب ميگفتم، و تو مدام رقصكنان ميچرخيدي و انگشتانت را به پنجره و شيشه و در و ديوار ميزدي و ميگفتي: تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد... تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد...
تو بودي كه از صبح زير لب من اين ذكر را مي گفتي، يا من بودم كه بياختيار و ندانسته در انتظار نشسته بودم و با اين ذكر نازت را ميكشيدم و نيازم را تكرار ميكردم؟ نميدانم. اما چه سخت بود كه چيزي بگويي و مخاطبش را نداني. دركم ميكني؟ دركت مي كنم. سخت است كه چيزي بگويي و مخاطبت آنطور كه شايسته است، نفهمد! تو چقدر صبوري كه من را با چشمان خيره و دستان لرزان و لبهاي در رعشهام تحمل ميكني. ببين، من كه ديگر بيش از اين نميتوانم ناز و رقص و آهنگ زيبا و آشنايي را كه ميخواني تحمل كنم. نميشود زودتر بيايي توي اتاق؟ بقيه فيلم را ميشود در سكوت هم بازي كرد، موسيقي متن لازم ندارد كه اينقدر به شيشه ميكوبي!
اعتراف ميكنم. هيچ وقت به اندازه حالا به تو نياز نداشتهام. هيچ وقت اينقدر وجودت، حضورت، همراهيات برايم ارزشمند نبوده كه حالا. هيچ وقت تو را اينقدر بزرگ، و خود را اينقدر كوچك نديده بودم كه اكنون. در هيچ زماني، در هيج دورهاي، در هيج موقعيتي، اينقدر خودم را به تو نزديك نديده بودم كه بتوانم اينچنين صميمانه تو را به سكونت در قلب خودم دعوت كنم و به چشمپوشي از گذشتهها فرا بخوانم و به كسب همه خوبيها از دست تو چشم داشته باشم: يا من ارجوه لكل خير...
ذرهذره شنهاي وجودم را به سمت خود ميكشي و از ميانه اين ساعت شني ميگذراني. ذرهذره كم ميشوم و به تو ميپيوندم. زمان به نفع توست، فرصت زيادي هم نيست. تا كم شدن، تنها چند هفته و تا هيچ شدن، كمتر از سه ماه وقت باقي است.
ولي ببخشيد... ميشود كمكم كني؟
دارم لينكهاي ليست بلندبالاي بلاگرولينگ رو اديت ميكنم، غيرفعالها رو حذف و خيليهايي كه ليستشون رو كنار گذاشته بودند رو هم اضافه. اسمها اين بار برام خيلي مهمتر از وبلاگ ها شده. كساني رو كه ميشناسم، همه رو با اسم خودشون ميارم، نه اسم وبلاگ. از شرمندگي خيليها كه هي قول ميدادم و اضافه شون نميكردم در ميام. كسي هم جا افتاده بگه. اين هم از الطاف فيلترينگ، كه ميگيره و ول ميكنه، تا آدم قدر چيزهايي رو كه يه چند روزي نداشته بدونه. يه زماني ايده داشتم كه ليست رو به جاي اينكه هي دراز كنم، بكنمش چند تا، با يك تقسيمبندي خاص. مثلا باسابقهها، روزنامهنگاران، شخصيتها، بيشخصيتها و ... ولي حس و حال ميخواد. ديگه ديگه
چقدر وبلاگها بودن كه مدتها نديده بودمشون. چقدر آدمها هستند كه دلم براشون تنگ شده. چقدر آدمها كه فقط يه بار ديدمشون. چقدرها كه تعطيل كردن و رفتن. چقدر وبلاگستان عوض شده... ياد برگههاي حذف و اضافه دانشگاه بخير!
نامردي كرد، صبر كردم
نامردي كرد، چيزي نگفتم
نامردي كرد، نگاه كردم
نامردي كردي، سكوت كردم
نامردي كردي، صبر كردم
نامردي كردي، چيزي نگفتم
نامردي كردي، نگاه كردم
نامردي كردند، سكوت كردم
نامردي كردند، صبر كردم
نامردي كردند، چيزي نگفتم
نامردي كردند، نگاه كردم
نامردي كرديد، سكوت كردم
نامردي كرديد، صبر كردم
نامردي كرديد، چيزي نگفتم
نامردي كرديد، نگاه كردم
خسته شدم.
مواظب باش ديگه نامردي نكنيد.
ممكنه اين دفعه ديگه صبر نكنم.
ماجرا هيچ ربطي هم به گنجي منجي نداره. كاملا شخصي، ابلهانه و مسخره ست. ولي خدا به همين دلايل مسخره، جناب دادستان و همه زيردستانش رو به فيض شهادت نائل كنه
خواهان: بنده نگارنده و جناب ولتر
خوانده: همه خوانندگان و كامنتگذاران در اين وبلاگ
شماره: بيشماره
تاريخ: همين الان
پيوست: ندارد
اتهام: عدم رشديافتگي كافي فكري و عدم تحمل مخالف و متفاوت
مستندات: در پاي مطالب قابل دسترسي است
مجازات في الفور: تحمل دائم وبلاگ الپر؛ تأمل لازم قبل از كامنت گذاشتن
توضيح: ديگر افراد ملت ايران نيز هر يك به اندازهاي در اين پرونده متهماند كه مجازات هريك در صورت اثبات اتهام، از چهار تا هشت سال تحمل آقاي احمدي نژاد در مسند رياستجمهوري خواهد بود!
متن كيفرخواست:
يكي از مبناييترين مباني نظري دموكراسي اجتماعي، تساهل و تحمل ديگري است. يعني تحمل ديگري، شرط برابري و همسطحي در بهرهمندي از حقوق اجتماعي است. مهمترن وجه تحمل ديگري هم تحمل تفاوت و تحمل متفاوت است. اتفاقا اينكه شنيدهايد ميگويند ايدئولوژي با دموكراسي فردگرا در تعارض است نيز از همين جهت است كه ذهنيت ايدئولوژيك با نگاه دشمن/مرتد/خائن/بيگانه/غيرخودي/نابرابر به «ديگر متفاوت» مينگرد و لذا خود را در نزاع هميشگي با او ميبيند، و لذا او را برنميتابد، و لذا تلاش ميكند سبك انديشه/بيان/زندگي او را نفي/منكوب/تحقير كند، و لذا چرخ دموكراسي پنجر ميشود.
وبلاگ الپر از حدود يك سال پيش در آدرس جديد و با انرژي بيشتري كار خود را آغاز كرد و تاكنون با سرعت خوبي به فعاليت خود ادامه داده است. مطالب اين وبلاگ به همراه لينكهاي بخش وبگردي، بيشتر به حوزههاي سياسي و اجتماعي نظر داشته و در طول زمان در تعامل با مخاطبان به يكي از وبلاگهاي فعال سياسي تبديل شده است. خصوصا كامنتها و نظرات پاي مطالب اين وبلاگ، با متوسط بيش از 30 نظر پاي هر مطلب جدي، قسمت پايين صفحات و بخش نظرات را به يك نقطه مرجع و به اصطلاح يك «عرصه گفتگويي» در اين شبكه روابط مجازي تبديل كرده است.
هركس كه مشتري اين عرصه گفتگويي بوده باشد و كامنتهاي اين وبلاگ را از ماهها پيش تا الان پيگيري كرده باشد، شاهد بوده است در موارد متعددي كه از شماره بيرون است، متهمان يكديگر را با الفاظ نابجا و آلوده به توهين يا تحقير و في الجمله عدم تحمل مورد خطاب قرار دادهاند و بارها و بارها سعي كردهاند در زمينههاي سياسي، مذهبي و فكري ديدگاه مورد اتباع خود را بر ديگران تحميل كنند و يا به گونهاي سخن بگويند كه گويي محلي از اعراب براي انديشه و نظرگاه متفاوت قائل نيستند.
اين امر، خصوصا در بعد زباني اتهام، بسيار شايان توجه است. در موارد متعدد، خصوصا آنجا كه به مباني فكري و اعتقادي و به ويژه به ديدگاههاي مذهبي برميگردد، افراد مختلف به گونهاي نظر ويژه خود را بيان ميكنند كه گويا به وجود «ديگري متفاوت يا متعارض» آگاه نيستند و يا او را به رسميت نميشناسند. اتهام اخير، به ويژه در مورد ديدگاههاي ضد ديني و ديدگاههاي افراطي مذهبي به تعدد گزارش شده است.
وجه ديگر اتهام مذكور، متوجه پاسخ دادن ها و بحث كردن ها است كه معمولا بلافاصله، گاهي در يك رفت و برگشت، به تندي و خشونت كلامي و بينزامتي و بعضا توهين و افترا كشيده ميشود و به اين ترتيب آرمانهاي نظام اسلامي و جامعه مدني و فضاي وبلاگي را يكجا زير سؤال ميبرد. با اين تفصيلات، از محضر مقام محترم الپري تقاضاي رسيدگي به اتهامات، صدور اشد مجازات و بستن بخش نظرات و سلب امكان كامنت گذاشتن دارم. باشد كه عبرتي براي سايرين گردد. شايسته است كه همه متهمان، با تأمل در گذشته و تنبه از خطاياي مرتكب گشته، پايههاي جامعه مدني نوپاي ايراني را كه تندبادهاي فتنه قصد نابودياش را دارند، بيش از اين متزلزل نسازند.
لازم به ذكر است كه پرونده در ابعاد ديگر اتهامي، شامل كامنتهاي بيربط به مطلب، كامنتهاي بيش از اندازه و حجم متعارف، كامنتهاي تبليغاتي و شخصي، سوء استفاده از فضاي آزاد، نقض حقوق ديگران و صاحب وبلاگ و... ، مفتوح است كه در صورت صلاحديد آن مقام محترم، موارد اتهامي و ادله مربوطه ارائه خواهد شد.

اي مرغك خيال من، منو ببر، منو ببر
ببين
ببين شكسته بال من، منو ببر، منو ببر
نذار كه رفتنم بشه آرزوي محال من
من خستهام، منو ببر، ببين شكسته بال من
دلم تنگه، منو ببر
منو ببر به اونجا كه واسه صبح دلانگيزش
شب از عشق لبريزش
تابستون تب آلودش
پاييز غم انگيزش
دلم تنگه، دلم تنگه
واسه گلهاي صحراييش
طبيعت تماشاييش
واسه اشكا و لبخنداش
واسه زشتي و زيبايش
دلم تنگه، دلم تنگه
منو ببر به اونجا كه توي كوير خشكيدهش داره بارون مياد نمنم
كبوتراي تازه نفس، خسته از حسار و قفس، دارن عاشق ميشن كمكم
دارن عاشق ميشن كمكم
اي مرغك خيال من، منو ببر، منو ببر
ببين
ببين شكسته بال من، منو ببر، منو ببر
نذار كه رفتنم بشه آرزوي محال من
من خستهام، منو ببر، ببين شكسته بال من
دلم تنگه، منو ببر
چو آفتاب مي از مشرق پياله درآيد
ز باغ عارض ساقي هزار لاله برآيد
زهي خجسته زماني كه يار باز آيد
به كام غمزدگان غمگسار باز آيد
غفلت حافظ درين سراچه عجب نيست
هركه به ميخانه رفت، بيخبر آيد
* * *
:: از صبح كه چشمهاش رو باز كرد، ناخودآگاه اين ذكر روي لبش بود: چو آفتاب مي از... طرفهاي بعد از ظهر بود كه حواسش به خودش شد و فهميد چي داره ميگه! متوجه شد. متوقف نكرد. تند گفت، آروم گفت، تكرار كرد، با تأمل گفت، تا شب گفت، بياختيار، بيتوجه، شب كه با همصحبت خداحافظي كرد و تنها شد، باز ديد داره ميگه: جو آفتاب مي از مشرق پياله درآيد...