1- طبق قانون اساسي جمهوري اسلامي، رئيس جمهور پس از انتخاب با رأي اكثريت ملت و تنفيذ رهبري، تنها وقتي قبل از پايان دوره چهار ساله از سمت خود ساقط ميشود كه توسط رهبري عزل شود. بر اساس بند 10 اصل 110 قانون اساسي، رهبري در دو حالت رئيسجمهور را عزل خواهد كرد: 1- پس از حكم ديوان عالي كشور به تخلف وي از وظايف قانوني؛ 2- پس از رأي مجلس شوراي اسلامي به عدم كفايت وي بر اساس اصل 89
2- در بند 2 اصل 89 قانون اساسي آمده است: در صورتي كه حداقل يك سوم از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي رييس جمهور را در مقام اجراي وظايف مديريت قوه مجريه و اداره امور اجرايي كشور مورد استيضاح قرار دهند، رييس جمهور بايد ظرف مدت يك ماه پس از طرح آن در مجلس حاضر شود و در خصوص مسايل مطرح شده توضيحات كافي بدهد. در صورتي كه پس از بيانات نمايندگان مخالف و موافق و پاسخ رييس جمهور، اكثريت دو سوم كل نمايندگان به عدم كفايت رييس جمهور راي دادند، مراتب جهت اجراي بند ده اصل يكصد و دهم به اطلاع مقام رهبري مي رسد.
3- آقاي احمدي نژاد در سه ماه اخير كه مسئوليت رياست جمهوري را برعهده گرفته است، در مقاطع متعددي با گفتار و رفتار خود اسباب حيرت و تعجب عقلاي سياسي كشور و حتي بسياري از همفكران خود را فراهم كرده است. در حالي كه همه نهادهاي كليدي نظام در اختيار همفكران ايشان است، با اين حال وضعيت سياسي كشور به گونهاي است كه گويي هيچ مديريتي بر دولت حكمفرما نيست و هيچ عقلانيت مدير و مدبري در رأس قوه مجريه وجود ندارد. در تمام زمينههاي سياست داخلي، سياست خارجي، اقتصادي، اجتماعي و امنيتي بوي فتنه و بحران به مشام ميرسد و هر انسان ميهندوستي با مشاهده اين شرايط نگران آينده كشور ميشود.
سخنان احمدي نژاد در همايش «جهان بدون صهيونيزم» و واكنشهاي پس از آن، براي هر دلسوز وطن و ميهن تلنگري جدي در پي دارد. شوخي نيست؛ رئيس جمهور كشور افسارش را داده دست انجمنهاي اسلامي دانش آموزان و ميرود در همايشي كه نامش با تعهدات بين المللي كشور مغايرت دارد سخنراني ميكند و آن هم چه سخناني! از جهان بدون آمريكا و اسرائيل حرف ميزند. انجمنهاي اسلامي دانش آموزان كه در اين چند ساله هميشه با بسيج دانش آموزي رقابت ميكردند در جذب منابع مالي به وسيله تندتر شعار دادن عليه آمريكا و بيشتر آتش زدن پرچم، حالا شدهاند تئوريسين سياست خارجي دولت.
اين جملات را دقت كنيد: اين شعار و هدف دست يافتني است و به حول و قوه الهي به زودي جهان بدون آمريكا و صهيونيسم را تجربه كرده و در دوران درخشان حاكميت اسلامي بر جهان امروز تنفس خواهيم كرد... امام خميني (ره) در مبارزه سنگين اسلام با كفر نقطه مركزي و فرماندهي دشمنان جهان اسلام كه رژيم اشغالگر قدس بود را هدف گرفتند و امروز موج جديدي در فلسطين به راه افتاده است و اين موج بيداري و معنويت كه دنياي اسلام را فرا گرفته است به زودي لكه ننگ صهيونيسم را از دامان دنياي اسلام پاك خواهد كرد.
سؤال: آيا ما در حال جنگ با اسرائيل هستيم؟ آيا ما جنگ با اسرائيل را در برنامه آينده خود قرار دادهايم؟ آيا يكي از برنامهها يا دستكم آرمانهاي جمهوري اسلامي: حذف آمريكا از جهان است؟! آيا منطقي است كه كسي از پشت كوه بيايد و دري به تخته بخورد و رئيسجمهور شود و سپس هر حرفي را كه از دهنش درآمد به عنوان مواضع دولت در سياست خارجي بيان كند؟ آيا رئيسجمهور نبايد حرفهاي خود را قبل از صحبت مزمزه كند، يا لااقل با يكي دو نفر آدم عاقلتر از خود مشورت كند؟
سؤال كليدي: آيا اين حرفهاي احمدي نژاد با حرفهاي طالبان و بن لادن فرق دارد؟
آرزو: كاش كسي رئيس جمهور شده بود كه فرق سخنراني رسمي با شعار توي راهپيمايي را ميفهميد. كاش مشاوران او عاقلتر از خودش بودند. كاش خدا آدمها را طوري ميآفريد كه لااقل اگر زور ندارند، شعور داشته باشند. كاش مردم فريب شعار خدمت رساني و عدالت گستري و مهرورزي را نميخوردند و به كسي رأي نميدادند كه جز جنگ طلبي و بحزان زايي در سر ندارد و تا كشور را الكي به بحران نكشاند ول نميكند. نكند وطنم ...
اينها را نوشتم، اما بگويم كه من هم معتقدم اسرائيل دشمن درجه يك ايران است. در اين مورد اين نوشته را در فانوس بخوانيد، من هم كاملا با آن همفكرم. اما آيا آدم عاقل ميرود بالاي ديوار خانه دشمنش و شروع ميكند بد و بيراه بار او كردن و او را تهديد به قتل كردن؟ آيا مبارزه با نژادپرستي و صهيونيسم مترادف با حذف كشور اسرائيل (و آمريكا!) از روي نقشه يكي است؟ گمان ميكنم بين اين دو، فضاي زيادي است كه ديدگاه اكثر عقلاي دنيا در آن قرار ميگيرد. بهتر است جهان بدون صهيونيسم و طالبانيسم و فاشيسم و پان ..يسم باشد، اما با شرط صلح و با ادبيات صلح، نه با چشمانداز جنگ و با ادبيات جنگ طلبانه.
نامزد جايزه وبلاگ برگزيده روزنامهنگاري دويچه وله
دو جايزه در نهايت تعيين خواهد شد، يكي از طرف هيئت داوران و يكي با رأي ملت. رقبا هم آرش غفوري و جواد روح و انتخاب زنان و پرستو و دبش و هنوز هستند. برويد و به هركس كه ميخواهيد، رأي بدهيد!
پ.ن. گناهكار جا افتاد!
1- امام علي در جايي از عهدنامه مالك اشتر درباره نتايج بد دور شدن حاكم از مردم مينويسد: [اگر چنين شود] ... فيصغر عندهم الكبير و يعظم الصغير و يقبح الحسن و يحسن القبيح و يشاب الحق با الباطل ... (يعني: پس بزرگ در نزد ايشان كوچك ميشود و كوچك بزرگ ميگردد و زيبا زشت پنداشته ميشود و زشت زيبا مينمايد و حق با باطل آميخته ميشود...) بياغراق هر بار كه اين قسمت آخر را خواندهام، لرزهاي در درون يا در ذهن خودم احساس كردهام. نوعي بيبنيادي، بيمعنايي، بيجهتي، بياعتمادي، نه فقط به خويش، كه به هستي و جهان. بياعتمادي به هستي، و شايد به هستيبخش! وحشتناك است تصور قاطي شدن حق و باطل. دقت كنيد، مدعيان حق و باطل نه، تصور ما از حق و باطل هم نه، خود حق و باطل! اين از بعد معرفتي، اما حرفم در واقع مذهبي و ديني نيست، مسئله ريزتري است...
2- چندي پيش عكسي دست به دست ميشد كه به راحتي ميشود حدس زد تعداد كساني كه آن را ديدهاند بيش از صد هزار است و نسبت كساني كه آن باور كردهاند نيز احتمالا بالاي 80 درصد. زيرنويس عكس، گوياي داستان دختري در هلند بود كه به قرآن توهين و جسارت كرده و لذا بيدرنگ آتش گرفته و به شكل موجودي عجيب درآمده، و به اصطلاح قرآني: مسخ شده است. اما از قضا نويسنده وبلاگ يك مرد تنها به اندازه بقيه زودباور نبوده و لذا با كمي جستجو و پيگيري به طور مستدل نتيجه گرفته كه اين ماجرا از اساس دروغ و سركاري است و عكس مجسمهاي است حاكي از مرحلهاي از تكامل حيوانات، و واقعيت هم ندارد. براي من به عنوان ناظر بيروني، اين جعل اينقدر اهميت ندارد. آنچه مهم و البته فاجعهبار است، اين است كه سرعت و تيراژ انتشار خود عكس دهها و شايد صدها برابر بيشتر از انتشار اين تكذيبيه مستدل است. هيجان هميشه چند قدم جلوتر از عقل ميدود.
3- خوابگرد مثل هميشه يك گوشه از سفره دلش را باز كرده و از خبرسازيهاي بيمحتوا و بيمطالعه برخي مينويسد و از پايين و بالا شدن ارزشهاي حرفهاي خبرنگاري و رسانهاي و اجتماعي: «چه بلايي دارد به سرمان ميآيد در جامعهاي كه هيچ چيز سر جايش نيست و رشتهي امور از سياست و اقتصاد گرفته تا فرهنگ و ارتباطات اينطور پرشتاب از هم گسيخته ميشود ... هستند هنوز روزنامهنگاران و خبرنگاراني كه با چنين دقت و مراقبتي سراغ سوژههايشان ميروند. ولي افسوس كه نه صاحبان همهي رسانهها براي چنين كيفيتي ارزش و قيمت قائلاند و نه اساسا اوضاع فرهنگي، اقتصادي، اجتماعي ايران جوريست كه رسانهها چنين خبرنگاران و روزنامهنگاران حرفهاي داشته باشند ... مسئوليت اين خطر متوجه ديگر كسان و ديگر چيزهاست: صاحبان رسانهها كه بخشهاي فرهنگي و ادبي رسانهها برايشان نقش سس خردل را دارد.»
جناب اروج زاده نيز بحث را به حوزه آيتي تعميم داده و از بيماري و آشفتگي رسانهاي حوزه فناوري اطلاعات گلهگذاري ميكند: «شايد بد نباشد كه بداني در حوزه ما(همان آيتي!)، اوضاع به مراتب فجيعتر است، و ميتوان كتابي از اين بيسروساماني و بيسوادي نوشت. وقتي با شروع به كار(آن هم تصادفي) و بدون هيچ اسم و رسم و دانش و تجربه و گزينش و ارزيابي و... ميتوان دبير سرويس تكنولوژي شد، يعني كه لابد قيامت نزديك است! اصلا گويا اين يك بيماري محلي نيست، يك اپيدمي ملي است. يكي از دوستان مشتركمان، نهايت تاسف خودش از اين موضوع را با اين عبارت نمادين نشان ميداد كه: «مرگ بر روزنامهنگاري دوم خرداد!» اين دعا البته براي من هم خيلي تند و بيرحمانه مينمود، ولي هر وقت كه خودم نمونههايي فراوان از همان دست مثالهايي كه زدهاي را در حوزه جوان فعاليت خودم ميبينم، قبول ميكنم كه: نه! آن نفرين، چندان هم تند نيست!»
و حالا من و ديگران چه بايد بگوييم از حوزه سياست و حوزه انديشه و حوزههاي اجتماعي و...
4- فاتح، مؤسس و مدير عامل سابق ايسنا، وقتي خود را موفق ديد كه حجم توليد خبر خبرگزاري در روز به بالاي 400 خبر رسيد. فلان سايت خبري افتخارش به اين است كه در صفحه اول خود در بين 20 خبر آخر، هيچ وقت از سه روز قبل خبري باقي نمانده است. فلان روزنامه صفحات خود را با ريختن اخبار خبرگزاري در صفحه به وسيله بيل پر ميكند، اما حاضر نيست قراني بيشتر براي خبر توليدي خرج كند. [قابل توجه خوابگرد عزيز] بياستثنا تمام خبرگزاريهاي داخلي، قسمت اعظم حقوق خبرنگار خود را بر مبناي تعداد اخباري كه تهيه كرده، پرداخت ميكنند. يا لااقل تأثير كيفيت خبر، اگر صفر نباشد، به مراتب كمتر از كميت آن است. خود من هم يادداشت اجتماعي نوشتهام، هم صفحه را با اخبار و گزارشهاي ايسنا پر كرده و آب بستهام. اولي بيش از سه ساعت وقتم را گرفت و دومي زير دو ساعت. براي اولي 10 تا 15 هزار تومان ميگرفتهام و براي دومي 40 هزار تومان. شما قضاوت كنيد؛ بالاخره زن و بچه خرج ندارد؟!!
5- هفته پيش يك يادداشت نصفه نيمه با عنوان تراكم سوء تفاهم نوشتم، و دو سه مثال هم زدم. در اين روزهاي اخير چندين مثال ديگر هم در وبگرديها به چشمم خورده است. معروفترين موردش هم داستان سخن جناب زريبافان و نامه هيئت دولت به امام زمان و چاه جمكران و ... كه دروغ در دروغ شد و فريب در فريب. يك مطلب طنز آنچنان نقل شد كه گويي مو لاي درزش نميرود، و بعد آنچنان تكذيب شد كه بنيادش هم بر باد رفت، و بعيد است كه در نهايت كسي به نكته اصلي يادداشت جناب بهنود دقت كرده باشد كه به درستي تذكر ميدهد: آقا، اصل خبر كه دروغ نبود... نتيجه اينكه اولا، ما دروغ را باور نميكنيم، مگر اينكه به اندازه كافي با صداي بلند گفته شود! ثانيا، هر خبر را يك بار ميشود گفت و حداكثر يك بار هم تكذيب كرد، ديگر كسي حال شنيدن ادامه بحث را ندارد. پس حقيقت را اينقدر كش ندهيد! راست يا دروغ، سريع بگوييد و رد شويد!
6- مشخص شد چه ميخواهم بگويم؟ موضوعي است كه مدتهاست ذهم را مشغول كرده: چرخه خبر (= اطلاعات = آگاهي = تحليل) در اتمسفر گفتگويي جامعه ما، خصوصا در فضاي مجازي، چرا اينقدر كج و معوج است؟ سيكل منطقي گردش اخبار و اطلاعات چرا اينقدر معيوب است؟ توزيع منطقي دانايي چرا توسط تك تك ما اينطور به فساد (يا ببخشيد، به لجن) كشيده ميشود؟ آيا نميتوان كمتر گفت و نوشت، اما درستتر گفت و نوشت؟ [يكي نيست به خودم بگويد] آيا ما، ماي توليد كننده آگاهي و ماي توزيع كننده آگاهي، آيا نقش خود را به نيكي ايفا ميكنيم؟ آيا «حقيقت» زير پاي شهوت سيري ناپذير ما در توليد و انتشار بيهدف واژهها در فضا قرباني نميشود؟
در هفتههاي ابتدايي سال تحصيلي جديد، در تعدادي از دانشكدههاي دانشگاه تهران، دانشجويان در هنگام ورود اطلاعيهاي را به همراه يك شاخه گل دريافت ميكردند كه در آن ملزم به مراعات پوشش و حدود اسلامي شدهاند. در اين نوشته، از دانشجويان خواسته شده «همانند گذشته» در پاسداري از جايگاه رفيع دانشگاه و حفظ ارزشهاي فرهنگ والاي ايراني اسلامي پيشقدم باشند. اين اطلاعيه به امضاي «هيئت رئيسه دانشكده» رسيده است. در بخشي از متن اطلاعيه كه ظاهرا برگرفته از «آيين نامه انضباطي دانشجويان» است، از دانشجويان خواسته شده:
1- حدود معيارها و موازين اسلامي را در اعمال و رفتار خود در اماكن آموزشي، در برخورد با مسئولين دانشگاه، محيط خوابگاه و نيز تجمع هاي دانشجويي همراه با متانت و وقار لازم آنچنان كه در شأن يك دانشجوي مسلمان است، مراعات نمايند.
الف) خواهران:
- استفاده از چادر مشكي اولي و ارجح است.
- مانتو شلوار مدل ساده، آزاد و بلند از پارچه ضخيم و يك رنگ (با استفاده از رنگ هاي متين نظير سرمهاي، قهوهاي، طوسي، مشكي).
- مقنعه بلند و ضخيم در رنگ هاي متين و ساده و بدون هرگونه تزيين.
- احتراز از هرگونه آرايش و نيز عدم استفاده از ادكلنو عطر.
- كفش و جوراب ساده و مناسب.
ب) برادران:
- پوشش ظاهري بايستي ساده و معمولي باشد، به طوري كه تقليد فرهنگ غرب و ساير فرهنگهاي مبتذل نبوده و مناسب برادران دانشجو باشد.
- استفاده از پيراهن آستين بلند و آزاد.
و در پايان آمده: اميد است دانشجويان عزيز موارد فوق را نصب العين خود قرار دهند و در عمل به آن بيش از پيش كوشا باشند. بديهي است در صورت سهل انگاري و عدم توجه به مقررات دانشگاه، در مورد متخلفين مطابق آيين نامه انضباطي برخورد لازم صورت خواهد گرفت.
هيچ توضيح اضافهاي لازم نباشد به نظرم. اين عين كلمات اطلاعيه بود. همين است كه هست! فقط صد رحمت به فكر و تدبير فاطي ممد آقا اينا...
سياستهاي كلان فرهنگي دولت احمدي نژاد را اگر قلبتان ضعيف است نخوانيد!
من واقعش در حيرتم! اين آدمهاي باسواد فرهنگي بيشتر ميفهمند يا فاطي ممد آقا اينا؟!! نه، جان من اين جمله را بخوانيد:
توزيع ونمايش فيلمهايي كه به تبليغ مكاتبي همچون سكولاريسم، ليبراليسم، نيهيليسم يا فمنيسم ميپردازند و فرهنگهاي اصيل جوامع شرقي (ديني) را تخريب و تحقير ميكنند، فيلمهايي كه به تلويح يا تصريح، حاكميت دين در دنيوي را نفي كرده و نظامهاي غيرديني را برتر از نظامهاي ديني معرفي ميكنند ممنوع ...
پس لطفا همان «ايوب پيامبر» را روزي سه وعده صبح و ظهر و شب به خورد ملت بدهيد، بقيهاش هم دعا و مناجات. اصلا فيلم ميخواهيم چهكار؟!
اين انتخابات اخير رياست جمهوري، يكي از مهمترين كاركردهاي خود را انجام نداد. علي الاصول انتخابات بايد شهوت قدرت طلبي يكسري آدمها را كه حول منافع و عقايد مشترك جمع شدهاند، يا ارضا كند يا سركوب.
اما اين انتخابات براي اكثر طرفهاي دعوا، ماجرا را نيمهكاره رها كرده و رفته! لذا پديده بيسابقهاي در ايران پيش آمده كه احتمالا به گسترش جامعه مدني كمك ميكند. توضيح اجمالي اين پديده ميشود ارضاي قدرت طلبي با شيوههاي نامعمول در ايران؛ تفصيلش هم از عهده من برنميآيد.
حالا البته براي اطرافيان قاليباف و لاريجاني قدري كمتر اين وضعيت فاجعهبار است، براي اطرافيان معين هم باز سركوب نسبي پيش آمده، به علاوه اينكه براي چنين وضعيتي آمادگي رواني لازم را داشتند از قبل. طرفداران هاشمي وضع خوبي ندارند و بدتر از همه وضع طرفداران كروبي است... از قديم گفتهاند: اوني كه از قاعدهها! بيخبره، آتيشش از همه تندتره!
به هرحال سطوح مختلف تحليلي وجود داره ديگه...
1- خوشحالم كه دفتر سياسي مشاركت با اعلام موضع صريح خود درباره بحث نظارت مجمع تشخيص بر قواي سهگانه، مشخص كرد كه پاي ايدههاي اوليه خود ايستاده است و يك فرقي با همبستگي و كارگزاران و مجمع و غيره دارد. خب لابد بالاخره اصلاح طلب ها هم مثل آخوندها خوب و بد دارند!! مهم اين است كه جنس اصل را بشناسيم! قبلا نظرم را در اين باره نوشته بودم، و البته بايد يك جمله از آن را تصحيح كنم. گفته بودم كه اكثر اصلاح طلبان از اين بحث خوشحال شدهاند، در حالي كه دقيقش اينطور نبود. به نظر ميآمد كه اينطور است، اما در واقع اكثرا ترديد داشتند. ولي خب خوشبختانه مشاركت مخالفت صريحش را اعلام كرد و فكر ميكنم به زودي مجاهدين انقلاب هم مخالفت كند. اتفاقا جالب است: گويا صفبنديهاي انتخابات چندان روي هوا هم نبوده؛ يك مبناهاي فكري و گرايشي داشته كه كمكم بروز ميكنند... كمترين خوبياش هم اين است كه دهن خروسهاي مخالف خوان را كه هنوز كه هنوز است خيال ميكنند در زندگي سياسيشان رسالتي جز تخطئه اصلاحات و اصلاح طلبان ندارند، ميبندد!
2- كامنتهايي كه زير خاطرهام از روزهداري و مصاحبه با رامين جهانبگلو گذاشته شده، براي خودم هم سؤال ايجاد كرد! واقعا چرا نگفتم كه روزهام؟ يا چرا اينقدر كشش دادم و آخر هم تكليف بنده خدا را روشن نكردم؟! البته من هيچ نگفتم كه طرف بحث به روزهداري من بياحترامي كرد. اتفاقا شايد اگر صريح ميگفتم خيلي هم مؤدبانه برخورد ميكرد. او اعتقادش را گفت، من هم طبق اعتقادم عمل كرده بودم. پس چرا نگفتم؟
واقعا نميدانم. دليلي نداشت كه بگويم، اما دليلي هم نداشت كه نگويم. يك جور بازي شد آخرش. يك وضعيت كميك- تراژيك كه در آن قرار گرفتم. آدم كه قاعده بازي را به هم نميزند. اتفاقا زيبايي و خاطرهانگيزي صحنههاي زندگي به همين است كه آدم بگذارد خودش جلو برود. هميشه سعي نكند اراده خود را بر سير حادثه حاكم كند. به علاوه، ميل به ابهام، دروني ماندن، تنهايي، فرديت و نشكستن حصار خويش هم شايد بيتأثير نبود. مگر كم از اين واكنشهاي غريزي بيدليل در اطرافمان داريم؟ شما هم اگر سوار اتوبوس بشويد، تا وقتي كه صندليهاي دوتايي خالي باشد، نميرويد كنار كسي بنشينيد. دليلش چيست؟ جايتان را كه تنگ نميكند. ميخواهيد نگاهش رويتان سنگيني نكند؟ يا راحتتر بتوانيد به اين طرف و آن طرف نگاه كنيد؟ تنهايي راحت تريد لابد. يا شايد به اين بيان: مزاحم نميخواهيد. مطمئنيد كه بغل دستي مزاحمتان ميشود؟ نه، اين يك واكنش غريزي است، و احتمالا دليل بردار هم نيست.
اين زندگي روزمره ماست. «زندگي» است. اگر آنطور كه در كامنت گفته شده، بخواهم آن را به «ابزاري براي سنجش ميزان روشنفكري آقاي جهانبگلو» بدل كنم، ديگر «زندگي» نميشود. اگر در وقت بيان آن بخواهم ملاحظه اين را بكنم كه ممكن است كسي بگويد «داري به روزه داشتن خودت مينازي» و توبيخم كند، ديگر نميتوانم آنقدر كه واقعا در شأن «زندگي» است، توصيفش كنم. حتي، حتي اگر بنا بود كه همه جزييات داستان را آنطور تعريف كنم كه نه در مورد من بد فكر كنيد و نه در مورد طرف مصاحبهام، ديگر جذابيت ماجرا از دست ميرفت. بله، من اگر متن اين مصاحبه را جلويتان بگذارم، بسي مبهوت ميشويد از سنگيني بحثها. اما بايد سؤال قهوه را تنها مطرح كنم تا خواننده بفهمد كه منظورم آن متن مصاحبه نيست، بلكه متني فراتر از متن واقعي مصاحبه است، كشمكشهاي ذهني من و اوست كه اين متن ديگر را ميآفريند، و هيچ ربطي هم به متن بحث ندارد. اتفاقا اگر آن متن بيست صفحه است، اين متن را تا صدها صفحه ميتوان گسترش داد. من تنها يك برش نازك از آن را به تصوير كشيدم!
شايد نزديك دو سال بود كه ايميلهايي از چند آدرس مختلف برايم ميرسيد كه در آنها مرام و مسلك يك آقايي به نام «پـروفسور ابراهـيم مـيرزايي» تبليغ شده بود. مرام و مسلك كه چه عرض كنم... ايميلها فايلهاي تصويري با حجم بالا را در پيوست خود داشتند كه افاضات و ترهاتي به همراه عكس اين آقا در آنها آمده بود.
خب براي من كه در وبلاگ مطالب سياسي هم مينويسم و ايميلام را در آن گذاشتهام، عجيب نيست كه هر كسي از راه برسد از اين اسپمها برايم بفرستد. فقط ايشان هم نيست. از طرفداران آقاي بنيصدر گرفته تا حزب كمونيست كارگري و چند گروه ديگر كه اسمهايشان هم يادم نيست، خيليها برايم ايميل ميفرستند، و طوري كه از header ايميلها مشخص است، ظاهرا براي بسياري افراد ديگر هم ارسال ميشود. تازه، اينها غير از چندين اسپم و ايميل آغشته به ويروسي! است كه هر روزه به ميلباكس بنده تشريف ميآورند، كه معمولا تعدادي از آنها هم از فيلترهاي ياهو رد ميشود و به اندروني يا همان inbox ام! راه مييابند.
و يك تجربه به ياد ماندني!
درد دل هاي سجاد سالك را كه از مشكلات روزهداران با روزهنداران گفته بود، خواندم و به ياد تجربههاي خودم افتادم. خوشبختانه اينقدر مسلمان بودهام كه هيچوقت روزهندار نبوده باشم، حتي با عذر شرعي. لذا تجربه آن طرفش را ندارم. اما از اين طرف...
در ماه رمضان نياز بيشتري به اهداي خون هست
پسرعموي عزيزم پيارسال اين موقع به علت يك بيماري خوني در بيمارستان بود. ديروز نكته عجيبي را ميگفت. ظاهرا در ماه رمضان، افراد خيلي كمتر از زمانهاي ديگر به اهداي خون ميپردازند. او ميگفت در اين ماه، بيمارستان به طور آشكاري از لحاظ خون و فرآوردههايش در مضيقه بود، و اين مسئله مشكلات زيادي را به خصوص براي بيماران ايجاد ميكرد.
شايد طبيعي باشد كه مردم در ساعات روز كمتر بروند براي اهداي خون، اما در عين حال انگيزه براي كمك به همنوع نيز در اين ماه قطعا بيشتر است. به هرحال اين آماري است كه سازمان انتقال خون هم تأييد ميكند و حتي براي جبران آن به اخذ فتوا از مراجع تقليد متوسل شده است. البته در سايت پيش پا افتادهاي كه دارند، از وبلاگ من هم كمتر توليد محتوا دارند، و طبيعتا مطلبي در اين باره هم در آن پيدا نكردم.
به هر صورت؛ ما كه در زندگي روزمره و در اين وبلاگستان همهجور فسق و فجور ميكنيم! ماه رمضان هم براي اكثر ماها بيتعارف خيلي توفيري در اعمال و رفتارمان شايد ايجاد نكند، بلكه بيشتر و بدتر ميخوريم و به بهانه روزه از كار و وظايف اساسي خود هم كم ميگذاريم. گفتم لااقل در اين يك مورد كه امكانش هست، هم خبررساني كرده باشم و هم تشويق به رفتن و خون دادن.
آنطور كه اعلام كردهاند، در ساعات بعد از افطار مراكز انتقال خون فعاليت دارند و آماده پذيرايي از مراجعين هستند. اين هم نياز به بازگفتن ندارد كه با اين وضع نابساماني كه سيستمهاي بهداشتي و درماني ما دارد، قطعا اهداي خون تك تك ما ميتواند سلامتي و بلكه جان انسانها را نجات دهد، و اگر نكنيم بهسادگي شايد يك همنوع را در دست و پنجه نرم كردن با بيماري تنها گذاشته باشيم.
براي فراگير شدن اين جريان نياز به اين كمكها هست:
- اگر كسي بتواند لوگويي براي اين موضوع تهيه كند تا در وبلاگها گذاشته شود... مثلا شايد اين عنوان خوب باشد: در ماه رمضان كه كسي به فكر اهداي خون نيست / خون تو ميتواند جان يك انسان را نجات دهد... يا چيزي خلاصهتر از اين. شايد gif متحرك بهتر باشد.
- اگر دوستان خبرنگار، چه خبرگزاريها و چه روزنامهها، بتوانند يقه مسئولان مربوط را در سازمان انتقال خون و ديگر جاها بگيرند و آنها را مجبور كنند كه در اين خصوص به خودشان تكاني بدهند و به يك دو خبر و فتوا بسنده نكنند...
- اگر كسي رابطهاي با خبرنگاران و برنامهسازان دست به نقد صداوسيما دارد و ميتواند موضوع را به آنها منتقل كند، تا دربارهاش برنامه تهيه كنند يا لااقل در برنامه روزانه اين ماه درباره اين موضوع هم صحبت كنند و مردم را تشويق ...
- به دستاندركاران برنامههاي سراسري ماه مبارك مثل مسابقه قرآن، جشن رمضان، اينهمه هيئتهاي چند هزار نفرهاي كه در تهران وجود دارد و مراسماتي كه در مساجد، مدارس، ادارات، خيريهها و غيره برگزار ميشود، خصوصا سخنرانان مذهبي و روحانيوني كه به ارشاد خلق الله مشغولاند و باز خصوصا در برنامه شبهاي احيا، اگر كسي دسترسي داشته باشد، ثواب دارد موضوع را منتقل كند. تا آنها هم براي ملت طرحش كنند، بلكه بتوانند با هماهنگي سازمان انتقال خون يك كانكس خونگيري هم در محل مستقر كنند.
- سازمان انتقال خون بايد يك تكاني به خودش بدهد، قدري بيشتر فعاليت كند. در همين مسجد ارك و هيئت سعيد حداديان و جلسههاي هيئت رزمندگان و جشن رمضان و مسابقات اوقاف و مراسمات هيئتها و خيريهها و برنامههاي افطار مساجد و كميته امداد و غيره، اگر كنار هركدام بتوانند يك كانكس بگذارند، شايد نياز خوني موجود كاملا برآورده شود.
- و اگر كسي همتي كند و اطلاعات دقيقتري را از مراكز انتقال خون ارائه دهد، يا تسهيلاتي كه احيانا براي اهداي خون بيشتر فراهم ميشود يا هر خبر و اطلاعات بيشتري در اين باره را جمع آوري كند و در وبلاگها منتشر سازد... اگر وبلاگ نداريد براي خودم بفرستيد. فرستادن لينك و ايميل و اساماس به دوستان فراموش نشود... و هر كار ديگري كه ممكن است.
- التماس دعا!
تكميل:
مصاحبه رئيس سازمان انتقال خون، كه ميگه چقدر نياز فوري هست به اهداي خون
نقد حرفهاي و خوبي به سايتشون
چراغ اول روشن شد: كجاست ياريگري كه خون مرا در كيسه كند؟!
خون من، خون تو، خون ما...
نذر خون
بنيآدم اعضاي يكديگرند ...
خون نميگيرند!!!! خدا كنه اين نوشته ندا دهقاني درست نباشه، وگرنه واي بر ما و آنها
:: احمدزاده هم همكاري كرده
در ادامه بحث قبلي و در اشاره به جامعهشناسي اين فضاي لكنتي مجازي، عرضه ميدارم كه اصولا اين فضا يك چيزهايي درش بيخود و بيجهت جدي ميشود، در حالي كه اساسا جدي نيست، و در حالي كه چيزهاي جدي زيادي هست كه اصلا جدي گرفته نميشود.
حجم بالاي توليد بيوقفه و اكثرا كممحتوا در فضاي مجازي (بيشتر در وبلاگها)، طوري است كه نه تنها از نظم و قاعدهمندي عبور ميكند، بلكه فرصت تأمل و دقت را نيز از آدم ميگيرد. تو يك صحنه ميبيني و به سرعت بايد نظر بدهي. شايد مبناي بحث ابتذال در وبلاگستان كه جناب خوابگرد مطرح كرد نيز همين بود: زيست مجازي و توليد محتواي در وبلاگها، ذاتا بيدقت و نوعي واكنش بيتأمل و به يك محرك محيطي (از نوع اتفاق يا نوشته ديگران يا ...) است. يعني هم بيدرنگ است، هم بيشتر واكنشي است و هم كمترين انرژي را از ذهن ميگيرد. به بيان ديگر (از نوع نيكآهنگي) تا حد زيادي هستهاي است، البته از اين جهت كه نيمهعمر پاييني دارد!
اين وضعيت هم محتوا را كمارزش ميكند، هم منازعات غالبا بيحاصل را موجب ميشود و هم - بدتر از همه - اشتباهات و سوء تفاهماتي را ايجاد ميكند كه گاهي اوقات واقعا غير قابل تحمل است. دو نمونه دست به نقد را بيان ميكنم، تا مقصودم را بگيريد:
1- در هفته نيروي انتظامي يك مانور ضد شورش برگزار شد. به جاي زنهايي كه بايد در بين افراد آشوبگر قرار ميگرفتند، لابد محض لحاظ مراتب شرعيه، از چند سرباز كه ريشهاي خود را تراشيده بودند و روسري روي سرشان انداخته بودند، استفاده شد؛ مثل اين عكس. بعد در چند وبلاگ ديدم كه اين عكسها را گذاشتهاند و ميگويند اين عكسها كه از خيابانهاي تهران! گرفته شده، مال مردهاي زننما است يا دوجنسيها يا مثلا چي. لينكش را هرچه گشتم پيدا نكردم. اما ته اين سنخ سوء تفاهم را هم اينجا ميتوانيد ببينيد كه با اينكه حتي از اصل ماجرا هم خبر داشته، در تحليل آن تا كجاها رفته! اووووووه...
2- جناب لاريجاني دبير شوراي امنيت ملي دو سه هفته پيش يك مصاحبه مطبوعاتي گذاشته بود، در اثناي صدور قطعنامه شوراي حكام آژانس اتمي عليه ايران. چرتترين حرفي كه در آن مصاحبه از خودش در كرد، اين بود كه: اگر لولوي شوراي امنيت را هم به ما نشان دهند، مردم ايران رو به قبله نميشوند! حرف مزخرفي بود، و طبيعتا دستمايه مسخره شدن. ابراهيم نبوي در سايت روز اين جمله را به نحو خوبي مسخره كرد و نوشت مترجمان دنيا از ترجمه اين عبارت باز ماندند. دو سه نمونه را هم به شوخي ساخت، تا زبان غير ديپلماتيك لاريجاني را قشنگ ضايع كند؛ مثل بقيه خاليبنديهاي طنزي كه خيلي جدي مينويسد و به ملت قالب ميكند. اما...
اما خودم در چندين وبلاگ ديدم و چند ايميل دستهجمعي از آدمهاي مختلف هم گرفتم كه اين بخش از طنز نبوي را خيلي جدي نقل كرده بودند، انگار كه واقعا اين ترجمهها واقعي است و روزنامهجات دنيا از درك عمق صحبتهاي حضرت دبير شورا واماندهاند. اين هم سوء تفاهم فجيعي ديگر.
3- خبرهاي سايت فخيمه «پيك ايران» و سايتهاي نظير آن، كه تشخيص دروغ و راست و باربط و بيربطش به دشواري سر بالا رفتن آب است كه قورباغه... و نياز به توضيح ندارد.
شايد مثالهايم بهترين نبود، اما فكر كنم منظورم را فهمانده باشم. توليد محتوا در اينترنت وضعيت عجيبي پيدا كرده است. هيچ حساب و كتابي كه ندارد هيچ، تشخيص درست و غلط و بامعني و بيمعني و مربوط و نامربوط آن هم تقريبا غيرممكن شده است. يعني آشفتگي و بينظمي در حداكثر، حسابشدگي و ارزش محتوايي در حداقل.
حوصله مقدمهچيني ندارم. القصه، چيزي كه در فضاي مجازي ما وجود دارد و نقش اصلي را بازي ميكند، فراروايت نيست. توهمات و سوء تفاهماتي است فراتر از روايت!
يا فهم اينترنت به مثابه يك كمون!!
امروز در وبگرديها يك موضوعي ذهنم را خيلي مشغول كرده بود، كه محيط اينترنت چقدر به جامعه آرماني رهروان جناب ماركس و سوسياليستها (جامعهگرايان يا به قول اين گلپسر: سوشاليستها!) نزديك است. البته مسلما منظورم از يك جهت خاص است؛ از اين جهت كه سيستم توليد و ابزار توليد از سازوكاري برابر يا نسبتا عادلانه برخوردار شده است.
سرمايه (در اينجا محتوا= متن+تصوير+...) كماكان قواعد حاكم بر بازار را تعيين مي كند، اما تشخيص و تفكيك طبقات ديگر به سادگي ممكن نيست، بلكه در وجود آن در فضاي مجازي نيز ترديدهاي جدي ست، اگرچه گاهي ريز-نمايههايي از آن را ميبينيم.
كمون اينترنتي ما همه را برابر ميخواهد. به اينجا نگاه كنيد. كسي بر ديگري برتري ندارد، حتي به لحاظ تقوا ! مطلب يك وبلاگ با 50 تا ويزيتور همان منزلتي را دارد كه اخبار بيبيسي و گويا. ابزار توليد در اختيار همه قرار گرفته و روابط توليد نيز تا حد خوبي عادلانه است، يا لااقل هيچ سلطه پيشيني در آن وجود ندارد. تازه هم، مبارزات پرولتاريا عليه فئودالهايي مثل حسين درخشان نيز كماكان ادامه دارد. لمپن- بورژواهايي مثل نيكآهنگ كوثر هم اين وسط براي خودشان ميچرخند و سر به سر مبارزان راه رهايي زن ميگذارند. من و يكسري بورژواهاي ديگر هم هنوز به توزيع نابرابر لينكها مشغوليم!
جالب است كه كارگران بيچاره اين جامعه جديد، ازجمله خود ما وبلاگنويسان، ديگر زير سلطه نگه داشته نميشويم، اما باز آگاهي كاذب فراگيري ما در بر گرفته است. البته از تشكيل اتحاديههاي كارگري هم عاجز ماندهايم. و بامزهتر اينكه خيلي وقتها هم به دنبال هويتهاي همسان جمعي ميگرديم تا همه وبلاگنويسان و توليد كنندگان اينترنتي را حول منافع مشترك (طبقاتي) كنار هم بنشانيم. ته بامزهگي هم آن رفقايمان هستند كه ميخواهند از همينجا حكومت را عوض كنند.
حس ماركسيستي گرفت! روابط توليد، كجاييد كه ميخواهم دگرگونتان كنم. من سوار موج تاريخ شدهام. پس اي بدبختهاي استثمار شده، دستتان را به من بدهيد تا شما را به سمت رهايي از هرگونه مالكيت رهنمون سازم. هوووووووووف!!
صادقانه اعتراف ميكنم كه حرفهاي ماركس و رفقايش را هيچوقت خوب نفهميدم، ولي عوضش اينترنت را نسبتا خوب ميفهمم!
با اينكه اكثر اصلاح طلب ها از آيين نامه جديدي كه مجمع تشخيص را مافوق قواي سهگانه و ناظر بر ايشان قرار ميدهد، استقبال كردهاند، من فكر ميكنم به شدت دارند اشتباه ميكنند.
خروج از روندهاي قانوني، حتي اگر كسي آن را مطابق با مصلحت تشخيص دهد، نه مطلوبيتي دارد و نه نتيجه مثبتي. البته پيش شرط حرف من اين است كه ببينيم قانون بد بهتر است يا بيقانوني خوب؛ و من اولي را ترجيح ميدهم.
كساني كه از برتري يافتن مجمع تشخيص بر قواي سهگانه و نظارت آن بر قوا در زمينه پايبندي به سياستهاي كلي نظام، چشمانداز بيست ساله و برنامه پنج ساله (آنطور كه محسن رضايي برشمرده است) خوشحال شدهاند، توجه نميكنند كه با اين ترتيب از سويي نهادي غيردموكراتيك بالاتر از دولت و مجلس و دستگاه قضايي مينشيند و از سوي ديگر به دخالتهاي از بالا در كارها و همچنين التزامات فراقانوني نظير سند چشمانداز 20 ساله رسميت داده ميشود.
اگر خاطرتان باشد، در سالهاي پس از 2 خرداد هم بارها اين بحثها پيش ميآمد. مخالفان خاتمي بر اساس اينكه راه دوم خرداديها را مغاير با مسير صحيح نظام تشخيص ميدادند، به خود حق ميدادند كه با استفاده نابجا و غيرقانوني از نهادهاي بيطرف و روشهاي فراقانوني در كار دولت خاتمي اخلال كنند. از اينسو اصلاح طلبان هم مدام بر طبل قانون و قانونگرايي ميكوبيدند و طرف مقابل را به التزام به قانون و وفاق ملي بر مبناي آن فراميخواندند. ولي آنها كارهاي خود را همواره با «مصالح كلي نظام» و «اصول كلي» توجيه ميكردند و لذا قانون را زير پا ميگذاشتند.
اگر قانون ملاك است، خاتمي و احمدي نژاد ندارد، بين 84 و 76 هم فرقي نبايد باشد. افزودن سازوكارهاي فراقانوني نه تنها كمكي به دموكراتيك شدن رفتار گروههاي كمتر دموكراتي كه اكنون بر مسند قدرت نشستهاند نميكند، بلكه احتمالا دو نتيجه خواهد داشت: يا جامعه (به طور عام) و گروههاي بنيادگرا (به طور خاص) را به بهتر بودن دموكراسي و قانونمندي بياعتماد ميكند، يا آنها را مجددا به سمت روشهاي فراقانونيتر (و احيانا خشونتبار) سوق ميدهد، طوري كه بتواند روي دست مجمع تشخيص و امثالهم بلند شوند؛ يا بلكه هر دو. و صد البته نتيجه ديگري هم بر اين وضعيت مترتب است؛ كه مجمع تشخيص و اهالي آن نيز به جاي فعاليت قانوني و مدني، به سمت پيگيري دعواي قدرت با روشهاي باندي و فرقهاي ميروند، كه اين هم قطعا نامطلوب است.
اگر كسي بخواهد در مقابل بيكفايتي احمدي نژاد ( = آبادگران = مصباح = جريان بنيادگراي متحجر + نوكيسههاي نظامي و امنيتي ) بايستد، آن كس هاشمي نيست، بدنه اصلاح طلب جامعه است. لااقل هاشمي غيردموكرات ( = مافياي قدرت و ثروت = اكبرشاه! ) نيست، هاشمي دموكرات است... (گفت آنكه يافت مينشود، آنم آرزوست!)
دوستت دارم. هنگامي كه اين كلام به سوي خدا پر ميكشد، به مانند پيكان شعلهوري است كه در دل شب تيره فرو ميرود و پيش از آنكه به هدف بنشيند، خاموش ميشود. دوست دارم، اين سراپاي سخن اوست، سخني كه نميتوانسته كتابي بديع و اثري اديبانه پديد آورد. عشق به هيچروي موضوعي بديع نيست و ابداع اديبان نبوده است.
به مانند كودكي كه توپ به دست مقابل ديواري ميايستد، در برابر عشق خويش قرار ميگيرد: كلامش را، گوي كلام نورانياش را، «دوستت دارم» به هم پيچيدهاش را، در طول تمام روزهايي كه از زندگياش باقي است، به سوي ديواري كه دور از اوست پرتاب ميكند، و سپس به انتظار بازگشت آن مينشيند. هزاران گوي را پرتاب ميكند و هيچيك از آنها هرگز باز نميگردد، و او همواره با چهرهاي خندان و دلي مطمئن كارش را ادامه مي دهد، چرا كه نفس بازي براي او جايزه است و نفس عشق پاسخ.
كريستين بوبن
پاسخي نميآيد. در تمام اين سالها كه نيامده است. ماهها و سالها و قرنها از اين دست آمده و رفته و صدايي از آنسو نيامده است، حتي دريغ از پژواك صداي اينسو ...
غريبانه، سر بر زانو ميگذاري و به هياهوي مردمان سرگشته بين صفا و مروه خيره ميشوي. هيچ كس جز نفر جلويي را نميبيند. همه ميدوند و ميدوند و ميدوند، شايد تا از جلوييها جا نمانند. ولي هربار تا آخر راه را ميروند و ميبينند كه به جايي نرسيدهاند. اما نميدانم اين نشان اوج ابلهي است يا تشنگي، كه همه - بي استثنا - باز برميگردند و باز سر به زير مياندازند و باز ...
كودكانه، پاي بر زمين ميكوبد و ميسايد. بيانكه لحظهاي آرام بگيرد، گريه ميكند. به پهناي صورت اشك ميريزد و معصومانه به اين طرف و آن طرف نگاه ميكند. در اين تاريكي بيصداي بيابان انتظار دارد چه كسي صدايش را بشنود؟ يا چه دستي است كه اشك را از گونههايش پاك كند، بلكه آبي هم به صورتش بزند؟ گريه ميكند. شايد از تشنگي است. آب! آب كجا؟ گريه ميكند. بيشك از تشنگي است. آب كجاست؟ تشنه است. پاي بر زمين ميسايد، ميكوبد ...
صميمانه، محبوب خود را در خيال ميآورد. با فكر او سكون آزاردهنده زمان را ميگذراند. با او مينشيند، گپ ميزند، ميخوابد. سر بر شانه او ميگذارد و آرام گريه ميكند. با او به معاشقه ميرود، نجوا ميكند. بحث، حتي گاهي دعوا ميكند. از او ميگريزد. به او پناه ميبرد. با او قدم ميزند، به او نگاه ميكند. محبوب خود را در خيال ميآورد: با فكر او پريشان ميشود. پريشان سر، پريشان حال، پريشان دل. با فكر محبوبش خيالات را از خود دور ميكند. نه كه بنشيند: درجا ميافتد. آه ميكشد افسوس ميخورد. افسرده ميشود. بيهوده ميشود. درهم ميشكند. خيره ميماند، نگاه ميكند. محبوب خود را در نگاه ميآورد. گرم ميشود. ميلرزد. اشك ميريزد. گريه ميكند، زار ميزند. بيخود ميشود ... خسته ميشود. آرام ميگيرد. محبوب خود را در خيال ميآورد: مبهوت ميشود، آرام ميگيرد ... زمين آرام، هوا باراني است.
لذت هستي نمودي نيست را
عاشق خود كرده بودي نيست را
لذت انعام خود را وا مگير
نقل و باده و جام خود را وا مگير
پنهان مشو كه روي تو بر ما مبارك است
نظاره ي تو بر همه جانها مبارك است
يك لحظه سايه از سر ما دورتر مكن
دانسته اي كه صورت عنقا مبارك است
اي نوبهار حسن بيا كان هواي خوش
بر باغ و راغ و گلشن و صحرا مبارك است
اي صد هزار جان مقدس فداي او
كايد به كوي عشق كه آنجا مبارك است
اي بستگان تن به تماشاي جان رويد
كاخر رسول گفت تماشا مبارك است
بر خاكيان جمال بهاران خجسته باد
بر ماهيان تپيدن دريا مبارك است
دل را مجال نيست كه از ذوق دم زند
جان سجده ميكند كه خدايا مبارك است
گاهي اوقات كه مطالبي را درباره تاريخ جريانات سياسي و دانشجويي ايران در دهههاي چهل و پنجاه ميخوانم، ميبينم بعضي كارهاي ساده افرادي مثل بيژن جزني و اميرپرويز پويان يا تحركات معمولي افرادي مثل حنيف نژاد و سعيد محسن كه بعدها منشأ جريانات شدند يا حتي بعضي تجمعات و فعاليتهاي طبيعي مثل ايجاد نمازخانه در دانشكده فني يا طيفبنديهاي ماركسيست-مسلمان بين دانشجويان يا موارد مشابه، بعدها در ديد ناظران از چه اهميتي برخوردار شده است.
بعد هميشه برايم اين سؤال بوده كه چرا هيچ تلاش جدي براي مطالعه اينچنيني روند تحولات جريانات دانشجويي ازجمله دفتر تحكيم و يا انجمنهاي مهمي مثل انجمن دانشگاه تهران انجام نشده است. حال آنكه به صراحت ميتوان ادعا كرد كه ريزهكاريهاي بااهميت تاريخ نزديك اين تشكيلات، به مراتب بيشتر و مهمتر از تحركات محدود سالهاي چهل و پنجاه است. در همين ده دوازده ساله گذشته، انجمنهاي دانشگاه تهران، اميركبير، شريف، بهشتي، اصفهان، شيراز و خود دفتر تحكيم وحدت به اندازه چندين جلد كتاب، تاريخ از سر خود گذراندهاند. حتي اگر كسي مدعي باشد كه دوره تحكيم و انجمنها گذشته است، چيزي از اهميت مسير تاريخي كه آنها طي كردهاند، نميكاهد.
كار خوبي كه خبرگزاري ايلنا شروع كرده در مصاحبه با رضا حجتي و علي افشاري، شايد بتواند مقدمه برداشتن اولين گام در اين راه باشد. هرچند كه بسيار ناقص و تا حد زيادي جانبدارانه بوده است (مانند وضعيت هميشگي گفتگوهاي دروني تحكيميان) و هرچند كه ورود ايلنا به اين مقوله نيز چندان بري از جانبداري نبوده است؛ ازجمله براي نمونه، محتوا و نحوه تنظيم اين خبر. اما به هرحال اين كاري است كه بايد انجام شود. تاريخ اخير جنبش دانشجويي، بخشي از تاريخ دوران اصلاحات و حتي قبل از آن است، با فراز و نشيبهايي بسيار، و جزيياتي كه گاه تحليل ناظر تاريخي را زير و رو ميكند.
بچههاي تحكيم، به اعتقاد من، هيچگاه نتوانستهاند به مدل خوبي براي گفتگوي دروني دست يابند و يكي از مشكلات هميشگيشان اين بوده كه همواره «عرصه گفتگويي» بينشان چنان آلوده و غير قابل تحمل بوده كه جز به دعوا و دشمني ختم نميشده، و لذا تنها راه فراري از آن را نيز «بستن»، فراكسيون درست كردن و... يافتهاند. مهمترين مانع پيش پاي بسط گفتگو در اين مهمترين تشكل دانشجويي ايران نيز به نظرم اين سه مورد ساده و عجيب بوده است: 1- ايجاد نوعي «خود بزرگ بيني مفرط» در افرادي كه بيش از يك سال در تحكيم ميمانند، در حالي كه غالبا از وزن و عمق فكري و سياسي لازم برخورار نيستند. 2- وجود نوعي «اعوجاج شخصيت» در عموم اعضاي تحكيم و فقدان توأمان پيچيدگيهاي لازم براي فعاليت تشكيلاتي و سادگي ضروري براي باقي ماندن در كسوت دانشجويي. 3- شيوع اشكال خاصي از «بيهويتي، بيپرنسيپي و لمپنيزم» در طيفهاي مختلف تحكيم، خصوصا در سالهاي اخير.
يك نتيجه اين وضعيت اين بوده كه همواره دعواهاي تشكيلاتي و فراكسيونبنديها به جاي تعميم به شكافهاي فكري و معرفتي، به دعواها، رقابتها و حسادتهاي شخصي تقليل يافته و به سطوح بچهگانه و نازل بين فردي فروكاسته شده است. نتيجه بعدي هم اين بوده كه سيكل معيوب رشد و پرورش نيروها در تحكيم در يك دهه اخير به شتاب فجيعي برسد، طوري كه الان ميتوان به جرأت ادعا كرد كه اعضاي تحكيم از بسياري از همطرازان خود در احزاب، مطبوعات، بدنه دانشجويان و حتي در NGO ها، به لحاظ فكري ضعيفتر و به لحاظ سازماني ناتوانتر مينمايند. و نتيجه ديگر هم اين شده كه حتي در تحليل گذشته تحكيم و روايت آن نيز دعواهاي شخصي و حتي موقعيتهاي كنوني دخالت داده ميشود. اين را هم در مصاحبه حجتي و هم در مصاحبه افشاري ميتوان ديد. حجتي نه تنها اختلافات كهنه خود با طيف مدرن و شخص افشاري را زنده ميكند، بلكه قرار گرفتن اخير خود را در صف كروبي و رقابت/مخالفت جديدش با مجاهدين انقلاب را نيز در تحليلهايش دخالت ميدهد، و بصياري موارد ديگر. افشاري نيز موقعيت فعلي خود در انتهاي طيف قائل به تحريم انتخابات را اصل قرار ميدهد و گذشته را بر مبناي آن بازروايت ميكند. در حالي كه واقعيتهاي گذشته بسيار متفاوت و مفصلتر از اينهاست.
شناخت روند تحولات تحكيم ميتواند كمك بسياري به بازخواني موقعيت و نقش تحكيم در دوم خرداد و تمام سالهاي پس از آن مي كند؛ ازجمله در نقاط عطفي مثل 11 اسفند 76، 2 خرداد 77، ماجراي بازداشت كديور، 18 تير 78، بحث آرامش فعال، دعواهاي پس از كنفرانس برلين، نشست گرگان و بحث عبور از خاتمي، دبير تشكيلات شدن طباطبايي، نشست 79 خرمآباد، روابط طيف راست تحكيم با مقدم و بيت رهبري، انتخابات دور دوم خاتمي، مصاحبه علي افشاري در زندان، كشمكشهاي بيپايان دروني و عدم برگزاري انتخابات، سه طيفي شدن تحكيم و بنبست در انتخابات، تخلفات مكرر و دو انجمني شدن بسياري از دانشگاهها، دخالتها و ياركشيهاي نهادهاي حكومتي و احزاب، تجمعات سراسري اعتراضي به حكم اعدام آفاجري در آبان و آذر 81، شورشهاي دانشگاهي و خياباني خرداد و تير 82 و سركوبهاي پس از آن و روند مواضع فراكسيون مدرن تحكيم كه منتهي به تحريم انتخابات شد.
اما پيش شرط اين بازشناسي، بازيابي روحيه تحمل و مدارا و بازسازي مدل مطالعه پسيني گذشته و شخصي و باندي نديدن تاريخ از سر گذشته است. و همچنين نگاه كردن به گذشته از منظر همه افراد دخيل در ماجرا، خصوصا كساني كه در حال حاضر نفع زيادي در چگونگي روايت گذشته ندارند و ميتوانند با نگاه جديد و متفاوت خود به روندي كه در آن بودهاند، زواياي مبهم اين روند را آشكار سازند. براي نمونه، به دوستان ايلنا پيشنهاد ميكنم كه درباره تحكيم و انجمن تهران و خصوصا درباره دوره كليدي 74 تا 80 با ديگر افراد حاضر در آن زمان نيز گفتگو كنند، خصوصا آنها كه اخيرا كمي از سياست فاصله گرفتهاند. شنيدن روايت كساني مثل حسين دروديان، سيد جواد صالحي، ابراهيم شيخ، نيما فاتح، علي توكلي، حتي مجيد فراهاني و تاجرنيا و ميثم سعيدي، يا شايد بچههاي قديميتر دانشگاهها مثل عبيات از اميركبير و حسين احمدي و رضا انصاري و حاجي بابايي و وحيد قبادي از تهران و يا حتي بچههاي دوره دكتر فاتح دانشگاه تهران، يا خيليهاي ديگر از بچههاي شهرستاني شوراي عمومي تحكيم، بايد جذاب و شنيدني باشد. روزها و ماههاي در پيش رو، فرصت خوبي براي بازخواني گذشتههاست.