1- آدمهاي يك كمي اهل فكر و مطالعه وقتي از برج عاج پايين ميآيند و ميخواهند حرفشان را به رهگذري كه در حال عبور است حالي كنند، به بزرگترين بحران زندگيشان برميخورند.
2- اين وضعيت كه اسمش را ترجمه كردن ايده به زبان ديگران ميناميم، چند بار لمس كردهام. در چند كار جمعي مختلف، و شايد آخرينش در همين انتخابات كه ميخواستيم يكسري شعارهاي كلان و حرفهاي گنده را در ذهن سادهساز و سادهفهم مخاطبي كه نميفهمد چه ميگويي، فرو كنيم.
3- يادم هست يك زمان يكي از انقلابيهاي اسلامي خودمان در مصاحبهاي گفته بود: راحت ترين كار براي ما شعار ساختن بود، چون مفاهيم و آرمانهاي انقلاب را با گوشت و پوست خود ميفهميديم و درك ميكرديم. براي ماها در دوران اصلاحات، و همچنين در تجربههاي گروهي خردتر و ديگر، برعكس اين وضعيت وجود داشت: امكان مفاهمه و ترجمه وجود نداشت. نخبگان خوب بودند، حرفها هم خوب بود، مردم هم خوب بودند، اما مردم حرفها را نميفهميدند.
4- تئوريسين عزيز من اسمش را ميگذارد: «تجربه گرم». اما راستش من هنوز چند و چون اين ماجرا را نفهميدهام كه چطور ميشود يك تجربه براي يك جمع «آنچنان دروني» ميشود كه به راحتي ميتوانند با «زبان ويژه» آن حرف بزنند، در حالي كه اين زبان لزوما براي كسي كه آن تجربه را نداشته، قابل فهم نيست. اتفاقا شايد براي همين بود كه با ايشان اينقدر سر بحثهاي نسل سوم دعوا كرديم و آخر سر هم من نتوانستم منظورم را به ايشان منتقل كنم، طوري كه بپذيرد!
4- با اين حساب، ترجمه يك فكر به زبان قابل فهم، يا تنزل ايده از سطح نخبه به توده، يا انتقال انديشه از مرحله توليد به حيطه مصرف، در واقع همان كاري است كه در قند شكستن هاي قديم انجام ميشد. همين چند روز پيش كه قيچي قندمان شكسته بود و مجبور شدم با قندشكن به جان يك كله قند بيفتم، به اين كشف خارق العاده پي بردم! اينقدر بر سر آن موجود شيرين اما متكبر ميزني و اينقدر خرد و ريزريزش ميكني تا بتواند دهان هركس مثل دهان خودت شيرين كند.
5- همه اينها را گفتم تا بگويم من كه دو كتاب و چندين مقاله درباره جنبش دانشجويي 68 فرانسه خواندهام، هيچ وقت اينقدر فضاي آن را از درون نفهميدم، كه ديروز كه اين را در وبلاگ اميد ميلاني خواندم: شعارها و ديوارنوشتههاي دانشجويان در آن زمان، كه مستقيما برخاسته از تجربه زيسته آنها بود. روح انقلاب 68 فرانسه را بيش از تمام آن كتابها و مقالهها در اين نوشتههاي كوتاه ميتوان يافت.
- اين اولين بار است كه چيزي را مينويسم و در وبلاگ نميگذارم تا به جايش بتوانم همان مفهوم را كوتاهتر بنويسم.
- گفت وبلاگ را كه نميشود به مسابقه گذاشت. آخر با كدام متر؟ با كدام معيار؟ قبول داشتم، اما همانقدر كه نميشود فيلم و داستان و شعر و موسيقي را به مسابقه گذاشت. ولي ما آدمهاي بيرحم همه اين كارها را كردهايم، اين هم روي قبليها!
- ما همه متهميم. وبلاگ ها را گزينشي ميخوانيم. گاهي وبلاگي را به ليستمان اضافه ميكنيم، اما بيشرمانه ماهها ميگذرد و به آن سرنميزنيم. گاهي برعكس، به يك وبلاگ بارها و بارها در روز ر ميزنيم، يا مطلب خاصي را بارها ميخوانيم.
- ديروز يك دوستان دوران گذشته دانشگاه باهام مصاحبه داشت، در مورد وبلاگ و تاريخ شفاهي و اينترنت و اين حرفها. يكجا رفتم در فضاهاي بالا بالا و از خود بيخود شدم و شروع كردم حرفهايي را در مورد وبلاگ و تجربههاي وبلاگي گفتن حكه در حالت عادي بعيد است بتوانم بگويم. فقط همين مفهوم را يادم هست كه بارها به ان فكر كردهام: نسبت نوشته (ايضا روزنامه، ژورناليسم، لاگيدن) با خود وبلاگ (يا همان كه اسمش را «تجربه وبلاگي» ميگذارم) مثل نسبت نت است با موسيقي. چه كسي از دفتر نت لذت ميبرد؟ چه كسي از دفتر نت چيزي ميشنود؟ كدام موسيقيدان است كه بدون تداعي و زمزمه آهنگ بتواند چيزي از آن را دريابد؟ اما، مگر موسيقي غير از اختلافات كوچك در اجرا، چيزي از غير از همان نمادهاي رمزگونه نت است؟
- وبلاگ چيزي از جنس هنر است، از جنس نوشتن. درباره آن متوان ساعتها حرف زد، اما نميتوان آنطور كه شايسته است توضيحش داد. بايد آن را لمس كرد، احساس كرد. شنيدني نيست، فهميدني است ...
- تجربههايي كه آدمهاي مختلف در موقعيتهاي مختلف از وبلاگ به دست آوردهاند، آنچنان متفاوت و در عين حال آنچانن ژرف و شگرف است كه اين سؤال را پيش ميآورد كه اصلا ميتوان از يك مفهوم مشترك بين الاذهاني صحبت كرد كه نامش وبلاگ باشد؟!
- ميتوان خود را راحت كرد و گفت بابا دست از سر وبلاگ برداريد، اين تجربه شخصي، اين دفترچه خاطرات، اين يك اعتراض موقت، اين يك رسانه جديد است و همين و بس. ميتوان؛ اما نميتوان از انديشههايي كه در پس هر تجربهاي به ذهن يك چند وبلاگنويس آمده و ميآيد، بيتفاوت عبور كرد. مثل اين ، اينها ، اين ، اين ، اين ، اين ، اين و خيليهاي ديگر.
- دروغ است. وبلاگ يك دهم حس وبلاگ نويس هم نيست. گاهي هيچ ربطي حتي به حس وبلاگ نويس ندارد. چه كسي ميداند كه اين روزها تو در چه فكر و در چه حال و هوايي هستي؟ همه فكر ميكنند داري غنيسازي ميكني! چه كسي ميداند كه همه اين يادداشتها را در روزهايي كه اينترنت نداشتي نوشتي. چه كسي ميداند كه اين روزها بر تو چه گذشت؟ چه كسي ميداند كه در دل يك وبلاگ نويس چه ميگذرد؟ چه كسي ميتواند بداند؟ چه كسي ميداند كه در پشت اين صفحهها و كلمههاي بيحركت چه طوفاني است؟!
به شوراي امنيت نرويم - 5
--------------------------------------------
قبل از اين نوشتهام، لينك مطالب قبليام در اين باره و چند يادداشت خواندني از ديگران را هم ميگذارم. خوشبختانه مثل اينكه اين بار هم قرار نيست پرونده به شوراي امنيت برود، اما تعويق مشكل به معناي حل مشكل نيست. مخصوصا از اين لحاظ جاي نگراني هست كه هنوز ابعاد بحث تحريم و فجايعي كه ميتواند بر سر اقتصاد كشور و حتي نان شب مردم بياورد، باز نشده است.
1- به شوراي امنيت نرويم
2- غني سازي مردم يا غني سازي اورانيوم
3- غنيسازي، نه فقير سازي
4- تكنولوژي هستهاي، در جهان يا بر جهان
سراب قدرت هستهاي، احمد شيرزاد، خبرنامه مشاركت
جامعه مدني هستهاي، عمادالدين باقي، شرق
منطق اعتدال در مسائل هستهاي ايران، عمادالدين باقي، كرسيتين ساينس مانيتور
سياست خبرسازي و پيامدهاي آن، احمد زيدآبادي، روز
شجاعت صلح، عليرضا حقيقي، روز
نگاهي به مسأله هستهاي ايران، عباس ميلاني، وال استريت ژورنال
--------------------------------------------
يكي از مدلهاي متأخر دموكراسي در جهان، دموكراسي گفتگويي است. بناي اين دموكراسي بر چندفرهنگي، پلوراليزم و تساهل نهاده شده و تكيهگاه عمده اين دموكراسي نه بر نهادهاي اجتماعي دموكراتيك، و نه بر روندهاي مدرنيزاسيون، و حتي نه بر ساختارهاي حقوقي دموكراتيك، بلكه بر بسط و تسري گفتگو در عرصه مدني و نفوذ دموكراسي از اين طريق است.
اين مدل با تكيه بر عرصه عمومي به عنوان خاستگاه تحول دموكراتيك، ديگر ساختارها و نهادها و روندها را تابعي از تغييرات عرصه عمومي ميداند. حسن فعاليت عرصه عمومي - به زباني متفاوت - اين است كه روند دموكراتيزاسيون را از حالت خشك كلاسيك و حالتهاي عجيب و غريب بعدي درميآورد و همگان را به نحوي در شكلگيري آن مشاركت ميدهد كه در نتيجه آمدن دموكراسي به همراه تثبيت آن خواهد بود و دموكراسيِ از درون جوشيده و بالا آمده به يك وضعيت برگشت ناپذير مبدل خواهد شد؛ دستكم در مقام تئوري!
حالا در موضوع دعواهاي هستهاي ايران هم چيزي شبيه همين چالشهايي كه دموكراسي گفتگويي در صدد رفع آن برآمده، ديده ميشود: از اين طرف، جامعه مدني كاملا بيتفاوت است و هيچ واكنشي به فشارهاي جهاني و واكنشهاي حكومت ايران نشان نميدهد و انگار نه انگار كه اين پرونده ممكن است بلاهاي تاريخي و جدي سر ايران و ايراني بياورد. از آن طرف، دولت هم مدام گله دارد كه چرا در اين وضعيت بحراني كسي به ياري دولت نميشتابد و فعالان سياسي و مدني و مطبوعاتي (و بلكه اينترنتي!) به كمك دولت نميروند و گروههاي مذاكرهكننده و هدايتكننده را رها كردهاند در مخمصهاي كه گيجشان كرده و از آن خلاصي ندارند. جاي طرح اين بحث نيست كه هر دو طرف خود را محق ميبينند، بلكه مهم اين است كه چيزي مشترك كه «سرنوشت آينده كشور» باشد، گويي در اين معادله گم شده است.
غيردولتيها بهحق ميگويند دولت در كدام گام خود نظر ما را خواسته كه حالا كمك ما را ميخواهد؟ چقدر دست ما را گرفته كه حالا دست ياري به سمت ما دراز كرده است؟ كم آزار و اذيت و توهين و تحقير از سوي متوليان عرصه حكومتي ديده و شنيدهايم كه حالا بخواهيم به فكر نجاتش از اين مخمصه باشيم؟ كي همدلي ديدهايم كه حال همدلي كنيم؟
حرف حقي است. حكومت در دو سال اخير در مسئله هستهاي و در سالهاي قبلتر در مسائل متعدد ديگر بسيار ناجوانمردانه با عرصه مدني رفتار كرده است. چه انتظاري هست از وبلاگنويس يا روزنامهنگار يا فعال NGO اي كه تا امروز يا سركوب شده يا لااقل به رسميت شناخته نشده، بعد بيايد فعال شود و تلاش كند كه زمينه تفاهم با ديگران براي حكومت مهيا شود. آخر معني ندارد؛ از يك طرف انتظار دارند كه روزنامهها به نحوي طرح بحث كنند كه افكار عمومي و ناظران بيروني موضع منطقياي را از ايران ببينند، بعد از طرف ديگر نميگذارند در محدودترين حوزهها نيز باب بحث باز شود كه هيچ، حتي نميگذارند در حواشي موضوعات هستهاي كسي هم كمي خارج از فضاهاي موجود بنويسد. احضار ميكنند و ميگويند ننويسيد يا چه بنويسيد، آن وقت انتظار دارند همه فعال باشند و بنويسند و به همان نتيجهاي هم برسند كه مطلوب حكومت است. جامعه نسبت به بخشهاي مختلف ماجرا بحثها و ترديدها و سؤالهاي جدي دارد، ولي انتظار داشتند و دارند كه همه خفه شوند و در همان چارچوبي حرف بزنند كه حكومت ميخواهد.
گفتم كه اين سؤالها و مقاومتها در واقع حرف حقي است، اما بينتيجه هم هست. به هرحال نه بناست رفتار حكومت و حكومتيان يكشبه عوض شود، و نه - مهمتر از آن - اين وقفه و آن بيتفاوتي سودي به حال ما دارد يا از ضرري كه بيخ گوشمان است جلوگيري ميكند. پس راه حل چيست؟
من هم با چيزي شبيه اين يادداشت «جامعه مدني هستهاي» آقاي باقي موافقم. حكومت بايد با دخالت دادن جامعه مدني و فعالان آن و جلب همكاري آنان در تعاملهاي جهاني (با توجه به اينكه اين همكاري شرط ها و لازمههايي هم دارد) از ظرفيتهاي جامعه مدني براي حل مشكلات بين المللي خود بهره گيرد؛ هر قدر كه ممكن است. تخيلي هم نيست؛ الان، به نظر شوخي ميآيد، اما به جرأت ميتوانم بگويم نفوذ، مقبوليت رسانهاي و قدرت جريان سازي همين وبلاگستان در آن سوي مرزها، از رئيسجمهور كشور بالاتر است؛ اما جريان سازي مثبت، نه منفي از نوع سوتي دادن پياپي! پس چرا نبايد از اين ظرفيت و ظرفيتهاي موجود ديگر براي نجات كشور از بحران ياري گرفت؟
راه حل آغاز كردن اين گفتگو است. آغازگر آن هم ما و امثال ما نبايد باشيم. ما به اندازه كافي ضربه خورده هستيم و به شدت به حكومت بياعتماديم. همه امثال ما هستند. اگر عزمي براي گفتگويي و همگاني كردن مسائل هستهاي كشور، مدني كردن بحث غني سازي و مشاركت دادن جامعه در اين مسئله و ديگر مسائل حكومتي هست، قدم اول را بايد حكومت بردارد و ديوار بياعتمادي بين خود و عرصه مدني را بشكند. وگرنه ديوار بياعتمادي بلند است!
به شوراي امنيت نرويم - 4
در حل مسئله، طراحي صورت مسئله يكي از مهمترين مراحل است. اينكه متغيرها را چطور بچينيم، از كجا شروع كنيم، به كدام سمت در تحليل برويم، چگونه راه حل مسئله را بيابيم و چگونه آن را به كار ببنديم. اين همان مثال معلمان قديمي است كه ميگويند: فهم سؤال، نصف جواب است.
در قضاياي هستهاي ايران نيز بر سر نحوه طرح مسئله و چينش پيشينه تاريخي و آرايش وضعيت كنوني و خلاصه اينكه «دعواي اصلي سر چيست» بحثهاي زيادي صورت گرفته است. برخي گفتهاند اين تصميم مشترك زورمندان مسلط بر جهان براي محروم ساختن يك ملت از حق طبيعي خود است، تصميمي ظالمانه كه بايد به هر ترتيب در مقابل آن ايستاد. برخي ديگر هم اين وضعيت را ناشي از هراس جامعه جهاني از احتمال ساخته شدن بمب اتمي در ايران ميدانند، بمبي كه در صورت توليد ميتواند در سطح منطقه و حتي فراتر از آن بسياري از موازنههاي قدرت را برهم زند و باعث ناامني و بيثباتي شود. الگوي سومي هم براي طرح مسئله هست كه لايه امنيتي و سياسي ماجرا را جدي نميگيرد و همه منازعه را به رقابت براي فرادستي در كسب و دارندگي انرژيهاي جديد متوجه ميسازد و دعواي هستهاي را دعواي انرژي ميداند.
من تصور ميكنم كه دعواي اصلي نهفته در پشت درگيريهاي هستهاي ايران كه متأسفانه به جاهاي باريك كشيده و ايران را در مقابل يك اجماع جهاني قرار داده است، نه تصميم نظام سلطه جهاني براي محروم ساختن ايران از حقوق هستهاي خود است و نه جلوگيري از ساخته شدن يك بمب اتمي كه ممكن است امنيت جهان را به خطر بيندازد. بحث چيز ديگري است، اما به زبانهاي ديگر بيان ميشود.
دعواي اصلي، به نظر من، در اينجاست: ايران تكنولوژي هستهاي را و اساسا هر امتياز ديگر ملي را، «در جهان» ميخواهد يا «بر جهان»؟ يعني خود را به عنوان جزئي از جامعه درهم فشرده جهاني پذيرفته و ميخواهد از تكنولوژي هستهاي و ديگر مزاياي زيست جهاني بهرهمند شود يا ميخواهد به برتريها و امكانات يا - اينطور بگوييم - ابزارها و تسليحاتي دست يابد كه بعد بتواند در مقابل ديگران بايستد و در نظم جديد و رو به ثبات جهان اخلال ايجاد كند.
ريشه ذهني قضيه هم به نظرم - به طور خلاصه - به آن بخش از واقعه يازده سپتامبر برميگردد كه بنيادگرايان يعني بزرگترين چالشگران نظم نوين جهاني، با ابزارهايي به جنگ جهان برخاستند كه طبق سازوكارهاي همين نظم نوين جهاني در اختيار ايشان قرار گرفته بود. رهبران جهان نميخواهند اين واقعه تكرار شود.
مشكل ايران هم همين است، و به نظرم اين حل نخواهد شد تا ايران انتخاب نهايي خود را برگزيند: در جهان است يا بر حهان؟ ايراني كه ايرانيان (دولت و ملت) ميخواهند، «سهم شايسته اين ملت از دنيا»ست يا نجات دهنده بشريت و «منادي نهايي رستگاري در جهان»؟ و عجيب است كه اين مي شود دقيقا دو تلقي خاتمي و احمدي نژاد از جهان، و از نسبت ايران با جهان!
به شوراي امنيت نرويم - 3
امروزه همه عقلاي اهل انديشه و گفتگو در ايران پي بردهاند كه راه پيشرفت و توسعه كشوري مثل ايران قطعا از مسير جنگ يا هرگونه رويارويي نرم يا سخت ديگر با جهان نميگذرد.
اقتصاد ايران با توجه به ضرورتهايي كه وابستگي به نفت، وجود بوروكراسي گسترده و بيمهار، شيوع فرهنگ مصرف و نبود فرهنگ كار، فساد اداري و اقتصادي گسترده و نياز به امنيت، ثبات و سرمايهگذاري خارجي براي آن ايجاد ميكند، و همچنين با توجه به موقعيتي كه اقتصاد جهاني پيدا كرده، به اجماع بسياري از كارشناسان هرچه سريعتر بايد به سمت هماهنگي با اقتصاد جهاني و سوار شدن بر كشتياي كه بيش از صد كشور پيش از ما سوار آن شدهاند، گام بردارد.
شعارهاي دولت جديد نيز كه همگي ظاهرا در اين جهت بيان ميشد و مبارزه با فساد و فقر و تبعيض و بسط بهرهمندي عمومي از امكانات و موقعيتها، شالوده اساسي آن بود. اين نيز تنها با يك اقتصاد باثبات و يك كشور آرام كه هر روز دستخوش بحران نباشد و يك عزم ملي براي بازيافتن سهم ايران از اقتصاد و تكنولوژي جهاني تحقق مييابد.
براي همين، در تمام مراحل تصميمسازي و تصميمگيري در مورد مسائل استراتژيك كشور و ازجمله بحث هستهاي بايد يك سؤال آويخته به گردن ما باشد: آيا اين كاري كه ميكنيم، اين حرفي كه ميزنيم، اين تصميمي كه ميگيريم، «به سود مردم ما» هست يا نه؟
اگر سود و منفعت ملت در اين ميان در نظر گرفته شود و حتي در صورت تعارض، منافع ملي بالاتر از مصالح رهبران و مسئولان كشور قرار گيرد، خيلي از اين مشكلاتي كه داريم، نخواهيم داشت. مشكلي اگر هست، در اينجاست كه در هياهوي شعارهاي تند از يك سو و عقبنشينيهاي احتمالي از روي ترس از سوي ديگر، منفعت و مصلحت ملت فراموش ميشود.
تنها هدف غني سازي يا مذاكره يا هر وضعيت ديگري، بايد تأمين «نفع» ملت، پر شدن جيب كشور و «غني سازي مردم» باشد. و غني سازي ملت لزوما با موضعگيريهاي جنجالي دولت محقق نميشود، لاقل تا امروز كه نشده است.
تبصره بيربط:
هرچند كه وامانده چندرغازيم
تا خرخره زير بار استقراضيم
اما جهت رفاه حال فقرا
پيوسته اورانيوم غني ميسازيم!!
به شوراي امنيت نرويم - 2
مردم ما «انقلاب» كردند و به «افتخار» استقلال و حكومت ملي دست يافتند. اما همين مردم در «انقلاب» اسلامي «هزينه» هاي زيادي از نيروهاي انساني و سرمايههاي اجتماعي گرفته تا ساختارهاي اداري و اقتصادي و اجتماعي و ... پرداختند. مردم ما در «جنگ» با دشمن بعثي به گونهاي رفتار كردند كه به «افتخار» ايثارگري، دفاع از ميهن و از دست ندادن حتي يك وجب از خاك كشور دست يافتند. اما مردم ما در «جنگ» هشت ساله نيز «هزينه» هاي بسياري پرداختند و علاوه بر دستكم 250 هزار شهيدي كه فدا شدند و صدها هزار جانبازي كه سلامتي خود را از دست دادند، بنيادهاي اقتصادي و صنعتي كشور نيز از كف رفت. اكنون در منازعه هستهاي ايران با آمريكا و ديگر كشورهاي جهان كه ممكن است به تحريم اقتصادي يا خداينكرده رويارويي نظامي منجر شود، جاي طرح اين سؤال هست كه بناست در اين ماجرا كدام «افتخار» نصيب ما شود و به بهاي كدام «هزينه» ها؟
در انقلاب، پرسش افتخار آنچنان جانانه پاسخ داده شد كه كمتر كسي بود كه خود را انقلابي نخواند و به صف انقلابيون نپيوندد. انقلاب اسلامي در زمينه ايجاد «احساس افتخار ملي» به مراتب بر نهضت مشروطه و نهضت ملي شدن نفت برتري داشت. براي همين بود كه هزينههاي گزاف يك انقلاب بهتمامي توسط يك ملت با جان و دل پذيرفته شد و براي همين بود كه خيلي طول كشيد تا بخشي از اين نسل انقلابي از آنچه كردهاند، «پشيمان» شوند. در جنگ نيز همين وضعيت بود. كساني كه خودخواسته درگير جنگ ميشدند، جان خود را هزينه ميكردند و در ايثار آن براي دفاع از آب و خاك ترديد نداشتند. آنها آنچنان به «اوج افتخار» دست يافتند كه خود را نماينده تاريخي حق در جنگ با باطل ميدانستند و تصميم داشتند فتوحات خود را «تا رفع كل فتنه در عالم» و تا گشودن «راه قدس از طريق كربلا» ادامه دهند. جان بهترين جوانان آن نسل هزينهاي بود كه براي رسيدن به اين هدف والا پرداخته شد، و با آنكه به هيچ بخش از آن هدف نرسيديم و تنها توانستيم به يك «دفاع مقدس» بسنده كنيم، سالها طول كشيد تا بخشي از آن نسل، تنها از بخشي از راهي كه رفته پشيمان شود.
جالب است كه در هر دوي اين رخدادهاي ملي، آن افرادي كه براي رسيدن به «افتخار» «هزينه»اي را متحمل شدهاند و بعد به آنچه كه ميخواستهاند يا در خيال داشتهاند نرسيدهاند، غالبا از «اصل حركت» خود، «آرمانها»يي كه دنبال ميكردهاند و حتي «امكان تحقق» آنچه در ذهن داشتهاند، برنگشتهاند. براي همين، معمولا تقصير «نرسيدن به هدف» را به گردن برنامههاي پنهاني دشمن، وجود افراد ناسالم و ناصادق و دنياطلب و ... و يا انحراف از «مسير اصيل» انقلاب و فضاي معنوي و «اخلاص جبهه»ها مياندازند.
حال در ماجراي هستهاي، جاي طرح اين چند سؤال هست: به كدام افتخار؟ با كدام هزينه؟ آيا پشيمان نميشويم؟ آيا اصلا به جايي ميرسيم؟ آيا اصل راهي كه ميرويم (يا ما را ميبرند) درست است؟ اگر پشيمان شديم، فهميديم كه اشتباه كرديم چه؟ اگر به چيزي كه نرسيديم هيچ، سرنوشت نسلهاي آينده را هم تباه كرديم چه؟ كدام هزينه؟ كدام فايده؟
مردم ايران در مواجهه با بحث غني سازي اورانيوم چه ميانديشند؟ آيا واقعا آنطور كه نمايانده ميشود، خود را صاحب فناوري هستهاي و با اقتدار ايستاده در مقابل غرب ميدانند؟ آيا مردم نفعي در اين دعوا براي زندگي امروز يا آينده خود و كشور خود ميبينند؟ به تعبير شعارهاي دوران انتخابات آقاي احمدي نژاد، آيا چيزي از اورانيوم سر سفرههاي مردم ميآيد؟ و خلاصه، غني سازي زندگي و فرهنگ مردم اولويت دارد يا غني سازي اورانيوم؟
خيلي عجيب است كه اين روزها نه مردم كوچه و خيابان درباره پرونده هستهاي ايران حرفي ميزنند و نه نخبگان دانشگاهي به فكر خطري هستند كه در كمين كشور است. يك هفته بعد پرونده ايران باز در آژانس انرژي هستهاي مطرح ميشود و اين بار بيش از تمام دفعات گذشته احتمال ارجاع پرونده به شوراي امنيت وجود دارد. ارجاعي كه كشور را وارد مسيري ميكند كه قطعا در روند و پايان آن منفعتي براي مردم و نظام نخواهد بود.
خيلي عجيب است. كشور در لبه پرتگاه است، اما احزاب و نخبگان و فعالان سياسي و اجتماعي و حتي اپوزيسيون نظام هم يا نامسئولانه سكوت كردهاند، يا مانند بچههاي لجوج به فكر دشوارتر شدن وضعيت كشور در داخل و خارج و فشار آمدن بيشتر بر نظام سياسي هستند و يا مانند بعضي مسئولان بيمسئوليت كشور با كركريخوانيهاي جنجالسازان و هياهودوستان همراهي ميكنند و نظام را به مواجههاي تمام عيار با يك اجماع جهاني تشويق ميكنند.
ترديد نكنيم كه اين وسط، فقط نسل امروز و نسلهاي آينده قرباني ميشوند. همين. هيچ اتفاق بدي براي آنهايي كه ربع قرن است كشور را به همين شيوه اداره كردهاند، نميافتد. همچنين براي خارجنشيناني كه گويي مخالف بالذات هستند و كنار گود نشسته، طرفين را به آغاز دعوا تشويق ميكنند و براي پرتاب مشت اول قيمت ميگذارند. فقط من و نسل من هستيم كه قرباني ميشويم، و احتمالا نسلهاي آينده هم.
تنها كساني كه ديدهام حساسيت نشان دادهاند و متعهدانهتر رفتار كردهاند، يكي آقاي باقي است كه در جاهاي مختلف در اين باره نوشته، يكي دكتر شيرزاد كه نظريه خود را كه معتقد است در انرژي هستهاي اعتبار و اقتداري براي ايران نيست تا جايي كه توانسته منتشر كرده، و يكي هم بعضي يادداشتهاي آقاي بهنود در اين باره. تقريبا همين! بقيه يا ننوشتهاند يا متعهدانه ننوشتهاند يا خيلي جدي نگرفتهاند.
ولي بايد جدي گرفت ...
- دانشمندان جديدا ثابت كرده اند كه اعتياد جرم نيست. بيماري است!! (ويرگول لامصب. كدامي؟!!)
- با آنكه با كار علي معظمي و نادر فتوره چي مخالفم كه برداشته اند يكهو وبلاگشان را تعطيل كرده اند. ولي ممكن است در همين هفته من هم چنين تصميمي بگيرم. چرايش يا براي بعد يا براي هيج وقت.
- خيلي بامزه است. آدم چند روز كه از دنيا بي خبر بماند همه چيز برايش وارونه جلوه مي كند. سايت آفتاب را كه مي بيني تصور مي كني همين دو سه هفته ديگر است كه احمدي نژاد را كله كنند. سايت پيك نت را كه مي بيني خيال مي كني دو هفته هم نمي كشد كه نظام باي نحو كان سرنگون مي شود. سايت بازتاب و سايتهاي راستي را كه مي بيني خيال مي كني چند روز ديگر پرونده ايران كلا بسته مي شود. سايت بي بي سي را كه مي خواني مي بيني روزشمار ارجاع پرونده به شوراي امنيت به نفس هاي آخر افتاده است. سايت پيك ايران را كه مي بيني مي گويي الان الپر دارد در زندان كتك مي خورد و بازجويي پس مي دهد. سايت الپر را كه مي بيني مي فهمي الان بيچاره در كافي نت است و دارد وبلاگ مي نويسد. دنيايي است خلاصه...
- با عرض معذرت بسيار. كافي نت چيزي شبيه فاحشه خانه است. ارضاي نياز در وضعي كثيف و به احمقانه ترين شكل ممكن. روان آدم پريش مي شود.
- بحثي كه خوابگرد و پرستود كرده بودند درباره مسابقه وبلاگ ها به نظر من سخن حقي است اما ناتمام. به هرحال ماجراي وبلاگ نويسي ايرانيان به سرانجامي نرسيده كه بشود اينگونه تفسير تمام عياري از آن ارائه داد. منظورم اين است كه هر نحوه ديگر براي انجام اين مسابقه و امثال آن برگزيده شود منتقداني را درپي دارد كه اتفاقا موضع نقدشان هم از منظر خودش صحيح است. ولي به هرحال هيچكس در نهايت نمي تواند بگويد كه وبلاگستان فارسي تا چه حد سياسي است و آيا بايد باشد يا نبايد.
- ضمنا تنها دو روز ديگر براي راي دادن در مسابقه وبلاگ ها فرصت هست. يك كليك تمام سهم هر كاربر از دموكراسي است!!
- آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند... پس آخه دارند چه غلطي مي كنند!
- جا داشت اين چند روز كه چيزي ننوشتم در مورد وبلاگم و خصوصا اين ستون راست نظرخواهي مي كردم. وقتي كه دو ليست روزنامه نگاران و بقيه دوستان را جدا كردم ياسر كراچيان گير داد كه چرا خودي و غير خودي مي كنيد. خب ليست طولاني بود. تازه من را باش كه مي خواستم آنهايي را كه مرتب مي خوانم از آنهايي كه كمتر مي خوانم جدا كنم. اين كه بدتر بود! اما كلا هم اين جدايي و هم جدايي شخصيت ها از بقيه و هم جدايي سايت هاي خبري و مجلات الكترونيك و فيلترشده ها و غيره (يا همان بخور و نمير) از كارهايي كه بود كه كردم. اما نمي دانم خوب است يا بد. بيشتر هدفم كاربردي كردنش بوده. به هرحال به نظرتان نياز دارم. براي قرار گرفتن در ليست بي شخصيت ها هم مي توانيد اعلام آمادگي كنيد!
- سيستم گروه وبلاگ هاي سيمرغ و همچنين روزها MT 2.661 است. مي خواهم به بالاي 3 ارتقا بدهم. اما خود سايت ام تي فقط 3.2 را دارد كه آن هم يك جوري مي ترسم دستش بزنم. كسي نسخه ارتقاي 2.6 به 3 را دارد. يا راه ساده و مطمئني براي ارتقاي ام تي طوري كه گند نزنم برود پي كارش؟
-----------------------------
بعدالتحریر: ظاهرا فعلا اجرای حکم با دستور آقای شاهرودی متوقف شده. ولی این چیزی از قبح اصل کار نمی کاهد. تا متوقف شود تمام اینچنین رویه های غیرقانونی که در بخشهایی از دستگاه قضایی ما به عادت تبدیل شده.
-----------------------------
اول تيتر را نوشتم عزيزي به زندان ميرود. گويا نبود. نوشتم نازنيني ديگر را به بند ميكشند. نچسبيد. باز نوشتم عزيزي، و سپس غزالي به بند ميرود. باز ديدم همه حرف نيست. اين عنوان را پسنديدم تا بلكه دقيقتر بتوانم احساس خودم را از اين اتفاق بنويسم: شهيدي به قفس ميرود.
دكتر محمد محمدي گرگاني را براي رفتن به زندان فراخواندهاند. قبل از اينكه او حكم دادگاه تجديدنظر را دريافت كند، احضاريه اجراي احكام دريافت كرده و انگار همه كار و مشكلات مردم هم تمام شده كه تا حكم را گرفتهاند نامه احضار را براي ايشان صادر كردهاند. احضاريه را در حياط خانه انداختهاند و ايشان قرار است پسفردا به زندان برود. عنوان اتهام «تبليغ عليه نظام» است و مجازات آن چهار ماه حبس. شش ماه ديگر هم به اتهام «عضويت در گروههاي غير قانوني» داشته كه دادگاه تجديدنظر نپذيرفته.
قاضي حداد، قاضي دادگاه بدوي پرونده دكتر محمدي و بسياري ديگر از فعالان ملي مذهبي بوده كه در اسفند سال 79 به طور دسته جمعي و به شكلي كاملا غيرقانوني بازداشت شدند. از سي و چند نفر اوليه، چند نفر ازجمله دكتر محمدي پس از يك روز آزاد ميشوند، اما احضارها و بازجوييهاي ايشان در سالهاي بعد ادامه مييابد، تا جايي كه به تشكيل دادگاه به دو اتهام مذكور منتهي ميشود.
اما دكتر محمدي گرگاني را آنها كه ميشناسند، ميدانند كه آنچنان شخصيت متين، باتقوا، پاك و سليم النفسي دارد كه بسياري از مخالفان سياسياش هم به او احترام ميگذارند و از اين جهت با بزرگاني مثل مهندس سحابي و مهندس ميثمي قابل مقايسه است. سوابق او در زندانهاي رژيم گذشته و موقعيتي كه در بين گروههاي مؤتلفهاي و روحاني و مجاهد داشت، و اعتماد و قرابتي به كه آيت الله طالقاني داشت، و تلاشهايي كه براي جلوگيري از رويارويي مجاهدين و حزب اللهي را در سالهاي ابتدايي انقلاب داشت، در تاريخ انقلاب اسلامي ماندگار خواهد بود. در اين باره خاطرات ايشان در شماره 31 مجله چشم انداز ايران خواندني است.
بعضيها اين روزها از انتصابات جديد در دولت و تغيير و تحولاتي كه در همه جا و ازجمله در وزارت كشور و استانداريها رخ داده، نگران شدهاند و ميگويند مگر رؤساي زندان ميتوانند استانداران خوبي باشند.
پاسخ اين شبهه اين است كه بله، البته! فقط اين وسط يك مشكلي وجود دارد. دولتمردان در ايران به طور تاريخي چشمشان مشكل دارد. مثلا گاهي تيز ميبيند و گاهي كم ميبيند. يا گاهي كه به صرفشان نباشد، اصلا نميبيند. اما معمولا چشم ايشان دچار نزديك بيني است، و لذا در موقع راه رفتن فقط پيش پاي خود را و در موقع نگريستن فقط چند متري اطراف خود را ميبينند.
اگر به عمق اين حرف توجه كنيد، ميفهميد كه چرا براي مثال آقاي پورمحمدي از عناصر خدوم اطلاعاتي و رئيس زندان ها براي استانداري بهره ميگيرد. اصلا اگر اين سؤال را از خودشان بپرسيد، پاسخ صريح و دقيقي خواهيد شنيد: مگر كس ديگري هم وجود دارد؟!
پس اگر ميبينيد فقط علم و صنعتي ها دور و بر جناب پرزيدنت يافت ميشوند، بدانيد كه ريشه از كجاست. يا اگر حلقه مشاوران و مديران نزديك ايشان همه از زمان شهرداري همراه هستند، باز همان. يا اگر وزراي ايشان را تاكنون كسي نميشناخته، به خاطر اين است كه تاكنون كمتر كسي گذارش به چند متري ايشان افتاده است. هكذا و هلم جرا (اين فحش نيست، يك اصطلاح عربي است!)
صادقانه اعتراف ميكنم كه بحث انتصاب باجناقها بسيار پيچيدهتر از اينهاست و اين مدل تحليلي براي فهم آن جواب نميدهد. خصوصا به اين خاطر كه باجناق در فرهنگي ملي و اسلامي ما چيزي همرديف شيطان است. اما به لحاظ علمي اين مقدار را ميتوان گفت كه زين پس به علت وجود باجناقهاي متعدد و متكثر در مجاورت يكديگر، با جرقههاي بسياري در درون دولت مواجه خواهيم بود!
ميگويند پيشرفت علم نتيجه يك وضعيت جديد و زادهء يك نياز است. يعني علوم معمولا وقتي پيشرفت ميكنند كه بشر در شرايط نويي قرار گيرد و به لحاظ مادي يا معنوي نيازي به بسط و رشد آنها احساس كند. بعدش ميگويند شروع اين راه هم بايد با يك پرسش باشد: پرسش آغازين، كه از سوي نخبگان هنرمند صورت ميگيرد. هر اقدامي براي پاسخ به پرسش آغازين، مسير و چگونگي رشد علم را مشخص ميكند. احتمالا آخرش هم عوام توافق ميكنند كه چيزي نگويند، چون ميترسند پرسش مجددي پيش بيايد كه باز علم مجبور شود پيشرفت كند! ولي نخبگان هنرمند جديدي ظهور ميكنند كه باز پرسش جديد را مطرح ميكنند.
حالا جامعه ما در دوران جديد و با شرايط جديدي كه آقاي احمدي نژاد و دولتشان دارند برايمان به ارمغان ميآورند، در آستانه يك جهش بزرگ در زمينه علم روانشناسي قرار گرفته است. نياز فراگير به وجود تئوريهايي كه امكان بقاي نسل بشر در شرايط رواني جديد را ممكن بداند و بتواند توضيح دهد كه چرا اعصاب آدمهاي اين جامعه اين حد از [...] را تحمل ميكند، نيازي ضروري است. پرسش آغازين هم اين است كه: چگونه تحمل كنيم؟!
من به شخصه يقين دارم كه دانش روانشناسي در ايران به زودي پيشرفتهاي سريعي را به خود خواهد ديد و نسل نوي ايراني دوباره به زندگي خواهد خنديد، اين بار به نوعي ديگر!
در مورد درد دل هاي اين حاج خانوم
1- اولين مشكل نخبگان ايراني در مواجهه با جهان اين است كه توجه نميكنند و نميكنيم خيلي بيشتر از اينكه جهان به ما نياز داشته باشد، ما به جهان نيازمنديم.
2- دومين مشكل نخبگان ايراني در مواجهه با جهان اين است كه در خانه نشستهاند و منتظرند يكي بيايد كلوني در را به صدا درآورد و بگويد بياييد برويم جهاني بشويم!
3- سومين مشكل نخبگان ايراني در مواجهه با جهان اين است كه بيشتر مترصد اين هستند كه راهي بيابند تا فضايل و كمالات خود را به جهانيان ثابت كنند، كاري هم ندارند كه آن طرف ديوار چه كسي نشسته و احيانا (زبانم لال!) او چه دارد كه به ما بدهد.
4- چهارمين مشكل نخبگان ايراني در مواجهه با جهان اين است كه اسم صادرات را ميگذارند خودشيفتگي و اسم واردات را ميگذارند خودباختگي!
5- پنجمين مشكل نخبگان ايراني در مواجهه با جهان اين است كه براي خودشان مشخص نكردهاند و نميدانند در اين دهكده جهاني بالاخره ما كدخداي دهكده هستيم، يا چوپان آن، يا خادم مسجد آن، يا يك گاو توي طويله، يا ديوانهاي كه هر كس از راه ميرسد يكي ميزند توي سرش، و هر روز هوس ميكنند يكي از اينها باشند!
6- ششمين مشكل نخبگان ايراني در مواجهه با جهان اين است كه جهان آنطور كه ما دلمان ميخواهد نيست، اما براي ما انگار مهم نيست كه جهان آنطور كه ما دلمان ميخواهد نيست. براي همين سرمان را مياندازيم پايين و ميرويم جلو، آنوقت وقتي سرمان به سنگ خورد به زمين و زمان و جهان فحش ميدهيم.
7- هفتمين مشكل نخبگان ايراني در مواجهه با جهان اين است كه خيال ميكنند جهان ميايستد تا ما سلانه سلانه برويم تا به او برسيم.
8- هشتمين مشكل نخبگان ايراني در مواجهه با جهان اين است كه جهان را براي خود ميخواهند، اما انتظار دارند ديگران هم جهان را براي ايران بخواهند.
9- نهمين مشكل نخبگان ايراني در مواجهه با جهان اين است كه معمولا جهان را با چيزهاي ديگري مانند شيطان يا خدا يا دشمن يا همسر يا بهشت يا جهنم يا چارديواري اختياري يا يك اصفهان بزرگ اشتباه ميگيرند.
10- مشكل ديگري نداريم؟
آيا نشنيدهايد حكايت آن ديوانه اي را كه بامداد روز روشن چراغي برافروخت و به بازار دويد و پياپي فرياد كشيد: «من خدا را ميجويم! من خدا را ميجويم!» درآن هنگام بسياري از كساني كه به خدا ايمان نداشتند درآن پيرامون ايستاده بودند، و بنابراين، ديوانه خندههاي فراوان برانگيخت. يكي پرسيد: مگر گم شده است؟ ديگري پرسيد: مگر همچون كودكي راه خود را گم كرده است؟ يا پنهان شده است؟ مگر از ما ميترسد؟ مگر به سفر رفته؟ يا مهاجرت كرده است؟ و همينطور نعره ميزدند و ميخنديدند.
ديوانه به ميانشان پريد و با نگاه ميخكوبشان كرد. فرياد زد: «خدا كجا رفته؟ به شما خواهم گفت. ما - من و شما- او را كشتيم. ما همه قاتلان او هستيم. ولي چگونه چنين كاري كرديم؟ چگونه توانستيم دريا را بنوشيم؟ كه به ما ابري - از اسفنج- داد كه سراسر افق را با آن بزداييم؟ چه ميكرديم هنگامي كه اين زمين را از خورشيد ميگسلانديم؟ اكنون زمين به كجا ميرود؟ ما به كجا ميرويم؟ به دور از همه خورشيدها؟ پيوسته سرازير در سراشيب سقوط؟ به پس، به پهلو، به پيش، به هر سو؟ مگر هنوز زير وزبري هست؟ مگر در هيچي بيكران سرگردان نشدهايم؟ مگر دم سرد تهيگي را احساس نميكنيم؟ مگر اين دم سرد سردتر نشدهاست؟ مگر شب دم به دم بيشتر ما را در تاريكي فرونميپيچد؟ مگر نبايد در بامداد تابناك فانوسها را روشن كنيم؟ مگر هياهوي گوركناني كه خدا را به خاك ميسپارند به گوشمان نرسيده؟ مگر بوي واپاشيدگي الوهي به مشاممان نخورده؟ خدايان نيز متلاشي ميشوند. خدا مرده است. خدا مرده ميماند. ما او را كشتهايم.
ما قاتلان سرآمد همه قاتلان چگونه خويشتن را تسلي دهيم؟ آن كه جهان تاكنون از او مقدستر و نيرومندتر به خود نديده، زير خنجرهاي ما آنقدر خون داد تا مرد. كيست كه اين خون را از ما پاك كند؟ به چه آبي خويشتن را بشوييم؟ چه آيينهاي توبه و چه بازيهاي آسمانيي ناگزير خواهيم بود اختراع كنيم؟ آيا عظمت اين واقعه از حد ما درنميگذرد؟ آيا نبايد صرفا براي اينكه شايسته آن بنماييم خودمان خدا بشويم؟ هرگز واقعهاي به اين عظمت نبوده است، و هر كه پس از ما زاييده شود، به جهت اين واقعه به تاريخي بالاتر از هر تاريخي تا امروز تعلق خواهد داشت.»
اينجا ديوانه ساكت ماند و بار ديگر به شنوندگانش نگريست؛ آنان نيز دم دركشيدند و شگفتزده به او نگريستند. سرانجام ديوانه فانوس را بر زمين كوبيد، فانوس شكست و خاموش شد. ديوانه گفت: «من زود آمدهام. زمان من هنوز نرسيده است. اين رويداد عظيم و دهشتناك هنوز در راه است، هنوز سرگردان است، هنوز به گوش آدميان نرسيده است. رعد و برق نيازمند زمان است، نور ستارگان نيازمند زمان است، رويدادها هرچند روي داده باشند، باز براي اينكه ديده و شنيده شوند نيازمند زمانند. اين واقعه هنوز از ايشان دورتر از دورترين ستارگان است، و با اين همه آنها خودشان اين كار را كردهاند!»
و باز حكايت كردهاند كه ديوانه همان روز بهزور وارد چند كليسا شد و مرثيه خواند. ميگويند هنگامي كه بهزور بيرونش كردند و بازخواستش كردند، جز اين پاسخي نداد كه «اگر امروز همه اين كليساها، مقبرهها و تابوتهاي خدا نيستند، پس چيستند؟»
نيچه، ترجمه عزت الله فولادوند، صص 11-13
::آقاي صانعي فردا را عيد اعلام كرد و من بدبخت را گيج نمود. اگه بخوام طبق شرع به وظيفهام عمل كنم، بايد فردا رو بخورم. اگه بخوام طبق عقل خودم عمل كنم، خداييش معتقدم اگه ولي فقيه هيچ جا نظرش مهم نباشه، اين يه مورد رو بايد سپرد به يه نفر. چه معني داره هركسي بخواد براي خودش يه روز رو تعيين كنه. علمي تعيين كنن، حرف آخر و اعلامش هم با رهبر ديگه!
:: حالا روزه فردا رو بيخيال، نماز عيد فطر رو چيكار كنم. همه ماه رمضون يه طرف، اون يه طرف ديگه!!
:: يكي ميگه، داداش تو خودت ماهي، هلال ماه ميخواي چيكار!!!
:: به يكي اينو گفتم، گفت: چشمهاتون ماه ميبينه!! گفتم: نگاه كرديم، ولي ماهي تو آسمون نديديم!!!!
:: ميان ماه من تا ماه گردون ... آقا اعلام كن ما رو نگردون!!!!!
:: جمعه اگه عيد باشه ميشه تعطيل تو تعطيل، مخ آدما هم تعطيل!!!!!!
:: امان از اين هلال آسمونجل!!!!!!!
:: فطريه يعني اينكه از قوت روزانه خودش، سه برابر به فقرا بدي. عقلي اگه بخواي حساب كني، ديگه برنج و گندم مهم نيست. قوت روزانه خيليها كتابه، قوت خيليها لينك، خيليها ايميل، بعضيها فحش، بعضيها ...
:: دف به كف آريد مه ز خانه برون شد. برون شد؟!
:: ايشون هم خودشو توي آينه ديده بالاخره، كه چقدر مااهه!!!!!!!
:: شرع بر عقل غلبه كرد!! لذا فردا تشريف ميبريم قم. ناگفته نماند كه شرع با هواي نفس در اين مورد ائتلاف كرده بود!!!!!!!!
:: گذار به دموكراسي جان! اشتباه ناجوري كردي ظاهرا. آقاي فاضل اتفاقا برعكس گفته حلول ماه ثابت نشد و پنجشنبه روز سيام ماه رمضونه!
:: خدايا تو شاهد باش كه من نماز عيد فطر تهران رو دوست دارم، اما علماي دين تو با اين كارهاشون دو ساله كه منو به قم تبعيد كردهاند.
:: رفيق، تو برو بخور، خيالت هم نباشه! جواب خدا با ما!!
:: نامه سرگشاده به حضرت ماه !!!
بند آخر:
- الان از قم برگشتيم، دست از پا درازتر! آقاي صانعي و آقاي بهجت روز پنجشنبه را عيد اعلام كردند(همچنين آقاي اسدالله بيات كه تازگيها خود را در جمع مراجع جا داده)، ولي هردو گفتند به احترام ديگر آقايان مراجع، نماز عيد را نميخوانيم! اين هم شد آخرين مدل عيد گرفتن. فقط ما نفهميديم نماز عيد چه ربطي به احترام دارد!
- القصه، باز قصه دو عيدي شدن تكرار شد، و غير از اكثريت مردم كه مقلد تلويزيون هستند، بقيه گيج شدند. به هرحال ساعتي را شاهد تلاش بيهوده مؤمنين شهر قم در راه بين اين بيت و آن بيت بوديم تا دست آخر به فتواي دو فقيه عادل و ضمنا پس از مشاهده نان سنگگ و پنير، حلول عيد بر بنده مسجل شد!!
- اما جالبترين قسمت ماجرا آنجا بود كه يكي از اعضاي دفتر آقاي بهجت با صداي بلند خطاب به همه مؤمنين و مؤمنات گفت: حضرت آقا فرمودند امروز نه روزه ميگيرند، نه نماز ميخوانند، مقلدين هم تكليف خودشان را بدانند!!!!!!
- شانس آورديم مرجع ما اينجوري يكهو نميزند زير نماز و روزه!
- وعده ما، فردا، نماز عيد سعيد فطر، مصلاي تهران!!
:: خبر جديد: آقاي فاضل و آقاي صافي هم پنجشنبه رو عيد اعلام كردند، البته طرفاي ظهر براشون مسجل شد! (البته برخلاف من، بدون سنگك!) مباركه؛ و دهن صداوسيما هم سرويس كه اعلام نميكنه و مقلدهاشون رو به زحمت مياندازه!
::عيد فطر بر همه روزهداران ماه مبارك، مبارك!
آزادي حق اوست