چند نكته جديد و كمي هشدار درباره سقوط سي130 در مصاحبهاي با يك كارشناس مسائل پروازي
تقريبا از روز اول كه هواپيماي سي130 حامل خبرنگاران و عكاسان و تصويربرداران و نظاميان سقوط كرد، پيگير خبرهاي اين حادثه بودم. به هر دليل براي خودم خيلي مهم بود همانطور كه براي بسياري ديگر از همكارانم، و متأسفانه مثل قبل ميبينيم كه موضوع دارد به انحراف ميرود و به مرور زمان مسكوت ميشود.
چند روز پيش گفتگوي كوتاه اما مهمي با يك تكنيسين ارشد مسائل پروازي داشتم كه تمام جزيياتي را كه از اين حادثه در اختيار داشتم با او به بحث گذاشتم، و به نكات جالبي هم رسيديم. افسوس كه اينطور كه به نظر ميرسد هيچ خبرگزاري و روزنامهاي چنين اطلاعاتي را منتشر نميكند، ولي با اينكه ميدانم در اين مورد طرف حساب ممكن است خيلي تحكمآميز برخورد كند و ماجرا را امنيتي به حساب آورد، به دلايل حرفهاي و وجداني نميتوانم به خود اجازه دهم چيزي در اين باره ننويسم. وبلاگ آخرين امكاني است كه براي انتشار اين اطلاعات دارم.
شايد بخشي از اين اطلاعات (يعني صحبتهاي من) به زبان ساده و غير علمي باشد، اما به طور ويژه به كشف ابهامات و نقاط خلأ و سؤال پرونده از طريق باز شدن مفاهيم تخصصي توجه داشتهام و نتيجه بحثمان روندي را كه تاكنون در پيگيري ماجرا طي شده، به طور مستدل مورد نقد قرار ميدهند. به تخصص، تجربه و بيطرف بودن مصاحبه شونده اعتماد قطعي دارم، اما نام اين فرد را نيز به دلايلي كه واضح است، به هيچ وجه نخواهم گفت.
من از روز اول تقريبا همه صحبتهاي مسئولين مربوط و نامربوط را درباره علت سقوط هواپيماي سي130 و شرايط آن شنيدهام و خواندهام تا بفهمم تخلفات و بيتدبيريها و قصورها و تقصيرهاي احتمالي در اين مورد چه بوده، بالاخره مقصر كي بوده و چرا جان عزيز اينهمه آدم به بهاي مفت از دست رفته است و هيچكس هم پاسخگو نيست. ولي آخرش نفهميدم قضيه چه بوده. خبري داريد در اين مورد؟
با اطلاعاتي كه من دارم و مجموعه شرايط حادثه، به نظر من بيش از هر چيز احتمال يك خرابكاري وجود دارد.
يعني به عمد هواپيما را انداختهاند؟!
من كه ميگويم احتمال به عمد انداختن كم نيست، ولي لااقل در اجازه پرواز و مديريت آن و هدايت هواپيما تا ثانيههاي آخر آنچنان (به معناي واقعي كلمه) «خرابكاري» كردهاند كه الان فقط دارند تلاش ميكنند ببينند چطور ميشود قضيه را جمع كرد.
يعني چه كسي؟
الان اختلاف اصلي بين نيروي هوايي و ستاد مشترك است. البته به نظر ميرسد اينها دارند يك معاملهاي انجام ميدهند كه در اينصورت همه بحثها خواهد خوابيد.
اصلا چرا بايد به عمد چنين هواپيمايي را بيندازند؟
پس لابد نميدانيد كه در ليست پرواز غير از اسمهاي منتشره، چه كسان ديگري هم بودهاند كه نگفتهاند [...]
در مجموعه بحثهاي مربوط به پيگيري از اول تا حالا به نظر ميرسيد كه نيروي هوايي سعي دارد براي خود شريك جرم پيدا كند و پرونده را به جاهاي ديگر بيربط بكشاند. مشكل آنها كجاست؟ چرا حقيقت قضيه را نميگويند؟ اصلا حقيقت قضيه چيست؟
ببينيد، الان اخباري كه منتشر ميشود در اين باره خيلي اشكالات فني دارد كه يك آدم آشنا آنها را ميفهمد، و ميفهمد كه چند جاي كار ايراد داشته و دارد و خلاصه پرونده دارد لاپوشاني و يا منحرف ميشود. هواپيماي سي130 برخلاف بعضي حرفهايي كه همان اول زده شد، درست در ثانيههاي پس از Take Off يك موتورش را از دست ميدهد، و ميگويند كه آتش هم گرفته. يعني نوك هواپيما دقيقا اريب به طرف بالا بوده كه مشكل فني پيدا ميشود. اولين مشكل كار كه بايد جواب بدهند اين است كه چنين هواپيمايي كه چنين نقص فني آشكاري دارد كه پس از چند ثانيه موتور از دست ميدهد، چرا اجازه پرواز گرفته و چه كسي اجازه داده، و آيا نقص قبل از پرواز بوده يا خير.
اين حرف در بعضي از حرفها هم مطرح بود و در موارد استيضاح وزير دفاع هم بود...
بله، ولي كسي توجه نميكند كه پس چرا اينقدر مكامله با برج و تصميم براي بازگشت به مهرآباد و نشستن طول ميكشد. خلبان مشكل را در همان اول مشكل را به برج مراقبت اعلام ميكند، ولي به اپروچ ارجاع داده ميشود. اصلا تمام مشكل در ناهماهنگي بين برج و اپروچ، يا به عبارتي هماهنگي آشكار اين دو براي هدايت هواپيما به سمت سقوط است!
اپروچ ديگر چيست؟!
ببينيد، يك هواپيما در طول هر پرواز با سه مركز زميني در ارتباط ميشود تا او را هدايت كنند و به او سرويس دهند: برج مراقبت، اپروچ (Approach) و Tehran Center . كنترل سنتر وقتي هدايت هواپيماها را در سراسر كشور به عهده ميگيرد كه وارد دالانهاي هوايي شوند. اما در زمان آغاز پرواز و پس از آن، هدايت هواپيما ابتدا با برج مراقبت است و پس از بلند شدن هواپيما با اپروچ شهر است. الان در اين مورد اختلاف و اختلالي كه پيش آمده، بين برج واپروچ در هدايت هواپيما است. ظاهرا خلبان بين برج و اپروچ سرگردان ميشود، هر يك به ديگري ارجاع ميدهند و دست آخر هم هردو سكوت ميكند و هيچ هدايتي انجام نميشود.
يعني همان ثانيههايي ميگويند پاك شده، يا گاهي ميگويند ارتباط قطع شده.
اين خيلي حرف بيخودي است. پاك شدن معني ندارد. قطعا چند جاي مختلف اطلاعات مكالمات خلبان موجود است، شك نكنيد. در ضمن مگر ارتباط موبايل است كه قطع شود؟! اين از آن حرفهاست.
ولي اين را خودشان گفتند. ميگويند جعبه سياه كه ندارد، از اپروچ هم كه من چيزي نشنيده بودم، برج هم ميگويند مكالمهاي با خلبان نداشته در آن 110 يا به روايتي 90 ثانيه. فقط يك «يا حسين» آخرش را تأييد كردهاند.
همين يا حسين شما را به شك نمياندازد كه پس قطع ارتباطي نبوده و دروغ است؟ در ضمن، درباره جعبه سياه هم اطلاعات دقيق ندادهاند. درست است كه هواپيماهاي نظامي غالبا به دلايل امنيتي جعبه سياه ندارند. اما آن جعبه سياهي كه ندارند، «جعبه سياه Instrument » است كه اطلاعات دستگاهها و موتورها و مسير و موارد غيره را ضبط ميكند. وگرنه «جعبه سياه مكالمات كابين» را كه تمام مكالمات كابين خلبان را ضبط ميكند، همه دارند؛ نظامي و غيرنظامي هم ندارد. مكالمات خلبان كه امنيتي نيست، مگر اينكه موضوع ديگري در بين باشد ...
من گيج شدم! مشكل پس چيست؟ چرا الان حقيقت كشف نميشود؟ چرا ارتشيها سعي ميكنند مسئله را به هواپيمايي كشوري و برج مراقبت ربط دهند؟
اين باز از آن اشتباهات است. حتي اگر برج هم تقصيري داشته باشد، اين ربطي به هدايت سيويل (غيرنظامي) ندارد. هم در برج و هم در اپروچ، با اينكه ساختمان يكي است اما نيروهاي نظامي هستند كه هواپيماهاي نظامي را هدايت ميكنند. حتي در تهران سنتر هم كه يكي ميشوند، براي هواپيماهاي نظامي يك كارشناس نظامي حتما حضور دارد.
ببينم، اينكه يكي ميشوند يعني طول موج هاي مكالمات پروازهاي نظامي و سيويل هم يكي است؟ يعني ممكن است هواپيمايي كشوري به مكالمات دسترسي داشته باشد؟ ميخواهم همان بحث پاك شدن و ضبط شدن مكالمات را حل كنم.
بله، آن بحث مشخص است. در سنتر كه هدايت از يك جا است، در برج و اپروچ هم هواپيمايي كشوري به مكالمات پوازهاي نظامي دسترسي دارد. قطعا صداي مكالمات علاوه بر جعبه سياه كابين و برج مراقبت و اپروچ در جاي ديگري هم ضبط ميشود كه كميته تحقيق به آن دسترسي دارند، اگر بخواهند. بايد تشريف ببرند به خيابان معراج، آنها خبرهاي خوبي برايشان هست.
پس نتيجه؟
نتيجه اينكه در آن لحظات حساس كه يك موتور آتش گرفته و موتور ديگر از كار افتاده و خلبان هم تلاش براي ارتباط و هدايتگيري داشته، برج و اپروچ (معلوم نيست به چه دليلي) خلبان را گيج ميكنند و بعد هم مدتي سكوت ميكنند. اين سكوت خيلي عجيب است. چرا و چگونه براي يك شرايط اضطراري پروازي ممكن است برج و اپروچ با هم سكوت كنند؟ طبق قوانين در شرايط حاد پروازي و وضعيت ربودن هواپيما (Hijack) هم وقتي كه خلبان كد مشخص را اعلام ميكند، تمام سرويسها متوقف ميشود تا فقط به اين پرواز با شرايط خاص سرويس داده شود. چطور ممكن است برج هواپيما را به اپروچ واگذار و رها كند؟ چطور ممكن است اپروچ حتي اگر مسئله را به برج واگذار ميكند، به انحراف هواپيما بيتفاوت باشد؟ آن هم هواپيمايي كه ميداند نقص فني حاد دارد و در حال بازگشت است.
اين ثانيههايي كه ميگويند حذف شده مربوط به كدام قسمت است؟
مربوط به مكالمات با اپروچ، كشمكش و سرگرداني خلبان و در نهايت بيپاسخ گذاشتن و عدم هدايت او. رمز اصلي اين حادثه سقوط و كليد قفل اين پرونده در همان ثانيههاست.
درباره اين هم خيلي بحث شده كه با اينهمه امكاناتي كه ميگويند سي130 دارد و حتي بدون چرخ و با يك موتور هم ميتواند بنشيند، چرا خلبان در فرودگاه امام يا اتوبان تهران- قم يا حتي فرودگاه قلعه مرغي ننشسته.
خب اين پرواز از نوع كور بوده، يعني IFR كه در آن هواپيما بدون هدايت زميني نميتواند بنشيند. در پروازهاي مسافري كه غالبا Visual هستند، وضعيت بدين شكل نيست. اما در پروازهاي كور نياز به هدايت زميني حتما هست. البته اين هم مشكلي نبوده، حتي تهران سنتر هم ميتواند از دور براي نشستن هدايت كند. مشكل اين بوده كه اصلا هدايت زميني انجام نميشود. اين بايد بررسي شود. به علاوه تشخيص خلبان اين بوده كه براي بازگشت به مهرآباد مشكلي ندارد. ولي آن انحراف و وضعيت دشوار آخر كار و آن سقوط ناگوار دليلش چيست، الله اعلم!
درباره دستور براي پرواز و تغيير خلبان و پرواز نظامي براي غيرنظاميان هم ابهامات زيادي هست.
خب اينها را احتمالا ميدانيد. اولا در كاتالوگ هواپيما اجازهاي براي سوار كردن افراد غيرنظامي به سي130 داده نشده، در حالي كه اين كار را كردهاند و بعد اعتراف كردند كه خانوادههاي بيچاره ارتشيان را هم با آن جابجا ميكردهاند! درباره خلبان هم، ابتدا نام خلبان گوهري در ليست پرواز بوده كه با مشاهده هواپيما و نقص فني آن حاضر به پرواز نميشود. بحثهايي انجام ميگيرد و در نهايت از بالا دستور ميرسد كه هدايت هواپيما را به جاي او به يك ستوان بسپارند. در اينجا او پرواز را به اجبار ميپذيرد...
آن نقص فني كه گفتيد يعني همان مشكل VOR كه گفتند؟
نه آقا! با اين مشكلات كه هواپيما نميافتد، آن هم هواپيماي نظامي كه چنين مشكلاتي بايد برايش عادي باشد. قطعا مشكلات متعدد بوده و نقص فني بيش از اين موارد بوده، و خيلي عجيب است كه چنين هواپيمايي اجازه پرواز ميگيرد، ان هم با اصرار و دستور.
من همان روزهاي اول شنيدم كه گوهري هفته قبلش با همين هواپيما در كوير داشته سقوط ميكرده...
اين را نميدانم. اما خب خلبان كه با يك نگاه نميتواند بفهمد هواپيما نقص فني دارد. تشخيص نقص هم با او نيست. لابد يك چيزي بوده كه او حتي حاضر ميشود از فرمان تمرد كند و پرواز نكند. اما نقص فني قبل از پرواز هم به اين ترتيب محرز است. توجه كنيد كه بررسي شرايط و آمادگي هواپيما براي پرواز ساده نيست و مراحل پيچيدهاي دارد، كه بايد ديد در اين مورد آيا درست انجام شده يا نه، كه احتمالا اين هم يكي از مسائل و تخلفات انجام شده است.
چند روز پيش استاد دات مطلب زيبايي در اطراف مبحث روزنامهنگاري حرفهاي و سياسي و حزبي نوشته بودند با عنوان «دال روزنامهنگاري» كه خواندنش توصيه ميشود. اما نكته بيربط ظريفي به ذهنم رسيد كه شايد به منحرف كردن بحث كمك كند!
من كه هرچه گشتم در «روزنامهنگاري» دال نديدم. اما اتفاقا دو حرف آن توجهم را جلب كرد: «نون» و «گاف». روزنامهنگاري امروز ما هم شايد همين است كه با «دال» و اين حرفها بيگانه است، ولي معمولا در آن براي بعضي «نون» هست و براي بعضي ديگر «گاف»! تازه، روزنامهنگاري اخير ما كه بعضي را هم مجبور به «جيم» شدن كرده، اگرچه «جيم» هم ندارد. غم «نون» خيلي وضعيت روزنامهنگاري ايران را از حالت طبيعي بحثهاي آكادميكي كه استاد مطرح ميكند خارج كرده، و همينطور خوف «گاف» دادن!
ولي خب راستش را بخواهيد من از سر دلسوزي نسبت به روزنامهنگاري حزبي، تصور ميكنم اين سنخ روزنامهنگاري واقعا در ايران خيلي لاغر و نحيف و مفلوك است، حتي عقب افتاده تر از روزنامهنگاري غير سياسي. يعني اگر بخواهم به تعداد انگشتان دستم از روزنامهنگاراني نام ببرم كه واقعا بر واژهها و جملهها و مفاهيم و تيترها و ليدها آنقدر مسلط اند كه ميفهمند «جريان سازي»، «اغراق و بزرگ نمايي»، «جعل واژه يا مفهوم سازي» و «ذهنيت سازي و سخن پراكني» يعني چه ( حالا «جنگ رواني» پيشكش!)، اينقدر كم اند كه ميمانم دست راست را نگاه كنم يا چپ را !
يعني روزنامهنگاري حزبي ما هم مثل بقيه كارهاي اكتيويستهاي سياسي و اجتماعيمان (خصوصا اصلاحطلبان پر مدعا) اينقدر در كار خود بيتجربه و بيمهارت است كه هم به هدف خود نميرسد و هم روزنامهنگاري غيرحزبي را متأثر و آلوده ميكند. اگر يك اكتيويست كار خود را خوب بلد باشد، چه اين كار روزنامهنگاري باشد يا هر ابزار و مهارت بيجهت ديگري، اينقدر ظريف به ابزار خود جهت ميدهد كه هيچكس نفهمد چي شد، و كي آمد و كي رفت! اصلا همين كه ديگران مدام به روزنامهنگاري حزبي فحش ميدهند (و مال امروز و ديروز هم نيست) خودش نشان ميدهد كه روزنامهنگاري حزبي ما چقدر تابلو و از مرحله پرت است. باز صد رحمت به اوضاع روزنامهنگاري غير حزبي!
امروز با چند دوست، بيخود و بيجهت و بيمقدمه ياد كتابهاي دوران دبستان افتاديم، داستانهاي زيباي كتاب فارسي و شعرهاي حفظ شده و ... خلاصه جيغ همه نوستالژيهاي ذهنم درآمد. «كوكب خانم» كه يادم هست «سرزده» تنها كلمه تركيبش بود، «خانواده آقاي هاشمي» كه از كازرون تا نيشابور ما را با خود ميبردند، «تصميم كبري»، «چوپان دروغگو»، «زاغكي قالب پنيري ديد»، «من يار مهربانم» و ... «دو كاج»!
خيلي دوست داشتم اين شعر «دو كاج» را. ولي هرچه فكر ميكردم فقط بيت اولش يادم ميآمد، اما اين دوست به دادم رسيد و چنان از اول تا آخر شعر را بيوقفه خواند كه كفم بريد! اگر جايي از شعر اشكال داشت بگوييد تا درست كنم، شاعرش هم يادم نيست.
در كنار خطوط سيم پيام
خارج از ده دو كاج روييدند
ساليان دراز رهگذران
آن دو را چون دو دوست ميديدند
روزي از روزهاي پاييزي
زير رگبار و تازيانه باد
يكي از كاجها به خود لرزيد
خم شد و روي ديگري افتاد
گفت اي آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تأمل كن
ريشههايم ز خاك بيرون است
چند روزي مرا تحمل كن
كاج همسايه گفت با تندي
مردمآزار، از تو بيزارم
دور شو دست از سرم بردار
من كجا طاقت تو را دارم
بينوا را سپس تكاني داد
يار بيرحم و بيمحبت او
سيمها پاره گشت و كاج افتاد
بر زمين نقش بست قامت او
مركز ارتباط ديد آن روز
انتقال پيام ممكن نيست
گشت عازم گروه پيجويي
تا ببيند كه عيب كار از چيست
سيمبانان پس از مرمت سيم
راه تكرار بر خطر بستند
يعني آن كاج سنگدل را هم
با تبر تكه تكه بشكستند
اگر اين روزها ديدهايد يا بعد از اين ديديد كه روزنامهها و سايتهاي طرفدار احمدي نژاد تيتر زدند كه «خاتمي: احمدينژاد گل و بلبل است ...» تعجب نكنيد. گذشت آن زمان كه خاتمي ِ توي تيتر همان «خاتمي محبوب» بود، الان اين خاتمي فردي است به نام احمد خاتمي كه قبلا سخنران جلسات حزب الله و هيئت رزمندگان بود و حالا شده امام جمعه تهران، كه هنوز جوهر حكم سريع الصدورش خشك نشده در اولين هفته به نمازجمعه آمد و دولت احمدي نژاد را تا نزديكي خود خدا بالا برد.
روسياهي هم مانده به ذغال، كه هنوز چنان در حيرت و حسرت محبوبيت محمد خاتمي ماندهاند كه با شبيهسازي با نام او تلاش ميكنند مشروعيتي براي خود بخرند. با خاتمي رئيسجمهور كه تا توانستند مشروعيت خريدند، بخيل نيستيم؛ بگذار با نام او هم كاسبي كنند!
وزير ارتباط طي يك سوتي خبر از چيزي داد كه در صورت واقعيت داشتن، بنيان فعاليتهاي سيستم ارتباطاتي و مخابراتي دولت را به لحاظ قانوني زير سؤال ميبرد. او گفته اگر لازم باشد صحبتهاي خبرنگاران سوار هواپيماي سي130 را منتشر ميكنيم. بعد يك خبرنگار تيزي كرده و پرسيده راست است كه تا شش ماه همه مكالمات را ضبط ميكنيد، و جناب وزير جواب داده سعي ميكنيم مكالمات را هميشه داشته باشيم، ولي فقط با حكم قضايي در اختيار قرار ميدهيم!
چند ساعت بعد از گير دادن چند سايت خبري به اين موضوع، روابط عمومي وزارتخانه اطلاعيه ميدهد و در حالي كه كاملا صحبتهاي وزر را عوض كرده، ميگويد: مكالمات ضبط نميشود، فقط اس ام اس ها ذخيره و نگهداري ميشود كه با حكم قضايي در اختيار قرار داده ميشود.
بگذريم از اينكه وزير به صراحت در مورد مكالمات حرف زده، نه پيامهاي كوتاه. ولي هركدام كه باشد، نكته عجيبي و مهمي در اين حرفها وجود دارد كه روابط عمومي محترم هم با يك گاف غير قابل جبران به آن بيتوجهي كرده: هرگونه شنود مكالمات طبق قانون اساسي ممنوع است، مگر به حكم قانون.
كدام قانون اجازه شنود را ميدهد؟ تا جايي كه من ميدانم فقط در چند مورد خاص امنيتي و جنايي با كلي ضوابط و مراحل و با حكم صريح قاضي يا دادستان ميشود شنود كرد؛ آن هم به طور مشخص و مصداقي. كدام حكم براي اين شنودها وجود دارد؟ با كدام ضابطه و قانون؟ چه كسي به كدام مجوزي جرأت داده كه به اين صراحت قانون اساسي را نقض كند؟ نهادهاي نظارتي حكومت و نهادهاي غير حكومتي آيا به اين مسئله توجه كردهاند؟
گاف بزرگي داده جناب وزير، بعد هم روابط عموميشان خرابترش كرده با اعتراف رسمي و آشكار خود. فقط بايد خبرنگاران و مطبوعات و سايتها جرأت داشته باشند بقيه اينها را بگيرند تا مقصر و تخلفات و مفسدههاي گستردهاي كه بر اين كار ميتواند مترتب شود، رو شود. اصلا ميدانيد كه اينطور شنود گسترده و بيدر و پيكر و بيحساب و كتاب چه پيامدهاي وحشتناكي ميتواند داشته باشد؟ اصلا ميدانيد، حتي جدا از جنبههاي قانوني و سياسي و شرعي بحث، چقدر سوء استفاده شخصي ممكن است در اين كار باشد؟ اصلا هيچ به اين توجه كردهايم كه اس ام اس و محتواي مكالمات تلفني، حوزه خصوصي است؟
فيلم «يك بوس كوچولو» آخرين ساخته بهمن فرمانآرا از فيلمهايي بود كه در رده فيلمهاي دوبار ديدني ميگذارمش. فيلمي بود كه حرف داشت، و حرفش چند لايه داشت، و لايههاي حرفش را ظريف به هم پيچيده بود. به نظر همه مكمل دو فيلم قبلي بود: «بوي كافور، عطر ياس» و «خانهاي روي آب». اما به نظر من دو سه قدم از آنها جلوتر بود، يا لااقل روي من يكي تأثير زيادي گذاشت.
تراكم اينهمه مرگ در يك فيلم به وحشتم انداخت. مرگهايي كه هيچيك شبيه ديگري نيستند. خودكشيهايي منحصر به فرد، گريزهايي بينظير، دلايل نگفته و ندانسته، فرارهاي بيحاصل، آرامشهاي بيقرار. تصورش هم قابل تحمل نيست، چه برسد به تصويرش ...
سياهي تمام صحنههاي زندگي را دربر گرفته است. لحظهها و نماها بيوقفه در سياهي و تاريكي فرو ميرود. آينه ماشين باشد يا قبر مانند چاه، درخت تنهاي وسط بيابان يا جاده بيانتها، زندگي است كه مدام در سياهي مرگ فرو ميرود، همه چيز تاريك ميشود و كسي نميبيند چه شد و نميفهمد چه دارد ميشود ...
دوش دوش دوش كه آن مه لقا
خوش ادا، با صفا، با وفا
از برم آمد و بنشست
[خدا] برده دين و دلم از دست
باز، باز، باز، مرا سوي خود
مي كشد، مي برد، مي زند
با دو چشم، با دو چشم مست
[خدا] ابرويش، ابرويش پيوست
آتش اندر دلم بر زد [جانم اي دل]
زان رخ همچو آذر زد [جانم اي دل]
سوخت همه خرمنم، يكسره جان و تنم
كشته عشقت منم، [اي صنم] بد مكن
بيش از اين، ظلم بيحد مكن
[جانم] بيش از اين، ظلم بيحد مكن
[دوش، دوش،] دوش كه آن گرد، گرد گنبد مينا
آبلهگون شد، دو چشم من ز ثريا
[تند، تند،] تند و غضبناك، سخت و سركش و توسن
از در مجلس درآمد آن بت رعنا
روي سپيدش، برابر مه گردون
موي سياهش، پسر عم شب يلدا
لعبت شيرين، ترش رو گر كه ننشيند
مدعيانش طمع برند كه حلوا
...
خوب بيد؟!
ضرب المثل «جوجه رو آخر پاييز ميشمرن» براي هيچكس هم كه معني نداشته باشه، براي من كه در آخرين شب پاييز به دنيا اومدم خيلي معنيداره. هر سال اين وقت جوجههاي عمرم رو ميشمرم كه داره از دست ميره، افسوس بر وقت و فرصتي كه از دست دادهام و چيزهايي كه بدست نياوردم.
جيك جيكش در اومده از مدتها، مثل اون مفهوم بلند كه گفته: «هر روز كه عمر كردي، بدان كه يك روز از عمرت كم شده و هر روز كه بيشتر عمر كردي، بدان كه يك روز به مرگ نزديكتر شدي.» و اون شعر كه ميگه: «عمر برف است و آفتاب تموز / اندكي مانده، خواجه غره هنوز» و دست آخر اون آيه دستنيافتني كه: «و او بود كه مرگ و زندگي را آفريد تا امتحان كند كه كدامتان در عمل بهترين هستيد.»
تولد رو هم مثل شهادت بايد تبريك و تسليت گفت. تبريك براي آنچه كه بدست آوردهاي و تسليت براي آنچه كه از دست دادهاي. تولد، همانطور كه اون پيامبر پاك ميگه، دو بار در زندگي انسان رخ ميده و بايد چشمانتظار دومي بود. و همانطور كه اون نويسنده محبوب غربي مينويسه: « دو نفر [دو زن] در زندگي من نقش داشتند، آنكه مرا به اين دنيا آورد و آنكه مرا از اين دنيا پرواز داد...»
تولدش مبارك!
در ادامه بحث قبل، بچههاي تحكيم ميگويند دوري از قدرت. من معتقدم سياست، و قدرت كه جوهره اصلي آن است، دو سر دارد: آرمانخواهي و سياستبازي. يعني سياستورزي و قدرتطلبي طيفي از كنشها و رفتارها است كه يك سر آن آرمانگرايي محض و سر ديگر آن سياستبازي و قدرتطلبي لاقيد است.
كلمهاي بهتر از سياستبازي يا بيقيدي پيدا نكردم براي آن مفهومي كه مدنظر دارم. منظورم مشخصا روزمرگيهاي نه چندان دلچسب و انساني سياست است: فراكسيون بازي، لابي كردن مستمر، زيراب همديگر را زدن، حذف يا كمرنگ كردن ديگران، و در سطوح نازلترش نوچهپروري و باندبازي. اينها شايد جزء لاينفك سياست باشد، اما تفالههاي آن فرايندي است كه به دنبال اهداف و آرمانهاي بلند است. غيراخلاقيترين بخش سياست هم همينجاست.
چند روز از 16 آذر گذشته، اما ميخواهم از آن چيزي كه اسمش را ميگذارند جنبش دانشجويي صحبت كنم. ابتدا بايد تبريك بگويم حضور تعدادي از فعالان دانشجويي عضو تحكيم را در فضاي مجازي (مجيد حاجي بابايي، علي افشاري، رضا دلبري) كه اميدوارم اين حضور به درگير شدن آنها با فضاي گفتگويي گستردهتر و افراد و افكار متنوعتر منجر شود تا به عقلانيتر و عموميتر شدن ايدههايشان كمك كند. و اميدوارم لااقل حضور اين دوستان صادق و صميمي در فضاي مجازي به آفت فراكسيونبنديها و بازيهاي لوث شده تشكيلاتيشان مبتلا نشود.
تمام حرفم از اين سؤال ساده آغاز ميشود: جنبش دانشجويي ايران كه انتخابات را تحريم ميكند و تغيير مسالمت آميز ساختار را مطرح ميكند و ميخواهد گفتمان رفراندوم را گسترش دهد، چرا اين روزها نسبت به اينهمه تحولات عميق و عظيمي كه در دانشگاهها در حال رخ دادن است و اگر همينطور ادامه پيدا كند، ظرف چند سال وضعيت دانشگاهي كشور را زير و رو ميكند، سكوت كرده است؟
به زبان بيزباني،
با اجازه جناب كيشلوفسكي
1- روزي روزگاري پدري بود و پسري: هر دو شوخ و پر استعداد. معمولا با هم گفتگو ميكردند و مثل همه آدمهاي باهوش همديگر را سرگرم ميداشتند. ولي روزي، پدر به پسرش نگريست، ديد سخت در عذاب است، گفت، «بچه بينوا، تو خاموش در يأس بهسر ميبري.» اما بيش از اين وارد مطلب نشد: نميتوانست، چون خودش هم گرفتار يأس خاموش بود... پدر بر آن بود كه خودش سبب افسردگي پسر است، و پسر فكر ميكرد افسردگي پدر به خاطر اوست، و بدين جهت هيچ گاه درباره آن حرفي با هم نزدند.
تكه يادداشتي خود- روايتگر از مرد محبوب تنها:
سورن كركگور، انديشمند و فيلسوف دانماركي
2- بيش از ده هزار نوع شناخته شده گل اركيده وجود دارد كه به تيرههاي مختلف تقسيم ميشوند... در ميان اكثر تيرههاي اركيده، اين شايستهترينها نيستند، بلكه نيرنگبازترين آنها هستند كه زنده ميمانند.
براي اين دوست كه پدرش در آن هواپيما بوده
اشك در پشت چشمها بيقراري ميكند ...
چه خبر شده است؟ مگر خبر مرگ شنيدهاي كه اينگونه بيقراري؟ مگر اولين بار است كه خبر مرگ ميشنوي؟ مگر اين خبر كليشهاي تكراري را كم ميشنوي كه اين بار اينگونه دلشكسته شدهاي؟ مگر خبر با خبر، مرگ با مرگ، هواپيما با هواپيما،آدم با آدم، فرق دارد؟ كجاي ماجرا عجيب است كه چنين بيقرارت كرده؟
از عجايب روزگار است. خبر مرگ خبرسازان را ميشنوي. خبرش را با آتش ساختهاند، با خون پرداختهاند، فرصتي نبوده تا سردبير تأييد كند يا كارگردان تدوين. همانطور سرسري زير اشك و آه و غم و فرياد نوشتهاند و تايپ كردهاند و ريختهاند توي صفحه يا بردهاند روي تلكس، يا جلوي دوربين. فقط كاش ميشد قدري آرامتر خبر را خواند و گفت و فهميد. كاش ميشد خبرهاي سخت را سافتنيوز نوشت. اينقدر آرام آرام به خورد دل داد كه شوكه نشود. آخرسر هم او را به شهادتي، بهشتي، ايثاري، آن دنيايي، چيزي، حواله كرد و ته خبر را باز گذاشت تا فشار درك خبر نشكند او را و بيتاباش نكند نقطه پاياني كه بر يك غم بيپايان ميگذاري.
روح ما آزرده شده است. اين را ميفهمم. مسئله، كشته شدن اين دوست و آن عزيز و آن خوب و آن مهربان نيست. مسئله از يك جراحت دردناك - شايد كهنه - در ژرفاي دل ما آب ميخورد. از روح ما، روح جمعي ما، كه انگاري خسته و دستبسته شده است.
نميدانم اين «ما» كيست؟ كجاست؟ چند نفر است؟ نميدانم دايره آن، چه كساني را دربر ميگيرد. اما خراش را بر صورت اين روح جمعي حس ميكنم: روح ما خراشيده شده. احساس ما مورد فشار قرار گرفته. ايمان ما مخدوش شده. آه ما بوي دود ميدهد. اشك ما رسوب كرده. همهچيز يك طور ديگر است، آنطور كه بايد، نيست.
ما عزادار دل مرده خويشيم. عزادار روزگار بيرحمي كه در چنگالش گرفتاريم. عزادار حصار تاري كه قرنها به دور خود تنيدهايم. عزادار جامعهاي كه مزد گوركن در آن بيشتر از بهاي حيات و آزادي آدمي است. زنداني برف بيرحمي كه سرمان را به تقليد از كبك در پناهش فرو بردهايم. آلوده زبالههايي كه وسط زندگي رها كردهايم. شرمگين شرمندگيهايي كه خود برآورده و بر خود پسنديدهايم. اندوهناك غصهها و دلنگرانيهايي كه به آنها معتاديم و بدون آنها زندگي نميتوانيم. خشمگين از تقصيرهايي كه به گردن خود ماست. عزادار عزيزاني كه با دست خود كشتهايم ... آنها را ميكشيم و برايشان پيام ميدهيم. اين كسب و كار ماست.
ما از كي اينقدر بيرحم شدهايم؟ چه كسي در كجاي تاريخ به ما آموخته كه چنين سنگدل باشيم؟ چگونه ميتوانيم هر روز به مرگ خويش راضي شويم؟ چگونه ميشود اينسان مدام با مرگ هماغوش باشيم و دم نزنيم؟ چگونه توانستهايم يك عمر بالاي سر بساط خريد و فروش انوع اجناس قاچاق و تقلبي، از اشك و آه و غم و رنچ گرفته تا تعصب و خشونت و نفرت و مرگ، بايستيم و آن را برهم نزنيم؟ چگونه كسي ميتواند در ميانه آتش جهنمي كه در آن زندگي ميكنيم (يا ذره ذره ميميريم؟!) آرام و قرار يابد؟ چه كسي است كه بتواند نوشدارو را، حتي پس از مرگ سهراب، از پيكر او دريغ كند؟
و اين بيقراري آخر تو را ميكشد ... با اين تفاوت كه شهيد نميشوي. كسي دنبالت نميگردد. كسي برايت نميگريد. كسي براي شناسايي جنازهات نميآيد ... نمينويسم. مگر قرار نبود ننويسم؟
اشك در پشت چشمها بيقراري ميكند. دل ما از سنگ هم كه باشد، در اين غم درهم ميشكند و خون ميشود. چگونه آرام باشيم؟ چگونه ساكت بمانيم؟
دليلهاي پرستو براي جمع شدن
دلايل آسيه اميني
زمانش هم احتمالا ميشود شنبه ظهر
پرستو: اعتراض كنيم، برويم انجمن صنفي...
آسيه اميني: موافقم...
آزاده عصاران: هستم، اما ...
:: شهرام شريف: اعتراض حق ماست، و پاسخ وظيفه آنها
:: ابر آبي: حتي اگر نوشدارو باشد ...
آب باريكه: آخر چرا سوار شدند؟
:: ساسان آقايي: آنها با بار تفاوت دارند
دانشكده خبر امروز تعطيل نبود ...
جميله كديور: ميان گريه، خنديدم
:: احسان: از هر طرف كه رفتم، جز وحشتم نيفزود
سيبستان: ميتوانست اين اتفاق نيفتد
:: امير فهيمي: انگار همه جا خاك مرده پاشيدهاند
مانامهر: در جامعه ما مفهوم شهادت هم شهيد ميشود!
ليلي فرهادپور: مرگ بر هرچه جنگ و هواپيماي جنگي و مانور جنگي
پويان و مخاطرات دوران مدرن!
بازتاب: دستور نادرست به خلبان، عامل سقوط هواپيما! ميگه ميتونسته توي فرودگاه امام، جاده تهران- قم يا بيابونهاي همون اطراف فرود بياد. اما گفتن حتما بايد بياي مهرآباد ...
تاريخچه سوانح هوايي مهم ايران
اسامي 82 جسد شناسايي شده
محسن احمدي خيلي داغونه
تشييع: فردا صبح
يك قطعه خاص براي «اصحاب رسانهها»
بعله! خيلي عالي است. ما هم پيوستيم به جرگه هنرمندان كه دادن خبر مرگ ميشود كسب و كارشان. به قول پندار راوي خبر مرگ ميشويم. يك قطعه براي هنرمندان، يك قطعه هم براي رسانهها. اگر تكليف زندگيمان مشخص نيست، اگر مرگمان مشخص نيست، لااقل قبرمان از قبل مشخص است ...
و غم ... فقط غم ميماند.
اين عكسها را نبينيد...
تشكيك: از هراس اينكه فردا بروم تشييع جنازه و باز ببينم چند حراستي صدا و سيما و مداح عربدهكش بلندگو دست گرفتهاند و دارند مراسم را به گند ميكشند، پايم ميلغزد. شايد نروم اصلا. بهتر از اين است كه آنها تمام حسي را كه دارم، خراب كنند ... اه! لعنت به اين تناقضات نفرتبار
حرفي براي نوشتن ندارم. يعني حرف زياد دارم، اما ...
:: يكي ميگفت مگر كلا چند نفر خبرنگار داريم كه حالا چهل نفرشان ... آخرين رقمها ظاهرا بيشتر از اين است.
:: جواد ميگه خبر داشتهاند كه هواپيما مشكل داره. حتي خلبان اول هم حاضر به پرواز نشده ... شرم آوره
:: تسليت خاتمي
:: در تمام مسير خيابان هاي انقلاب و آزادي كه به خانه ميآمدم، صداي آمبولانسها بلند بود. اما با آن ترافيك مگر ميشد تكان خورد
:: مسيح ميگه اون «فهيمه فارس» كه توي كتاب «تاج خار»ش چند بار ازش اسم برده، شوهرش از بچههاي صدا و سيما بوده و توي هواپيما ...
:: وقتي زنگ زده بود از مجلس كه بپرسه خبر دارم كه كيها كشته شدهاند و چون اون همكار فارس اش خيلي نگرانه ... چي بايد جواب ميدادم؟
:: ضرغامي توي پيامش گفته: و من يخرج من بيته مهاجرا الي الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره علي الله (و آنكه از خانهاش خارج شود در حالي كه در راه خدا و رسول خدا حركت ميكند، پس بيشك پاداشش نزد خداست)
:: طلايي داره ميگه بال هواپيما خورده به گوشه طبقه اول ساختمون و خودش هم روي زمين كشيده ميشه ...
:: الان دارن گفت و گوي خبري شبكه دو آمار ميدن. ظاهرا چند تا از مجروحين هم فوت شدهاند و سرجمع عدد كشتهها به 115 رسيده :(
:: نسرين وزيري ايسنا هم حرفهايي داره درباره دو تا از همكارانش
:: آخرين اخبار و تسليتها رو اينجا ببينيد.
:: گزارش رسمي ستاد حوادث غيرمترقبه
:: فراكسيون خط امام مجلس: مسئوليت اين حادثه تاسفبار با چه كسي است؟
:: گزارش دردناك ايلنا، گزارش خواندني انتخاب
:: رئيس پزشكي قانوني ميگه به جز خلبان، شناسايي بقيه اجساد با مشاهده غيرممكنه، يعني سوختهاند، و بايد روشهاي ويژه رو به كار گرفت........!
:: صفحه ويژه براي بچههاي فارس
:: بيبيسي حرفهاي شاهدان عيني رو نقل كرده
:: يادداشتهاي وبلاگنويسان: اميد، ابوذر، كندو، شهرزاد، فرناز، آسيه اميني، كارنه، روزانه، كسوف، پويا، ملكوت، ابر آبي، هودر، نيكآهنگ، ندا، پرستو، موومان، فرجامي، روابط عمومي، آيدين فرنگي، تادانه، آينده آبي، چرك نويس، خوابگرد، گيسو فغفوري، آزاده عصاران، زاويه ديد، آزاد نويس، تهران شهر، مريم آريايي، نوشته علمي علي قديمي و ... غصههاي محسن احمدي
:: بابك غفوري آذر قرار بوده در اين هواپيما باشد! ... ايشان هم قرار بوده ...
:: مستضعف هم قرار بوده باشه. داود مراديان كه اطلاعاتش از افراد كشته شده خيلي دقيق و نزديكه ... آخرين اخبار بازتاب
:: اسامي خبرنگاران كشته شده ... اسامي به تفكيك خبرگزاري و رسانهها. اين يكي، شايد به خاطر دردناكي واقعيت مستقيم و ملموس، اشكم را درآورد .... «گزارش هاي تصويري دردناك ايلنا»
:: فردا بعيد است روز دانشجو باشد. فردا روز خبرنگار است ....
نميخواهم به بحث تعيين تكليف روزنامهنگاري سياسي و حزبي و حرفهاي و ... مستقيم وارد بشوم. بلكه ميخواهم اطراف اين موضوع قدم بزنم. براي من، مقوله سياست از جنس كنش اخلاقي است كه از دو خميرمايه آرمانخواهي و قدرتطلبي نشأت ميگيرد. هردو به اندازه كافي در سياستورزي نقش دارند و اتفاقا با آنكه هردو در بدو امر پسنديده هستند، اگر غليظ شوند و به افراط كشيده شوند، (به لحاظ اخلاقي) بسيار ناپسند ميشوند.
«سياست ايراني» خصوصيات ويژهاي هم دارد كه از جمله آنها تعميم و تمامتخواهي، مطلقانگاري و صفر و يك بيني، و همچنين استفاده ابزاري است. استفاده ابزاري به خودي خود بد نيست، وقت بد ميشود كه سياست به استفاده انگلي از بعضي نهادهاي اجتماعي يا سرمشقهاي فكري يا سرمايههاي اجتماعي بپردازد؛ يعني از آنها بهرهكشي كند اما سودي به حال آنها نداشته باشد.
سياست در دوران اصلاحات با خيلي چيزها، و از جمله با روزنامهنگاري، تعامل نزديك اشت. تصور من اين است كه اين تعامل تا سال 79 كاملا دوطرفه بود و به شكوفايي فضاي حرفهاي روزنامهنگاري هم منجر شد، همانطور كه مطبوعات نيز به تقويت و تسري فكري و اجتماعي جريان اصلاحات ميپرداختند.
اما اين روند تغيير يافت. از آن سال به بعد سياست سوار بر روزنامهنگاري شد، و محيط حرفهاي مقهور استفاده ابزاري صرف سياستورزان از ژورناليسم شد؛ استفادهاي انگلي كه به طور طبيعي «موقت» و «يك سويه» بود. به موازات اين روند، چند اتفاق مهم هم افتاد كه با اين ماجرا پيوند خورد، اگرچه نبايد اينها را با هم قاطي كرد؛ ازجمله فروكاهش تدريجي هژموني جريان دوم خرداد، شكاف در درون كارگزاران جنبش اصلاحات و باز شدن باب نقد اخلاقي اصلاح طلبان، آغاز نهادسازيهاي اجتماعي (ولو محدود) كه شور جنبشي را در حصار نهادها محصور ميكرد و كم كم از بين ميبرد و فراگير شدن پروژه سركوب رسمي اصلاحات كه بخشي از آن دامن روزنامهنگاران و روزنامهنگاري را هم گرفت.
يادم هست كه يك سالي (احتمالا پارسال بود) در نمايشگاه مطبوعات متن در حال نهايي شدن ميثاق اصول اخلاق حرفهاي روزنامهنگاري را در يك غرفه گرفتم و يك فرم هم دادند كه پر كنم و نظراتم را بنويسم. آن موقع با چند دوست روزنامهنگار در اين باره بحث كرديم و ايدهها و دعواهاي خوبي هم داشتيم.
مطلب ندا دهقاني در مجله نوپا و وزين! راوي را كه خواندم ياد آن ماجرا و بحثهاي آن زمان افتادم. يادداشت «حرفهاي نشدهايم» را حتما بخوانيد. اين احتمالا طبيعيترين واكنش يك ذهنيت شكل گرفته در فضاي آكادميك روزنامهنگاري، در مقايسه با وضعيت فعلي ژورناليسم در ايران است. وضعيتي كه در چارديواري سياست و معيشت و صداقت و خلاقيت گير كرده است و از هر طرف به شدت زير فشار است. گاه سياست با صداقت جمع نميشود، گاهي دغدغه معيشت پاي خلاقيت را ميبندد، گاهي پايبندي به صداقت راه خلاقيت را ميبندد، گاهي لوازم سياست مخل معيشت يا خلاقيت ميشود و گاهي ميل به خلاقيت يا بيم معيشت يا حتي هراس عدم صداقت مبناي پرهيز و گريز از سياست ميشود.
در اين صحنه كه چهار بازيگر دارند بازيگر اصلي يعني ژورناليسم را با كشمكشهاي دراماتيك خود برخورد ميكنند، حالا پاي بازيگر جديد به نام «اخلاق حرفهاي» هم به ميان آمده كه ميخواهد هووي هر چهارتاي قبلي باشد. كار دشوار ميشود!
اين يادداشت توسط يك ايميل برايم فرستاده شده است. احتمالا هركسي كه مطالب اين وبلاگ را ميخواند، ميداند كه ديدگاه سياسي من با كيانوش سنجري و دوستانش فرق دارد. اما ديدم اين يادداشت منتسب به او متن جذاب و تأمل برانگيزي دارد و بد نيست كه عينا در وبلاگ بگذارمش. حداقل به عنوان گلايههاي دردمندانه يك زنداني منتقد، خواندني است. (جمله مشكلداري هم در آن نديدم كه بخواهم سانسور كنم!)
آرزوي آزادي همه زندانيان فكري و سياسي، آرزوي هميشگي من است. راستش گاهي در خيال ميگويم چه ميشود كه شب بخوابيم و صبح كه بيدار شديم ببينيم مسئولان حكومت تصميم گرفتهاند همه زندانيان سياسي و عقيدتي را آزاد كنند. چه باك؛ به گوشه قباي چه كسي برميخورد؟ به اين اميد.
داستان ها همه تكراري شده؛ زنداني ها، زندانبان ها، سلول ها، زندان ها، اعتصاب غذا، همه را شنيده ايم. به نظر مي رسد اينها ديگر براي بعضي از آدم ها، رسانه ها، محافل سياسي، مطبوعاتي، احزاب، سازمان ها جذابيتي ندارد، كه كي را مي گيرند، مي برند مي اندازند توي سلول انفرادي، كه كي را مي برند مي اندازند توي دالانهاي زندان گوهردشت ِ رجايي شهر، تا در كنار آدم هاي جنايت پيشه ي ترد شده از جامعه به "گُه خوردن" بيافتند.