اين مصاحبه با مدير شبكه قديمي و مرحوم آپادانا را كه خواندم، به ياد يكي از ايدههاي ناكام خودم و خيليهاي ديگر افتادم: ايده تدوين يك تاريخ/تجربه نگاري از دوراني كه بر اينترنت ايراني گذشته، يا لااقل جمع آوري مواد خام جسته گريخته و تاريخ شفاهي پراكنده فعالان تأثيرگذار در اين دوران. ايدهاي كه به نظر خودم خيلي ضروري و عالي است و جايش خالي! هيچكس هم هنوز قدمهاي پياپي براي آن برنداشته، گرچه كارهاي منفرد و منقطعي وجود دارد.
ببينيد؛ از روزي كه اينترنت به ايران آمد، يا حتي كمي قبل از آن كه چند شبكه داخلي راه افتادند، افراد معدود اما تأثيرگذاري در اين عرصه حضور داشتند و فعاليت ميكردند كه الان شايد نام نصف آنها را هم نتوانيم جمع كنيم؛ چه برسد به كارهايشان. از كارشناسان مركز تحقيقات فيزيك نظري گرفته تا كارشناسان بسياري مراكز دولتي و دانشگاهي ديگر كه به تدريج گوشهاي از زمين باير اينترنت ايراني را شخم زدند، تا افراد متعدد بينام و بيشهرت اما بسيار توانا و خلاقي كه در اينترنت ايراني فعال بودند و گوشهاي از كار بيصاحب و بيمتولي را برعهده گرفتند و ماجرا را رساندند به اينجا كه هست ... نسل پرتعداد جواناني را ميگويم كه بدون پشتوانه دولتي و مالي و تنها با اتكا به تخصص و خلاقيت خود راههايي را پيمودند كه اگر كار در دست دولت بود شايد يك قرن براي چنين برنامهريزيهاي طول ميكشيد، چه رسد به اجرا!
با نوستالژي در مورد اين نسل نه چندان كمتعداد حرف ميزنم، در حالي كه شايد حداكثر ده نفر از صدها نفر آنها را بشناسم. ولي كاري كه كردند و من و ما بعدها اثرات آن را ديديم، بسيار قابل ستايش بود. همه حرفم اين است كه حيف است نام اين بچهها، تجربههاي بينظير آنان و داستان دستان خالي و دستاوردهاي عالي آنان با گذشت زمان به فراموشي سپرده شود و هيچ جا مكتوب نشود و باقي نماند. خيلي حيف است... حسين درخشان اگر به خاطر ساختن وبلاگ معروف شد، يا اگر امروز الپر و زيتون و زن نوشت و خورشيد خانوم و امثال اينها بچه معروفهاي اينترنت هستند كه وبلاگهاي پرخواننده را مينويسند، اين افرادي كه ازشان حرف ميزنم لااقل دو سه سال قديميتر از ماها بودند و كارهاي بسيار مهمي كردند كه امروز كسي نميداند؛ و حتي نميدانيم كه اهميت مكتوب شدن و جمعآوري اين تجربهها و خاطرهها تا چه حد است.
سايتهاي زيادي ايجاد و فعال شدهاند كه الان حتي نامي از آنها و تصويري از صفحه اول آنها هم موجود نيست. گروپ هاي زيادي در ياهو و جاهاي ديگر درست شدند كه هيچ اثري و خبري از آنها نبوده و نيست. BBS هاي زيادي آمدهاند و رفتهاند و هيچ جا الان درباره فعاليتهاي آنها، اعضايشان و محتوايشان اطلاعاتي نميتوان يافت. اينترانتهاي متعددي ايجاد شدند و آمدند و رفتند كه نديدهام كسي حتي در يك مقاله اطلاعات همه آنها را جمع كرده باشد. در همه اين موارد هم ديتاهايي اگر هست بسيار پراكنده و ناقص و نادقيق است ... تا برسيم به نسل اول وبلاگهاي ايراني كه بسياري از آنها تعطيل يا پاك شدهاند و فقط نام تعدادي از آنها در يكي دو كتاب و چند مقاله از آن دوران وجود دارد.
به هرحال؛ در لزوم تدوين يك تاريخ شفاهي مفصل براي اينترنت ايراني شكي نيست. فقط همتي ميخواهد و ذهن فعال و خلاقي و آغاز كار. اگر پول يا اسپانسري هم بود بهتر ميشود كار كرد؛ نبود هم باز كسي كه اهلش باشد كار را جلو ميبرد. من و ديگر كساني كه ايده را از آنها هم به نحوي شنيدهام، تا حالا اهلش نبودهايم. اينجا نوشتم بلكه كسي پيدا شود و پايه اين كار باشد. قطعا اگر كسي قصد چنين كاري را داشته باشد، بايد در همهجاي اينترنت اعلام وجود كند تا هركس اطلاعاتي دارد و ميتواند كمك كند، پيدا شود...
اينكارهها، بسم الله!
با يادداشت بهمن درباره بيماري استاد مهدي فولادوند به وبلاگ كورش علياني و از آنجا به گزارش ايكنا رفتم تا از آنجا پرتاب شوم به يك سال و نيم پيش و خاطرات آن زمان. اواخر مرداد 83 بود كه به بهانه يك مصاحبه براي ديدار استاد محمدمهدي فولادوند به منزلش رفتيم.
خيابان فلسطين، يك كوچه پايينتر از بزرگمهر، وسط يك كوچه ساكت. زنگ خانهاي را به صدا درآورديم و خانمي كه در را باز كرد، ما را به سمت اتاق پشتي خانه هدايت كرد. همين اتاقي كه در اين عكس ميبينيد. يك اتاق شلوغ و به هم ريخته، دو قفسه پر از كتاب، يك كمد پر از نوشتهها، عكسها و كتابهاي قديمي، يك رختخواب هميشه پهن و يك پيرمرد بيمار كه بعد از استقبال گرم از ما با يك زيرپيراهن روي تشك نشسته بود و با ما حرف ميزد.

ورقهايي كه اطرافش پراكنده بود كنجكاوم كرد كه بپرسم اينها چيست و استاد دارد چهكار ميكند: مشغول ترجمه قرآن به فرانسه هستم. البته يك ترجمه الان وجود دارد ولي اشتباه و غلط در آن زياد هست و در بسياري جاها هم نتوانسته مفهوم را آنطور كه بايد منتقل كند. استحضار داريد كه هر زباني پيچيدگيها و اصطلاحات خاص خودش را دارد و بايد اين ظرافتهاي زبان را خصوصا در ترجمه متن سنگيني مثل قرآن مراعات كرد ...
اشراف او به زبان فرانسه تا حدي بود كه وقتي سؤالپيچش كردم مجبور شد اعتراف كند اشعاري كه در آخرين سالهاي اقامت در فرانسه و تحصيل در دانشگاه پاريس به زبان فرانسه سروده، به عنوان يكي از چند شاعر برتر وقت اين كشور! مورد تقدير قرار گرفته است. اما جالب است كه نه خودش تلاشي براي انتشار اشعار فارسياش كرده و نه كسي به اين فكر بوده است.
در عين حال با چنان جديتي از شعر كهن دفاع ميكرد و با شعر نو و شعراي نوسرا مخالفت، كه احتمالا جرأت نميكردي پيش او از اخوان و سهراب و فروغ حرف بزني، اگرچه از نيما يوشيج با احترام ياد ميكرد. ايراد اصلياش هم اين بود كه ميگفت آخر آن مسير (يا به قول او انحراف) به همين شعر سپيد ميرسد كه هيچ ربط و نسبتي با شعر ندارد! چند غزل هم به يادگار روزهاي جوانياش خواند كه بسيار چسبيد ولي متأسفانه هيچكدام را الان ندارم.
اين استاد بيمار و پير اما شاداب و پرتلاش از رفاقتش با دكتر آريانپور و بسياري از اساتيد درگذشته ميگفت و تحصيلش در دارالفنون و ورودش به دانشكده حقوق كه به دليل علاقه مفرط به ادبيات از اين دانشكده بيرون آمد تا در جايي ديگر تحصيل را در رشتههاي مرتبط با ادبيات ادامه دهد. نوار آن مصاحبه را ندارم و اين چيزهايي كه مينويسم نيز با اتكا به حافظه و تكه يادداشتهاي آن روز است. توضيحات مفصلتر درباره زندگي فولادوند را در همين گزارش خبرگزاري قرآني ميتوان يافت.
تنها چيز مهمي كه قبل از اين مصاحبه از استاد ميدانستم اين بود كه ترجمه قرآن او بهترين است و همين يك قلم نامش را جاودانه كرده است. انصافا هم بعيد ميدانم كسي بوده باشد يا به اين زوديها بيايد كه انقدر بر ترجمههاي مختلف قرآن اشراف داشته باشد. اما وقتي از خانه او خارج شديم، نكتهاي كه ذهنم را درگير كرده بود اين بود كه به واقع روشنفكري ديني ايران هم مانند ديگر سيرهاي انديشه و فرهنگ كشور ما مسير خود را گم كرده و گذشته تاريخي خود را به فراموشي سپرده است.
فولادوند از افرادي و از افكاري برايمان ميگفت كه تا به حال به گوشم نخورده بود و به ديدگاههايي مذهبي از روشنفكران دورههاي گذشته و انديشههاي نوگرايي در درون حوزههاي علميه دهههاي سي و چهل اشاره ميكرد كه وقتي نسبت آنها را با روشنفكري ديني امروز، با هركدام از خاستگاههاي روشنفكري و ديني، بسنجيم به يك «انقطاع فرهنگي- تاريخي» پي ميبريم. انقطاعي كه تاريخ انديشه در ايران را عقيم و نظام توليد فكر را يتيم ساخته است. نصف بيشترش هم تقصير انقلاب اسلامي و انقلاب فرهنگي است!
از ديدگاههاي قرآني و مذهبي ژرف و بسيار نوگراي ايشان هم نميگويم كه مجال بيشتري ميطلبد. اما تلقي او از مسئله امام زمان، از بحث عمر نوح و چند نكته قرآني ديگر، ذهن من مذهبي را كه آشفت و به كلي تفكر و مطالعه واداشت. انصافا تفكر ضد خرافي او به شدت نياز امروز ماست و كسي را نميشناسم كه به اندازه فولادوند بتواند حد و مرز گفتمان دين بدون خرافه را به شكلي عامهفهم ترسيم كند.
بسيار شاكي بود از يك آخوندي كه نامش را نگفت، و ميگفت مسئول انتشاراتي است كه مدام قرآن ترجمه او را چاپ ميكند اما حقش را ميخورد و غير از بار اول هيچوقت پولي براي تجديد چاپ ترجمههاي استاد به او نميدهد و اعتراض و پيگيريهاي استاد هم به جايي نرسيده. با يك حقوق اندك بازنشستگي زندگي را ميگذراند و الان كه بيماري هم سراغش آمده، نميدانم چه وضعيتي خواهد داشت.
... و باز سخن از همان اخلاق پست و زشت ماست: مردهپرستي و زندهكشي. استاد زنده است، اما كسي حتي حالش را نميپرسد. چهره ماندگار است و به معرفي اين و آن هم ماندگاز نميشود، اما كسي نه به فكر تقدير كه حتي به فكر احقاق حقوق مسلم و بهاي تلاشهاي چند دههاي اين پيرمرد انديشمند هم نيست... نميدانم، يعني واقعا منظور ما از چهرههاي ماندگار يعني چهرههايي كه فقط نامشان ماندگار است، نه حياتشان و نه مرامشان؟ سمند و سكه پيشكش؛ آيا كسي با سابقه چهل سال تلاش در اين جامعه، مستحق بيمه و حمايتهاي ابتدايي اجتماعي هم نيست؟ آيا بزرگواران تلاشگر ستاد چهرههاي ماندگار نميتوانند اين روزها سري هم به تقاطع خيابانهاي فلسطين و بزرگمهر بزنند؟
با گذشت 24 روز از يلدا، امروز فهميدم كه زمستان است!
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت،
سرها در گريبان است
كسي سر برنيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند،
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كس يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس كز گرمگاه سينه ميآيد برون ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاينست، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟

مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي ...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي
منم، من، ميهمان هر شبت، لوليوش مغموم
منم، من، سنگ تيپا خورده رنجور
منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزد
تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه ميگويي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فريبت ميدهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا! گوش سرما برده است، اين يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود، پنهان است
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسكلتهاي بلورآجين،
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است ...
م.اميد
(مهدي اخوان ثالث)
تهران ، ديماه 1334
پ.ن. ياد اكبر گنجي افتادم. كي ولش ميكنن بياد بيرون؟ بقيه رو چي؟
1- تقریبا همه لینک هایی را که بدهکار بودم داده ام. لیست دوستان شده به این بلندبالایی که می بینید. هنوز هم کسی مانده که لینک طلبکار باشد؟ به نظر خواننده محترم، اینکه لیست دوستان به این بلندبالایی شده بهتر است یا اینکه یکسری را برم توی یک لیست دیگر (مثل روزنامه نگاران) و باز خودی و غیرخودی کنم؟!
2- تا حالا چندین نفر گفته اند از این وبلاگ به عنوان نقطه شروع وبگردی استفاده می کنند. این مسئولیت به روز و تمیز نگه داشتن ستون لینک های سمت راست را بیشتر می کند. یکی اینکه کلا چه کارش کنم؟ مثلا به پیشنهاد دیروز یک دوست، یک بخش می خواهم اضافه کنم برای آدرس های جدیدی که به سایتهای فیلترشده اختصاص می یابد. دیگه؟ نظر خلاقانه لطفا!
مرد بر فراز كوهي ايستاده. رويش را به سمت خانهاي ساده و بيپيرايه كرده. از دامنه كوه به ميانه دره، به سياهي دور دور اما خيرهكننده پردهاي كه سالهاست بر روي آن چهارديواري سنگ و خشتي انداختهاند، خيره شده. گاهي به سوي صحرا، گاهي به اوج آسمان، گاهي به خود و گاهي به اطرافيان نگريسته. ساعتي از ظهر ميگذرد. سايهها كوتاهتر از اين نميشود. مرد ميانديشد، با خود ميانديشد و آرام زمزمه ميكند ...
چگونه است حال مردي كه در آستانه قرباني شدن، خواه بر فراز يك كوه و خواه در نشيب يك گودال، خواه به دست پدر ايمان و يا به تيغ دشمن نادان، در پيشگاه خدا ايستاده و قصد نجوا دارد؟ كدام واژهها ميتواند حال مردي را توصيف كند كه روي بال فرشتگان نشسته و قصد سجده دارد؟ كدام كلمات تاب تحمل ابراز از زبان مردي دارند كه به قصد توصيف منظرهاي كه ميبيند زبان ميگشايد ولي پيش از آغاز سخن، مبهوت ميشود از موقعيتي كه در آن ايستاده و مقامي كه در آن قرار گرفته و آنچه كه ميخواهد و آنچه كه ميگويد و آنچه كه ميبيند. چگونه ميتوان فهميد چه ميگويد؟ چگونه ميتوان فهميد كه ميگويد؟ چگونه ميتوان فهميد از چه ميگويد؟
اين حال مرد معنوي است. آنجا كه ديشب از سكوت و تاريكي به مقام قرب و ميانه نور مطلق پرتاب شده و آهسته و بيصدا نجوا كرده: اللهم يا شاهد كل نجوا ... و اينجا كه باد نوازشگر صحرايي و منظره بينظير خانه، او را از خود بيخود ميكند و دلش را قدري بالاتر از دامنه كوه در جايي ميان زمين صحرا و آسمان خانه معلق نگه ميدارد. منطق موقعيت، او را در برابر حقيقتي كه تصورش هم در مخيله او نميگنجد قرار ميدهد و به سجده جسم و روح بر زمين مياندازد و سپس به ستايشي اينچنين واميدارد كه: سپاس خدايي را شايسته است كه تقدير او را كسي برنميگرداند و عطاي او را مانعي نيست ...
ميگويد و ميگويد. ميگويد و ميگويد. از خود ميگويد و از او ميگويد. از جهان ميگويد و از انسان ميگويد. از آنچه گذشته و آنچه در پيش روست. از آنچه ميبيند و ميفهمد و آنچه به دشواري ميفهمد و آنچه شايد ميفهمد و آنچه قد فهم بشر نميرسد. از آنچه ميهراسد و آنچه ميخواهد و آنچه ميگريد و انچه ميطلبد. بعد ذره ذره از خود ميگذرد و قدري فراتر ميرود. از آنچه از او ديده ميگويد و آنچه از او فهميده، آنچه از او داشته و دارد و آنچه از او خواسته و ميخواهد. بعد زبان به سمت شكر و سپاس ميچرخد و ستايش ...
كدام قربانگاه و قرباني در ذهن فرد ميآيد و كدام كعبه و عرفات در فكر حاجي ميماند و كدام مشعر و منا مرد را از آنچه كه ميبيند باز ميدارد، آنگاه كه با حقيقتي روبرو ميشود كه فهم و زبان او هم در برابر آن به سجده درميآيد و آنچه مانده فقط اوست، و بلكه هماوست كه از زبان فرد ميگويد: يا مولاي انت الذي مننت، انت الذي انعمت، انت الذي احسنت، انت الذي اجملت، انت الذي افضلت، انت الذي اعطيت، انت الذي اغنيت ...
آفتاب پايين آمده و به صحرا نزديك شده. اشك صحراي عرفات از حرارت صداهايي كه در فضا پراكنده است، با هوهوي باد از تلاطم معناهايي كه در او نميگنجد، آميخته شده و معركهاي آفريده ... مرد، همچنان بر فراز كوه ايستاده، رو به اطراف آسمان ميكند و بياختيار اشك ميريزد و بيتأمل دست به دعا برميدارد: خدايا تو نزديكترين كسي كه ميخوانند، سريعترين كسي كه پاسخ ميدهد، بخشايندهتريني كه ميگذرد، بخشندهتريني كه عطا ميكند، شنواتريني كه از او ميخواهند ... و سپس براي همه دعا ميكند: ما را در اين زمان پيروز و رستگار و نيكوكار و كامكار قرار بده و از نااميدان قرار مده، از رحمتت محروم نساز و از فزوني عطايت كه آرزومنديم نوميد نكن ... ما را در شمار كساني قرار بده كه ميخواهند و عطايشان ميكني و سپاس ميگويند و بهرهمندشان ميسازي و به سويت بازميگردند قبولشان ميكني ... اي پروردگار!
هفته پيش كه بحثهاي بين طرفداران و مخالفان مصباح يزدي به اوج رسيده بود، چند نماينده اصولگرا هم از تريبون مجلس از او دفاع كردند. اما غير از حرفهاي تكراري و كليات ابوالبقا كه او عالم فرزانهاي است و دانشمند نادر دوران و فيلسوف اسلامي زمان است و ... از اين قصهها، يكجا يك نماينده به نام حسين نجابت ادعايي عجيب كرد كه براي خود من خيلي سؤال برانگيز شد.
قبلا آقاي خاتمي با اشاره تلويحي به مصباح گفته بود او با انقلابيون ميانهاي نداشته و حالا مدعي شده و ميخواهد انقلاب را منحرف كند، حالا اين نماينده مجلس هفتمي با سابقه تراشيدن براي مصباح گفته بود او جزو دوازده نفري است كه در دفاع از امام نامه امضا كردند. بعد از چهار روز پيگيري، و در حالي كه حتي از اين برادر هم كه پرسيدم تصور ميكرد آن نماينده راست گفته و مصباح در آن زمان با انقلابيون بوده و بعد از آن از مبارزه بريده است، الان به طور مستند پي بردهام كه ادعاي اين نماينده اصولگرا از اساس دروغ است.
ماجرا از اين قرار است كه بعد از فوت آيت الله محسن حكيم كه مرجع تقليد اجماعي شيعيان بود، بحث درباره مرجع بعدي شروع ميشود و با تلاشهاي رژيم شاه از يك طرف و مخالفين مذهبي رژيم از طرف ديگر، كار بالا ميگيرد. رژيم سعي ميكند افرادي مثل آيت الله شريعتمداري يا خويي را مطرح كند و سطح امام خميني را پايينتر از مرجعيت جلوه دهد تا با توجه به سابقه اختلافاتي كه بين ايشان و رژيم وجود داشته، ياران خميني قدرت نگيرند.
در اين مقطع، نامهاي به ابتكار آيت الله منتظري و آيت الله رباني شيرازي تهيه ميشود كه اين دو نفر و ده تن ديگر از علماي قم (كه در نهايت به نامه 12 نفره علما معروف ميشود) به همراه سه تن از علماي شيعه خارج از كشور پاي آن را امضا ميكنند. متن كامل آن نامه، اسامي امضاكنندگان و توضيحي كه هريك در پاي امضاي خود آوردهاند، در كتاب «بررسي و تحليلي از نهضت امام خميني» نوشته سيد حميد روحاني، جلد اول، صص 67-76 آمده است. اين نامه، علاوه بر تعيين مرجعيت، به خصوص از اين جهت در تاريخ انقلاب حائز اهميت شده كه در متن آن تلويحا به تلاشهاي رژيم براي كنار راندن امام اشاره و بر نقش او در رهبري مبارزات تأكيد ميكند.
اسامي اين افراد كه از حوزه علميه قم به تأييد مرجعيت آيت الله خميني ميپردازند، به شرح زير است:
1- حسينعلي منتظري
2- رباني شيرازي
3- محمد موحدي فاضل (لنكراني)
4- حسين نوري (همداني)
5- نعمت الله صالحي (نجف آبادي)
6- احمد جنتي
7- ابوالقاسم خزعلي
8- يحيي انصاري شيرازي
9- علي مشكيني
10- غلامرضا صلواتي
11- محمد شاه آبادي
12- ابراهيم اميني
و علاوه بر اينها امضاي محمد شريعت اصفهاني (پاكستان)، طالب جوهري (پاكستان) و محمد مصطفي جوهر (هندوستان) نيز پاي اين نامه آمده است.
همانطور كه ميبينيد نام مصباح يزدي در اين ليست نيست و او علاوه بر اينكه با نيروهاي مبارز سياسي نزديكي زيادي نداشته، اساسا در حد و اندازه اين هم نبوده كه بخواهد مرجعيت كسي را تأييد كند.
بررسيهاي بيشترم به اين نتيجه رسيد كه محمدتقي مصباح يزدي در بين تمام نامهها و اطلاعيههاي سالهاي 41 تا 43 كه هر روز يك اختلاف جديد بين حوزه قم با رژيم شاه پيش ميآمد، تنها پاي دو نامه را امضا كرده كه آن هم خطاب به رئيس دولت و حاوي درخواست آزادي زندانيان سياسي است، نه هيچ انتقادي از كل رژيم يا خداينكرده! مخالفت با آن.
براي خود من كه خيلي عجيب بود چرا اينهمه روحانيون اصلاح طلب به ابراز عقيده يك نفر (محسن غرويان) با تندي واكنش نشان داده بودند تا جايي كه گاهي نزديك بود آزادي و حق بيان او هم مخدوش شود، اما در مورد اين كذب محض و تحريف آشكار تاريخ انقلاب اسلامي سكوت كردهاند؛ آن وقت من جوان بيست و چند ساله كه بابايم هم آن موقع به سن بلوغ نرسيده بوده، بايد حقيقت تاريخ را پيدا و مطرح و از آن دفاع كنم.
به هرحال ديديد كه نماينده اصولگراي مجلس هفتم براي تطهير مصباح يزدي چطور به تحريف تاريخ پرداخته است. حالا بايد ببينيم آيا حداد عادل و مجلس هفتميها يك اصولگراي واقعي هستند و جرأت دارند اين خطاي آشكار و نسبت نادرست را از همان تريبون مجلس اصلاح كنند يا خير.
توضیح تکمیلی: ماجرای این نامه در بعضی از روایت های تاریخی با تلاشی که بعضی از علما برای نجات امام از اعدام کردند، اشتباه شده. اما تا جایی که من بررسی کرده ام، این درست نیست و این دو با هم مرتبط نیستند. تاریخ این نامه که من ذکر کرده ام به همان مقطع زمانی بعد از فوت آیت الله حکیم برمی گردد و موضوعش سیاسی نیست. موضوع اعدام هم این است که طبق قانون شاه نمی توانست یک مرجع تقلید را اعدام کند. برای همین، مراجع وقت (دقت کنید: مراجع، نه علمای پایین تر) یعنی کسانی مثل شریعتمداری، شاهرودی، خویی و ... به شاه تلگراف می زنند که فلانی را آزاد کند و او مرجع است، که جلوی اعدام امام گرفته می شد و دستگاه بعد از یک دوره آزادی کوتاه، امام را تبعید می کند.
قلم به نوشتن نميرود. هوايي شدهام. هوايي كه ميشوم، ديگر قلم به نوشتن نمي رود. آدمها هوايي ميشوند و نميگويند. هوايي ميشوند و ديگر نمينويسند. هوايي كه ميشوند، ظرفيت دلشان كوچك ميشود. يك تلنگر ساده را با رعد مهيب اشتباه ميگيرند و سر و كارشان به بغض ميافتد. يك برق ساده چشمشان را ميزند و باراني ميشوند. لطيف ميشوند و با يك حرف ميشكنند. نازك ميشوند و نور را از خود عبور ميدهند. به ماه نگاه ميكنند، به ستارهها، آسمان، به دوردستترينها...
امان از احتمال. آدم ساعتها و روزها زحمت ميكشد، با صد خون دل و دندان روي جگر و دست سكوت بر لب ِ آه و افسوس، پا روي سوداي بيحاصل جواني ميگذارد و شيب نمودار را تا آستانه آدم شدن و مثل آدمها به كار و زندگي فكر كردن و «مشغول بودن» (اين هراس هميشگي) پايين ميآورد، آن وقت «آن احتمال لعنتي تكراري دوست داشتني» يكهو بيمقدمه از راه ميرسد و روي صندلي پشتي يك تاكسي در بين يك مسير كوتاه نرسيده به يك جشن تولد به ذهن خطور ميكند و آرامش فكر و سامان روح را درهم ميريزد؛ طوري كه حتي مسخرهبازيهاي بيپايان محسن برزگر هم نميتواند از فكر و خيال فراريام دهد!
اين روزها چقدر از اين احتمالها سرزده سر راهم ميآيند و جلوي پايم جفتپا ميدهند. به اين كه فكر ميكنم، اعصابم خرد ميشود. چرا روزگار نميگذارد مثل يك آدم بيهوده، يك «نفر» از همين 60 ميليون هموطن و 6 ميليارد هم«نوع» زندگي كنم؟ چرا رهايم نميكند اين پروژه ويژه فرديت؟ من اگر نخواهم «فرد» باشم، اگر بخواهم «نوع» باشم و نوع بميرم، اگر نخواهم مرگ و زندگيام چيزي فراتر از اين مردم كوچه و خيابانهاي اطرافم باشد، اگر بخواهم يكي از اينهمه همنوعان نزديك و دورم باشم، مثلا يك خر مثل اينهمه، يك گاو مثل آنهمه، يك خوك مثل اينها، يك مار مثل آنها، يك گرگ مثل آن ديگري ها ... اصلا به كسي چه ربطي دارد؟
يك 24 هزارم ثانيه نجاتم داد و حالا همان احتمال منتفي دارد به اندازه 24 هزار بار پايم را ميلرزاند در زنده ماندن و پيمودن راه بينتيجهاي كه تنها نتيجهاش دور شدن از توست ... چه كسي باور ميكند كه من حدس ميزنم آن 24 هزارم ثانيه را هم به خاطر اين از حضرت عزرائيل جان بدر بردم كه وسط آن هياهو به تو فكر ميكردم و به اندازه كمتر از آني، پايم روي پدال گاز شل شد ...!
به سادگي يك اتفاق، احتمال دادم كه تو باشي. اشتباهي بود كه براي هزارمين بار تكرار كردم. ببخشيد.