« February 2006 |
Main
| April 2006 »
يك ايدهاي به ذهنم رسيد، برداشتم حساب كردم ديدم روز 18 تير سال 86 (حدود يك سال و سه ماه ديگر) دقيقا ده هزار روز از انقلاب اسلامي ميگذرد. به من هم هيچ ربطي ندارد كه احتمالا در آن روز بسياري از ايرانيها درباره خيلي چيزها قضاوت ميكنند!!
- شنيدين رفيقتون اومده ابروشو درست كنه، زده چششو هم كور كرده؟ همه به برداشتن تعطيلي ها اعتراض كردن، اين ورداشته واگذار كرده به هر استان
- خوبه ديگه. شش صبح از تهران با هواپيما راه مي افتين، پنج و 45 ميرسي به اصفهان! كلي هم صرفهجويي ميشه
- بس كن پسر. تو چه ميدوني دليلش چيه. لابد يه حساب كتابي در كار بوده
- هاها. آره، ميخواسته گوش كارمندا رو بپيچونه صبح زودتر پاشن برن سركار!!
- قيز خانوم، اون نمكي ور منه
- خنگه، خب اينجوري كه يه ساعت بيشتر ميخوابن
- نخيرم. نيم ساعت. گفتن هفت و نيم بايد سركار باشين
- بابايي، فردا پس منو چجوري ميبري مدرسه.
- بابا جون شما كه تا سيزده تعطيلين
- بكشين بابا. چرا رفتين كنار. حاج آقا سالاد بخور. دختر اون ماستو بذار اون ور
- آره بابا بخور، تحريم بشيم ديگه گيرمون نمياد
- كور خوندن. هيچ غلطي نميتونن بكنن. همچين شما جوونا بزنين توي دهنشون
- اون پارچو بيزحمت بده به من
- حتما هم اين جوونا ميزنن توي دهنشون!
- بابا جون وقتي هواپيما بياد بزنه و بره ما چيكار ميتونيم بكنيم؟
- آبجي دست شما درد نكنه. ايشالله سفره مكه و كربلا
- انرژي هستهاي حق مسلم ماست!
- داداش چرا رفتين كنار. شما هم مگه رژيم گرفتين؟
- توهين نكنيد، ايشون از اول طرفدار رژيم بودن
- آقا انرژي هستهاي مال تو، اون ماستو بده من!!
- تو اينقدر آجيل خوردي مگه باز هم جا داري؟
- بيا اينجا هم ماست هست
- ماست چيه. انرژي هستهاي، حق مسلم دوغ!
- آخرش چي شد اون بحث تعطيليها؟!
مهتاب از مدار تماشا شبي گذشت
بيتاب تا به صبح به دور عزيز گشت
عمري به دور خاك صبورانه رانده بود
امشب مرور كرد بلنداي سرگذشت
چشمي به سوي شرق و دگر چشم سوي غرب
دل سوي اوج قله و رو سوي پهن دشت
معتاد بود عادت هر روز ديدنش
با آفتاب گفت به شادي: همين كه هشت!
نصف النهار طي شد و مهر از كرانه رفت
پا در ميان گذاشت سيهچهرهاي پلشت
گفت آمدم به قصد بد ترك اعتياد
با قلب سنگ و تلخ لب و ابروان هشت
آمد كه تا سياه كند صورت نگاه
آمد كه تا تباه كند «ما تري و عشت»
مريخ و تير رفت و اورانوس و مشتري
اما يكي ميان قمرها ز جان گذشت
روشن نگاه داشت شب شوم تيره را
با كوهي از محبت و با اندكي گذشت
اي ماه ماه! قدر نگاه مرا بدان
يك ماه خوب پاي نگاهي شهيد گشت
... كم كرد روي جمله غزل هاي كهنه را
اين يك دو بيت كز هوس روي تو نوشت!
1- خواستم نظرم را درباره حضور اكبر عطري و علي افشاري در سناي آمريكا كه خبرش در يك گوشه از وبلاگستان گرد و خاك [ + + + + + + + ] به پا كرده، بنويسم. اما راستش جرأت نكردم! چون در واقع ته ته ذهن من برخلاف بهمن و علي معظمي، بيشتر ليبلدموكراسي است تا سوسولدموكراسي.
2- حنيف جان دعا ميكنم دوباره به انفرادي برگردي! مرتيكه كلي فشار به اقصانقاط آدم ميآورد كه يالا زود باش يه گزارش در مورد وبلاگها در سال 84 براي ويژهنامه سرمايه بنويس. بعد من بدبخت كه با همه گيجي و سرشلوغي آخر سال وقت ميگذارم و يك گزارش توپ مينويسم و سر موقع ميفرستم، آقا ميگويد اووه اين كه قابل چاپ نيست. دهنت سرويس! محض گرفتن حال تو يكي هم كه شده عين نوشتهام را ميگذارم اينجا تا آدمهاي بيكار مقايسهاش كنند با چيزي كه چاپ شد توي روزنامه، ببينند تو چه گندي زدي به شاهكار من!
3- يك يادداشت توپ و پرمغز درباره حرفهاي صفار هرندي و قانونگذاري براي وبلاگها و از اين حرفها در تكميل مطلب قبلي وبلاگم نوشتهام كه هفته بعد در خبرنامه مشاركت چاپ ميشود. وقتي چاپ شد، اينجا هم كاملش را ميگذارم. قابل توجه جناب ابوذر كه دهن ما را مورد عنايت قرار داد با اين كامنتهاي گروه فشار گونهاش!
4- فقط مواظب باشيد براي اين مطلب كامنت ناخوشايند نگذاريد. اصلا روي فرم نيستم امشب!
۱۱ فروردین
يك ايدهاي به ذهنم رسيد، برداشتم حساب كردم ديدم روز 18 تير سال 86 (حدود يك سال و سه ماه ديگر) دقيقا ده هزار روز از انقلاب اسلامي ميگذرد. به من هم هيچ ربطي ندارد كه احتمالا در آن روز بسياري از ايرانيها درباره خيلي چيزها قضاوت ميكنند!!
۹ فروردین
مصاحبه صورتك خانوم با زهره ارزني كه از وكلاي خوب طرفدار حقوق زن است، بحثهايي به پا كرده، كه لينكهاي چند نمونه را ميتوانيد در اينجا و اينجا و همچنين پاي اين مطلب خود صورتك ببينيد. نوشتهاي كه پويا درباره اين مطلب من نوشته هم خواندني است.
من وقتي سرسري به شروط پيشنهاد شده نگاه كردم و بعد مصاحبه را خواندم، احساس كردم تلاش نه چندان موفقي براي عادلانه كردن يك وضعيت كهنه صورت گرفته است. مهمترين علت اين عدم موفقيت هم به نظرم در اين است كه وضعيت كهن به خوبي شناخته نشده است. دوستان فمينيست ما تصور ميكنند وضعيت پيشين را با يك نگاه ميتوان ناعادلانه دانست، در حالي من معتقدم و تاريخ ميگويد اين وضعيت بنا به عقل جمعي بشر تا يك سده پيش هم در اكثر جوامع دنيا عادلانه شناخته ميشده و تنها شرايط جديد زندگي است كه بخشي از مردمان (آن هم نه همه) را به اين نتيجه رسانده كه ممكن است وضعيت قبلي زندگي و ازدواج و مسائل ديگر مثل اينها عادلانه نباشد.
با دقت گفتم عادلانه نباشد و نگفتم «نبوده باشد» تا تصريح كنم برخلاف اكثر فرقههاي فمينيست ترديدهاي جدي دارم درباره اينكه آيا ميتوان فهم امروز ما از عدالت را به گذشته تاريخ هم تعميم داد يا خير. اما فارغ از ارزش گذاري عادلانه و ناعادلانه در مورد نظامات اجتماعي گذشته و حال، بر نكتهاي ميخواهم تأكيد كنم كه به نظرم راهگشاي بحث براي هر دو طرف است.
من وقتي سرسري به شروط پيشنهاد شده نگاه كردم و بعد مصاحبه را خواندم، احساس كردم تلاش نه چندان موفقي براي عادلانه كردن يك وضعيت كهنه صورت گرفته است. مهمترين علت اين عدم موفقيت هم به نظرم در اين است كه وضعيت كهن به خوبي شناخته نشده است. دوستان فمينيست ما تصور ميكنند وضعيت پيشين را با يك نگاه ميتوان ناعادلانه دانست، در حالي من معتقدم و تاريخ ميگويد اين وضعيت بنا به عقل جمعي بشر تا يك سده پيش هم در اكثر جوامع دنيا عادلانه شناخته ميشده و تنها شرايط جديد زندگي است كه بخشي از مردمان (آن هم نه همه) را به اين نتيجه رسانده كه ممكن است وضعيت قبلي زندگي و ازدواج و مسائل ديگر مثل اينها عادلانه نباشد.
با دقت گفتم عادلانه نباشد و نگفتم «نبوده باشد» تا تصريح كنم برخلاف اكثر فرقههاي فمينيست ترديدهاي جدي دارم درباره اينكه آيا ميتوان فهم امروز ما از عدالت را به گذشته تاريخ هم تعميم داد يا خير. اما فارغ از ارزش گذاري عادلانه و ناعادلانه در مورد نظامات اجتماعي گذشته و حال، بر نكتهاي ميخواهم تأكيد كنم كه به نظرم راهگشاي بحث براي هر دو طرف است.
۸ فروردین
- شنيدين رفيقتون اومده ابروشو درست كنه، زده چششو هم كور كرده؟ همه به برداشتن تعطيلي ها اعتراض كردن، اين ورداشته واگذار كرده به هر استان
- خوبه ديگه. شش صبح از تهران با هواپيما راه مي افتين، پنج و 45 ميرسي به اصفهان! كلي هم صرفهجويي ميشه
- بس كن پسر. تو چه ميدوني دليلش چيه. لابد يه حساب كتابي در كار بوده
- هاها. آره، ميخواسته گوش كارمندا رو بپيچونه صبح زودتر پاشن برن سركار!!
- قيز خانوم، اون نمكي ور منه
- خنگه، خب اينجوري كه يه ساعت بيشتر ميخوابن
- نخيرم. نيم ساعت. گفتن هفت و نيم بايد سركار باشين
- بابايي، فردا پس منو چجوري ميبري مدرسه.
- بابا جون شما كه تا سيزده تعطيلين
- بكشين بابا. چرا رفتين كنار. حاج آقا سالاد بخور. دختر اون ماستو بذار اون ور
- آره بابا بخور، تحريم بشيم ديگه گيرمون نمياد
- كور خوندن. هيچ غلطي نميتونن بكنن. همچين شما جوونا بزنين توي دهنشون
- اون پارچو بيزحمت بده به من
- حتما هم اين جوونا ميزنن توي دهنشون!
- بابا جون وقتي هواپيما بياد بزنه و بره ما چيكار ميتونيم بكنيم؟
- آبجي دست شما درد نكنه. ايشالله سفره مكه و كربلا
- انرژي هستهاي حق مسلم ماست!
- داداش چرا رفتين كنار. شما هم مگه رژيم گرفتين؟
- توهين نكنيد، ايشون از اول طرفدار رژيم بودن
- آقا انرژي هستهاي مال تو، اون ماستو بده من!!
- تو اينقدر آجيل خوردي مگه باز هم جا داري؟
- بيا اينجا هم ماست هست
- ماست چيه. انرژي هستهاي، حق مسلم دوغ!
- آخرش چي شد اون بحث تعطيليها؟!
۶ فروردین
مهتاب از مدار تماشا شبي گذشت
بيتاب تا به صبح به دور عزيز گشت
عمري به دور خاك صبورانه رانده بود
امشب مرور كرد بلنداي سرگذشت
چشمي به سوي شرق و دگر چشم سوي غرب
دل سوي اوج قله و رو سوي پهن دشت
معتاد بود عادت هر روز ديدنش
با آفتاب گفت به شادي: همين كه هشت!
نصف النهار طي شد و مهر از كرانه رفت
پا در ميان گذاشت سيهچهرهاي پلشت
گفت آمدم به قصد بد ترك اعتياد
با قلب سنگ و تلخ لب و ابروان هشت
آمد كه تا سياه كند صورت نگاه
آمد كه تا تباه كند «ما تري و عشت»
مريخ و تير رفت و اورانوس و مشتري
اما يكي ميان قمرها ز جان گذشت
روشن نگاه داشت شب شوم تيره را
با كوهي از محبت و با اندكي گذشت
اي ماه ماه! قدر نگاه مرا بدان
يك ماه خوب پاي نگاهي شهيد گشت
... كم كرد روي جمله غزل هاي كهنه را
اين يك دو بيت كز هوس روي تو نوشت!
حضرت سيبستان فصلي مشبع در وصف وبلاگ فرموده است كه وقتي خواندم حس كردم بعد از مدتها يك حرف جديد به انبوه حرفهايي كه درباره اين مقوله زده شده، اضافه كرده است. قبل از آن هم دعوتي كرده بود از كساني مثل من كه به وبلاگ آلوده شدهاند تا متاع اندوخته و افروخته خويش عرضه كنند و فراخوان ايشان را كه به گلچين كردن سيبهاي هر وبلاگ - كه به فهم من بهترين معناسازيهايش است لابد - اجابت سازد و گوهر در چنته خود را عرضه كند. [به خواندن ادامه بدهيد. اينها را الپر نوشته، نه مسعود بهنود و نه صاحب ارض ملكوت!!]
به اجابت دعوت ايشان، چند مطلبم را به عنوان برگزيدهها از نگاه خودم، با همان قيد تلاش براي معناسازي، ميآورم و ترجيح ميدهم تعدادش هم كمتر باشد. در اين مطالب سعي كردم به نحوي، سادهانگارانه و سطحي يا حساب شده و با فكر، به معناسازي بپردازم. همان چيزي كه من و احتمالا خيليهاي ديگر به آن ميانديشيديم، اما جناب سيبستان آن را به خوبي بيان كرد. بنابراين سيبهاي من، از وسط دو نصف شدهاند؛ آنهايي را آوردم كه به قصد معناسازي بودند.
دير بجنبيم، جا ميمانيم
گلادياتورهاي مدرن، امام زمان هاي قرن 21
فعال سياسي يا منفعل سياسي؟!
راه ما از شما جدا شده است
تحريميان كيستند؟
تاريخ نگفته تحكيم
ماركسيسم اينترنتي!
تكنولوژي هستهاي، در جهان يا بر جهان
دوري از قدرت، از بديهايش يا خوبيهايش؟
تاريخ شفاهي اينترنت ايراني
بحث سيبستان درباره كم كردن و معين كردن توقع از وبلاگ هم بحث مهمي است كه به اميد خدا سر فرصت به آن خواهم پرداخت. [تغيير لحن ناگزيرم را بگذاريد به حساب بحثهاي مهمانيهاي پياپي عيدي كه حسابي گفتمان آدم را به هم ميريزد!]
به اجابت دعوت ايشان، چند مطلبم را به عنوان برگزيدهها از نگاه خودم، با همان قيد تلاش براي معناسازي، ميآورم و ترجيح ميدهم تعدادش هم كمتر باشد. در اين مطالب سعي كردم به نحوي، سادهانگارانه و سطحي يا حساب شده و با فكر، به معناسازي بپردازم. همان چيزي كه من و احتمالا خيليهاي ديگر به آن ميانديشيديم، اما جناب سيبستان آن را به خوبي بيان كرد. بنابراين سيبهاي من، از وسط دو نصف شدهاند؛ آنهايي را آوردم كه به قصد معناسازي بودند.
دير بجنبيم، جا ميمانيم
گلادياتورهاي مدرن، امام زمان هاي قرن 21
فعال سياسي يا منفعل سياسي؟!
راه ما از شما جدا شده است
تحريميان كيستند؟
تاريخ نگفته تحكيم
ماركسيسم اينترنتي!
تكنولوژي هستهاي، در جهان يا بر جهان
دوري از قدرت، از بديهايش يا خوبيهايش؟
تاريخ شفاهي اينترنت ايراني
بحث سيبستان درباره كم كردن و معين كردن توقع از وبلاگ هم بحث مهمي است كه به اميد خدا سر فرصت به آن خواهم پرداخت. [تغيير لحن ناگزيرم را بگذاريد به حساب بحثهاي مهمانيهاي پياپي عيدي كه حسابي گفتمان آدم را به هم ميريزد!]
۲ فروردین
سال نو به همه دوستان خوبي كه تبريك گفتند و نگفتند مبارك باشد. با سلامتي و سرزندگي و سادگي و سرافرازي و سرشار از صلح و سربلندي و س... و عاري از جنگ و جهالت و جرم و جنايت و جفا و ج...
:: تبريك به همه، حتي/خصوصا شما دوست عزيز!
:: تبريك به همه، حتي/خصوصا شما دوست عزيز!
۲۹ اسفند
خستهام. كارهاي خانه و خانهتكاني در اين يكي دو روزه آخر طبعا سنگين ميشود و خستهكننده. اما دستم به كار است و ذهنم درگير خانهتكاني دل و فكر و بررسي بيلان سالانه زندگي. و از همين روست كه احساس ميكنم جانم هم مثل تنم خسته است.
سال 84 سال خستهكنندهاي بود. نفسگير و پرشتاب. پر از دغدغه، پر از فعاليت، پر از شور و پر از يأس. پر از شاديهاي كوتاه و ميرا، پر از غمهاي كشدار و ماندگار، پر از رنج هاي ذهني و جسمي براي من، پر از پروندههاي هنوز مفتوح... بزرگترين شكست زندگي، بزرگترين تصادف زندگي، بزرگترين ضررهاي پيدرپي مالي، بزرگترين بحران معنوي، بيشترين تلاش بيحاصل در زندگي سياسي تاكنون، بزرگترين درگيريهاي مگوي زيادي سياسي، بزرگترين تنشهاي روحي در بدترين روزهاي زندگي و بزرگترين تلاش ممكن و ميسر براي پنهان نگه داشتن اثر همه اينها در روزمره زندگي.
غصه خودم را بخورم يا غم ميهنم را؟ بيم فرداي كساني كه چشمم توي چشمانشان است يا درد ناآگاهي همشهرياني كه از صميم قلب تك تكشان را دوست دارم؟ اندوه موانع متعددي كه در دوي سرعت زندگي پيش پايم قرار گرفته يا هراس رنج هاي مخوفي كه در كمين ايران عزيز و مردمانش است؟ چگونه براي كداميك نگران باشم؟ كجاي اين شب تيره ...
يا مقلب القلوب و الابصار! دلم بازيچه تو شده است. يك روز به اوج كوه مياندازياش و يك روز به قعر دريا. يك روز مچاله ميكني و فشرده، يك روز گشوده و گشاده، يك روز سنگين و فرسوده، يك روز آرام و آسوده، يك روز كسل و بيهوده. يك روز شوقم ميدهي، يك روز قلم ميدهي، يك روز غم ميدهي، يك روز كم ميدهي، يك روز صنم ميدهي، يك روز پرتابم ميكني به آن طرف ديوارهاي شهر در گوشه خرابه يك پيرمرد صحراگرد كه تمام نصيبش از تو بيابان است كه هر قدمش را به شكر تو مزين ميسازد و مرا شرمنده ميكند، يك روز دسترشتهام ميكني در خيابانهاي شلوغ شهر بين موتورها و ماشينهايي كه به ترافيك هم رحم نميكنند، يك روز يك دو چند احتمال گيجم ميكند و پرتابم ميكند از دام تدبير به چاه تقدير تو، يك روز همآغوش شقايقهاي جاده قم- اراك ميشوم كه نه رنگشان مرام دارد و نه همصحبتيشان دوام، يك روز با ته استكان آب انگور مست ميشوم، يك روز با يك نگاه عادت ميكنم، يك روز با يك تشر فرو ميريزم، يك روز از يك بگومگو درهم ميريزم، يك روز مسئوليت صدها نفر را به عهده ميگيرم، يك روز از عهده خودم هم برنميآيم، يك روز ديگر باز جور ديگر... دگرگونم كن. نكند دگرگون كردن يادت رفته؟
يا مدبر الليل و النهار! روزگار، روزگار، روزگار... چه بگويم از بينصيبيهايي كه نصيبم شده و قصد و رسم گفتن نيست. چه بگويم از اينهمه كه نميخواهم و اينهمه كه نميدانم و اينهمه كه نداشتهام و اينهمه كه نيافتهام و اينهمه كه نبودهام و اينهمه كه نگفتهام و اينهمه كه نشدهام. چه بگويم كه نگفته ميداني. از عهده روز و شب برميآيي، از عهده تدبير من برنميآيي؟
يا محول الحول و الاحوال! يك جور ديگر. يك جور ديگري ميخواهم باشم. يك جور ديگري ميخواهم باشد... من تخت نميخوام، من تاج نميخواهم، در پيش تو افتاده، بر روي زمين خواهم. از راه وفا گاه ز ما ياد توان كرد، گاهي به نگاهي دل ما شاد توان كرد. دويد بر رخ زردم ز بيقراري اشك، گل خزان زده را كرد آبياري اشك. ميسوزد از شرار غمت تار و پود من، چيزي نمانده است دگر از وجود من. هزار شب به دعا رفت و آفتاب نشد، هزار بال شكست و قفس خراب نشد... يك بار ديگر، يك جور ديگر.
... ما شنيديم نداي منادي را كه به ايمان به پروردگار فرا ميخواند، پس ايمان آورديم... پس ببخش گناهانمان را، بپوشان بديهايمان را و ما را همنشين بهترينها كن... چه تنگ است مسيري كه تو راهنمايم نباشي، چه روشن است حقيقت براي آنكه هدايتش كردهاي، ما را به نزديكترين راه به سويت برسان، دور را به ما نزديك كن و دشواري را آسان ساز. ما را به آناني برسان كه با شتاب به سوي تو ره ميپويند، همواره در رحمت تو ميكوبند، روز و شب پرستنده تو هستند و باز از شكوه تو ميهراسند... اسئلك ان تجعلني من اوفرهم حظا و اعلاهم عندك منزلا و اجزلهم من ودك قسما و افضلهم في معرفتك نصيبا. فقد انقطعت اليك همتي و انصرفت نحوك رغبتي. فأنت لا غيرك مرادي و لك لا سواك سهري و سهاري، لقاؤك قرة عيني و وصلك مني نفسي و اليك شوقي و في محبتك ولهي ...
سال 84 سال خستهكنندهاي بود. نفسگير و پرشتاب. پر از دغدغه، پر از فعاليت، پر از شور و پر از يأس. پر از شاديهاي كوتاه و ميرا، پر از غمهاي كشدار و ماندگار، پر از رنج هاي ذهني و جسمي براي من، پر از پروندههاي هنوز مفتوح... بزرگترين شكست زندگي، بزرگترين تصادف زندگي، بزرگترين ضررهاي پيدرپي مالي، بزرگترين بحران معنوي، بيشترين تلاش بيحاصل در زندگي سياسي تاكنون، بزرگترين درگيريهاي مگوي زيادي سياسي، بزرگترين تنشهاي روحي در بدترين روزهاي زندگي و بزرگترين تلاش ممكن و ميسر براي پنهان نگه داشتن اثر همه اينها در روزمره زندگي.
غصه خودم را بخورم يا غم ميهنم را؟ بيم فرداي كساني كه چشمم توي چشمانشان است يا درد ناآگاهي همشهرياني كه از صميم قلب تك تكشان را دوست دارم؟ اندوه موانع متعددي كه در دوي سرعت زندگي پيش پايم قرار گرفته يا هراس رنج هاي مخوفي كه در كمين ايران عزيز و مردمانش است؟ چگونه براي كداميك نگران باشم؟ كجاي اين شب تيره ...
يا مقلب القلوب و الابصار! دلم بازيچه تو شده است. يك روز به اوج كوه مياندازياش و يك روز به قعر دريا. يك روز مچاله ميكني و فشرده، يك روز گشوده و گشاده، يك روز سنگين و فرسوده، يك روز آرام و آسوده، يك روز كسل و بيهوده. يك روز شوقم ميدهي، يك روز قلم ميدهي، يك روز غم ميدهي، يك روز كم ميدهي، يك روز صنم ميدهي، يك روز پرتابم ميكني به آن طرف ديوارهاي شهر در گوشه خرابه يك پيرمرد صحراگرد كه تمام نصيبش از تو بيابان است كه هر قدمش را به شكر تو مزين ميسازد و مرا شرمنده ميكند، يك روز دسترشتهام ميكني در خيابانهاي شلوغ شهر بين موتورها و ماشينهايي كه به ترافيك هم رحم نميكنند، يك روز يك دو چند احتمال گيجم ميكند و پرتابم ميكند از دام تدبير به چاه تقدير تو، يك روز همآغوش شقايقهاي جاده قم- اراك ميشوم كه نه رنگشان مرام دارد و نه همصحبتيشان دوام، يك روز با ته استكان آب انگور مست ميشوم، يك روز با يك نگاه عادت ميكنم، يك روز با يك تشر فرو ميريزم، يك روز از يك بگومگو درهم ميريزم، يك روز مسئوليت صدها نفر را به عهده ميگيرم، يك روز از عهده خودم هم برنميآيم، يك روز ديگر باز جور ديگر... دگرگونم كن. نكند دگرگون كردن يادت رفته؟
يا مدبر الليل و النهار! روزگار، روزگار، روزگار... چه بگويم از بينصيبيهايي كه نصيبم شده و قصد و رسم گفتن نيست. چه بگويم از اينهمه كه نميخواهم و اينهمه كه نميدانم و اينهمه كه نداشتهام و اينهمه كه نيافتهام و اينهمه كه نبودهام و اينهمه كه نگفتهام و اينهمه كه نشدهام. چه بگويم كه نگفته ميداني. از عهده روز و شب برميآيي، از عهده تدبير من برنميآيي؟
يا محول الحول و الاحوال! يك جور ديگر. يك جور ديگري ميخواهم باشم. يك جور ديگري ميخواهم باشد... من تخت نميخوام، من تاج نميخواهم، در پيش تو افتاده، بر روي زمين خواهم. از راه وفا گاه ز ما ياد توان كرد، گاهي به نگاهي دل ما شاد توان كرد. دويد بر رخ زردم ز بيقراري اشك، گل خزان زده را كرد آبياري اشك. ميسوزد از شرار غمت تار و پود من، چيزي نمانده است دگر از وجود من. هزار شب به دعا رفت و آفتاب نشد، هزار بال شكست و قفس خراب نشد... يك بار ديگر، يك جور ديگر.
... ما شنيديم نداي منادي را كه به ايمان به پروردگار فرا ميخواند، پس ايمان آورديم... پس ببخش گناهانمان را، بپوشان بديهايمان را و ما را همنشين بهترينها كن... چه تنگ است مسيري كه تو راهنمايم نباشي، چه روشن است حقيقت براي آنكه هدايتش كردهاي، ما را به نزديكترين راه به سويت برسان، دور را به ما نزديك كن و دشواري را آسان ساز. ما را به آناني برسان كه با شتاب به سوي تو ره ميپويند، همواره در رحمت تو ميكوبند، روز و شب پرستنده تو هستند و باز از شكوه تو ميهراسند... اسئلك ان تجعلني من اوفرهم حظا و اعلاهم عندك منزلا و اجزلهم من ودك قسما و افضلهم في معرفتك نصيبا. فقد انقطعت اليك همتي و انصرفت نحوك رغبتي. فأنت لا غيرك مرادي و لك لا سواك سهري و سهاري، لقاؤك قرة عيني و وصلك مني نفسي و اليك شوقي و في محبتك ولهي ...
۲۸ اسفند







۲۷ اسفند
گنجی دیشب آزاد شد. وزنش شده 47 کیلو، ولی روحیه ش خوبه. اینها رو سحرخیز گفت.
بسی خوشحال شدم. امیدوارم یک ساعت دیگه یکی زنگ بزنه و خبرآزادی مجتبی سمیع نژاد رو هم بده.
پهلوان اکبر! سال نو مبارک!
بسی خوشحال شدم. امیدوارم یک ساعت دیگه یکی زنگ بزنه و خبرآزادی مجتبی سمیع نژاد رو هم بده.
پهلوان اکبر! سال نو مبارک!
۲۵ اسفند
اين بادداشت را در واكنش به سخنان وزير ارشاد درباره وبلاگها، در ادامه اين موضعگيري اوليه و بنا به اين وعده نوشتهام ودر شماره اين هفته «خبرنامه مشاركت» منتشر شده است. از همه كساني كه ذهنشان درگير موضوع فضاي مجازي و قانون و ضوابط و محدوديتها و نسبت با دولت و غيره بوده دعوت ميكنم اين مطلب را بخوانند، نقد كنند و نظر بدهند.
۲۳ اسفند
---------------------------------------------------------------------
بعدالتحرير، تكميلي احساسي:
جاي شهيد در قلب ماست، جاي تمام شهيداني كه براي اين آب و خاك با شناخت درست وظيفه خود ايستادهاند و جانشان را فدا كردهاند. اما لعنت و صد لعنت به سنگ و استخواني كه بخواهد ملعبه دست قدرت طلبان و قدرت طلبي قرار بگيرد و دانشجويان را به جان هم بيندازد. من با بيرون آوردن قبر شهدا از بهشت زهرا به هر نام و بهانهاي بيشك مخالفم، چرا كه ميدانم و تجربه نشان داده كه اين كار به وضوح يك استفاده ابزاري است. حالا چه مرضي است كه وقتي دانشجويان اعلام كردهاند كه نميخواهند، وقتي مدتها سرش بحث شده، وقتي احتمال تنش و بحران و بيحرمتي به همان شهدا ميرود، به زور شهدا را به دانشگاه بياورند و بعد بگويند حالا كه آمده ديگر برگشت ندارد!
من كه ديگر خوب ميشناسم اين عربدهكشهاي نفهم دور و بر سعيد حداد را. من كه خوب ميدانم اگر اشك و شرم باعث شكستن مقاومت از سوي دانشجويان شد، اين اشكها و آن وحشيبازيها براي آن بچه بسيجيها عادي شده است... اصلا، من كه امرور در كامنت و ايميل و تلفني به خيانت به دين و وطن و شهدا متهم شدهام، حاضرم قسم بخورم كه تعلق من و ارتباطم با شهدا و حتي حضورم در بهشت زهرا از اكثر آن كساني كه چند تكه استخوان را با زور كتك در مسجد دنشگاه شريف خاك كردند، بيشتر است.
نه برادران، فرافكني نكنيد. سوراخ دعا را عوضي نگيريد. حرمت شهيدان آن لحظه نشكست كه چند دانشجو در مقابل بيعقلي شمايي كه به رغم وعده قبلي به زور تابوتها را به دانشگاه برديد، مقاومت كردند. حرمت شهدا آن لحظه نشكست كه عدهاي از دانشجويان در مقابل قبرها صف كشيدند تا نگذارند شهيد و شهادت بازيچه دست شما شود. حرمت خون شهدا آن وقت شكست كه آن دختر دانشجوي فرزند شهيد كه پشت تريبون رفت و با استفاده ابزاري از پدرش و پدرانش مخالف بود، به كناري پرت شد تا قبرهاي نمادين حضور شما در دانشگاه شكسته شود. حرمت شهادت آنگاه شكسته شد كه سعيد حداديان عربدهكشان دو گروه را به جان هم انداخت تا كار و كاسبي خودش و اربابانش را جور كند.
آن قبرها قبر شهيد نيست، قبرهاي شرافت شماست. جاي شهيد در قلب آن دختر بود، در قلب همه ما. سنگ و استخوان را رها كنيد، به فكر دلهايي كه شكستيد باشيد.
تكرار بلاهت در دانشگاه علم و صنعت
---------------------------------------------------------------------
به خدا قسم تن شهدا در قبر ميلرزد از اين بازار مكارهاي كه براي فروش آبروي شهيد و شهادت درست شده در اين كشور. مگر دانشگاه قبرستان است؟ مگر براي يادآوري آرمانهاي اين شهيدان حتما بايد يك سنگ و گنبد و مزار جلوي چشم آدمها باشد؟ اين چه تصور احمقانهاي است كه برخي ميخواهند به زور ارزشها را بياورند جلوي چشم مردم، به جاي اينكه خود مردم بروند سراغ ارزشها. رضا مارمولك هم ميفهميد كه با زور نميشود مردم را به بهشت برد، اينها نميفهمند؟! شنيدم كه يكسري بچههاي هيات پارس الكتريك (هيات سابق سعيد حداديان و مركز فعلي سپاه) بودهاند كه ريختهاند توي دانشگاه و درگيري ايجاد كردهاند. كجاست دكتر معيني كه استعفا دهد؟ كجاست خاتمي كه فرياد بزند؟ كجاست آن غيرت و آرمانخواهي سال 78 كه به دفاع از حريم و حرمت دانشگاه برخيزد؟
گزارش ايسنا
گزارش بازتاب
گزارش علي: (1) - (2)
گزارش ادوارنيوز
وبلاگ مخصوصي براي گزارش اين اتفاق
نوشته علي معظمي در اين باره
يك گزارش نسبتا كامل از اين طرف
يك گزارش آن طرفي
گورستاني به اندازه يك كشور
خون شهید از مرکب ِ دانشمند بالاتر نیست
گزارش و اما بعد
پوشش رسانهاي حادثه
جاي شهيد در قلب ماست، جاي تمام شهيداني كه براي اين آب و خاك با شناخت درست وظيفه خود ايستادهاند و جانشان را فدا كردهاند. اما لعنت و صد لعنت به سنگ و استخواني كه بخواهد ملعبه دست قدرت طلبان و قدرت طلبي قرار بگيرد و دانشجويان را به جان هم بيندازد. من با بيرون آوردن قبر شهدا از بهشت زهرا به هر نام و بهانهاي بيشك مخالفم، چرا كه ميدانم و تجربه نشان داده كه اين كار به وضوح يك استفاده ابزاري است. حالا چه مرضي است كه وقتي دانشجويان اعلام كردهاند كه نميخواهند، وقتي مدتها سرش بحث شده، وقتي احتمال تنش و بحران و بيحرمتي به همان شهدا ميرود، به زور شهدا را به دانشگاه بياورند و بعد بگويند حالا كه آمده ديگر برگشت ندارد!
من كه ديگر خوب ميشناسم اين عربدهكشهاي نفهم دور و بر سعيد حداد را. من كه خوب ميدانم اگر اشك و شرم باعث شكستن مقاومت از سوي دانشجويان شد، اين اشكها و آن وحشيبازيها براي آن بچه بسيجيها عادي شده است... اصلا، من كه امرور در كامنت و ايميل و تلفني به خيانت به دين و وطن و شهدا متهم شدهام، حاضرم قسم بخورم كه تعلق من و ارتباطم با شهدا و حتي حضورم در بهشت زهرا از اكثر آن كساني كه چند تكه استخوان را با زور كتك در مسجد دنشگاه شريف خاك كردند، بيشتر است.
نه برادران، فرافكني نكنيد. سوراخ دعا را عوضي نگيريد. حرمت شهيدان آن لحظه نشكست كه چند دانشجو در مقابل بيعقلي شمايي كه به رغم وعده قبلي به زور تابوتها را به دانشگاه برديد، مقاومت كردند. حرمت شهدا آن لحظه نشكست كه عدهاي از دانشجويان در مقابل قبرها صف كشيدند تا نگذارند شهيد و شهادت بازيچه دست شما شود. حرمت خون شهدا آن وقت شكست كه آن دختر دانشجوي فرزند شهيد كه پشت تريبون رفت و با استفاده ابزاري از پدرش و پدرانش مخالف بود، به كناري پرت شد تا قبرهاي نمادين حضور شما در دانشگاه شكسته شود. حرمت شهادت آنگاه شكسته شد كه سعيد حداديان عربدهكشان دو گروه را به جان هم انداخت تا كار و كاسبي خودش و اربابانش را جور كند.
آن قبرها قبر شهيد نيست، قبرهاي شرافت شماست. جاي شهيد در قلب آن دختر بود، در قلب همه ما. سنگ و استخوان را رها كنيد، به فكر دلهايي كه شكستيد باشيد.
تكرار بلاهت در دانشگاه علم و صنعت
---------------------------------------------------------------------
به خدا قسم تن شهدا در قبر ميلرزد از اين بازار مكارهاي كه براي فروش آبروي شهيد و شهادت درست شده در اين كشور. مگر دانشگاه قبرستان است؟ مگر براي يادآوري آرمانهاي اين شهيدان حتما بايد يك سنگ و گنبد و مزار جلوي چشم آدمها باشد؟ اين چه تصور احمقانهاي است كه برخي ميخواهند به زور ارزشها را بياورند جلوي چشم مردم، به جاي اينكه خود مردم بروند سراغ ارزشها. رضا مارمولك هم ميفهميد كه با زور نميشود مردم را به بهشت برد، اينها نميفهمند؟! شنيدم كه يكسري بچههاي هيات پارس الكتريك (هيات سابق سعيد حداديان و مركز فعلي سپاه) بودهاند كه ريختهاند توي دانشگاه و درگيري ايجاد كردهاند. كجاست دكتر معيني كه استعفا دهد؟ كجاست خاتمي كه فرياد بزند؟ كجاست آن غيرت و آرمانخواهي سال 78 كه به دفاع از حريم و حرمت دانشگاه برخيزد؟
گزارش ايسنا
گزارش بازتاب
گزارش علي: (1) - (2)
گزارش ادوارنيوز
وبلاگ مخصوصي براي گزارش اين اتفاق
نوشته علي معظمي در اين باره
يك گزارش نسبتا كامل از اين طرف
يك گزارش آن طرفي
گورستاني به اندازه يك كشور
خون شهید از مرکب ِ دانشمند بالاتر نیست
گزارش و اما بعد
پوشش رسانهاي حادثه
۲۱ اسفند
اين گل پسر از مطلب قبلم دلگير شده. كثافت اينقدر ماه است كه آدم دلش نميآيد دلش را بشكند! ولي نه، خدا بكشه الپر رو اگه بخواد كسي رو ناراحت كنه. [خدا منو كشت الان!! به خاطر چند گناه قبلي] من كه مردم. بقيه هم نديد و نگفته منو ببخشند. اين پست رو گذاشتم كه از دل حنيف و همه قبليها در بيارم.
پ.ن. 1 : وبلاگ صفحه شخصي آدم است. خودويرانگري هم جزو حقوق بشر است. پس آدم حق دارد در وبلاگش يكهو ضد حال بزند به همه و بعد از كلي جدي نويسي يكهو ترهات تحويل ملت بدهد.
پ.ن. 2 : مدتي مطالب وبلاگم را دستهبندي كردم. شد 15 دسته. البته هنوز قالب ها را تنظيم نكردهام كه اين دستهبندي را براي هر مطلب نشان دهد. اما دستهبندي تقريبا موضوعي مطالبم شد اينها: آنلاين نويسي، اجتماعي، انتخابات نهم، ايده، ايماني، اينترنتي، خيلي سياسي، دردمندانه، روزنامهنگاري، سياسي، شاعرانه، ضايع بازي، عشقولانه، مقوله وبلاگ، پرت و پلا و گير سه پيچ. با اين حساب ظاهرا مطلب قبلي را بايد جزو «پرت و پلا»ها بگذارم.
پ.ن. 1 : وبلاگ صفحه شخصي آدم است. خودويرانگري هم جزو حقوق بشر است. پس آدم حق دارد در وبلاگش يكهو ضد حال بزند به همه و بعد از كلي جدي نويسي يكهو ترهات تحويل ملت بدهد.
پ.ن. 2 : مدتي مطالب وبلاگم را دستهبندي كردم. شد 15 دسته. البته هنوز قالب ها را تنظيم نكردهام كه اين دستهبندي را براي هر مطلب نشان دهد. اما دستهبندي تقريبا موضوعي مطالبم شد اينها: آنلاين نويسي، اجتماعي، انتخابات نهم، ايده، ايماني، اينترنتي، خيلي سياسي، دردمندانه، روزنامهنگاري، سياسي، شاعرانه، ضايع بازي، عشقولانه، مقوله وبلاگ، پرت و پلا و گير سه پيچ. با اين حساب ظاهرا مطلب قبلي را بايد جزو «پرت و پلا»ها بگذارم.
۲۰ اسفند
1- خواستم نظرم را درباره حضور اكبر عطري و علي افشاري در سناي آمريكا كه خبرش در يك گوشه از وبلاگستان گرد و خاك [ + + + + + + + ] به پا كرده، بنويسم. اما راستش جرأت نكردم! چون در واقع ته ته ذهن من برخلاف بهمن و علي معظمي، بيشتر ليبلدموكراسي است تا سوسولدموكراسي.
2- حنيف جان دعا ميكنم دوباره به انفرادي برگردي! مرتيكه كلي فشار به اقصانقاط آدم ميآورد كه يالا زود باش يه گزارش در مورد وبلاگها در سال 84 براي ويژهنامه سرمايه بنويس. بعد من بدبخت كه با همه گيجي و سرشلوغي آخر سال وقت ميگذارم و يك گزارش توپ مينويسم و سر موقع ميفرستم، آقا ميگويد اووه اين كه قابل چاپ نيست. دهنت سرويس! محض گرفتن حال تو يكي هم كه شده عين نوشتهام را ميگذارم اينجا تا آدمهاي بيكار مقايسهاش كنند با چيزي كه چاپ شد توي روزنامه، ببينند تو چه گندي زدي به شاهكار من!
3- يك يادداشت توپ و پرمغز درباره حرفهاي صفار هرندي و قانونگذاري براي وبلاگها و از اين حرفها در تكميل مطلب قبلي وبلاگم نوشتهام كه هفته بعد در خبرنامه مشاركت چاپ ميشود. وقتي چاپ شد، اينجا هم كاملش را ميگذارم. قابل توجه جناب ابوذر كه دهن ما را مورد عنايت قرار داد با اين كامنتهاي گروه فشار گونهاش!
4- فقط مواظب باشيد براي اين مطلب كامنت ناخوشايند نگذاريد. اصلا روي فرم نيستم امشب!
۱۸ اسفند
پرونده هستهاي ايران به شوراي امنيت ارسال شد. امشب بعضيها از غصه آينده نامعلوم تا صبح نميخوابند، بعضيها به اميد فردايي بهتر و خودكفايي و شكوفايي(!) استعدادهاي ملي خواب خوش ميبينند و بعضيهاي ديگر به اميد فردايي بهشتگونه در كنار چكمهپوشان آمريكايي در رويا بهسر ميبرند. بعضيها ميخوانند: امشب شهادتنامه عشاق امضا ميشود... بعضيها ميخوانند: فردا كه بهار آيد آزاد و رها هستي... و بعضيها هم ميخوانند: واي اگر از پس امروز بود فردايي...
مسئوليت همه اين اتفاقات با حاكميت جمهوري اسلامي است. پرونده هستهاي مسئله ملت نيست، مسئله حكومت است. هيچ رأيي از مردم براي قرباني كردن كشور به پاي انرژي هستهاي گرفته نشده است. هيچ توضيح روشني در خصوص نحوه عملكرد مجموعه حاكميت در اين پرونده و علت منتهي شدن آن به اين سرنشوت شوم به مردم داده نشده است. حتي هيچ توضيح روشني در خصوص معنا و مبنا و ضرورت اين سخن درست ولي بيهوده و اين شعار پوچ كه «انرژي هستهاي حق مسلم ماست» به مردم داده نشده است. پس اين مسئله ما نيست، مشكل حكومت است و خودش هم بايد حل كند و نبايد بدبختيهاي آن را ملت بكشند.
آقا جان! اين مردم اگر انرژي هستهاي نخواهند، اگر نخواهند كه اربابان كشور به نام ايشان و به كام خودشان سرمايههاي حال و آينده كشور را صرف قدرتطلبي خود كنند، اگر نسل امروز و نسلهاي بعدي نخواهند سرنوشت خود را به دست چند فسيل ديوانه انقلابي كه ذهنشان در 27 سال پيش منجمد شده است بدهند، اگر نه ژاپن و كره جنوبي كه سرنوشت مالزي را هزار بار بر عراق و ليبي و كره شمالي و افغانستان ترجيح بدهند، اصلا اگر دانش هستهاي پس از مرگ را به زندگي بدون سوخت هستهاي ترجيح بدهند، چه كسي را بايد ببينند؟!
نميدانم. تنها چيزي كه الان به ذهنم ميرسد اين است كه بايد امشب براي رهبران كشورمان قدري نذر عقل كنيم تا بلكه تا حد امكان سر عقل بيايند و در اين سراشيبي كه در آن افتاده بوديم و امروز آخرين دستانداز را هم رد كرديم، بتوانند ماشين را مهار كنند و به كوه و سنگي گيرش بدهند تا دستكم به دره نيفتند، و نيفتيم. خوب ميدانيم؛ آتش كه بيايد، خشك و تر را با هم ميسوزاند. نداي «هل من مزيد» آمريكاييها هم كه از آن سو بلند است، خدا لااقل اين طرفيها را اندكي شعور عطا كند براي روزها و ماههاي آينده.
:: الهي لا تسلّط علينا من لا يرحمنا ...
لينكهاي تكميلي:
خبر بيبيسي + تحليل بيبيسي
خبرگزاري جمهوري اسلامي: البرادعي پرونده هستهاي ايران را به شوراي امنيت ارسال كرد
خدايا به بچههاي سرزمين من رحم كن
نميتوانم بخندم
گزارش كامل احسان ابطحي براي روزنامه شرق
شروع پايان
نهضت ملي نفت و ماجراي هستهاي
صلح امام حسني!
گزارش ويژه علي قديمي!!
يك عكس گويا و زبان حال
كاريكاتور نيكآهنگ
مصاحبه شش ماه پيش عباس عبدي: دود تحريم و جنگ به چشم مردم میرود
مسئوليت همه اين اتفاقات با حاكميت جمهوري اسلامي است. پرونده هستهاي مسئله ملت نيست، مسئله حكومت است. هيچ رأيي از مردم براي قرباني كردن كشور به پاي انرژي هستهاي گرفته نشده است. هيچ توضيح روشني در خصوص نحوه عملكرد مجموعه حاكميت در اين پرونده و علت منتهي شدن آن به اين سرنشوت شوم به مردم داده نشده است. حتي هيچ توضيح روشني در خصوص معنا و مبنا و ضرورت اين سخن درست ولي بيهوده و اين شعار پوچ كه «انرژي هستهاي حق مسلم ماست» به مردم داده نشده است. پس اين مسئله ما نيست، مشكل حكومت است و خودش هم بايد حل كند و نبايد بدبختيهاي آن را ملت بكشند.
آقا جان! اين مردم اگر انرژي هستهاي نخواهند، اگر نخواهند كه اربابان كشور به نام ايشان و به كام خودشان سرمايههاي حال و آينده كشور را صرف قدرتطلبي خود كنند، اگر نسل امروز و نسلهاي بعدي نخواهند سرنوشت خود را به دست چند فسيل ديوانه انقلابي كه ذهنشان در 27 سال پيش منجمد شده است بدهند، اگر نه ژاپن و كره جنوبي كه سرنوشت مالزي را هزار بار بر عراق و ليبي و كره شمالي و افغانستان ترجيح بدهند، اصلا اگر دانش هستهاي پس از مرگ را به زندگي بدون سوخت هستهاي ترجيح بدهند، چه كسي را بايد ببينند؟!
نميدانم. تنها چيزي كه الان به ذهنم ميرسد اين است كه بايد امشب براي رهبران كشورمان قدري نذر عقل كنيم تا بلكه تا حد امكان سر عقل بيايند و در اين سراشيبي كه در آن افتاده بوديم و امروز آخرين دستانداز را هم رد كرديم، بتوانند ماشين را مهار كنند و به كوه و سنگي گيرش بدهند تا دستكم به دره نيفتند، و نيفتيم. خوب ميدانيم؛ آتش كه بيايد، خشك و تر را با هم ميسوزاند. نداي «هل من مزيد» آمريكاييها هم كه از آن سو بلند است، خدا لااقل اين طرفيها را اندكي شعور عطا كند براي روزها و ماههاي آينده.
:: الهي لا تسلّط علينا من لا يرحمنا ...
لينكهاي تكميلي:
خبر بيبيسي + تحليل بيبيسي
خبرگزاري جمهوري اسلامي: البرادعي پرونده هستهاي ايران را به شوراي امنيت ارسال كرد
خدايا به بچههاي سرزمين من رحم كن
نميتوانم بخندم
گزارش كامل احسان ابطحي براي روزنامه شرق
شروع پايان
نهضت ملي نفت و ماجراي هستهاي
صلح امام حسني!
گزارش ويژه علي قديمي!!
يك عكس گويا و زبان حال
كاريكاتور نيكآهنگ
مصاحبه شش ماه پيش عباس عبدي: دود تحريم و جنگ به چشم مردم میرود
۱۶ اسفند
به نظر شخص شخيص الپر
هفه پيش بچههاي هفت سنگ گفتند قرار است بهترينهاي سال 84 را در دو حوزه وبلاگ و سايت به رأي بگذارند. از من و چند نفر ديگر هم خواستند هر كدام با سليقه خود ده سايت و ده وبلاگ را انتخاب كنيم و پيشنهاد دهيم.
براي سايتها قيد غير خبري بودن را تعيين كرده بودند كه حتيالامكان در نظر گرفتم. همچنين به نظرم يك معيار مهم براي چنين نظرسنجياي اين است كه اين سايت يا وبلاگ در سال 84 ايجاد يا به اوج رسيده باشد. بنابراين به طبع وبلاگي مثل الپر يا خيلي از وبلاگها و سايتهاي ديگر در اين نظرسنجي نميگنجند. همچنين شايد سايتهايي كه دادم بعضيهاش خيلي پرت باشند. منتها چون نظر و سليقه خودم رو خواستند، اينها رو انتخاب كردم. براي هر سايت معيار رو هم نوشتم. ترتيبي كه آوردم هم مهم نيست؛ همينجوري است.
طبعا نگاه من فرهيختهبازياش زيادتر از متوسط آدمهاست، لذا سايتهاي سكسي و فان و دوستيابي و اينها را اصلا بهشان فكر هم نميكنم به عنوان بهترين سايت سال. اگرچه تئوري خودم اين است كه ملت در همين فضاي واقعي اجتماع مجازي نقاط مرجع خودشان در فضاي وب را پيدا ميكنند. به هرحال در بهترين حالت ميشود اينها را تعدادي از بهترين سايتهايي دانست كه شخص من در سال 84 ديدهام.
هفه پيش بچههاي هفت سنگ گفتند قرار است بهترينهاي سال 84 را در دو حوزه وبلاگ و سايت به رأي بگذارند. از من و چند نفر ديگر هم خواستند هر كدام با سليقه خود ده سايت و ده وبلاگ را انتخاب كنيم و پيشنهاد دهيم.
براي سايتها قيد غير خبري بودن را تعيين كرده بودند كه حتيالامكان در نظر گرفتم. همچنين به نظرم يك معيار مهم براي چنين نظرسنجياي اين است كه اين سايت يا وبلاگ در سال 84 ايجاد يا به اوج رسيده باشد. بنابراين به طبع وبلاگي مثل الپر يا خيلي از وبلاگها و سايتهاي ديگر در اين نظرسنجي نميگنجند. همچنين شايد سايتهايي كه دادم بعضيهاش خيلي پرت باشند. منتها چون نظر و سليقه خودم رو خواستند، اينها رو انتخاب كردم. براي هر سايت معيار رو هم نوشتم. ترتيبي كه آوردم هم مهم نيست؛ همينجوري است.
طبعا نگاه من فرهيختهبازياش زيادتر از متوسط آدمهاست، لذا سايتهاي سكسي و فان و دوستيابي و اينها را اصلا بهشان فكر هم نميكنم به عنوان بهترين سايت سال. اگرچه تئوري خودم اين است كه ملت در همين فضاي واقعي اجتماع مجازي نقاط مرجع خودشان در فضاي وب را پيدا ميكنند. به هرحال در بهترين حالت ميشود اينها را تعدادي از بهترين سايتهايي دانست كه شخص من در سال 84 ديدهام.
۱۲ اسفند
آقاي صفار هرندي وزير ارشاد دولت احمدي نژاد و سردبير سابق كيهان ديروز در يك مصاحبه گفته است: «حالت رهاشدگي براي وبلاگ ها و سايت ها چندان مناسب نيست و به همين دليل طبيعي است كه آئين نامه هاي مربوط به وب سايت ها و وبلاگ ها بايد تدوين شود.»
من نميدانم اين سخن آقاي وزير به تحريك خبرنگار مهر بيان شده يا خير، به خصوص كه ظاهرا مهرورزان مأموريت ويژهاي براي به كرسي نشاندن نظر خودشان دارند چون امروز هم دوباره همان سؤال را از حداد عادل كردهاند، و باز نميدانم اين موضع در هماهنگي با تصميمات ديگر وزارت ارشاد براي محدود كردن حوزه خبرنگاري هست يا خير، و باز ترديد دارم كه نكند اين حرف هم چيزي از جنس وعده دادن مجوز به نشريه احزاب باشد، يا آخر سر همان بلايي را بخواهند به سر سايتها و وبلاگها بياورند كه دارند بر سر كتاب و نشر ميآورند و كلا بازار كتاب را خواباندهاند.
من نميدانم اين سخن آقاي وزير به تحريك خبرنگار مهر بيان شده يا خير، به خصوص كه ظاهرا مهرورزان مأموريت ويژهاي براي به كرسي نشاندن نظر خودشان دارند چون امروز هم دوباره همان سؤال را از حداد عادل كردهاند، و باز نميدانم اين موضع در هماهنگي با تصميمات ديگر وزارت ارشاد براي محدود كردن حوزه خبرنگاري هست يا خير، و باز ترديد دارم كه نكند اين حرف هم چيزي از جنس وعده دادن مجوز به نشريه احزاب باشد، يا آخر سر همان بلايي را بخواهند به سر سايتها و وبلاگها بياورند كه دارند بر سر كتاب و نشر ميآورند و كلا بازار كتاب را خواباندهاند.
۱۰ اسفند
مقل اينكه اين دفعه خواهران عزيز مقيم جنبش زنان ره به استاديوم نبردند. يادتان هست كه گفته بودم آن موفقيت دفعه قبلي هم از بركات انتخابات بود؟ يادتان هست كه چقدر استدلال ميكردم انتخابات فضاي باز فراهم ميكند؟ يادتان هست كه چقدر چه كساني چجوري مسخره ميكردند و كنار كشيدند؟ ... نه من هيچ وقت نميگويم حقتان است كه احمدي نژاد آمد. ولي حيف نيست كه آن فرصت از دست رفت؟ نگاهي به وضعيت خارجي هستهاي كشور بكنيد، نگاهي به وضعيت سياسي داخلي كشور بكنيد، نگاهي به وضعيت اقتصادي كشور بكنيد، نگاهي به لايحه بودجه سال بعد بكنيد، نگاهي به وضعيت دانشگاهها و روحيه نخبگان بكنيد... واقعا چه از دست رفت؟ چه به دست آمد؟ چه تلخ است اين روزگار!