« March 2006 |
Main
| May 2006 »
پریشب من و بهمن کلباسی مصاحبه ای داشتیم با شبکه هما درباره این بحثهای اخیر. فکر می کردم فردا شب پخش می شود. نمی دانم من اشتباه شنیدم یا آقای سجادی اشتباه گفت. ولی به هرحال ظاهرا امشب (شنبه شب) ساعت 9 این مصاحبه پخش شده و تکرارش 9 شب فردا (یعنی یکشنبه شب) خواهد بود. دوستانی که به پیگیری آن بحث علاقه دارند، ببینند. صدای یک قسمت از صحبتهایم را در پادکست گذاشتم. در قسمت دیگری از صحبتم هم ده سوال از آقای افشاری و دوستان و همفکرانش کرده ام که متن آنها را نیز بعد از پخش این برنامه روی وبلاگ خواهم گذاشت.
فقط خواهشم این است که فارغ از همه بحثهایی که قبلا در اینجا و حاهای دیگر بوده و هیجان هایی که برخی از دو طرف خالی کرده اند و امیدوارم تخلیه شده باشند، مصاحبه را بدون پیش فرض و ذهنیت ببینید و بی طرفانه داوری کنید.
در این مصاحبه من در چهار نوبت صحبت کردم. صحبتهایم در سه نوبت را در پادکست آورده ام. اما در یک نوبت که طولانی ترین هم بود، فقط ده سوالم را مطرح کردم که فقط متن آن را فردا در وبلاگ می گذارم. در طول مصاحبه دو بار خواستار این شدم که به آقای افشاری و دوستانش هم امکان پاسخ به این بحثها و سوالات و دفاع از دیدگاه های خود داده شود. به هرحال امیدوارم بتوانیم این بحث را به مسیر منطقی تری هدایت کنیم که هر دو طرف بتوانند از آن نتیجه بگیرند.
بوی گستاخی می آید. بوی اعتراض. بوی دردسر. بوی بحران های بزرگتر.
می گویند طرف قبول نکرده دستور خود را پس بگیرد. گفته مقلدین آقایان به ورزشگاه نروند. می خواهد مقلدین خود را به ورزشگاه بفرستد.
اشاره ای که به عدم تفکیک زنان و مردان کرده، در همین باره است. باید منتظر واکنش بعدی آن طرف بود. منتظر نامه مکارم که رفته و برنگشته و او تهدید به افشای محتوای آن کرده. منتظر افزایش کشمکش. یا حل آن با حکم حکومتی.
می گویند رییس دفتر پررو شده است!
برخلاف اکثر دوستانی که امروز با آنها صحبت می شد، من معتقدم دستور احمدی نژاد درباره ورود زنان به استادیوم نه آنطور که برخی فکر می کنند یک بازی پیچیده از پیش طراحی شده است که بگوید من می خواستم و علما نگذاشتند، نه بازی ای از آن سو که این موضوع را مطرح کند تا به خاطر مخالفت های گسترده بسوزد و دیگر کسی نتواند آن را پیگیری کند.
به نظر من این دستور صرفا واکنش به بحران محبوبیتی است که برای اطرافیان نزدیک رییس جمهور محرز شده است. مقاومت و مخالفت مصباح و تعدادی از مراجع هم بازی نبود. آنها واقعا با این قرتی بازی ها! مخالف اند. در هر صورت نتیجه این شد که آبروی احمدی نژاد بر سر یک ماجرای ساده بی ربط به کلی ریخت.
مشکل اطرافیان احمدی نژاد این بود که فکر کردند جزمیت های سنتی مثل احساسات عوام و پول نفت است که هر بازی که بخواهند می توانند سر آن در بیاورند. آنها فکرش را نکردند که سنت هیچ وقت سر بزنگاه به مدافعان سرسخت آن رحم نکرده است، همانطور که مدرنیت. و توجه نکردند که برای لباس گشاد کسی که همینطوری اش در قد و قواره رییس جمهوری نیست نمی توان آستین های بلند دوخت.
گاهی در بحثهای خودمانی سیاسی می گفتم روزی که احمدی نژاد ریشش را آنکارد کند، روز فرو ریختن و در هم شکستن شخصیت اوست. چون نمادهای معرف شخصیت تیپیکال او اینقدر متزلزل هستند که اگر یک ذره سوراخ شوند چرخ او به سرعت پنچر می شود. هنوز هم همان را می گویم. با این تفاوت که این بار معتقدم خود او با بی تدبیری اولین ضربه کاری را به پیکر محبوبیت مجازی خود زد. بحث هولوکاست، جک های اس ام اسی، ادا و اطوارهای مغایر شان و جایگاه و انتقادات گروههای منتقد به نظر من هیچکدام حجم مهمی از رای او را تکان نداده بود. اما این کار اولین ضربه تبر بر کمر درخت تنومند عوام گرایی بود. خیلی ها از امشب به بعد پس از نمازهایشان به جای اینکه برای موفقیت دولت او دعا کنند، برای هدایت او به راه راست دعا می کنند. شخصیت او در ذهنیت متدینین ترک برداشت، و این اتفاق مهمی است.
او که به این کار اعتقاد نداشت؛ می خواست محبوبیت جمع کند، اما به قول آن شخصیت کودک انیمیشن های تلویزیونی: داداش سیام ضایع شد!!
پ.ن. آخرش نفهمیدم درستش کدومه: آنکادر یا آنکارد!
منفي دو. آنها كه هندسه خوانده باشند ميدانند كه در منحنيهاي سهمي يك مفهوم تعريف ميشود به نام نقطه عطف. نقطه عطف جايي است كه در آنجا نمودار دقيقا به اندازه زمان «صفر» ميايستد و بعد به مسير جديد خود ادامه ميدهد. شیب نمودار در اینجا صفر است، ولی ضریب زاویه نمودار در اين نقطه ميتواند منفي باشد يا مثبت، و به هر دو نیز همين نام را ميگويند. ضريبها و توان دو متغير معادله هستند كه تعيين ميكنند زاويه نمودار در نقطه عطف چقدر با زاويه تقريبي نمودار در مثبت و منفي بينهايت تفاوت دارد.
منفي يك. در زندگي لحظههايي هست كه آدم ناخواسته در «نقطه عطف» قرار ميگيرد. سرعت نمودار كم ميشود، جهت آن تغيير ميكند و در بدترين لحظه آدم به آن نقطه ميرسد: به لحظه بزرگ تأمل. به اينجا رسيدن لزوما دست تو نيست، ناگزير است، یا اتفاق. اما چگونه گذشتن دست خود توست. ميتواني زاویه نمودار را مثبت كني يا منفي. يك انتخاب ميتواند تو را به اوج ببرد يا به دره بيفكند. مثل اين بازيهاي كامپيوتري ميشود: به پايان يك مرحله رسيدهاي و جانت هم در حال تمام شدن است؛ يك حركت درست يا غلط ميتواند تو را Game over كند يا به مرحله بعد ببرد.
صفر. پنج روز پيش مطلبي را در وبلاگم درباره علي افشاري نوشتم. يك درصد هم به مخيلهام خطور نميكرد كه اينهمه خواننده پيدا كند و كامنت بگيرد و تيتر يك بازتاب شود و نامم را به صفحات كيهان بكشاند. اين چند روزه را حتما بايد صبر ميكردم. زود نبايد و نميشد به قضاوت منصفانهاي رسيد. چارهاي نداشتم جز اينكه با اين انعكاس وسيع غيرمنتظره با تحمل و تأمل روبرو شوم. نظرات همه منتقدان و مخالفان را بخوانم و بشنوم، و صحبتهاي موافقان را نيز اضافه كنم، تا به يك جمع بندي دقيق برسم. فقط لينك مطالب مهم موافق و مخالف را در ستون وبگردي گذاشتم تا ديگران را هم در نگاه همهجانبه به بحث شريك كنم.
يك. من اشتباه كردم. اعتراف ميكنم كه اشتباه كردم. بخش مهمي از آن مطلب را عجولانه نوشتم. وارد شدن به زندگي شخصي آدمها، آن هم به اين نحو ناپسند، ابدا به گروه خون مثل مني نميخورد. هيچ توجيهي هم براي حرفهايي كه درباره عروسي و شغل و حقوق كسي كه ميخواستم از كار او انتقاد كنم، پذيرفته نيست. استفاده از برخي الفاظ تند و ادبيات كيهاني هم شايسته من، مخاطبان وبلاگم و افراد مورد بحث نبود. اين ادبيات، حرفهاي درستم را هم مخدوش كرد. حتي اگر كسي دربست با تمام مطلبم و لحن و ادبيات آن موافق باشد، بعيد است بتواند به لحاظ اخلاقي بند اول نوشتهام را تأييد كند. حتي اگر خطاي سياسي نبود، بيشك يك كار غير اخلاقي بود.
دو. از علي و هانيه به خاطر نوشتن درباره زندگي شخصيشان عذر ميخواهم، و اميدوارم مرا ببخشند. اشتباه من به تعداد خوانندگان وبلاگ خودم و لينكهاي ديگران و هيت بازتاب و خوانندگان كيهان تكثير شده است. بزرگي خطا را گفتم تا اگر خواستند ببخشند، بدانند كه بايد همه را ببخشند!
سه. پريشب كه به اين نتيجه رسيدم كه اشتباه بزرگي كردم، تا صبح بيدار بودم. تقريبا تصميم قطعي گرفتم كه مسئوليت پذيري به خرج دهم و وبلاگم را تعطيل كنم، ولو بدون توجه به قضاوت ديگران. برايم مهم نبود و نيست كه در مملكتي زندگي ميكنم كه از بالا تا پایین هيچكس مسئوليت رفتار خود را نميپذيرد. هر كسي فقط از بابت كردههاي خودش مسئول است. با اينكه با هر دوستي مشورت ميكردم بيوقفه با اين كار مخالفت ميكرد، خودم حس ميكردم بايد اين كار را بكنم. من خيلي پايينتر از شأن وبلاگم، عدد خوانندههايش، اعتباري كه بين مخاطبينش پيدا كرده و سطح اخلاق سياسي كه شايسته خودم ميدانم، رفتار كردم. مرتكب همان رفتارهايي شدم كه هميشه به خاطر آنها به بچههاي دو طيف تحكيم انتقاد داشتم. بايد مسئوليت اشتباهم در ورود به حوزه شخصي ديگري را ميپذيرفتم و با عذرخواهي و توضيح، وبلاگ نويسي را كنار ميگذاشتم. حتي متن آخر را هم نوشتم. ولي امروز صبح كه به خاطر همين ماجرا كار جديدم را هم به فاصله سه هفته از بيكار شدن قبلي از دست دادم، حس كردم كه ديگر تاوان اشتباهم را پرداختهام، ولو به نحوي ديگر... اين شد كه به فكر توضيح دادن افتادم.
چهار. روزنامه كيهان با انتشار مطلبم در روزنامه كار جديدي نكرد، به شيوه هميشگياش عمل كرد و در حق همه جفا كرد؛ هم من، هم اصلاح طلبان و هم افشاري، و شگفت اينكه همه دروغ ها در همان چند كلمه تيتر آمده است. حداقل قضيه اين بود كه هر آدم عاقل و سالمي اگر آن خبر را ميخواند ميديد نه در نوشته من كسي به پيوستن به سازمان جاسوسي سيا متهم شده بود، نه من همكار سابق افشاري بودم و نه هيچ جاي ماجرا ربطي به اصلاح طلبان دارد. انصافا در دروغگويي استاد استادند. دو دوست هم پيشنهاد كردند از كيهان به خاطر اين دروغ ها شكايت كنم. اما فكر كردم ديدم شكايت كردن از كيهان مثل اين است كه با یک مسافركش بددهن سر كرايه چانه بزني. ممكن است حق با تو باشد، اما برنده اوست، چون پررو و دريده است!
پنج. اين توهم كه اين نوشته بر اساس تصميم جبهه مشاركت نوشته شده و اين روش كه نقد ولو تند يك نفر را يك پروژه سياسي براي زدن يك جريان بدانيم، از اساس بيراه است و نگاه افراطي و توهم توطئه است. در پاسخ آنگونه تصورات و نقدها همينقدر بگويم كه اگر مشاركت از اين بازيهاي پيچيده بلد بود اجرا كند، الان انتخابات را برده بود! من هم اگر ميخواستم براي نوشتن در وبلاگ از كسي اجازه بگيرم، الپر نميشدم. جز در موارد معدود هم به خاطر ندارم كه پيش از نوشتن چيزي در وبلاگ حتي كسي از آن باخبر شده باشد. اين خصوصيت وبلاگ است. شايد يك مشكل اين پست هم همين بود كه در یک وبلاگ 1500 خواننده ای اما در سطح يك وبلاگ 50 خوانندهاي نوشته شد، و بدتر اینکه مخاطب چند ده هزار تايي پيدا كرد و در روزنامه و سايت خبري منتشر شد.
شش. اگر از ادبيات غير اخلاقي كه براي نوشتن مطلب «دستهاي آلوده» در پيش گرفتم بگذريم، ميرسيم به بخش سياسي ماجرا. اين بخش را خيلي خلاصه و سربسته مينويسم تا آب گلآلودتر از اين نشود. در واقع همه اين دردسرها از يك سلسه اختلافات تحليلي پر دامنه بين اصلاح طلبان همفكر سالهاي 76 تا 79 باز ميگردد كه پس از آن مقطع از هم جدا شدند و هر كدام راه خود را رفتند. بر اساس پذيرش يا عدم پذيرش ساختار نظام و قانون اساسي، اعتقاد به تعامل يا تقابل با رهبري و نهادهاي انتصابي زير نظر او، اعتقاد به روشهاي قانوني يا مدني خارج از قانون، مهمتر از همه اعتقاد به دموكراسي از بيرون يا درون، و در نهايت اعتقاد به كمكگيري از هر نيروي خارجي يا نفي آن ميتوان كيك جنبش اصلاحات 76 را قاچ كرد و بين چند دسته موجود تقسيم كرد. البته نكته مطلب قبل فقط در يك اختلاف تحليلي نبود. در اينجا هم بود و هست كه كساني كه به هرحال چند سال است با هم سر اين سفره نشستهاند متعجبانه ميبينند برخي قاچ خود را برداشتهاند اما بردهاند سر سفرهاي ديگر نشستهاند و ميخورند. رسم مرام و معرفت هم كه باشد، سر سفره خوردن يك كار جمعي است و هر كس هر قاچي را كه برميدارد بايد سر همان سفره كنار بقيه بنشيند. رسم سياست هم به زعم من اين است كه هيچ كسي حتي اگر به اين نتيجه ميرسد كه دور از ذهن ترين قاچ يعني همكاري با خارجي براي نتيجهگيري در سياست داخلي را بردارد يا حتي اگر تأثيرگذاري بر تصميم خارجي درباره سرنوشت كشور را برميگزيند (آنطور كه افشاري گفته، كه ميخواسته با حضور در سنا با جنگ مخالفت كند و تصميم آمريكا را تغيير دهد) نبايد يك تنه راه خود را پيش بگيرد و جلو برود. سياست كار جمعي است، كار فردي و چند نفري نيست. حتي اگر كسي فكر ميكند صلاح كشور در آن است كه يك دموكراسي ولو به شكل تحميلي، ولو با فشار تحريم يا حتي حمله نظامي، به وجود بيايد، يعني به بيان واضحتر اگر به اين نتيجه برسد كه به حكم جهاني شدن براي رسيدن به ارزش جهاني دموكراسي بايد از مرزهاي ملي عبور كرد، بايد لااقل اكثريت را براي اين كار قانع كند، حتي براي آغاز چنين مسيري؛ چون راهي است كه بازگشت ندارد. اين جمعي رفتار كردن به نظر من شرط عقلاني سياستورزي است، و طبيعي است كه اگر كسي چنين نكند بقيه او را به چشم خائن و وطنفروش نگاه كنند. (از اين الفاظ دفاع نميكنم، بگیرید که كاربرد آنها غلط است. اما به هرحال من هم نگویم به کار می رود. مهم معنايي است كه دربارهاش بحث ميكنم، يعني ناقض مرزها و حريم مليت) حالا اين سطح بالاي بحث را چند طبقه پايينتر بياييد، ميرسيد به آنجايي كه كساني مثل نامدار بدون اينكه حتي هويت سياسي قابل توجهي داشته باشند براي گرفتن پول از دولت آمريكا و خوردن آن به هر دري ميزنند، از جمله اينكه سعي كنند از اعتبار افشاري خرج كنند.
هفت. درباره موضوع خاصي كه نوشتم و هياهو به پا كرد، ترجيح ميدهم ديگر توضيح زيادي ننويسم. چون فقط اثر منفي دارد. فضا هم برای بحث بیشتر سالم نیست. فقط براي اينكه هم ابهامات باعث كشدار شدن بحثهاي بيخود نشود و هم مشخص شود جدا از نقد اخلاقي، حرف اصلي نوشتهام تا چه حد درست بود، جمع بندي خودم اين است كه: « اصل حرفم تقریبا درست بود، اما دقيق نبود.» در واقع تنها اشتباهي كه در قسمت خبر آن نوشته داشتم و البته كوچك هم نبود، اين بود كه نقش علي افشاري را بيش از حد بزرگ كرده بودم. تصحيحش ميكنم: اولا اگر در تمام آن بحثها تقصيري متوجه كسي باشد، متوجه افشاري نیست، متوجه کس دیگری است. دقت كنيد كه قصور را نگفتم. ثانيا من که لجوج نیستم. خوشحال میشوم اگر مطمئن شوم علی افشاري همانطور که حدس میزنم از آن جماعت جدا شده باشد و از بازياي كه آنها برايش چيده بودند خارج شده باشد. ثالثا رقابتي كه بيست و چند سال است در بعضي از گروههاي اپوزيسيون براي پول كندن از كف دست كشورهاي خارجي وجود داشته، الان هم هست و شايد در اين بحبوحه مشكلات خارجي ايران بيشتر هم شده. پس با توجه به آن تحليل پيشگفته، هم ماها در مقام ناظر بايد اينها را از كساني كه به لحاظ نظري معتقد به فعاليت سياسي از آن سمت هستند جدا كنيم. هم آنها در عمل يك مرز منفصلي بين خودشان با اينجور گروهها كه فقط هم دنبال پولاند نه آرمان و سياست، بكشند. فراموش نميكنم كه مهندس سحابي روزي ميگفت آدم سياسي بايد سه جايش را مراقب باشد، دهانش را، زيپش را و جيبش را! و كساني كه شهرتي داشتهاند و براي هر كاري، تحصيل يا زندگي يا فعاليت سياسي، به خارج از كشور ميروند، هميشه در مظان اتهام اند و بايد خيلي بيشتر از ماها مراقب اين چيزهاي خود باشند. حرف ديگري در اين باره نمينويسم و صرفا توجه كساني كه زيادي حوصله ادامه دادن يك بحث را دارند و ميخواهند زيادي روشن شوند به چند لينك جلب ميكنم:
مرکز گردآوری و بررسی اسناد حقوق بشر، متعلق به آقای رامین احمدی
مرکز بین المللی کارزارهای بدون خشونت + مقاله رامین احمدی در گویا در همین باره
حضور اکبر عطری در کمیته آمریکایی خطرات روز (پایین صفحه)
یک گزارش مبهم و کمی عجیب
گزارش نیویورک سان درباره رادیو دانشجو + مصاحبه قبلی نیویورک سان با رامین احمدی درباره بازداشت افصحی
متن سخنرانی افشاری و عطری در سنای آمریکا
مصاحبه علی افصحی با رادیو فردا پس از آزادی از زندان
و بالاخره مطلب مفصل و مفید بهمن کلباسی
هشت. اين مطلبم و انعكاس گسترده آن، غير از اين حرفها، درسهاي فرعي زيادي هم براي خودم داشت. يك قدر زيادياش شخصي است، بنا داشتم آنها را بنويسم و در واقع خودم را محاكمه كنم، ولي حالا كه بناست تعطيل نكنم از آن ميگذرم. نحوه انعکاس و واکنش ها و کامنت ها هم خود پدیده ای شد که بعدها قابل بحث است. اما در اين چند روز علاوه بر شناخت ابعاد جديد شخصيت خودم، خيليها را هم شناختم و خيلي چيزها را فهميدم و خيلي حرفها را هم خواندم و قبلا عمرا ممكن نبود يكباره اين حجم از ديتا به سمت بايگاني ذهنم هجوم بياورد. يك باره خيلي از پردهها كنار رفت. نتيجه خيلي هراسناك است، مانند رقصیدن در وسط شلوغی یک تندباد، اما چندان بد هم نيست!
:: صدای اذون میاد ...
این مطلب توضیح دارد.
پيش تأكيد: اگر كسي فكر ميكند باور مطلبي كه نوشتم براي ذهنش دشوار است يا در صداقت من ترديد دارد يا فكر ميكند ماشين حسابم خراب است، اول اين گزارش نيويورك سان را نگاه كند و خصوصا اين صفحه را كه به صراحت همين موضوع را گفته و الگوي راديو دانشجو را راديو دجله عراق دانسته كه دقيقا با 300 هزار دلار راهاندازي شد و سپس از تلاش همان لابيهايي كه گفتم و لابي مقابل كه ميگويد بودجه بايد به راديو فردا و صداي آمريكا برسد نه راديو دانشجو، صحبت شده.
من چيزي نميگويم كه مو لاي درزش برود. بعضي دوستان سياست و واقعيت را از احساسات و رفاقتها جدا كنند.
در اين هفته از چند نفر مختلف از دوستان شنيدم كه يك حضرت آقايي كه اينجا تا توانست از نام جنبش دانشجويي نان خورد و حديث استخدام او در شركت تابعه بنياد مستضعفان و حقوق يك ميليون توماني و عروسي آنچنانياش شهره اهل مطلب در تهران است، برداشته با چند نفر از بچههاي سابق تحكيمي يا روزنامهنگار تماس گرفته و با وعده كار و تحصيل و تأمين زندگي و امثال اينها از آنها خواسته به جمع اندك دوستان ايشان در آن سوي اقيانوس اطلس بپيوندند.
آن موقع ها كه چيزهايي ميشنيديم و ميگفتند، بازگو نميكرديم و نشنيده ميگرفتيم به حساب اينكه يا چنين نيست و يا اگر هست نبايد عيب كسي را آشكار كرد. اما نظر به اينكه كساني كه خود آلوده چيزي ميشوند دليلي ندارد كه بقيه را هم با خود درون باتلاق بكشند، چند نكته را عرض ميكنم.
1- يك بابايي هست به نام «حسين نامدار» كه اين دار و دسته افشاري و عطري و اينها با او در ارتباط هستند و او از طريق لابي با جناب «روبرت داناهيو» كه مسئوليت ميز ايران در وزارت خارجه آمريكا را برعهده دارد، برنامههاي خود براي جذب منابع مالي براي اين بچههاي سابقا جنبش دانشجويي و اخيرا آمريكايي را جلو ميبرد. تا كنون 500 هزار دلار براي تقويت جنبش دانشجويي در اختيار همين شخص قرار كرفته است.
2- اينها به كمك همان فرد يك طرحي را بردهاند به كنگره براي راهاندازي «راديو دانشجو» و 700 هزار دلار هم فقط براي بودجه اوليه آن درخواست كردهاند. فعلا يك گروه ديگر از همين جماعت به نام «حزب مشروطه» كه يكي از دهها رقيب علاقهمند به جذب پول از دولت آمريكا براي سرنگوني جمهوري اسلامي در خيال خود است، تونسته با تأثيرگذاري يكي از لابيهاي صهيونيستياش براي اين طرح مانع ايجاد كند. اما به احتمال زياد در نهايت موفق ميشوند براي اين طرح بودجه بگيرند و آن راديو را راه بيندازند.
3- متأسفانه اينها براي اينكه براي اين راديو آدم جذب كنند، از همين الان شروع كردهاند به كار روي همان تيپ آدمها كه گفتم، يعني فعالان سابق و فعلي دانشجو و روزنامهنگاران. روششان هم آلوده كردن آدمها به كثيفترين شيوه ممكن است: بياييد، پول و زندگي و كار و آينده و تحصيل و همه چيزتان جور است، فقط با ما باشيد!
اين اطلاعات را يك بزرگواري كه فعاليتهاي اين آدمها را از نزديك ميبيند داد، وقتي كه از تماسهاي اين آدم با بچههاي صاف و ساده فعال در داخل كشور مطلع شد، و مواردي ديگر را هم افزود كه چون به آدمهاي اينها در داخل كشور برميگردد، صلاح نيست بنويسم وگرنه بيشك برايشان مشكل ايجاد ميكند. طبيعتا اگر كثافتكاري آنها در آن طرف ادامه يابد، وطنفروشي هميشه مخالفيني دارد و من از آن جمله هستم.
يا ميشه هم گفت: راديو الپر!
هوس راه انداختن پادكست (براي كساني كه نميدانند، پادكست اجمالا همان وبلاگ صوتي است) از خيلي وقت پيش در سرم بوده. ولي به چند دليل از جمله نداشتن يك ركوردر تا حالا هيچ اقدامي در اين جهت نكرده بودم.
به نظرم تا حالا پادكست هاي فارسي موفق نبودهاند. دلايلش را حدس ميزنم، ولي نميگويم! چون بناست همانها را تجربه كنم. فقط ميدانم همانطور كه فعاليت سياسي هميشه اتهام قدرت طلبي را در پي دارد، فعاليت اينترنتي نيز هميشه برچسب خودخواهي و خودبيني را با خود يدك ميكشد، پادكست هم از اين جهت ويژه است. آدم صداي كسي را بشنود و حس نكند چه بچه پررو است؟!!
شنيدن صداي قشنگ گوينده را مجبوريد تحمل كنيد. از وجود فيس و هوا و صداهاي اطراف و اينها هم عذر. بگذاريد به حساب بيتجربگي. موضوعش را هم بر خلاف انتظار بيربط در مورد خودم، سياسي انتخاب نكردم.
دانلود كنيد، بشنويد و نقد كنيد. خصوصا از جنبههاي فني خيلي بايد ياد بگيرم.
بعد التحرير: يك اشتباه باعث شد كلي مشكل پيش بيايد و ساعت ها با وبلاگ ور بروم.چيزي را از دست ندادم غير از وقت شريفم را. به هرحال، با كمي تأخير پادكست افتتاح شد!
خاك بر سر خبرگزاري رسمي دولت!
خبري كه لينك داده بودم با تيتر « احمدي نژاد: از فردا ادبيات ما در گفت وگو با دنيا عوض ميشود» باز هم از سايت ايرنا حذف شده است؛ بدون هيچ توضيح و تصحيحي. اين يعني افتضاح در خبررساني. يعني به گند كشيدن رسانه و اعتماد مخاطب. خبرگزاري جمهوري اسلامي را تعطيل كنند بهتر است تا اينطور هر روز گافي بزرگتر از ديروز بدهند. يك خبرگزاري حاضر و آماده را دستشان گرفتهاند و اينجوري به افتضاح كشيدهاند، آنوقت فشارش را به ايسنا ميآورند و دخالتش را در ايلنا ميكنند. احمقانه اداره ميشود اين مملكت. حالا چه كسي گفته گند احمدينژاد را مالهكشي كنيد... الله اعلم!
پ.ن. اگر كسي باور ندارد حرف من را، سر بزند به اينجا و روي خبر ايرنا كليك كند. (عزيزان فني ايرنا! خبر را ميشود پاك كرد اما فيد خبر كه از دست نميرود. طوري مالهكشي كنيد كه اينطوري ضايع نشود.)
مخوان آواز،اي دختر!
صداي نغمه مستانهات را در گلو بشكن
پسر، آواز عشقانگيز را بس كن
سرود لحظههاي كاميابي را به دور افكن
***
تو اي دختر كه شور نغمه از لبهات لبريز است
براي نغمههايت فكر ديگر كن
تواي مرد جوان كز كامها در سينهات بانگي طربخير است
سرود قرن را سر كن
***
بخوان آواز،اما همراه بانگ دلاويزت
به گوش ما رسان شبنالههاي بينوايان را
صداي دردمندان بلاكش را
نواي مبتلايان را
***
مخوان آواز عشقانگيز اي دختر
اگر آواز ميخواني
بخوان آواز دردانگيز آن مرد نگونبختي-
كه شب بادست خالي مي كند آهنگ كاشانه
و با شرمي غم آلوده-
بجاي نان بپاي كودكانش اشك ميريزد
و غمگين كودكان او-
به گردش در تضرع چون كبوترهاي بيدانه
***
تواي دختر! براي نغمه ي خود فكر ديگر كن
سرود قرن را سر كن
سرود مادري تنها كه دور از روي فرزند است
سرود مرد بيآرام زنداني-
گه با اميد ديدار زن و فرزند، در بند است
***
سرود سرنوشت كودك بيمادري تنها
كه شب با ديدگان اشك پالا ميرود در خواب
سرود بينوا طفلي
كه باشد خندهاش بيرنگ
دل بيمادرش بيتاب
***
اگر آواز ميخواني
بخوان آواز درد آلوده پيران غمگين را
كه در پيري تهي دستاند
نفسهاشان توانا نيست
غروب زندگي در چشمشان پيداست
گه و بيگاه بغضي در گلو دارند
كوير زندگي در زير پا و كولهبار غصهها بر دوش
و مرگ خويش را هر لحظه صد بار آرزو دارند
***
اگر آواز ميخواني
سرود دختري بيعشق را برخوان
كه در جانش گل عشقي شكوفا نيست
دلي دارد ولي در چشم اين و آن دلآرا نيست
نگاه گرم و دلبندي كه جانش را برافروزد
به زير آسمانها نيست
***
پسر، آواز را بس كن
اگر آواز ميخواني
بخوان آواز آن بيمار بيكس را
كه چشم بيفروغ خويش را با انتظاري تلخ
به راه دوستي ناديده ميدوزد
و از تكضربههاي پاي هر عابر
به اميد عيادتها
لبان نيمرنگش ميشود خندان
به شوق آنكه با ديدار، شمعي در دل تنگش برافروزد
ولي جنبندهاي از حال آن بيمار آگه نيست
به غربت تلخ ميميرد
و مرغ جان او از تنگناي شهر تنهائي
به سوي كبريا پرواز ميگيرد
***
اگر آواز ميخواني
بخوان آواز غمگين يتيمان را
كه همچون طوطي بي نغمه خاموشند
و بر سر هايشان چتر محبت سايه افكن نيست
بدلها راهشان بسته است
***
اگر آواز ميخواني
بخوان آواز آن مادر كه از قهر تهيدستي
يگانه كودكش را بر سر راهي، رها كرده است
و با چشمان اشك آلود
سر، سوي خدا كرده است
و با جاني كه بيتاب است
براي عزت و اقبال فرزندش دعا كرده است
و با غمهاي رنگارنگ
سوي خانه ميپويد
به هر گامي نگاهي سوي طفلش ميكند غمناك
و زير لب هميگويد:
خدايا، مادري غمگين و تنها، كودكش تنهاست
دلم را بر غمي سنگين شكيبا كن
ومين و آسمانت را بگو با كودكي تنها مدارا كن
***
تو اي دختر، سرود قرن را سر كن:
سرود تلخ آن قومي
كه شهر و خانهشان در زير پاي تانك ميلرزد
و در مرگ جوانهاشان ز خشم و غصه لبريزند
و فرزندانشان چون برگهاي زرد پائيزي
ز رگبار مسلسلهاي دشمن، بيگنه بر خاك ميريزند
***
سرود مادري ترسان
كه شب هنگام از فرياد بمبي ميشود بيخواب
سرود كشتهاي در عرصه پيكار
كه ميپوشد كفن بر پيكر او نيمهشب مهتاب
***
تو اي دختر كه شور نغمه از لبهات لبريز است
براي نغمههايت فكر ديگر كن
تو اي مرد جوان كز كامها در سينهات بانگي طربخيز است
سرود قرن را سر كن
مصاحبه ناطق نوري با شرق را در دو قسمت [ + و + ] خواندم. عليرغم همه حرفهاي خواندنياش جمله آخر آخر خيلي نظرم را جلب كرد: «متاسفانه ۹۵ درصد مشتركات را رها مى كنيم، به ۵ درصد مفترقات مى چسبيم. بنده توصيه مى كنم، اين ۵ درصد و دعواى ارثيه را كنار بگذاريم. زيرا كسى آمده است كه مى خواهد كل ارث را ببرد. فعلاً دعواى ارثيه را كنار بگذاريم تا وحدت به وجود بيايد، در منافع ملى يكپارچه شويم، بعد از گردنه كه عبور كرديم، بنشينيم و سر سهم خودمان صحبت كنيم.»
تلقي جالبي دارد. اين تلقي را آخوندهاي جناح چپ و راست هردو دارند. البته منظورم مثل حرفهاي دهنمكي نيست كه چون مشاركت و مؤتلفه با هم حرف ميزنند پس لعنت به هردوتاشون! آن كار خيلي هم خوب است. ولي اين بحث كه انقلاب و نظام ارثيهاي است كه امام براي دو جناح گذاشته، خيلي بيصفتي ميخواهد؛ كه از قضا آخوندهاي يت و يون (مخفف قديمي روحانيت و روحانيون) هر دو دارند!!
هوا هواي بهار است و باده باده ناب
به خنده خنده بنوشيم جرعه جرعه شراب
در اين شراب ندانم چه كردهاي، دانم
كه خوش به جان هم افتادهاند آتش و آب
فرشتهروي من اي آفتاب صبح بهار
مرا به جامي از اين آب آتشين درياب
به جام هستي ما اي شراب عشق بجوش
به بزم ساده ما اي چراغ ماه بتاب
گل اميد من امشب شكفته در بر من
بيا و يك نفس اي چشم سرنوشت بخواب
مگر نه خاك ره اين خرابه بايد شد
بيا كه كام بگيريم از اين جهان خراب
فريدون مشيري
چند روز پيش به مطلبي لينك دادم كه نويسنده وبلاگ يك استشهادي ابتدا در وبلاگ خود گذاشته و سپس پاك كرده و در يك صفحه ديگر خود گذاشته بود. از فحواي نوشته او ميشد فهميد كه دستكم دو گروه در درون اعضاي مؤسس مجمع وبلاگ نويسان مسلمان بر سر محتواي مرامنامه با هم اختلاف نظر داشتهاند و دست آخر آنها اينها را دور زدهاند و بدون حضورشان جلسه تشكيل دادهاند و مرامنامه خودشان را تصويب كردهاند. (در ضمن، ابوذر نويسنده پاسداران كه خوانندههاي الپر معمولا از كامنتهاي فلهاياش بهرهمند ميشوند از اعضاي اصلي طيف آن طرفي است!)
مجمع وبلاگ نويسان مسلمان چند وقت پيش اعلام موجوديت كرد. به نظرم بيشتر از همه همين استشهادي هم در تبليغ اين تشكل فعال بود. من هم تا جايي كه توانستم او را تشويق كردم به اين كار. تا جايي كه خبر دارم، برخلاف پنلاگ اعضاي آن همگي هويت واقعي دارند و در جلسات حضوري هم با يكديگر آشنا شدهاند و تصميم به راهاندازي اين تشكل گرفتهاند. بنابراين از اين لحاظ و با نگاهي سختگيرانه نسبت به تجربههاي ناكام قبلي، اين كار را ميتوان اولين نمونه كار جمعي سازمانيافته، متشكل و «واقعي شده» در فضاي مجازي ايراني دانست.
اتفاقا چون اين گروه برخلاف پن لاگ و گروهي به نام كانون وبلاگ نويسان ايران و تلاشهاي ديگري كه براي كار جمعي فعالان در فضاي مجازي شده، بر يك هويت ويژه (با افزودن قيد «مسلمان» و استفاده از كلمه «مجمع») تأكيد ميكرد، به تعريف علمي و عرفي تشكل و سازمان مدني هم نزديكتر است.
اما يك اتفاق ساده و تكراري براي اين تشكل ميافتد كه فعالان NGO ها و گروههاي داوطلبانه بارها و بارها با غلظتهاي مختلف آن را تجربه كرده يا ديدهاند: هنوز شروع نكرده، دو يا چند گروه در درون جمع اختلاف ميكنند، به تيپ هم ميزنند، يا عليه هم افشاگري ميكنند و يا زيراب يكديگر را ميزنند و آخر كار يا جمع فرو ميپاشد، يا درونش انشعاب ميكنند، يا دو طيف و فراكسيون مدام با هم دعوا ميكنند، يا در بهترين حالت تغييرات مكرر در اساسنامه و آيين نامه ها و تنازعات مستمر اعضا گروه را از رشد و پويايي مياندازد و فشل ميكند.
البته خوشبختانه در مورد اين تشكل قضيه اينقدر حاد نشده، اما مسئله فعاليت جمعي ايرانيان نه به مجمع وبلاگ نويسان مسلمان محدود است، نه چپ و راست دارد، نه معمولا مدرن و سنتي دارد و نه در حوزههاي مختلف فعاليت خيلي كمرنگ ميشود. حتي مذهبي بودن و نبودن تشكلها و اعضا هم چندان تأثيري در چيزي كه من نامش را «مشكله كار جمعي» ميگذارم، نميگذارد. يادم هست كه يك دوست خيلي فعال در مسجد محل با اين تعبير [با عرض كمي پوزش] از اختلاف هاي مكرر بچه هاي مسجدي و هيئتي انتقاد ميكرد كه: «ده تا بچه رپي شب تا صبح با هم زير يه لحاف ميخوابن، ولي دو تا بچه مسلمون نميتونن توي يه مسجد با هم نماز بخونن!» او از مشكلي صحبت ميكرد و در بخشهاي مذهبي و سنتي جامعه بسيار گسترده است و كافي است در دهه محرم به هيئتهايي كه با فاصله كمتر از ده متر با هم مستقر شدهاند نگاه كنيد تا ببينيد كساني كه نميتوانند با هم كنار بيايند، براي كلكل كردن با يكديگر و روي دست ديگري بلند شدن به چه روشهايي متوسل ميشوند.
نميدانم اين «مشكله» چقدر ريشه تاريخي و فرهنگي دارد، اما ميدانم كه در بخشهاي مختلف فرهنگ ايراني هست و در بخشهاي مدرن و شهري بيشتر هم هست. همچنين متأسفانه در سه دهه پس از انقلاب هم بيشتر و بدتر شده و باز متأسفانه در نسل جوان امروز اوضاع به مراتب بدتر از نسل قبل است. كافي است آدم با روند پنج ساله اخير دفتر تحكيم وحدت آشنا باشد تا ببيند چطور آدمهايي كه نيم متر هم با هم فاصله فكري ندارند چطور همديگر را با بدترين برچسبها متهم و با بدترين شيوه تخطئه و طرد ميكنند. يا به سه چهار تلاشي كه براي درست كردن يك شوراي راهبري يا اتحاديه براي تشكلهاي غير دولتي جوانان ايران انجام شد و همگي ناموفق بود، توجه كنيم. حتي كافي است به آرايش، گروهبنديها و مشكلات انبوه نيروهاي اپوزيسيون جمهوري اسلامي نگاه كنيد تا بدانيد كه مشكل محدود يا برخاسته از انقلاب و نظام هم نيست.
چرا ماها نميتوانيم با هم كار كنيم؟ اين سؤالي است كه اگر پاسخ داده شود يا راه حل آن پيدا شود، گام هاي بلندي را يك شبه خواهيم رفت. اما متأسفانه كمتر كسي قبل از زدن تشكل به اين سؤال فكر ميكند، و اين ميشود كه براي بسياري از تجربههاي بسياري از ما رخ داده و ميدهد.
آورده اند كه به چهار دليل گرفتن زن دوم هم مثل انرژي هستهاي است!
1- هر دو حق مسلم ماست!
2- هر دو مورد براي چند سال بعد لازم ميشه!
3- هر دو پروژه بايد پنهاني دنبال بشه!
4- در هر دو مورد تو بيگناهي، ولي پروندهات ميره شوراي امنيت!
يك دوست گفت ديدي نيك آهنگ در موردت چي نوشته؟ گفتم يا اباالفضل، نكنه باز بيكار شده اين دفعه عليه من افشاگري كرده!! گفت نه، ولي مهمه برو ببين. رفتم ديدم به به، عجب ماجرايي! نمرديم كارمان به FBI هم افتاد. چه شود!
ماجرا از اين قرار است كه نيك آهنگ كوثر وقتي در بحبوحه افشاگريهايش عليه هودر به هيجان آمده بود، شيفتي به اين بحث بهمن كلباسي و نوشتههاي فرنگوپوليس درباره دار و دسته اين برادر داد و نوشت: «چنين حكايت ميكنند كه گروهي از ماتحت سوختگان مقيم واشنگتن اسامي بعضي از وبلاگ نويسان منتقد سياستهاي بوش را به سازمانهايي دادهاند...فرنگوپليس هم قرار است مورد مصاحبه اف.بي.آي قرار بگيرد. اگر شنيديد كه بعضي از دانشجويان ايراني ساكن آمريكا كه منتقد موسسات خاصي بودهاند تصادفا تحت بازجويي قرار گرفتند و همكار جمهوري اسلامي معرفي شدند، تعجب نكنيد... بنا به شنيدههاي فوضولباشي كليه كساني كه منتقد پروژههاي 85 ميليون دلاري گسترش دموكراسي در ايران و 300 ميليون دلاري خاورميانه و... هستند همكاران تهران ناميده شدهاند. از طرف ديگر اگر شنيديد كه تعدادي از وبلاگرها عامل عدم رويكرد 70 ميليون ايراني به اين عزيزان طرفدار رفراندوم شدهاند هم تعجب نكنيد! از الان همكاري سازمانهاي طرفدار حقوق بشر را با سازمانهاي اطلاعاتي آمريكا براي سركوب منتقدين تبريك عرض ميكنم آقاي دكتر...»
بعد يك چند نفري گير دادند به او كه اين حرفها چيست كه ميگويي و چرا حرف الكي ميزني، كه نيك آهنگ در پست بعدياش نوشت: «اولا من وقتي از بيشتر از يك منبع چيزي را بشنوم در موردش حساس ميشوم. در مورد مساله اخير از چند مركز در مورد انتقال اطلاعات عليه تعدادي از از ايرانيها با بردن نام مشخص و وبلاگ آنها توسط آقاي دكتر... مطلع شدهام. ايشان به تعدادي از بلاگرهاي داخل ايران از جمله الپر و علي معظمي هم اشاره كرده است...»
فكرشو بكن: من توي اف.بي.آي!!! چه حــــالي ميده پسر. بر و بچههاي مرحوم ادگار هوور ريختن دور و برم. يكي ميپرسه چقدر گرفتي شصت ميليون دات كام رو ضايع كني، و ميزنه توي شكمم. بعدي ميگه اي مزدور رژيم، چرا گذاشتي آخوندا چمدون دلاري كه فرستاديم براتون رو هپولي كنن، و بعد ميزنه توي فكم. يكي كه به نظر رئيسشون مياد دستمو ميپيچونه و ميگه اون مرتيكه حجاريان درب و داغون چجوري مختو زد كه عليه رفراندوم بنويسي؟ بعد يه لگد مياد سمت صورتم و يكي ميگه حالا باز از رژيم اسلامي دفاع كن و عليه تحريميا بنويس... و ديگه هيچي نميفهمم و از حال ميرم! [اعتراف ميكنم كه اين سبك نوشتن فقط راست كار علي قديميه. من اينكاره نيستم!!]
خداييش هم كلاس داره ديگه. پس چي؟ مثل اين كچل كوتولهها بريم توي زيرزمين تاريك خيابون تخت طاووس به مأموراي بيسواد اطلاعات ناجا بازجويي پس بديم؟! مگه ما چيمون از اون برادراي طالبان كمتره. خب ميريم توي مهد آزادي بازجويي ميشيم؛ هم فاله هم تماشا. بلكه شد به بهونه بازجويي يه دو سه ماهي هم آمريكا مونديم. خدا رو چه ديدي، شايد موقع بيرون اومدن يه گرين كارت هم افتاده بود دم در اف.بي.آي و خود خودم پيداش كردم تونستم بمونم همونجا. بـــــــله، كي به كيه! وقتي تعداد گروههاي اپوزيسيون جمهوري اسلامي ميشه اندازه تعداد كل احزاب اروپا و امريكا، وقتي اون دكتر آمپولزن كه ميره آمريكا ميشه تئوريسين نافرماني مدني، اصلا وقتي همين داش اكبر خودمون كه ميره آمريكا ميشه رهبر جنبش دانشجويي، من چي از اونها كم دارم؟ وبلاگ ندارم كه دارم. سابقه روزنامه نگاري و دانشجويي و احضار و انكار و اعتراف و اتهام و از اينجور بازيها هم كه ميشه جور كرد. پول سفر و بهونه رفتن رو هم كه اف.بي.آي جور كرده. فقط يه ذره شعور دارم كه اونو هم ميذارم اين ور آبها و ميپرم اون ور، به كسي هم نميگم. ديگه مشكلي نيست!
بــــــله!! پس چي؟
يه نامه محرمانه به دوستان اف.بي.آي هم دارم كه شما نخونيد:
dear FBI
kheili mokhlesim
barobachz migoftan 85 ta dige gharare beferestin. lotfan in baar dolar ha gooshe dashte bashe ke ma allafe bazar nashim. ghablie chand tayi gooshe nadasht.
az oon Osgol ha ke oonja hastan ham kari bar nemiad, beheshoon del nabandid. oona golvazhe migan, Only khode ma!
dar zemn oon CHAMEDOON ke ferestade boodin baz dodar shod vasate rah. lotfan in daf'e ramzdaar bashe ke mesbah yazdi natoone bazesh kone befahme az koja oomade.
namakdan bi namak shoori nadarad
dele alpr taaghate doori nadarad
be omide divar
alpar
ويژه نامه هاي نوروزي چهار روزنامه را داشتم و خواندم: اعتماد ملي، شرق، سرمايه و همشهري. مطالب بدردبخور زيادي در هر كدام بود، اما به نظرم ويژه نامه شرق بهترين بود. [فعلا فقط سرمايه را روي اينترنت پيدا كردم.]
از ميان مطالب ويژه نامه شرق، مقاله كوتاه دكتر جلايي پور درباره غفلت مرگبار جامعه، حكومت و روشنفكران از بحران اعتياد بسيار جالب، آموزنده و تكان دهنده بود. ايشان با شمردن شش موردي كه به عنوان علل شيوع گسترده و بينظير اعتياد در ايران ذكر ميشود، همه آنها را كوچك شمرده و در حاشيه گذاشته بود و علت اصلي را سياستهاي آرمانگرايانه غير واقع بينانه حكومت ايران در دوران پس از انقلاب دانسته بود. به شدت با ايشان موافقم و فكر ميكنم انقلابيون ايران (از جمله خود جلايي پور و مشاركتيها!) و تمام رهبران و مسئولان ايران در اين سه دهه، دستكم از اين يك جهت نميتوانند در مقابل خدا و تاريخ سربلند باشند.
يادداشت كوتاه دكتر معين درباره سال 84 كه در واقع در اوج تأسف نسبت به آنچه ميشده و نشده و بلايي كه بر سر مملكت آمده و دارد ميآيد، بود. و چه دردناك و تأسف بار بود همين يك جمله ايشان كه «دموكراسي در خانه و صلح در جهان فقط يك چشمانداز زيبا نيست، ميتوانست يك برنامه عمل هم باشد...»
خواندن يادداشت مهم و قابل تأمل سعيد حجاريان درباره تفكيك دموكراسيخواهي از آنارشيسم در ويژه نامه شرق هم از اوجب واجبات است. شايد يك قسمت مهم از دعوايي كه ما اصلاح طلبان با تحريميان داشتيم و داريم بر سر همين نكته است. آنها هر كاري كه جمهوري اسلامي بكند را بد ميدانند و در كل ادبيات آنارشيستي ايراني (غر زدن و انفعال در سطح روشنفكرانه و بدگويي در سطح عوامانه) را ترويج ميكنند و ما معيارمان چيز ديگري است... بگذريم!
تحليل محسن امين زاده از دو نگاه در سياست خارجي ايران، پيشبيني ليلاز از اقتصاد ايران در سال 85، گزارش حميدرضا ابك درباره دكتر سروش، گزارش علي معظمي درباره روشنفكران و انتخابات و ياداشت ابتدايي محمد قوچاني درباره جابجا شدن مفاهيم چپ و راست در آرايش نيروهاي سياسي ياران از ديگر مطالب خواندني اين ويژه نامه بود.
از مطالب ويژه نامه همشهري تنها يادداشت عليرضا اشراقي درباره روشنفكران ايران بدرد ميخورد و چند گزارش خارجيشان. البته رباعيات شهرام شكيبا هم خواندن داشت.
اما نميدانم چه ككي افتاده بود به تنبان همه كه بروند با كروبي مصاحبه كنند. حالا اعتماد ملي روزنامه خودشان است، سرمايه ديگر چرا. بيفايده و بيهوده؛ نه حرف جديدي داشت، نه جذابيي داشت، نه هيچي. اما اكثر مطالب بعدي سرمايه به خواندنش ميارزيد. گزارش هستهاي، گزارش خارجي مراد ويسي، مقاله همايون كاتوزيان و مصاحبههاي اقتصاديشان. صحبتهاي نجف دريابندري هم مهم و خواندني بود و تيترش تكان دهنده!
ويژه نامه اعتماد ملي هم گذشته از چاپ افتضاحش، به عنوان اولين تجربه بد نبود. اكثر مطالبش را نگاه انداختم و از آنها بود كه بايد سر فرصت خواند. اما اينقدر چاپش بد بوده كه هنوز رغبت دوباره رفتن سراغش را نكردهام. فقط عكسهاي آخرش را ديدم كه انتخابش خوب بود، ولو چاپش بيكيفيت.
۹ اردیبهشت
پریشب من و بهمن کلباسی مصاحبه ای داشتیم با شبکه هما درباره این بحثهای اخیر. فکر می کردم فردا شب پخش می شود. نمی دانم من اشتباه شنیدم یا آقای سجادی اشتباه گفت. ولی به هرحال ظاهرا امشب (شنبه شب) ساعت 9 این مصاحبه پخش شده و تکرارش 9 شب فردا (یعنی یکشنبه شب) خواهد بود. دوستانی که به پیگیری آن بحث علاقه دارند، ببینند. صدای یک قسمت از صحبتهایم را در پادکست گذاشتم. در قسمت دیگری از صحبتم هم ده سوال از آقای افشاری و دوستان و همفکرانش کرده ام که متن آنها را نیز بعد از پخش این برنامه روی وبلاگ خواهم گذاشت.
فقط خواهشم این است که فارغ از همه بحثهایی که قبلا در اینجا و حاهای دیگر بوده و هیجان هایی که برخی از دو طرف خالی کرده اند و امیدوارم تخلیه شده باشند، مصاحبه را بدون پیش فرض و ذهنیت ببینید و بی طرفانه داوری کنید.
در این مصاحبه من در چهار نوبت صحبت کردم. صحبتهایم در سه نوبت را در پادکست آورده ام. اما در یک نوبت که طولانی ترین هم بود، فقط ده سوالم را مطرح کردم که فقط متن آن را فردا در وبلاگ می گذارم. در طول مصاحبه دو بار خواستار این شدم که به آقای افشاری و دوستانش هم امکان پاسخ به این بحثها و سوالات و دفاع از دیدگاه های خود داده شود. به هرحال امیدوارم بتوانیم این بحث را به مسیر منطقی تری هدایت کنیم که هر دو طرف بتوانند از آن نتیجه بگیرند.
بوی گستاخی می آید. بوی اعتراض. بوی دردسر. بوی بحران های بزرگتر.
می گویند طرف قبول نکرده دستور خود را پس بگیرد. گفته مقلدین آقایان به ورزشگاه نروند. می خواهد مقلدین خود را به ورزشگاه بفرستد.
اشاره ای که به عدم تفکیک زنان و مردان کرده، در همین باره است. باید منتظر واکنش بعدی آن طرف بود. منتظر نامه مکارم که رفته و برنگشته و او تهدید به افشای محتوای آن کرده. منتظر افزایش کشمکش. یا حل آن با حکم حکومتی.
می گویند رییس دفتر پررو شده است!
۷ اردیبهشت
برخلاف اکثر دوستانی که امروز با آنها صحبت می شد، من معتقدم دستور احمدی نژاد درباره ورود زنان به استادیوم نه آنطور که برخی فکر می کنند یک بازی پیچیده از پیش طراحی شده است که بگوید من می خواستم و علما نگذاشتند، نه بازی ای از آن سو که این موضوع را مطرح کند تا به خاطر مخالفت های گسترده بسوزد و دیگر کسی نتواند آن را پیگیری کند.
به نظر من این دستور صرفا واکنش به بحران محبوبیتی است که برای اطرافیان نزدیک رییس جمهور محرز شده است. مقاومت و مخالفت مصباح و تعدادی از مراجع هم بازی نبود. آنها واقعا با این قرتی بازی ها! مخالف اند. در هر صورت نتیجه این شد که آبروی احمدی نژاد بر سر یک ماجرای ساده بی ربط به کلی ریخت.
مشکل اطرافیان احمدی نژاد این بود که فکر کردند جزمیت های سنتی مثل احساسات عوام و پول نفت است که هر بازی که بخواهند می توانند سر آن در بیاورند. آنها فکرش را نکردند که سنت هیچ وقت سر بزنگاه به مدافعان سرسخت آن رحم نکرده است، همانطور که مدرنیت. و توجه نکردند که برای لباس گشاد کسی که همینطوری اش در قد و قواره رییس جمهوری نیست نمی توان آستین های بلند دوخت.
گاهی در بحثهای خودمانی سیاسی می گفتم روزی که احمدی نژاد ریشش را آنکارد کند، روز فرو ریختن و در هم شکستن شخصیت اوست. چون نمادهای معرف شخصیت تیپیکال او اینقدر متزلزل هستند که اگر یک ذره سوراخ شوند چرخ او به سرعت پنچر می شود. هنوز هم همان را می گویم. با این تفاوت که این بار معتقدم خود او با بی تدبیری اولین ضربه کاری را به پیکر محبوبیت مجازی خود زد. بحث هولوکاست، جک های اس ام اسی، ادا و اطوارهای مغایر شان و جایگاه و انتقادات گروههای منتقد به نظر من هیچکدام حجم مهمی از رای او را تکان نداده بود. اما این کار اولین ضربه تبر بر کمر درخت تنومند عوام گرایی بود. خیلی ها از امشب به بعد پس از نمازهایشان به جای اینکه برای موفقیت دولت او دعا کنند، برای هدایت او به راه راست دعا می کنند. شخصیت او در ذهنیت متدینین ترک برداشت، و این اتفاق مهمی است.
او که به این کار اعتقاد نداشت؛ می خواست محبوبیت جمع کند، اما به قول آن شخصیت کودک انیمیشن های تلویزیونی: داداش سیام ضایع شد!!
پ.ن. آخرش نفهمیدم درستش کدومه: آنکادر یا آنکارد!
۴ اردیبهشت
منفي دو. آنها كه هندسه خوانده باشند ميدانند كه در منحنيهاي سهمي يك مفهوم تعريف ميشود به نام نقطه عطف. نقطه عطف جايي است كه در آنجا نمودار دقيقا به اندازه زمان «صفر» ميايستد و بعد به مسير جديد خود ادامه ميدهد. شیب نمودار در اینجا صفر است، ولی ضریب زاویه نمودار در اين نقطه ميتواند منفي باشد يا مثبت، و به هر دو نیز همين نام را ميگويند. ضريبها و توان دو متغير معادله هستند كه تعيين ميكنند زاويه نمودار در نقطه عطف چقدر با زاويه تقريبي نمودار در مثبت و منفي بينهايت تفاوت دارد.
منفي يك. در زندگي لحظههايي هست كه آدم ناخواسته در «نقطه عطف» قرار ميگيرد. سرعت نمودار كم ميشود، جهت آن تغيير ميكند و در بدترين لحظه آدم به آن نقطه ميرسد: به لحظه بزرگ تأمل. به اينجا رسيدن لزوما دست تو نيست، ناگزير است، یا اتفاق. اما چگونه گذشتن دست خود توست. ميتواني زاویه نمودار را مثبت كني يا منفي. يك انتخاب ميتواند تو را به اوج ببرد يا به دره بيفكند. مثل اين بازيهاي كامپيوتري ميشود: به پايان يك مرحله رسيدهاي و جانت هم در حال تمام شدن است؛ يك حركت درست يا غلط ميتواند تو را Game over كند يا به مرحله بعد ببرد.
صفر. پنج روز پيش مطلبي را در وبلاگم درباره علي افشاري نوشتم. يك درصد هم به مخيلهام خطور نميكرد كه اينهمه خواننده پيدا كند و كامنت بگيرد و تيتر يك بازتاب شود و نامم را به صفحات كيهان بكشاند. اين چند روزه را حتما بايد صبر ميكردم. زود نبايد و نميشد به قضاوت منصفانهاي رسيد. چارهاي نداشتم جز اينكه با اين انعكاس وسيع غيرمنتظره با تحمل و تأمل روبرو شوم. نظرات همه منتقدان و مخالفان را بخوانم و بشنوم، و صحبتهاي موافقان را نيز اضافه كنم، تا به يك جمع بندي دقيق برسم. فقط لينك مطالب مهم موافق و مخالف را در ستون وبگردي گذاشتم تا ديگران را هم در نگاه همهجانبه به بحث شريك كنم.
يك. من اشتباه كردم. اعتراف ميكنم كه اشتباه كردم. بخش مهمي از آن مطلب را عجولانه نوشتم. وارد شدن به زندگي شخصي آدمها، آن هم به اين نحو ناپسند، ابدا به گروه خون مثل مني نميخورد. هيچ توجيهي هم براي حرفهايي كه درباره عروسي و شغل و حقوق كسي كه ميخواستم از كار او انتقاد كنم، پذيرفته نيست. استفاده از برخي الفاظ تند و ادبيات كيهاني هم شايسته من، مخاطبان وبلاگم و افراد مورد بحث نبود. اين ادبيات، حرفهاي درستم را هم مخدوش كرد. حتي اگر كسي دربست با تمام مطلبم و لحن و ادبيات آن موافق باشد، بعيد است بتواند به لحاظ اخلاقي بند اول نوشتهام را تأييد كند. حتي اگر خطاي سياسي نبود، بيشك يك كار غير اخلاقي بود.
دو. از علي و هانيه به خاطر نوشتن درباره زندگي شخصيشان عذر ميخواهم، و اميدوارم مرا ببخشند. اشتباه من به تعداد خوانندگان وبلاگ خودم و لينكهاي ديگران و هيت بازتاب و خوانندگان كيهان تكثير شده است. بزرگي خطا را گفتم تا اگر خواستند ببخشند، بدانند كه بايد همه را ببخشند!
سه. پريشب كه به اين نتيجه رسيدم كه اشتباه بزرگي كردم، تا صبح بيدار بودم. تقريبا تصميم قطعي گرفتم كه مسئوليت پذيري به خرج دهم و وبلاگم را تعطيل كنم، ولو بدون توجه به قضاوت ديگران. برايم مهم نبود و نيست كه در مملكتي زندگي ميكنم كه از بالا تا پایین هيچكس مسئوليت رفتار خود را نميپذيرد. هر كسي فقط از بابت كردههاي خودش مسئول است. با اينكه با هر دوستي مشورت ميكردم بيوقفه با اين كار مخالفت ميكرد، خودم حس ميكردم بايد اين كار را بكنم. من خيلي پايينتر از شأن وبلاگم، عدد خوانندههايش، اعتباري كه بين مخاطبينش پيدا كرده و سطح اخلاق سياسي كه شايسته خودم ميدانم، رفتار كردم. مرتكب همان رفتارهايي شدم كه هميشه به خاطر آنها به بچههاي دو طيف تحكيم انتقاد داشتم. بايد مسئوليت اشتباهم در ورود به حوزه شخصي ديگري را ميپذيرفتم و با عذرخواهي و توضيح، وبلاگ نويسي را كنار ميگذاشتم. حتي متن آخر را هم نوشتم. ولي امروز صبح كه به خاطر همين ماجرا كار جديدم را هم به فاصله سه هفته از بيكار شدن قبلي از دست دادم، حس كردم كه ديگر تاوان اشتباهم را پرداختهام، ولو به نحوي ديگر... اين شد كه به فكر توضيح دادن افتادم.
چهار. روزنامه كيهان با انتشار مطلبم در روزنامه كار جديدي نكرد، به شيوه هميشگياش عمل كرد و در حق همه جفا كرد؛ هم من، هم اصلاح طلبان و هم افشاري، و شگفت اينكه همه دروغ ها در همان چند كلمه تيتر آمده است. حداقل قضيه اين بود كه هر آدم عاقل و سالمي اگر آن خبر را ميخواند ميديد نه در نوشته من كسي به پيوستن به سازمان جاسوسي سيا متهم شده بود، نه من همكار سابق افشاري بودم و نه هيچ جاي ماجرا ربطي به اصلاح طلبان دارد. انصافا در دروغگويي استاد استادند. دو دوست هم پيشنهاد كردند از كيهان به خاطر اين دروغ ها شكايت كنم. اما فكر كردم ديدم شكايت كردن از كيهان مثل اين است كه با یک مسافركش بددهن سر كرايه چانه بزني. ممكن است حق با تو باشد، اما برنده اوست، چون پررو و دريده است!
پنج. اين توهم كه اين نوشته بر اساس تصميم جبهه مشاركت نوشته شده و اين روش كه نقد ولو تند يك نفر را يك پروژه سياسي براي زدن يك جريان بدانيم، از اساس بيراه است و نگاه افراطي و توهم توطئه است. در پاسخ آنگونه تصورات و نقدها همينقدر بگويم كه اگر مشاركت از اين بازيهاي پيچيده بلد بود اجرا كند، الان انتخابات را برده بود! من هم اگر ميخواستم براي نوشتن در وبلاگ از كسي اجازه بگيرم، الپر نميشدم. جز در موارد معدود هم به خاطر ندارم كه پيش از نوشتن چيزي در وبلاگ حتي كسي از آن باخبر شده باشد. اين خصوصيت وبلاگ است. شايد يك مشكل اين پست هم همين بود كه در یک وبلاگ 1500 خواننده ای اما در سطح يك وبلاگ 50 خوانندهاي نوشته شد، و بدتر اینکه مخاطب چند ده هزار تايي پيدا كرد و در روزنامه و سايت خبري منتشر شد.
شش. اگر از ادبيات غير اخلاقي كه براي نوشتن مطلب «دستهاي آلوده» در پيش گرفتم بگذريم، ميرسيم به بخش سياسي ماجرا. اين بخش را خيلي خلاصه و سربسته مينويسم تا آب گلآلودتر از اين نشود. در واقع همه اين دردسرها از يك سلسه اختلافات تحليلي پر دامنه بين اصلاح طلبان همفكر سالهاي 76 تا 79 باز ميگردد كه پس از آن مقطع از هم جدا شدند و هر كدام راه خود را رفتند. بر اساس پذيرش يا عدم پذيرش ساختار نظام و قانون اساسي، اعتقاد به تعامل يا تقابل با رهبري و نهادهاي انتصابي زير نظر او، اعتقاد به روشهاي قانوني يا مدني خارج از قانون، مهمتر از همه اعتقاد به دموكراسي از بيرون يا درون، و در نهايت اعتقاد به كمكگيري از هر نيروي خارجي يا نفي آن ميتوان كيك جنبش اصلاحات 76 را قاچ كرد و بين چند دسته موجود تقسيم كرد. البته نكته مطلب قبل فقط در يك اختلاف تحليلي نبود. در اينجا هم بود و هست كه كساني كه به هرحال چند سال است با هم سر اين سفره نشستهاند متعجبانه ميبينند برخي قاچ خود را برداشتهاند اما بردهاند سر سفرهاي ديگر نشستهاند و ميخورند. رسم مرام و معرفت هم كه باشد، سر سفره خوردن يك كار جمعي است و هر كس هر قاچي را كه برميدارد بايد سر همان سفره كنار بقيه بنشيند. رسم سياست هم به زعم من اين است كه هيچ كسي حتي اگر به اين نتيجه ميرسد كه دور از ذهن ترين قاچ يعني همكاري با خارجي براي نتيجهگيري در سياست داخلي را بردارد يا حتي اگر تأثيرگذاري بر تصميم خارجي درباره سرنوشت كشور را برميگزيند (آنطور كه افشاري گفته، كه ميخواسته با حضور در سنا با جنگ مخالفت كند و تصميم آمريكا را تغيير دهد) نبايد يك تنه راه خود را پيش بگيرد و جلو برود. سياست كار جمعي است، كار فردي و چند نفري نيست. حتي اگر كسي فكر ميكند صلاح كشور در آن است كه يك دموكراسي ولو به شكل تحميلي، ولو با فشار تحريم يا حتي حمله نظامي، به وجود بيايد، يعني به بيان واضحتر اگر به اين نتيجه برسد كه به حكم جهاني شدن براي رسيدن به ارزش جهاني دموكراسي بايد از مرزهاي ملي عبور كرد، بايد لااقل اكثريت را براي اين كار قانع كند، حتي براي آغاز چنين مسيري؛ چون راهي است كه بازگشت ندارد. اين جمعي رفتار كردن به نظر من شرط عقلاني سياستورزي است، و طبيعي است كه اگر كسي چنين نكند بقيه او را به چشم خائن و وطنفروش نگاه كنند. (از اين الفاظ دفاع نميكنم، بگیرید که كاربرد آنها غلط است. اما به هرحال من هم نگویم به کار می رود. مهم معنايي است كه دربارهاش بحث ميكنم، يعني ناقض مرزها و حريم مليت) حالا اين سطح بالاي بحث را چند طبقه پايينتر بياييد، ميرسيد به آنجايي كه كساني مثل نامدار بدون اينكه حتي هويت سياسي قابل توجهي داشته باشند براي گرفتن پول از دولت آمريكا و خوردن آن به هر دري ميزنند، از جمله اينكه سعي كنند از اعتبار افشاري خرج كنند.
هفت. درباره موضوع خاصي كه نوشتم و هياهو به پا كرد، ترجيح ميدهم ديگر توضيح زيادي ننويسم. چون فقط اثر منفي دارد. فضا هم برای بحث بیشتر سالم نیست. فقط براي اينكه هم ابهامات باعث كشدار شدن بحثهاي بيخود نشود و هم مشخص شود جدا از نقد اخلاقي، حرف اصلي نوشتهام تا چه حد درست بود، جمع بندي خودم اين است كه: « اصل حرفم تقریبا درست بود، اما دقيق نبود.» در واقع تنها اشتباهي كه در قسمت خبر آن نوشته داشتم و البته كوچك هم نبود، اين بود كه نقش علي افشاري را بيش از حد بزرگ كرده بودم. تصحيحش ميكنم: اولا اگر در تمام آن بحثها تقصيري متوجه كسي باشد، متوجه افشاري نیست، متوجه کس دیگری است. دقت كنيد كه قصور را نگفتم. ثانيا من که لجوج نیستم. خوشحال میشوم اگر مطمئن شوم علی افشاري همانطور که حدس میزنم از آن جماعت جدا شده باشد و از بازياي كه آنها برايش چيده بودند خارج شده باشد. ثالثا رقابتي كه بيست و چند سال است در بعضي از گروههاي اپوزيسيون براي پول كندن از كف دست كشورهاي خارجي وجود داشته، الان هم هست و شايد در اين بحبوحه مشكلات خارجي ايران بيشتر هم شده. پس با توجه به آن تحليل پيشگفته، هم ماها در مقام ناظر بايد اينها را از كساني كه به لحاظ نظري معتقد به فعاليت سياسي از آن سمت هستند جدا كنيم. هم آنها در عمل يك مرز منفصلي بين خودشان با اينجور گروهها كه فقط هم دنبال پولاند نه آرمان و سياست، بكشند. فراموش نميكنم كه مهندس سحابي روزي ميگفت آدم سياسي بايد سه جايش را مراقب باشد، دهانش را، زيپش را و جيبش را! و كساني كه شهرتي داشتهاند و براي هر كاري، تحصيل يا زندگي يا فعاليت سياسي، به خارج از كشور ميروند، هميشه در مظان اتهام اند و بايد خيلي بيشتر از ماها مراقب اين چيزهاي خود باشند. حرف ديگري در اين باره نمينويسم و صرفا توجه كساني كه زيادي حوصله ادامه دادن يك بحث را دارند و ميخواهند زيادي روشن شوند به چند لينك جلب ميكنم:
مرکز گردآوری و بررسی اسناد حقوق بشر، متعلق به آقای رامین احمدی
مرکز بین المللی کارزارهای بدون خشونت + مقاله رامین احمدی در گویا در همین باره
حضور اکبر عطری در کمیته آمریکایی خطرات روز (پایین صفحه)
یک گزارش مبهم و کمی عجیب
گزارش نیویورک سان درباره رادیو دانشجو + مصاحبه قبلی نیویورک سان با رامین احمدی درباره بازداشت افصحی
متن سخنرانی افشاری و عطری در سنای آمریکا
مصاحبه علی افصحی با رادیو فردا پس از آزادی از زندان
و بالاخره مطلب مفصل و مفید بهمن کلباسی
هشت. اين مطلبم و انعكاس گسترده آن، غير از اين حرفها، درسهاي فرعي زيادي هم براي خودم داشت. يك قدر زيادياش شخصي است، بنا داشتم آنها را بنويسم و در واقع خودم را محاكمه كنم، ولي حالا كه بناست تعطيل نكنم از آن ميگذرم. نحوه انعکاس و واکنش ها و کامنت ها هم خود پدیده ای شد که بعدها قابل بحث است. اما در اين چند روز علاوه بر شناخت ابعاد جديد شخصيت خودم، خيليها را هم شناختم و خيلي چيزها را فهميدم و خيلي حرفها را هم خواندم و قبلا عمرا ممكن نبود يكباره اين حجم از ديتا به سمت بايگاني ذهنم هجوم بياورد. يك باره خيلي از پردهها كنار رفت. نتيجه خيلي هراسناك است، مانند رقصیدن در وسط شلوغی یک تندباد، اما چندان بد هم نيست!
:: صدای اذون میاد ...
۳۱ فروردین
این مطلب توضیح دارد.
پيش تأكيد: اگر كسي فكر ميكند باور مطلبي كه نوشتم براي ذهنش دشوار است يا در صداقت من ترديد دارد يا فكر ميكند ماشين حسابم خراب است، اول اين گزارش نيويورك سان را نگاه كند و خصوصا اين صفحه را كه به صراحت همين موضوع را گفته و الگوي راديو دانشجو را راديو دجله عراق دانسته كه دقيقا با 300 هزار دلار راهاندازي شد و سپس از تلاش همان لابيهايي كه گفتم و لابي مقابل كه ميگويد بودجه بايد به راديو فردا و صداي آمريكا برسد نه راديو دانشجو، صحبت شده.
من چيزي نميگويم كه مو لاي درزش برود. بعضي دوستان سياست و واقعيت را از احساسات و رفاقتها جدا كنند.
در اين هفته از چند نفر مختلف از دوستان شنيدم كه يك حضرت آقايي كه اينجا تا توانست از نام جنبش دانشجويي نان خورد و حديث استخدام او در شركت تابعه بنياد مستضعفان و حقوق يك ميليون توماني و عروسي آنچنانياش شهره اهل مطلب در تهران است، برداشته با چند نفر از بچههاي سابق تحكيمي يا روزنامهنگار تماس گرفته و با وعده كار و تحصيل و تأمين زندگي و امثال اينها از آنها خواسته به جمع اندك دوستان ايشان در آن سوي اقيانوس اطلس بپيوندند.
آن موقع ها كه چيزهايي ميشنيديم و ميگفتند، بازگو نميكرديم و نشنيده ميگرفتيم به حساب اينكه يا چنين نيست و يا اگر هست نبايد عيب كسي را آشكار كرد. اما نظر به اينكه كساني كه خود آلوده چيزي ميشوند دليلي ندارد كه بقيه را هم با خود درون باتلاق بكشند، چند نكته را عرض ميكنم.
1- يك بابايي هست به نام «حسين نامدار» كه اين دار و دسته افشاري و عطري و اينها با او در ارتباط هستند و او از طريق لابي با جناب «روبرت داناهيو» كه مسئوليت ميز ايران در وزارت خارجه آمريكا را برعهده دارد، برنامههاي خود براي جذب منابع مالي براي اين بچههاي سابقا جنبش دانشجويي و اخيرا آمريكايي را جلو ميبرد. تا كنون 500 هزار دلار براي تقويت جنبش دانشجويي در اختيار همين شخص قرار كرفته است.
2- اينها به كمك همان فرد يك طرحي را بردهاند به كنگره براي راهاندازي «راديو دانشجو» و 700 هزار دلار هم فقط براي بودجه اوليه آن درخواست كردهاند. فعلا يك گروه ديگر از همين جماعت به نام «حزب مشروطه» كه يكي از دهها رقيب علاقهمند به جذب پول از دولت آمريكا براي سرنگوني جمهوري اسلامي در خيال خود است، تونسته با تأثيرگذاري يكي از لابيهاي صهيونيستياش براي اين طرح مانع ايجاد كند. اما به احتمال زياد در نهايت موفق ميشوند براي اين طرح بودجه بگيرند و آن راديو را راه بيندازند.
3- متأسفانه اينها براي اينكه براي اين راديو آدم جذب كنند، از همين الان شروع كردهاند به كار روي همان تيپ آدمها كه گفتم، يعني فعالان سابق و فعلي دانشجو و روزنامهنگاران. روششان هم آلوده كردن آدمها به كثيفترين شيوه ممكن است: بياييد، پول و زندگي و كار و آينده و تحصيل و همه چيزتان جور است، فقط با ما باشيد!
اين اطلاعات را يك بزرگواري كه فعاليتهاي اين آدمها را از نزديك ميبيند داد، وقتي كه از تماسهاي اين آدم با بچههاي صاف و ساده فعال در داخل كشور مطلع شد، و مواردي ديگر را هم افزود كه چون به آدمهاي اينها در داخل كشور برميگردد، صلاح نيست بنويسم وگرنه بيشك برايشان مشكل ايجاد ميكند. طبيعتا اگر كثافتكاري آنها در آن طرف ادامه يابد، وطنفروشي هميشه مخالفيني دارد و من از آن جمله هستم.
۲۷ فروردین
يا ميشه هم گفت: راديو الپر!
هوس راه انداختن پادكست (براي كساني كه نميدانند، پادكست اجمالا همان وبلاگ صوتي است) از خيلي وقت پيش در سرم بوده. ولي به چند دليل از جمله نداشتن يك ركوردر تا حالا هيچ اقدامي در اين جهت نكرده بودم.
به نظرم تا حالا پادكست هاي فارسي موفق نبودهاند. دلايلش را حدس ميزنم، ولي نميگويم! چون بناست همانها را تجربه كنم. فقط ميدانم همانطور كه فعاليت سياسي هميشه اتهام قدرت طلبي را در پي دارد، فعاليت اينترنتي نيز هميشه برچسب خودخواهي و خودبيني را با خود يدك ميكشد، پادكست هم از اين جهت ويژه است. آدم صداي كسي را بشنود و حس نكند چه بچه پررو است؟!!
شنيدن صداي قشنگ گوينده را مجبوريد تحمل كنيد. از وجود فيس و هوا و صداهاي اطراف و اينها هم عذر. بگذاريد به حساب بيتجربگي. موضوعش را هم بر خلاف انتظار بيربط در مورد خودم، سياسي انتخاب نكردم.
دانلود كنيد، بشنويد و نقد كنيد. خصوصا از جنبههاي فني خيلي بايد ياد بگيرم.
بعد التحرير: يك اشتباه باعث شد كلي مشكل پيش بيايد و ساعت ها با وبلاگ ور بروم.چيزي را از دست ندادم غير از وقت شريفم را. به هرحال، با كمي تأخير پادكست افتتاح شد!
۲۳ فروردین
خاك بر سر خبرگزاري رسمي دولت!
خبري كه لينك داده بودم با تيتر « احمدي نژاد: از فردا ادبيات ما در گفت وگو با دنيا عوض ميشود» باز هم از سايت ايرنا حذف شده است؛ بدون هيچ توضيح و تصحيحي. اين يعني افتضاح در خبررساني. يعني به گند كشيدن رسانه و اعتماد مخاطب. خبرگزاري جمهوري اسلامي را تعطيل كنند بهتر است تا اينطور هر روز گافي بزرگتر از ديروز بدهند. يك خبرگزاري حاضر و آماده را دستشان گرفتهاند و اينجوري به افتضاح كشيدهاند، آنوقت فشارش را به ايسنا ميآورند و دخالتش را در ايلنا ميكنند. احمقانه اداره ميشود اين مملكت. حالا چه كسي گفته گند احمدينژاد را مالهكشي كنيد... الله اعلم!
پ.ن. اگر كسي باور ندارد حرف من را، سر بزند به اينجا و روي خبر ايرنا كليك كند. (عزيزان فني ايرنا! خبر را ميشود پاك كرد اما فيد خبر كه از دست نميرود. طوري مالهكشي كنيد كه اينطوري ضايع نشود.)
مخوان آواز،اي دختر!
صداي نغمه مستانهات را در گلو بشكن
پسر، آواز عشقانگيز را بس كن
سرود لحظههاي كاميابي را به دور افكن
***
تو اي دختر كه شور نغمه از لبهات لبريز است
براي نغمههايت فكر ديگر كن
تواي مرد جوان كز كامها در سينهات بانگي طربخير است
سرود قرن را سر كن
***
بخوان آواز،اما همراه بانگ دلاويزت
به گوش ما رسان شبنالههاي بينوايان را
صداي دردمندان بلاكش را
نواي مبتلايان را
***
مخوان آواز عشقانگيز اي دختر
اگر آواز ميخواني
بخوان آواز دردانگيز آن مرد نگونبختي-
كه شب بادست خالي مي كند آهنگ كاشانه
و با شرمي غم آلوده-
بجاي نان بپاي كودكانش اشك ميريزد
و غمگين كودكان او-
به گردش در تضرع چون كبوترهاي بيدانه
***
تواي دختر! براي نغمه ي خود فكر ديگر كن
سرود قرن را سر كن
سرود مادري تنها كه دور از روي فرزند است
سرود مرد بيآرام زنداني-
گه با اميد ديدار زن و فرزند، در بند است
***
سرود سرنوشت كودك بيمادري تنها
كه شب با ديدگان اشك پالا ميرود در خواب
سرود بينوا طفلي
كه باشد خندهاش بيرنگ
دل بيمادرش بيتاب
***
اگر آواز ميخواني
بخوان آواز درد آلوده پيران غمگين را
كه در پيري تهي دستاند
نفسهاشان توانا نيست
غروب زندگي در چشمشان پيداست
گه و بيگاه بغضي در گلو دارند
كوير زندگي در زير پا و كولهبار غصهها بر دوش
و مرگ خويش را هر لحظه صد بار آرزو دارند
***
اگر آواز ميخواني
سرود دختري بيعشق را برخوان
كه در جانش گل عشقي شكوفا نيست
دلي دارد ولي در چشم اين و آن دلآرا نيست
نگاه گرم و دلبندي كه جانش را برافروزد
به زير آسمانها نيست
***
پسر، آواز را بس كن
اگر آواز ميخواني
بخوان آواز آن بيمار بيكس را
كه چشم بيفروغ خويش را با انتظاري تلخ
به راه دوستي ناديده ميدوزد
و از تكضربههاي پاي هر عابر
به اميد عيادتها
لبان نيمرنگش ميشود خندان
به شوق آنكه با ديدار، شمعي در دل تنگش برافروزد
ولي جنبندهاي از حال آن بيمار آگه نيست
به غربت تلخ ميميرد
و مرغ جان او از تنگناي شهر تنهائي
به سوي كبريا پرواز ميگيرد
***
اگر آواز ميخواني
بخوان آواز غمگين يتيمان را
كه همچون طوطي بي نغمه خاموشند
و بر سر هايشان چتر محبت سايه افكن نيست
بدلها راهشان بسته است
***
اگر آواز ميخواني
بخوان آواز آن مادر كه از قهر تهيدستي
يگانه كودكش را بر سر راهي، رها كرده است
و با چشمان اشك آلود
سر، سوي خدا كرده است
و با جاني كه بيتاب است
براي عزت و اقبال فرزندش دعا كرده است
و با غمهاي رنگارنگ
سوي خانه ميپويد
به هر گامي نگاهي سوي طفلش ميكند غمناك
و زير لب هميگويد:
خدايا، مادري غمگين و تنها، كودكش تنهاست
دلم را بر غمي سنگين شكيبا كن
ومين و آسمانت را بگو با كودكي تنها مدارا كن
***
تو اي دختر، سرود قرن را سر كن:
سرود تلخ آن قومي
كه شهر و خانهشان در زير پاي تانك ميلرزد
و در مرگ جوانهاشان ز خشم و غصه لبريزند
و فرزندانشان چون برگهاي زرد پائيزي
ز رگبار مسلسلهاي دشمن، بيگنه بر خاك ميريزند
***
سرود مادري ترسان
كه شب هنگام از فرياد بمبي ميشود بيخواب
سرود كشتهاي در عرصه پيكار
كه ميپوشد كفن بر پيكر او نيمهشب مهتاب
***
تو اي دختر كه شور نغمه از لبهات لبريز است
براي نغمههايت فكر ديگر كن
تو اي مرد جوان كز كامها در سينهات بانگي طربخيز است
سرود قرن را سر كن
۲۲ فروردین
يك كمي خشكم زده سر جايم. شهربازي، نوستالژي كودكي، يادگار شيرينترين لحظههاي بچگي خيلي از ما، هويت ماندگار چهارراه اوين كه به هيچ نامي ديگر شناخته نميشود غير از همين «شهر بازي»، همسايه قديمي مركز نمايشگاه هاي بين المللي، تنها مكان شاد در اطراف محله هميشه غمناك اوين ... ديگر نيست. تعطيل ميشود. بي سر و صدا. بي خبر...
۲۱ فروردین
مصاحبه ناطق نوري با شرق را در دو قسمت [ + و + ] خواندم. عليرغم همه حرفهاي خواندنياش جمله آخر آخر خيلي نظرم را جلب كرد: «متاسفانه ۹۵ درصد مشتركات را رها مى كنيم، به ۵ درصد مفترقات مى چسبيم. بنده توصيه مى كنم، اين ۵ درصد و دعواى ارثيه را كنار بگذاريم. زيرا كسى آمده است كه مى خواهد كل ارث را ببرد. فعلاً دعواى ارثيه را كنار بگذاريم تا وحدت به وجود بيايد، در منافع ملى يكپارچه شويم، بعد از گردنه كه عبور كرديم، بنشينيم و سر سهم خودمان صحبت كنيم.»
تلقي جالبي دارد. اين تلقي را آخوندهاي جناح چپ و راست هردو دارند. البته منظورم مثل حرفهاي دهنمكي نيست كه چون مشاركت و مؤتلفه با هم حرف ميزنند پس لعنت به هردوتاشون! آن كار خيلي هم خوب است. ولي اين بحث كه انقلاب و نظام ارثيهاي است كه امام براي دو جناح گذاشته، خيلي بيصفتي ميخواهد؛ كه از قضا آخوندهاي يت و يون (مخفف قديمي روحانيت و روحانيون) هر دو دارند!!
۱۹ فروردین
هوا هواي بهار است و باده باده ناب
به خنده خنده بنوشيم جرعه جرعه شراب
در اين شراب ندانم چه كردهاي، دانم
كه خوش به جان هم افتادهاند آتش و آب
فرشتهروي من اي آفتاب صبح بهار
مرا به جامي از اين آب آتشين درياب
به جام هستي ما اي شراب عشق بجوش
به بزم ساده ما اي چراغ ماه بتاب
گل اميد من امشب شكفته در بر من
بيا و يك نفس اي چشم سرنوشت بخواب
مگر نه خاك ره اين خرابه بايد شد
بيا كه كام بگيريم از اين جهان خراب
فريدون مشيري
۱۷ فروردین
چند روز پيش به مطلبي لينك دادم كه نويسنده وبلاگ يك استشهادي ابتدا در وبلاگ خود گذاشته و سپس پاك كرده و در يك صفحه ديگر خود گذاشته بود. از فحواي نوشته او ميشد فهميد كه دستكم دو گروه در درون اعضاي مؤسس مجمع وبلاگ نويسان مسلمان بر سر محتواي مرامنامه با هم اختلاف نظر داشتهاند و دست آخر آنها اينها را دور زدهاند و بدون حضورشان جلسه تشكيل دادهاند و مرامنامه خودشان را تصويب كردهاند. (در ضمن، ابوذر نويسنده پاسداران كه خوانندههاي الپر معمولا از كامنتهاي فلهاياش بهرهمند ميشوند از اعضاي اصلي طيف آن طرفي است!)
مجمع وبلاگ نويسان مسلمان چند وقت پيش اعلام موجوديت كرد. به نظرم بيشتر از همه همين استشهادي هم در تبليغ اين تشكل فعال بود. من هم تا جايي كه توانستم او را تشويق كردم به اين كار. تا جايي كه خبر دارم، برخلاف پنلاگ اعضاي آن همگي هويت واقعي دارند و در جلسات حضوري هم با يكديگر آشنا شدهاند و تصميم به راهاندازي اين تشكل گرفتهاند. بنابراين از اين لحاظ و با نگاهي سختگيرانه نسبت به تجربههاي ناكام قبلي، اين كار را ميتوان اولين نمونه كار جمعي سازمانيافته، متشكل و «واقعي شده» در فضاي مجازي ايراني دانست.
اتفاقا چون اين گروه برخلاف پن لاگ و گروهي به نام كانون وبلاگ نويسان ايران و تلاشهاي ديگري كه براي كار جمعي فعالان در فضاي مجازي شده، بر يك هويت ويژه (با افزودن قيد «مسلمان» و استفاده از كلمه «مجمع») تأكيد ميكرد، به تعريف علمي و عرفي تشكل و سازمان مدني هم نزديكتر است.
اما يك اتفاق ساده و تكراري براي اين تشكل ميافتد كه فعالان NGO ها و گروههاي داوطلبانه بارها و بارها با غلظتهاي مختلف آن را تجربه كرده يا ديدهاند: هنوز شروع نكرده، دو يا چند گروه در درون جمع اختلاف ميكنند، به تيپ هم ميزنند، يا عليه هم افشاگري ميكنند و يا زيراب يكديگر را ميزنند و آخر كار يا جمع فرو ميپاشد، يا درونش انشعاب ميكنند، يا دو طيف و فراكسيون مدام با هم دعوا ميكنند، يا در بهترين حالت تغييرات مكرر در اساسنامه و آيين نامه ها و تنازعات مستمر اعضا گروه را از رشد و پويايي مياندازد و فشل ميكند.
البته خوشبختانه در مورد اين تشكل قضيه اينقدر حاد نشده، اما مسئله فعاليت جمعي ايرانيان نه به مجمع وبلاگ نويسان مسلمان محدود است، نه چپ و راست دارد، نه معمولا مدرن و سنتي دارد و نه در حوزههاي مختلف فعاليت خيلي كمرنگ ميشود. حتي مذهبي بودن و نبودن تشكلها و اعضا هم چندان تأثيري در چيزي كه من نامش را «مشكله كار جمعي» ميگذارم، نميگذارد. يادم هست كه يك دوست خيلي فعال در مسجد محل با اين تعبير [با عرض كمي پوزش] از اختلاف هاي مكرر بچه هاي مسجدي و هيئتي انتقاد ميكرد كه: «ده تا بچه رپي شب تا صبح با هم زير يه لحاف ميخوابن، ولي دو تا بچه مسلمون نميتونن توي يه مسجد با هم نماز بخونن!» او از مشكلي صحبت ميكرد و در بخشهاي مذهبي و سنتي جامعه بسيار گسترده است و كافي است در دهه محرم به هيئتهايي كه با فاصله كمتر از ده متر با هم مستقر شدهاند نگاه كنيد تا ببينيد كساني كه نميتوانند با هم كنار بيايند، براي كلكل كردن با يكديگر و روي دست ديگري بلند شدن به چه روشهايي متوسل ميشوند.
نميدانم اين «مشكله» چقدر ريشه تاريخي و فرهنگي دارد، اما ميدانم كه در بخشهاي مختلف فرهنگ ايراني هست و در بخشهاي مدرن و شهري بيشتر هم هست. همچنين متأسفانه در سه دهه پس از انقلاب هم بيشتر و بدتر شده و باز متأسفانه در نسل جوان امروز اوضاع به مراتب بدتر از نسل قبل است. كافي است آدم با روند پنج ساله اخير دفتر تحكيم وحدت آشنا باشد تا ببيند چطور آدمهايي كه نيم متر هم با هم فاصله فكري ندارند چطور همديگر را با بدترين برچسبها متهم و با بدترين شيوه تخطئه و طرد ميكنند. يا به سه چهار تلاشي كه براي درست كردن يك شوراي راهبري يا اتحاديه براي تشكلهاي غير دولتي جوانان ايران انجام شد و همگي ناموفق بود، توجه كنيم. حتي كافي است به آرايش، گروهبنديها و مشكلات انبوه نيروهاي اپوزيسيون جمهوري اسلامي نگاه كنيد تا بدانيد كه مشكل محدود يا برخاسته از انقلاب و نظام هم نيست.
چرا ماها نميتوانيم با هم كار كنيم؟ اين سؤالي است كه اگر پاسخ داده شود يا راه حل آن پيدا شود، گام هاي بلندي را يك شبه خواهيم رفت. اما متأسفانه كمتر كسي قبل از زدن تشكل به اين سؤال فكر ميكند، و اين ميشود كه براي بسياري از تجربههاي بسياري از ما رخ داده و ميدهد.
آورده اند كه به چهار دليل گرفتن زن دوم هم مثل انرژي هستهاي است!
1- هر دو حق مسلم ماست!
2- هر دو مورد براي چند سال بعد لازم ميشه!
3- هر دو پروژه بايد پنهاني دنبال بشه!
4- در هر دو مورد تو بيگناهي، ولي پروندهات ميره شوراي امنيت!
۱۶ فروردین
يك دوست گفت ديدي نيك آهنگ در موردت چي نوشته؟ گفتم يا اباالفضل، نكنه باز بيكار شده اين دفعه عليه من افشاگري كرده!! گفت نه، ولي مهمه برو ببين. رفتم ديدم به به، عجب ماجرايي! نمرديم كارمان به FBI هم افتاد. چه شود!
ماجرا از اين قرار است كه نيك آهنگ كوثر وقتي در بحبوحه افشاگريهايش عليه هودر به هيجان آمده بود، شيفتي به اين بحث بهمن كلباسي و نوشتههاي فرنگوپوليس درباره دار و دسته اين برادر داد و نوشت: «چنين حكايت ميكنند كه گروهي از ماتحت سوختگان مقيم واشنگتن اسامي بعضي از وبلاگ نويسان منتقد سياستهاي بوش را به سازمانهايي دادهاند...فرنگوپليس هم قرار است مورد مصاحبه اف.بي.آي قرار بگيرد. اگر شنيديد كه بعضي از دانشجويان ايراني ساكن آمريكا كه منتقد موسسات خاصي بودهاند تصادفا تحت بازجويي قرار گرفتند و همكار جمهوري اسلامي معرفي شدند، تعجب نكنيد... بنا به شنيدههاي فوضولباشي كليه كساني كه منتقد پروژههاي 85 ميليون دلاري گسترش دموكراسي در ايران و 300 ميليون دلاري خاورميانه و... هستند همكاران تهران ناميده شدهاند. از طرف ديگر اگر شنيديد كه تعدادي از وبلاگرها عامل عدم رويكرد 70 ميليون ايراني به اين عزيزان طرفدار رفراندوم شدهاند هم تعجب نكنيد! از الان همكاري سازمانهاي طرفدار حقوق بشر را با سازمانهاي اطلاعاتي آمريكا براي سركوب منتقدين تبريك عرض ميكنم آقاي دكتر...»
بعد يك چند نفري گير دادند به او كه اين حرفها چيست كه ميگويي و چرا حرف الكي ميزني، كه نيك آهنگ در پست بعدياش نوشت: «اولا من وقتي از بيشتر از يك منبع چيزي را بشنوم در موردش حساس ميشوم. در مورد مساله اخير از چند مركز در مورد انتقال اطلاعات عليه تعدادي از از ايرانيها با بردن نام مشخص و وبلاگ آنها توسط آقاي دكتر... مطلع شدهام. ايشان به تعدادي از بلاگرهاي داخل ايران از جمله الپر و علي معظمي هم اشاره كرده است...»
فكرشو بكن: من توي اف.بي.آي!!! چه حــــالي ميده پسر. بر و بچههاي مرحوم ادگار هوور ريختن دور و برم. يكي ميپرسه چقدر گرفتي شصت ميليون دات كام رو ضايع كني، و ميزنه توي شكمم. بعدي ميگه اي مزدور رژيم، چرا گذاشتي آخوندا چمدون دلاري كه فرستاديم براتون رو هپولي كنن، و بعد ميزنه توي فكم. يكي كه به نظر رئيسشون مياد دستمو ميپيچونه و ميگه اون مرتيكه حجاريان درب و داغون چجوري مختو زد كه عليه رفراندوم بنويسي؟ بعد يه لگد مياد سمت صورتم و يكي ميگه حالا باز از رژيم اسلامي دفاع كن و عليه تحريميا بنويس... و ديگه هيچي نميفهمم و از حال ميرم! [اعتراف ميكنم كه اين سبك نوشتن فقط راست كار علي قديميه. من اينكاره نيستم!!]
خداييش هم كلاس داره ديگه. پس چي؟ مثل اين كچل كوتولهها بريم توي زيرزمين تاريك خيابون تخت طاووس به مأموراي بيسواد اطلاعات ناجا بازجويي پس بديم؟! مگه ما چيمون از اون برادراي طالبان كمتره. خب ميريم توي مهد آزادي بازجويي ميشيم؛ هم فاله هم تماشا. بلكه شد به بهونه بازجويي يه دو سه ماهي هم آمريكا مونديم. خدا رو چه ديدي، شايد موقع بيرون اومدن يه گرين كارت هم افتاده بود دم در اف.بي.آي و خود خودم پيداش كردم تونستم بمونم همونجا. بـــــــله، كي به كيه! وقتي تعداد گروههاي اپوزيسيون جمهوري اسلامي ميشه اندازه تعداد كل احزاب اروپا و امريكا، وقتي اون دكتر آمپولزن كه ميره آمريكا ميشه تئوريسين نافرماني مدني، اصلا وقتي همين داش اكبر خودمون كه ميره آمريكا ميشه رهبر جنبش دانشجويي، من چي از اونها كم دارم؟ وبلاگ ندارم كه دارم. سابقه روزنامه نگاري و دانشجويي و احضار و انكار و اعتراف و اتهام و از اينجور بازيها هم كه ميشه جور كرد. پول سفر و بهونه رفتن رو هم كه اف.بي.آي جور كرده. فقط يه ذره شعور دارم كه اونو هم ميذارم اين ور آبها و ميپرم اون ور، به كسي هم نميگم. ديگه مشكلي نيست!
بــــــله!! پس چي؟
يه نامه محرمانه به دوستان اف.بي.آي هم دارم كه شما نخونيد:
dear FBI
kheili mokhlesim
barobachz migoftan 85 ta dige gharare beferestin. lotfan in baar dolar ha gooshe dashte bashe ke ma allafe bazar nashim. ghablie chand tayi gooshe nadasht.
az oon Osgol ha ke oonja hastan ham kari bar nemiad, beheshoon del nabandid. oona golvazhe migan, Only khode ma!
dar zemn oon CHAMEDOON ke ferestade boodin baz dodar shod vasate rah. lotfan in daf'e ramzdaar bashe ke mesbah yazdi natoone bazesh kone befahme az koja oomade.
namakdan bi namak shoori nadarad
dele alpr taaghate doori nadarad
be omide divar
alpar
۱۴ فروردین
امروز يك جا داشتيم در مورد مصوبه ابلهانه دولت احمدينژاد در مورد جلو نكشيدن ساعت حرف ميزديم، يكي هم گفت اين كار بيمقدمه و نسنجيده مثل همان طرح زوج و فرد كردن تردد خودروها بود. بعد از كلي بحث درباره مشكلاتي كه آن بحث تعطيليها براي مردم ايجاد كرده و ميكند، در نهايت تاج زاده پيشنهاد داد براي اينكه زحمت فكر كردن به گردن اعضاي دولت نيفتد از اين به بعد سالها را زوج و فرد كنيم، يك سال بكشيم جلو سال بعد بكشيم عقب!!
درس اخلاقي: تا اطلاع ثانوي همينطور عقب جلو ميكنيم تا دوره احمدينژاد تمام شود.
اعتراف: ضايع كردم رفت! به جاي تغيير نكردن ساعت نوشته بودم لغو تعتطيلي!! اصلا چه ربطي داره، چه مخ تعطيلي دارم من.
درس اخلاقي: تا اطلاع ثانوي همينطور عقب جلو ميكنيم تا دوره احمدينژاد تمام شود.
اعتراف: ضايع كردم رفت! به جاي تغيير نكردن ساعت نوشته بودم لغو تعتطيلي!! اصلا چه ربطي داره، چه مخ تعطيلي دارم من.
۱۳ فروردین
ایرنا، یکشنبه 13 فروردین، ساعت 10:53
آيتالله "محمدرضا مهدوي كني" دبير كل جامعه روحانيت مبارز تهران درگذشت. خبر تكميلي متعاقبا ارسال ميشود.
ایلنا، یکشنبه 13 فروردین، ساعت 11:52
ابراهيم انصاريان، داماد آيتالله مهدوي كني گفت: آيتالله مهدوي كني در سلامت كامل هستند و اخبار منتشر شده مبني بر درگذشت ايشان كذب محض و قابل پيگيري قانوني است.
درس های اخلاقی:
1- عزراییل هم ممکن است خبری را تکذیب کند!
2- آقایان علما هم به یکدیگر دروغ سیزده می گویند. احتمالا این خبر را ناطق نوری برای پورمحمدی SMS زده، او هم باور کرده داده خبرگزاری رسمی کشور بزند.
3- خبرگزاری رسمی کشور هنوز به این سطح از تکنولوژی نرسیده که وقتی خبری را پاک می کند، صفحه داخلی (اختصاصی) خبر را هم پاک کند!!
4- هنوز انرژی هسته ای حق مسلم ماست، دوغ، کشک و انواع لبنیات.
تكميل:
ايرنا مهدوي كني را صحيح و سالم تحويل خانوادهاش داد. قضيه هم همان اس ام اس هاي دروغ سيزده بود كه گفتم. حال كنيد پيشبيني رو!!
تازه هم، با اينكه خبر رو برداشتن از اون آدرس ولي هنوز لينكش در صدر ليست خبرهاي پربييننده پارسيك مونده!
آيتالله "محمدرضا مهدوي كني" دبير كل جامعه روحانيت مبارز تهران درگذشت. خبر تكميلي متعاقبا ارسال ميشود.
ایلنا، یکشنبه 13 فروردین، ساعت 11:52
ابراهيم انصاريان، داماد آيتالله مهدوي كني گفت: آيتالله مهدوي كني در سلامت كامل هستند و اخبار منتشر شده مبني بر درگذشت ايشان كذب محض و قابل پيگيري قانوني است.
درس های اخلاقی:
1- عزراییل هم ممکن است خبری را تکذیب کند!
2- آقایان علما هم به یکدیگر دروغ سیزده می گویند. احتمالا این خبر را ناطق نوری برای پورمحمدی SMS زده، او هم باور کرده داده خبرگزاری رسمی کشور بزند.
3- خبرگزاری رسمی کشور هنوز به این سطح از تکنولوژی نرسیده که وقتی خبری را پاک می کند، صفحه داخلی (اختصاصی) خبر را هم پاک کند!!
4- هنوز انرژی هسته ای حق مسلم ماست، دوغ، کشک و انواع لبنیات.
تكميل:
ايرنا مهدوي كني را صحيح و سالم تحويل خانوادهاش داد. قضيه هم همان اس ام اس هاي دروغ سيزده بود كه گفتم. حال كنيد پيشبيني رو!!
تازه هم، با اينكه خبر رو برداشتن از اون آدرس ولي هنوز لينكش در صدر ليست خبرهاي پربييننده پارسيك مونده!
۱۲ فروردین
ويژه نامه هاي نوروزي چهار روزنامه را داشتم و خواندم: اعتماد ملي، شرق، سرمايه و همشهري. مطالب بدردبخور زيادي در هر كدام بود، اما به نظرم ويژه نامه شرق بهترين بود. [فعلا فقط سرمايه را روي اينترنت پيدا كردم.]
از ميان مطالب ويژه نامه شرق، مقاله كوتاه دكتر جلايي پور درباره غفلت مرگبار جامعه، حكومت و روشنفكران از بحران اعتياد بسيار جالب، آموزنده و تكان دهنده بود. ايشان با شمردن شش موردي كه به عنوان علل شيوع گسترده و بينظير اعتياد در ايران ذكر ميشود، همه آنها را كوچك شمرده و در حاشيه گذاشته بود و علت اصلي را سياستهاي آرمانگرايانه غير واقع بينانه حكومت ايران در دوران پس از انقلاب دانسته بود. به شدت با ايشان موافقم و فكر ميكنم انقلابيون ايران (از جمله خود جلايي پور و مشاركتيها!) و تمام رهبران و مسئولان ايران در اين سه دهه، دستكم از اين يك جهت نميتوانند در مقابل خدا و تاريخ سربلند باشند.
يادداشت كوتاه دكتر معين درباره سال 84 كه در واقع در اوج تأسف نسبت به آنچه ميشده و نشده و بلايي كه بر سر مملكت آمده و دارد ميآيد، بود. و چه دردناك و تأسف بار بود همين يك جمله ايشان كه «دموكراسي در خانه و صلح در جهان فقط يك چشمانداز زيبا نيست، ميتوانست يك برنامه عمل هم باشد...»
خواندن يادداشت مهم و قابل تأمل سعيد حجاريان درباره تفكيك دموكراسيخواهي از آنارشيسم در ويژه نامه شرق هم از اوجب واجبات است. شايد يك قسمت مهم از دعوايي كه ما اصلاح طلبان با تحريميان داشتيم و داريم بر سر همين نكته است. آنها هر كاري كه جمهوري اسلامي بكند را بد ميدانند و در كل ادبيات آنارشيستي ايراني (غر زدن و انفعال در سطح روشنفكرانه و بدگويي در سطح عوامانه) را ترويج ميكنند و ما معيارمان چيز ديگري است... بگذريم!
تحليل محسن امين زاده از دو نگاه در سياست خارجي ايران، پيشبيني ليلاز از اقتصاد ايران در سال 85، گزارش حميدرضا ابك درباره دكتر سروش، گزارش علي معظمي درباره روشنفكران و انتخابات و ياداشت ابتدايي محمد قوچاني درباره جابجا شدن مفاهيم چپ و راست در آرايش نيروهاي سياسي ياران از ديگر مطالب خواندني اين ويژه نامه بود.
از مطالب ويژه نامه همشهري تنها يادداشت عليرضا اشراقي درباره روشنفكران ايران بدرد ميخورد و چند گزارش خارجيشان. البته رباعيات شهرام شكيبا هم خواندن داشت.
اما نميدانم چه ككي افتاده بود به تنبان همه كه بروند با كروبي مصاحبه كنند. حالا اعتماد ملي روزنامه خودشان است، سرمايه ديگر چرا. بيفايده و بيهوده؛ نه حرف جديدي داشت، نه جذابيي داشت، نه هيچي. اما اكثر مطالب بعدي سرمايه به خواندنش ميارزيد. گزارش هستهاي، گزارش خارجي مراد ويسي، مقاله همايون كاتوزيان و مصاحبههاي اقتصاديشان. صحبتهاي نجف دريابندري هم مهم و خواندني بود و تيترش تكان دهنده!
ويژه نامه اعتماد ملي هم گذشته از چاپ افتضاحش، به عنوان اولين تجربه بد نبود. اكثر مطالبش را نگاه انداختم و از آنها بود كه بايد سر فرصت خواند. اما اينقدر چاپش بد بوده كه هنوز رغبت دوباره رفتن سراغش را نكردهام. فقط عكسهاي آخرش را ديدم كه انتخابش خوب بود، ولو چاپش بيكيفيت.