« April 2006 |
Main
| June 2006 »
ناآرامیهای هفته گذشته در برخی شهرهای آذریزبان و همچنین تعدادی از دانشگاهها ظاهرا قرار نیست دست از سر حکومت بردارد. امروز هم جماعتی از ترک ها جلوی مجلس جمع شده بودند که ناظران حاضر در صحنه میگفتند با آنها برخورد خیلی خشنی صورت گرفته. یکی از نمایندگان استان ارومیه هم گفته ده هزار نفر از آنجا دارند میآیند تهران که جلوی مجلس تجمع کنند، لذا احتمال برخوردهای خشنتر هم وجود دارد.
اخباری که از کشته شدن دستکم چهار نفر در نقده و یک نفر در مشکینشهر به گوش میرسد و دستگیری گسترده دانشجویان در تهران و شهرهای دیگر دیگر ماجرا را دارد به صورت یک رخداد ضد حقوق بشری درمیآورد.
برای خود من، پیگیری این بلوا تا وقتی که مربوط به اعتراضات قومیتی و آنهم تقلیل دادن آن به یک کاریکاتور بیربط و غیرعمد بود، هیچ جذابیت و اهمیتی نداشت. یک عده درست یا غلط - به زعم من، غلط - به یک موضوعی اعتراض داشتند و اعتراض خود را بیان میکردند. شعارهای بیهوده و بیربط تجزیهطلبانه هم اگرچه محکوم است، اما بنا نیست چون کسی یک کار غیر قانونی کرده خشنترین برخورد ممکن با او صورت بگیرد. اگر قانون در جمهوری اسلامی تا این حد محترم بود، باید صد باره تمام رهبران آن به اعدام سپرده میشدند، اینقدر که خودشان قوانین را نقض کردهاند.
بحث دانشگاه هم از بحث کاریکاتور و قومیتها جداست. یک حرکت آرام شروع شده که معتقدم هدف آن ایجاد یک وضعیت "انقلاب فرهنگی وار" در دانشگاه هاست. پنج استاد دانشگاه را برخلاف قانون و منطق و عرف سیستم دانشگاهی اخراج کردهاند و کسی هم پاسخگو نیست. بسیج و نهاد رهبری به صراحت در تشکلها و مدیریت دانشگاه دخالت میکند و به کسی پاسخگو نیست. بیشترین توهینها و تحقیرها در یک ساله گذشته، از انتصاب رییس آخوند برای دانشگاه تا مزخرفگوییهای مکرر وزیر علوم، اتفاق افتاده و روح جامعه دانشگاهی را سرخورده کرده است. واضح است که ادامه این شرایط، دانشگاهها را در وضعیت انفجاری قرار میدهد.
اگر همه این خبر درست باشد، بزرگترین موج بازداشتهای فعالان دانشجویی پس از شلوغیهای خرداد و تیر 82 رخ داده است. رفتار چکشی و خشن حکومت در آذربایجان و سیستان و بلوچستان را هم که در نظر بگیریم، به نظر میآید که ... در عرصه رسانهها هم رسما دستور سانسور اخبار اعتراضات قومیتی داده شده است.
... بوی خون میآید. باید هشدار داد نسبت به وضعیتی که در آن نه از تاک نشان ماند و نه تاکنشان. شاید این وضعیت دور باشد از ذهن. اما کار من از اینجا که نظاره میکنم، هشدار دادن و ابراز نگرانی است. نکند حکومت ذره ذره خشنتر و بیمنطقتر شود و معترضان هم، و دیگر کار از دست همه خارج شود.
امشب رفته بودم به اکران خصوصی فیلم جدید مسعود ده نمکی: "کدام استقلال؟ کدام پیروزی؟"
احتمالا خودم هم چیزی درباره این فیلم مینویسم. (اگر جرأت کنم با عنوان: "کدام سلطان علی؟"!) اما دوست و همکارم علیرضا کیوانینژاد امشب مهمان شده اینجا تا نظرش را درباره این فیلم بگوید. بخوانید:
برای بدست آوردن چیزی که تا به حال نداشتی ،باید چیزی بشوی که تا به حال نبودی.
امشب وقتی داشتم از اکران خصوصی فیلم کدام استقلال،کدام پیروزی،پسین ساخته مسعود دهنمکی برمی گشتم،مدام به این جمله فکر کردم(جمله ای که در ابتدای این نوشته نقل شد)که کارگردان برای به دست آوردن چه چیزی،می خواهد ثابت کند که تغییر کرده است.بر آن شدم تا در یادداشتی،تنها نظر خود را در باره این فیلم بیان کنم.بدیهی است این یادداشت تنها نظر شخصی این جانب است.
مسعود دهنمکی حداقل برای هم سن و سال های من که اندکی سرشان در کتاب و روزنامه است، فردی است شناخته شده.عقبه ای که از او سراغ داریم بر می گردد به روزهایی که شاید خود او هم نخواهد در مقطع کنونی در باره اش حرفی بزند، چه جای پرداختن به این پیشینه حداقل در این واگویه نیست.
از حاشیه ها کم کنیم و به متن بپردازیم.آقای دهنکمی ،شما در این فیلم نشان دادید که از ساخته قبلیتان به مراتب پخته تر عمل کردید.فقر و فحشا اگر در حد چند "راش" بود،این اثر توانست حداقل فضایی را ایجاد کند که به نقد جدی تر شما بپردازیم.
خوشحالم از این که فیلم ساختن برای شما حالا دیگر تفنن نیست .از دیالوگ های فیلم شروع کنیم.جایی که فیلم شما(ما فعلا این اثر را فیلم می نامیم) در ارائه آن به مخاطب ضعیف عمل می کند.در همان ابتدای فیلم است که نابازیگر شما با فریاد های پی در پی بر آن است که شور و شوقی را به فیلم بدهد.غافل از این که سوژه آنقدر شعف ذاتی دارد که به مدد تصاویر بتوان از دیالوگ های زائد پرهیز کرد.اگر تدوین نسبتا قابل قبول مهران قدکچیان نبود شاید این اثر را در ردیف فقر و فحشا قرار می دادیم.اصرار شما برای تشبیه صحنه ای که جوانها سرگرم بستن هد بند هستند به صحنه ای که رزمنده ها در جبهه برای هم پیشانی بند می بندند،به نظر خوتان قیاس درستی است؟
_مثل جبهه.مثل جبهه
این همان دوکلمه ای است که به مخاطب دیکته می شود.شما معمار ذهن مخاطب نیستید اما می توانستید با اندکی تیز هوشی به خواسته خود برسید. از دیالوگ ها گفتیم.به نظر خودتان دیالوگ های مرد دستفروش در باب دموکراسی و گفتن چند جمله ترکیبی که شاید تنها تئوری سین ها از پس آن بر بیایند،به جا و درست بود؟به نظر شما واقعا فوتبالیستها شبیه گلادیاتورها هستند؟
"ماریوس بارگاس یوسا" نویسنده شهیر پرویی رمانی دارد به نام "زندگی واقعی آلخاندرو مایتا".پیشنهاد حقیر به شما این است که رمان یاد شده را از سر تفنن هم که شده تورق کنید تا به شاهراه بزرگی برسیم.
_پوپولیسم
قصد ندارم بر سر این واژه با شما جدل کنم چه می دانم که شما معنی این کلمه را می دانید.پوپولسیم در مفهومی کلی یعنی عوام گرایی.یعنی سر دادن شعارهایی که تنها در کوتاه مدت بازتاب دارد.مثل افتتاح جاده ای از پرو به جنگل های آمازون که "بلائوندره" در پرو از آن دم می زد.
حداقل نظر این جانب است که شما با اشراف بر احساسات جامعه ای که هم به فراخور زمینه کاریتان پیش از روی آوردن به هنر هفتم با آن کاملا آشنا شدید و هم به خاطر این که یک ایرانی هستید،به نکاتی اشاره کردید که به قول قدیمی ها شتر روی نردبان است.شما اگر چه سعی کردید از احساسات مردم اثری نوستالژیک بسازید اما باید بگویم برای همچو منی که تنها یک طرفدار سینما هستم،فیلم شما فقط می تواند اثری عوام پسند باشد.راستش اما پیوند زدن این سوژه با سیاست در جایی که مشی فیلم شما چیز دیگری است،برای عده ای از حاضران در سالن سئوالی بی پاسخ بود.تصاویری که در آن تاکید شما روی نام یک کاندیدای مشخص ...
شاید هم می خواستید بگویید که هر کسی از ظن خود شد یار من که این روشش نبود.
در پاره ای از سکانس ها شجاعت شما در به تصویر کشیدن نا دیدنی ها قابل تحسین است.مثل ورود با دوربین به هر کجا که تقریبا تمایل داشتید. اما یادمان باشد به قول بالزاک،همه می توانند شجاع باشند به شرط این که فرصت و موقعیت مناسب داشته باشند.
بیش از این در باب اثر شما حرفی نمی زنم.خوشحالم از این که برای بیا ن عقاید خود راه اسلافتان را در پیش گرفته اید.آدم هایی مثل محسن مخملباف.اگر چه با نظر شما مخالفم که گفتید، این کار تنها یک سیاه مشق ست اما به قول "ولتر" جانم را می دهم تا باز هم نظرتان را بشنوم(ببینم)
سرکار فرنگوپولیس خانم از دست من سرش را کوبیده به دیوار. ولی لازم است به ایشان و پویای عزیز توضیح بدهم که اتفاقا من این شعر و آن تکه را از قصد گذاشتم تا منظورم را به زبان بیزبانی بگویم، و گفتم. تا اولا در سطح یک بحث نشان دهم که همه ما به دیگران توهین میکنیم و این ترک و لر و فارس و عرب یا شاعر و سیاستمدار و کاریکاتوریست و راننده تاکسی ندارد. ثانیا در سطح دوی بحث نشان دهم که وقتی شمای فرهیخته از مرحوم شهریار انتظار دارید در چند دهه پیش به ارزشهای فمینیستی شما احترام بگذارد و زن را مثل تمام این قرنهای گذشته کمتر از مرد ندانند، پس مردم تبریز هم حق دارند به خاطر یک "نمنه" شهر را به خاک و خون بکشند. ما همه از هم انتظار زیادی داریم. دوست داریم و تلاش میکنیم همه را با ته ذهن خود تطبیق دهیم. مانا نیستانی امشب به خاطر این در زندان میخوابد که هموطنان ترک زبان ما متوجه نمیشوند اگر در آن صفحه روزنامه از قول سوسک یک کلمه ترکی گفته شده دهها جمله هم به فارسی گفته شده، و هیچکس هم فکر نمیکند آن جملهها معنایش توهین است. شما هم به خاطر این شاکی شدهاید که توجه نمیکنید انتظار مراعات برابری زن و مرد از سوی مرحوم شهریار در شعر خود، انتظار بجایی نیست. من هم به خاطر این بلاهت اعظم مدام مورد اتهام هستم که نمیفهمم، و اصلا سعی نمیکنم بفهمم، بابا تو هرچی الان بنویسی فحش میخوری و فحشش را مشارکت هم میخورد! سرم را انداختهام پایین و هرچه به ذهنم میرسد مینویسم، در نتیجه فحش میخورم وتأثیری هم نمیگذارد.
:: این روزها دارم فکر میکنم وبلاگ نویس در وبلاگ نویسیاش مأمور به تکلیف است یا نتیجه!
:: یک تذکر تئوریک: اگر آنارشیست باشی از هر فرصتی برای برهم زدن و نشان دادن مخالفت خود استفاده می کنی. اما اگر بخواهی دموکرات مدنی باشی حق نداری سطح دعوای سیاسی خود را از آرمانهای بلندی مثل دموکراسی و جامعه مدنی تا یک دعوای بچهگانه [...] پایین بیاوری. این است نقطه اصلی دعوا !
:: در مورد بحثهای قومیتی و این بحث اخیر خیلی حرف ها دارم. ولی اعتراف میکنم که جرأت نوشتن ندارم. اگر لازم باشد حاضرم ده بار دیگر با علی افشاری دست به یقه شوم ولی با کسانی که روی قوم و زبان خود تعصب دارند، درگیر نشوم. دست هام بالا !
وقتی در هادیتونز خواندم که نویسنده و طراح کاریکاتورهای کودکان در "ایران جمعه" به خاطر یک اشتباه کوچک از کار برکنار شده، واقعا حالم گرفته شد. سادهاندیشی دانشجویان هموطن ترک زبان نه تنها باعث بیکاری این طراح بندهخدا شد که معلوم است بیتقصیر است، بلکه دستمایه موجی شد که حضرات اصولگرا سوار آن شدهاند. یاد ماجرای نشریه موج افتادم که چطور از یک اردوی دانشجویی به یک بحران سیاسی تبدیل شد. فقط به این چند مورد توجه کنید:
- واحد مرکزی خبر: نايب رئيس مجلس شوراي اسلامي با اشاره به مقاله اهانت آميز روزنامه ايران به هموطنان آذري گفت: اين توطئه مانند توطئه هاي اخير ريشه در خارج از كشور دارد. محمد رضا باهنر در آغاز نشست علني روز يكشنبه مجلس با بيان اينكه مدير مسئول اين روزنامه دوبار به صورت رسمي و كتبي اعلام كرده است كه نويسنده اين مقاله را اخراج مي كند ,خواستار دقت بيشتر مسئولان و مردم در اين زمينه شد. وي اهانت روزنامه ايران به هموطنان آذري زبان را حلقه اي از زنجيره توطئه هاي اخير در كشور خواند ...
- واحد مرکزی خبر: نماينده مردم مرند و جلفا از دولت و قوه قضاييه خواست عامل نشر مطلب توهين آميز به آذري زبانها را به اشد مجازات تنبيه كنند. كريم شافعي در تذكري آيين نامه اي به هيئت رئيسه مجلس شوراي اسلامي با اشاره به درج مطلبي در روزنامه ايران گفت: نويسنده اين مطلب توهينآميز نه مخالف آذري زبانها و نه موافق آنهاست بلكه مخالف امنيت ملي كشور است.
- خبرگزاری فارس: محمد حسين فرهنگي در نامهاي سرگشاده خطاب به محمود احمدينژاد رئيس جمهور، محسنياژهاي وزير اطلاعات،حسين صفار هرندي وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي، زاهدي وزير علوم تحقيقات و فناوري و مردم آذربايجان و آذري زبانان سراسر كشور،با اشاره به مطلب موهن روزنامه دولتي ايران و با اعتراض به اهانت آميز بودن مطلب و امكان بهرهبرداريهاي ناصحيح از آن،تاكيد كرد: جرياني مسئلهدار با بهرهبرداري از احساسات عمومي، سعي كرد با تشويش اذهان و تلاش جهت هدايت افكار عمومي،همانند گذشته و در جهت نيات ناصحيح خود جامعه آذري را همسو با جريانات مخالف با نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران معرفي نمايد،كه به صراحت اعلام ميكنم كه اهانت اينان به جامعه آذري در روزهاي اخير،بسيار فراتر و عميقتر از طرح درج متن و كاريكاتور موهن در يك نشريه با تيراژ محدود بود.
- ایلنای تصفیه شده: داود خداكرمي، دبير جمعيت اسلامي دانشجويان دانشگاه زنجان در گفتوگو با خبرنگار "ايلنا"، گفت: در واكنش به اقدام توهينآميز روزنامه ايران در 22 ارديبهشت ماه همگام با دانشگاههاي تبريز، همدان، اروميه، اردبيل، تهران و دانشگاه آزاد مراغه و بناب روز چهارشنبه تجمعي را برگزار كرديم كه دانشجويان با امضاي طوماري خواستار توقيف روزنامه ايران شدند. وي افزود: براي تجمع در داخل شهر از استانداري زنجان تقاضاي صدور مجوز كردهايم كه اگر استانداري اين مجوز را صادر نكند، روز دوشنبه جاده ترانزيتي تبريز- زنجان را مسدود خواهيم كرد و تا زماني كه استانداري مجوز تحصن در داخل شهر را صادر نكند، تحصن در دانشگاه ادامه خواهد يافت.
در این میان بعضی از سایتهای خبری آنوری هم ذوق زده شدهاند و فکر کردهاند دارد یک انقلاب قومیتی راه میافتد و شروع کردهاند پروبال دادن به دعوا. ولی کاملا واضح است که این جریان میخواهد نشان دهد از دانشگاههای امروز ایران جز صداهای بیجهت و سطحی برنمیخیزد که آن هم دعوا بر سر کشمکشهای تکراری قومی است. باز همه تهرانیها میدانند که این "نمنه" اختراع ذهن آن کاریکاتوریست از همه جا بیخبر نیست. تکیهکلام تکراری تهرانیهایی است که مسخره کردن ترکزبانها برایشان عادت شده و هیچکدام از شوونیسم و این حرفها هم چیزی سر در نمیآورند. باز صد رحمت به فمینیستها که قبول دارند مشکلشان با گفتمان مردسالاری است و سعی میکنند با نشان دادن ابعاد آن به مبارزه با آن برخیزند. این قومیتیها کدامشان غیر از این هیاهوها و خشونتورزیهای لفظی و رفتاری که نمونهاش در دانشگاه تهران بود، سعی کردند یک مقاله درباره واژهها و گفتارها و نمادهای ضد ترک و ضد عرب و غیره در زبان فارسی بنویسند؟ چقدر کار جدی فرهنگی و تئوریک و البته مدنی روی شکاف خود با فارسزبانها کردهاند که انتظار دارند مشکل چند صد ساله یک شبه حل شود؛ هر از چندی هم به بهانه توهین به قوم خود یک شلوغی راه میاندازند و بعد ولش میکنند تا دفعه بعد.
به این دوستان هموطن توصیه میکنم لااقل از شاعر بزرگ همزبانشان مرحوم شهریار بیاموزند که مقاومت مدنی در حوزه زبان یعنی چه. شعر زیبا و ماندگار "الا تهرانیا" را وقتی داریم، اینگونه اعتراضها را نباید داشته باشیم. بازی خوردن توسط راستیهایی که همیشه قومیتها را در ایران سرکوب کردهاند، بدترین سرانجامی است که برای این جنجال میتواند وجود داشته باشد، و متأسفانه ظاهرا ماجرا دارد به آنجا ختم میشود. هشدار! هشیار باشید.
کاریکاتور روزنامه ایران را ببینید تا بدانید اینهمه جنجال بر سر همان سه سانتیمتر روزنامه است که یک کلمه بیجا در آن گذاشته شده. شعر دوست داشتنی شهریار را هم در ادامه میگذارم تا بدانیم مشکل اساسیتر از این حرفهاست، مشکل فرهنگی است و راهحل فرهنگی درازمدت دارد:
الا ای داور دانا تو میدانی که ایرانی
چه محنتها کشید از دست این تهران و تهرانی
چه طرفی بست از این جمعیت ایران جز پریشانی
چه داند رهبری سر گشته صحرای نادانی
چرا مردی کند دعوی کسی کو کمتر است از زن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
تو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی
به رشتی کله ماهی خور به طوسی کله خر گفتی
قمی را بد شمردی اصفهانی را بتر گفتی
جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی
تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
این دانشجویان پیرو خط امام سابق هم آدمهای جالبی هستند. یک روز از دیوار سفارت بالا میروند، روز دیگر از حکومت خارج میشوند، یک روز افشا میکنند، یک روز افشا میشوند، یک روز جاسوس میسازند، یک روز جاسوس میشوند، یک روز انقلاب میکنند، یک روز میگویند انقلاب منحرف شده و آستینها را برای اصلاح آن بالا میزنند، یک روز زندان میکنند، یک روز زندان میروند، یک روز روزنامه درمیآورند و بالاخره یک روز هم وبلاگ مینویسند. پدیدههای نادری هستند خلاصه. هر صد سال یک بار به زور تکرار میشوند!
هرکدامشان هم آدمهای ویژهای هستند که به نوبه خود باید مورد مطالعه آدمشناسان قرار بگیرند. میردامادی یک جور، اصغرزاده یک جور دیگر، رضا خاتمی یک مدل، خانم مری با مدلی دیگر، محمد نعیمی پور و وفا تابش و پدیده غریبی مثل علی زحمتکش هم هرکدام یک مدلی هستند. اما در میان همه آنها عباس عبدی یک چیز دیگری است. افسوس که زیاد در موردش نمیشود نوشت ...
پاگشا شدن عباس عبدی به وبلاگستان را تبریک میگویم با ذکر یک نکته، که مجبور شدم توضیح بدهم. استاد، آن بیچاره که خواست به شما توضیح دهد که این وبلاگ کذایی چیچی است میدانست شما یادداشت نویس خوبی هستید. اما دوست داشت شما سعی نکنید آدم و حوا را به اینترنت و وبلاگ را ربط دهید که دادید! این یک؛ دیگر هم اینکه معلوم است شما در زندان نمیتوانستهای وبلاگ بنویسی. اما منظور بندهخدا این بود که شما بگویی چه دلیلی برای برقراری آن "ارتباط" با مخاطبانت به شکل مستمر داری و چرا حالا و چرا یادداشتهای گهگاه روزنامهای بس نیست، و هکذا. القصه امیدوارم همه کسانی که از "جوانی" تا حالا دارند برای سرنوشت ما تصمیم میگیرند و الان هم ما را "جوان" مینامند که احیانا "نادان" بخوانند و بدانند، در استفاده از امکاناتی که ما داشتهایم اما برای خود سند نزدهایم، موفق باشند! فقط در هرگونه استفادهای از وبلاگ باید مراقب بود که کسی سعی نکند از دیوارش بالا برود، چون دیوار وبلاگ هم مثل دیوار حاشا بلند است و ممکن است در صورت سقوط خطر شکستگی پا درپی باشد.
هفته پیش آیت الله صالحی نجف آبادی درگذشت. نه تنها در وبلاگ فرصت نکردم همان موقع چیزی دربارهاش بنویسم، دورخیزم برای نوشتن در این باره در یکی دو روزنامه هم دست نداد. فقط مراسمش را توانستم بروم.
ارادت ویژهای به صالحی نجف آبادی داشتم و دارم. شاید به دبیرستان نرسیده بودم که کتاب "شهید جاوید" او را خواندم، دو بار هم، و آن موقع ها برخلاف حالا اینقدر عطش علمی داشتم که نزدیک یک سال در کتابفروشیهای قم و نایابفروشیهای میدان انقلاب دنبال "شهید آگاه" که مهمترین نقد به آن کتاب بود گشتم و آخرسر پیدا کردم و خواندم و تازه فهمیدم سطح تحلیل زمانه چقدر نازل بوده و صالحی تا چه حد جلوتر از زمان خود حرکت کرده است.
اوایل سال 81 بود که بعد از حس و حالی که در عاشورای آن سال پیدا کرده بودم، به صرافت نوشتن یک مطلب درباره شهید جاوید افتادم، که چند جا رفت تا دست آخر برای چاپ به مجله مرحوم "آفتاب" سپرده شد. متن کامل این مقاله که برای دستیابی به یک مدل نسلی در تحلیل تلقیهای متفاوت از حادثه عاشورا تلاش میکند، در وبلاگ قبلیام قابل دسترسی است.
اگر بخواهید بدانید مرتبه علمیاش چقدر بود، کافی است بدانید که صالحی نجف آبادی استاد مهدوی کنی و هاشمی رفسنجانی بوده و نویسنده مهمترین نقد به کتاب او، یعنی همان"شهید آگاه"، صافی گلپایگانی است که الان از مراجع تقلید قم است. به نظر من بعد از آقای منتظری دانشمندترین فقیه زنده بود، اما این مرد اینقدر خاکی و ساده و بیپیرایه و در عین حال گوشهنشین بود که هیچ وقت به معادلات پیچیده مرجعیت وارد نشد و خود را آلوده بعضی بازیهای دنیوی ارباب دین نکرد.
نمونه یک حوزوی اهل نقد، نواندیش و ساختارشکن بود و کمتر کسی در جسارت انتقاد و رهایی از جزمیتها به پای او میرسد. حیف و صد حیف که نتوانستم حرفهای تمام نشدنیام درباره او را جمع و جور کنم. کاش فرصتش روزی باشد تا نشان دهم با همه ایرادهایی که به روش تحقیق او وارد میدانم، از همه مدعیان نوگرایی در حوزه یک سر و گردن بالاتر و چند قدم جلوتر بود. زمان باید بگذرد تا پیام غلوستیزی او به گوش جامعه برسد.
احمد قابل از او نوشته است. تقی رحمانی هم همینطور. ابطحی هم چیزی نوشته بود. رسول جعفریان هم مطلب مفصلتری درباره شهید جاوید دارد، اما کمی جانبدارانه نوشته. این مقاله درباره بحثهای شهید جاوید و این گزارش طولانی روزنا در همین باره را هم بخوانید. و همچنین یادداشت یاسر میردامادی را درباره چهار اسلام.
اول خراب شدن ویندوز، بعد لوس بازی های ADSL و بعدش هم سرشلوغیهای بیخود باعث شد چند روزی روی اینجا خاک بنشیند. این روزها هم اینقدر اتفاقات عجیب و غریب میافتد که مدام سوژه میآید و میرود و چیزی از آن قلمی نمیشود.
یکی به کشوری که دشمن خونی ماست نامه فدایت شوم می نویسد تا او را به راه راست هدایت کند. یکی گازش را میگیرد و در سرمقاله میرود توی شکم برادر تا بعدا با یک تیتریک فونت 60 عوضش را بدهد. یکی را میگیرند به جرم جاسوسی و بعد اتهامش میشود اینکه چرا پایش بو میدهد. یک جوان 23 ساله گند میزند به پایین تا بالای امنیت کشور و همه هاج و واج نگاه میکنند. یکی را با هزار من عسل آورده اند و حالا میخواهند شکر به خوردش دهند و استیضاحش کنند. یکی اس ام اس میزند که: ساکت رو جمع کن پب جمعه بریم کاخ سفید، دعای کمیله!!
هوای تهران ما مثل اکثر وقتهای سال دودآلود است. دو راه داریم. یا نفس نکشیم و بمیریم. یا اینکه مدام از این مزخرفات سر بکشیم و به خورد ملت هم بدهیم! خواه وبلاگ الپر باشد، یا روزنامه شرق یا بحثهای روزمره.
خوش باشید.
حدود یک سال از برگزاری جشنواره دانشجویان وبلاگ نویس در همدان می گذرد و این تجربه خوب و ماندنی هنوز در جای دیگری تکرار نشده است. از ایسنای همدان زنگ زدند برای یک مصاحبه درباره سالگرد آن جشنواره. ترجیح دادم سؤالات را بگیرم و جواب ها را مکتوب بنویسم. نتیجه این یادداشت کوتاه شد که که به صورت مصاحبه ای در اینجا هم منتشر شده است. سعی کردم در چند جمله آخرین ارزیابی خودم از وضعیت وبلاگ ها را بیان کنم.
برگزاری جشنواره وبلاگ نویسان در همدان در بهار سال 84 تجربه خوبی بود. هم از این جهت که هویت وبلاگ نویسی و دانشجویی را با هم ترکیب و بر مراعات آن تأکید می کرد، هم از این لحاظ که تعدادی از وبلاگ نویسان را از شهرهای مختلف کشور دور هم جمع کرد، هم از این لحاظ که محل برگزاری آن برخلاف اکثر همایش این چنینی جایی غیر از پایتخت بود، و هم از این جهت که کار جمعی هماهنگ و منظم و خوب گروهی از دانشجویان که برگزاری این همایش را برعهده داشتند نسبت به بسیاری از همایش های دانشجویی که تجربه آن را داشته ام، بی اغراق بی نظیر بود.
این تجربه که به خاطر توجه به پدیده نوظهور وبلاگ بسیار مقدماتی هم بود، نه تنها لازم است ادامه یابد و به شکل های پخته تری تکرار شود، بلکه اگر به همین یک بار بسنده شود اثرات مثبت آن میرا خواهد شد و تنها خاطره یک اتفاق خوب از آن باقی خواهد ماند.
در خصوص وبلاگ نویسی واقعا من معتقد نیستم که بتوان آن را با زندگی انسان مقایسه کرد و مراحل نوزادی و کودکی و رشد و بلوغ بتوان برای آن قائل شد. چون بر خلاف زندگی انسان ها که تجربه تکرار شده ای است و بارها مراحل آن دیده و سنجیده شده، پدیده وبلاگ نویسی آن هم در جامعه ما کاملا یک پدیده جدید است که ما هیچ از ابعاد آن و وضعیتی که در آینده خواهد داشت اطلاعی نداریم تا وضعیت فعلی را با آن بسنجیم و سپس بتوانیم از رشد و بلوغ صحبت کنیم.
آنچه که می دانیم این است که در روند چند ساله ای که وبلاگ های فارسی در ایران طی کرده اند، تجربیات جدید، ویژه و منحصر به فردی محقق شده و جامعه ای مجازی از مجموعه وبلاگ های شکل گرفته است. این روند همچنان در حال تداوم است و در مقاطع مختلف و با ایجاد بسترها و فرصت های جدید به رقم خوردن تجربه های جدید دیگری می انجامد.
من فکر می کنم مهمترین مؤلفه های وضعیت کنونی وبلاگ ها یکی این است که در حال حاضر در آستانه به رسمیت شناخته شدن از سوی رسانه های چاپی و مولتی مدیا، جامعه بیرون و حکومت قرار دارند.
مؤلفه دیگر اینکه سمت گیری مقاومتی و واکنشی در فضای غالب وبلاگ نویسی کمتر شده و سیاست زدگی و مبارزه جویی جای خود را به عقلانی نویسی و مشارکت در عرصه گفت و گویی داده است. یعنی حتی اگر مستعارنویسی کاهش نیافته باشد، منطقی تر شده است. وبلاگ های سیاسی نویس نیز هم از تب یک سال پیش که در آستانه انتخابات مانند جامعه به هیجان آمده بودند افتاده اند و هم در سیاسی نویسی به سمت نوعی از قاعده مندی ناگفته پیش می روند. مؤلفه دیگر در حوزه وبلاگ های تخصصی است که به نظرم تقریبا شبکه های خود را یافته اند و کلونی های خاصی در جامعه مجازی وبلاگستان تشکیل داده اند که شکل گیری این اجتماعات و ارتباطات درونی آنها به هم افزایی و غنای محتوایی وبلاگ ها هم کمک می کند.
اتفاق دیگری که افتاده، متکثر شدن فضای اندیشه ای، سیاسی و اجتماعی مجازی است که در حال حاضر کاملا می توان آن را با تکثر جامعه واقعی ایران مقایسه کرد و متناظر دانست. الان در بخش سیاسی گروههای مشخصی از وبلاگ نویسان از حزب اللهی ها گرفته تا مخالفین محض نظام وجود دارند. در بخش اندیشه ای هم فضا بسیار متکثر است و در حوزه اجتماعی نیز کمتر زاویه ای از جامعه را می توان دید که از چشم لااقل یک زاویه از وبلاگستان پنهان بماند.
پخته تر شدن و نهادینه شدن شخصی نویس در وبلاگ ها را هم به عنوان یکی از مؤلفه های دیگر می توانم ذکر کنم؛ که البته به سادگی قابل سنجش و ارزیابی نیست اما با نگاه کلی می توان حدس زد حتی وبلاگ هایی که کاملا سفره دل خود را به روی اینترنت باز کرده بودند و از شخصی ترین مسائل خود می نوشتند نیز از یک سو موازین و معیارهایی برای این کار خود پیدا کرده اند و از سوی دیگر از سوی دیگران به رسمیت شناخته شده اند. یعنی نه آن شگفتی قبلی در خواننده ها وجود دارد و نه آن آشفتگی قبلی در نویسنده ها.
بالاخره امروز ظهر قبل از نهار به "از خود بیگانگی" اعتراف کرد و ابعاد آن را هم کاملا روشن کرد. دو روز بود که با بچه ها داشتیم کتابهایش را زیر و رو می کردیم تا چیز دندان گیری پیدا کنیم. برادرهای بالا گفته بودند اسنادش بوهای مشکوک می دهد ولی هنوز آزمایش ها نشان نداده که بوی پیاز و سیر است یا جاسوسی و عرق سگی و از این چیزها. ولی امروز ظهر بالاخره نظر لطف خدا شامل حال شد.
پریروز صبح بچه ها خسته و کوفته آمدند توی دفتر که: حاج آقا نم پس نمیده؛ تا صبح رو پا بود ولی هیچی بدردبخورنگفت. هر چی گفت هم ما نمی فهمیدیم! پا شدم وضو گرفتم، دو رکعت نماز خواندم و شلاق را برداشتم و رفتم توی بند. گفت: سلام. گفتم: زهرمار! بی شرف بی ناموس بچه های ما رو می پیچونی؟ من صد تا بزرگتر از تو رو موش کرده ام. خرگوش شدی واسه من؟ گفت: به خدا من نمی دونم چی بگم. اینها هیچی نمی فهمند. شما که باسواد و اهل فضلی بیا من پیشت اعتراف کنم. گفتم: بگو؛ اون آخری رو اول بگو. گفت: چی بگم؟ گفتم: آخرین پروژه ای که با این خارجی ها کار کردی. گفت: والا حاج آقا داشتم روی از خود بیگانگی کار می کردم؛ مبانی، ریشه ها، خاستگاه های تاریخی، نظریه ها. گفتم: این دیگه چیه. توضیح بده. تا آمد حرف بزند یکی در زد و گفت: حاجی، بدو وزیر زنگ زده باهات کار فوری داره.
- سلام. چه خبر از این یارو؟ چیزی بدست آوردید؟ نتیجه ای گرفتید؟
- ارادتمندیم حاج آقا. نه راستش. هنوز نه. ولی داریم یه کارهایی می کنیم.
- داریم می کنیم چیه. من الان باید جواب بدم به خبرنگارا. چی بگم بهشون؟
- حاج آقا این طرف رو که خودتون می شناسید. از اون فلان فلان شده هاست. رفتیم توی خونه ش ماهواره داشت. توی لپ تاپش هم یه زنه داشت به وضع قبیحی می رقصید. یه عکس هم داریم ازش با یه دختره که بچه های پاریس گرفتن. استغفر الله! افتضاحه حاج آقا. ولی خب مثل اونای دیگه نیست. راحت حرف نمی زنه.
- بس کن این حرفا چیه. من کد میخوام. از من جواب میخوان. چی غلطی دارید می کنید پس؟
- حاج آقا به جون خدا همین قبل فرمایش شما پیشش بودم. داشت کم کم یه چیزایی از ارتباطاتش می گفت. از خودش و بیگانگان و این حرفا.
- خیلی خب. خوبه. پس من همینو میگم. ارتباط با بیگانگان. میگم این ثابت شده و در حال بررسی بیشتر هستیم. خودش گفت دیگه؟ زیرش نزنه.
- نه حاج آقا. شب هم مجدد خدمتتون تماس می گیرم برای عرض الباقی اعترافات ...
بعد که رفتم پیشش اولش داشت زیر از خود بیگانگی می زد. گفت ما قبول نداریم، ولی بعضی از اروپایی ها به آن معتقدند. گفتم: بی حیای دروغگو خودت نیم ساعت پیش گفتی تا قبل از دستگیری داشتی با خارجی ها و بیگانگان کار می کردی. گفت: من که کار بدی نمی کردم. من روشنفکر جهان مرکز هستم و شما متعلق به جهان پیرامون. گفتم: مرتیکه، دهاتی باباته. به من میگی حاشیه نشین؟! گفت: بابا من منظورم این بود که سرمنشأ اندیشه های شما به امثال شریعتی و جلال آل احمد بر می گرده در حالی که من خودم رو جزو روشنفکران جهانی می دونم. گفتم: پدرسوخته برای من ادا در نیار. من خودم غربزدگی جلال رو که شما منحرف ها رو افشا کرده بود خوندم. گفت: ولی من اصلا با تئوری غربزدگی سازگاری ندارم. گفتم: با غربی ها که خیلی هم سازگار بودی. بگو ببینم چقدر پول گرفتی؟ از کجاها؟ اون یارو که آورده بودی ایران از سکولارها دفاع کنه کی بود؟ اینهمه جوون های مردم رفتن خون دادن جون دادن که توی بی غیرت توی کتابهات از مدرن ها دفاع می کنی؟ ائمه ما بهترین احادیث رو دارند تو از غرب و شرق حدیث نقل می کنی؟! گفت: آخه من فکر نمی کنم اندیشه به مرزهای جغرافیایی محدود بشه. دیدم باز دارد می پیچاند. مجبورم شدم یک کد بگذارم وسط. گفتم: ما اسنادی داریم که تو در جلسات خصوصی از "ساتیاگراها" حرف می زنی. توضیح بده که اینها کیا هستند و ارتباطشون با فعالیت های جاسوسی تو چیه ...
خلاصه بعد از دو ساعت درآوردم که این آقا: از طریق سازماندهی ساتیاگراها تلاش برای ایجاد شبکه ای از نیروهای سلطنت طلب ایران و کشورهای منطقه را آغاز کرده. این شبکه که از هند تا فرانسه گسترده شده است در امتداد شبکه جاسوسی اردشیر ریپورتر فعالیت می کند و علاوه بر تغذیه تئوریک از طریق هگل که پدر معنوی مارکسیست هاست از طریق فوکویاما با آمریکا، از طریق فرد هالیدی با انگلیس و از طریق احسان نراقی با روح شاه سابق ایران ارتباط دارد. در واقع او ائتلاف شرق و غرب علیه نظام اسلامی را محقق ساخته است. تئوری این شبکه تساهل و خشونت پرهیزی است و به سبب تعلق خاطر به تساهل و تسامح تلاش کرده اند مهاجرانی اصلاح طلب سابق را هم جذب کنند که هنوز موفق نشده اند. در این شبکه افراد به چهار سطح طبقه بندی می شوند، از روشنفکر اول تا روشنفکر چهارم. بنابراین افرادی که جذب شبکه شوند در اولین قدم "روشنفکر موج چهارم" نام می گیرند. رییس شبکه کتابی به همین نام دارد. افراد پس از جذب به این شبکه احساس جهانی شدن می کنند و به همین سبب کمی چاق می شوند. اما با ریاضت کشی و پیروی از شیوه های گاندی خود را لاغر می کنند تا بتوانند همچنان یک "روشنفکر جهانی" باقی بمانند. کسانی که به این مقام دست می یابند از نظر رامین برگزیده هستند.
اینها را برای وزیر نوشتم و اضافه کردم: رامین رهبر مخفی شبکه با خوراندن قرص های اکس به اعضای تازه وارد شبکه نه تنها آنها را معتاد می کند و به فساد و فحشا می کشاند، بلکه باعث می شود آنها فکر کنند در آسمان هستند. او به آنها القا می کند: تو در آسمان سوم هستی. بعد با آنها را به بی دینی توشیق می کن: اگر عیسی را کنار بزنی می روی به آسمان چهارم. تو الان "زیر آسمان های جهان" هستی! خواندن این کتاب نیز برای اعضای شبکه لازم است. از مرحله ای به بعد افراد کاملا از خود بیگانه می شوند و احساس نیاز به جنبش می کنند و مدام بالا و پایین می پرند و فریاد می زنند: "می 68 ، می 68" اما رامین آنها را آرام می کند و در گوششان می گوید: "آرام باش. تو مدرن هستی. آرام. تو شهروند شده ای" و سپس با مجبور کردن اعضا به اعمال شنیعی از قبیل پوشیدن شلوار لی، زدن عینک مبتذل و دست دادن دو جنس مخالف با یکدیگر کاملا آنها را به تشکیلات خود جذب می کند.
قرار است وزیر تا آخر هفته بخش هایی از این اطلاعات را در رسانه ها افشا کند تا ابعاد این توطئه شوم مشخص شود. شاید تا آن موقع اعترافات جدیدی هم از رامین گرفتم. منتظر باشید!
مقدمه
آقای افشاری و دوستانشان با حضور در "نشست افقهاي دموكراسي در ايران" که در محل ساختمان کنگره آمریکا برگزار شد، به زعم من مرتکب یک خطای بزرگ سیاسی شدند. آنها اگرچه با هدف مخالفت با هرگونه جنگ احتمالی علیه ایران پا به این ساختمان گذاشته بودند، اما در نهایت به طرح بحثهایی درباره سیاست داخلی کشور پرداختند که به نظر من چیزی جز تشویق یک دولت خارجی متخاصم برای دخالت در امور داخلی ایران نیست. در ادامه همان ماجرا، اتفاقات دیگری هم افتاد که به واکنش هایی منجر شد، از جمله نوشته من در وبلاگ و (به قول یک دوست) فتنه ای که پس از آن به پا شد.
دیروز مصاحبه ای از شبکه ماهواره ای هما پخش شد که در آن من و بهمن کلباسی به بحث درباره کمک گرفتن برخی از آمریکا برای فعالیت های خود پرداخته بودیم. در این مصاحبه غیر از حرفهایی که تقریبا صدای همه آن را در پادکست گذاشتم، در یک نوبت به طرح ده سوال از علی افشاری و دوستان و همفکرانش پرداختم. این ده سوال را اینجا هم می گذارم تا پس آن هیاهوی اول کسانی از دو طرف که اهل بحث منطقی تر هم هستند در این قسمت همراهی کنند. سعی کردم سوالات را مشخص و واضح طراحی کنم تا بحث به حاشیه نرود.
البته روی سخنم فقط با شخص علی افشاری نیست؛ با همه کسانی است که به سخنان و رفتار سیاسی عطری و افشاری در سالهای اخیر و خصوصا در ماجرای حضور کنگره آمریکا موافق اند. افشاری را مخاطب اصلی قرار دادم، چون تصور می کنم او نسبت به عطری و سازگارا و دیگران در سیاست ورزی خود صداقت بیشتری دارد.
امیدوارم آقای افشاری هم بعد از فراموش کردن فضاهای حاشیه ای، منصفانه به این سوالات پاسخ دهند.
الان دو خبر شنیدم و خواندم. یکی درباره دانشجویان بازداشتی که اکثر آنها آزاد شدهاند. فقط از ارومیهایها خبری نیست و دانشجویان ترک که جلوی مجلس بازداشت شدند. ظاهرا ناجا گرفته بوده، داده دست وزارت اطلاعات و اطلاعات هم آزادشان کرده. باید به فال نیک گرفت و منتظر آزادی بقیه بود. یک خبر هم درباره بیانیه شرمآور حزب اعتماد ملی. نمیدانم اینها اصلا فکر نمیکنند موقع بیانیه نوشتن. من شخصا با خیلی از بیانیههای احزاب اصلاح طلب گیر داشتهام، از جمله و به خصوص بیانیه هستهای مشارکت و بیانیه اخیر مشارکت آذربایجان و چند تا از بیانیه های اخیر مجاهدین انقلاب. در کل بیانیه در فرهنگ سیاسی ما جای درستی ندارد. اما کار اعتماد ملی دیگر واقعا شاهکار است. بالاخره یک فرقی بوده بین آنها با روزنامه کیهان و چکاد آزاد اندیشان. این مزخرفات چیست که نوشتهاند؟ نه به آن نوشته دردمندانه توکا نیستانی در روزنامه امروز اعتماد ملی، نه به این بیانیه سراسر مهمل. ببینید: "متاسفانه اقدام موهن يكي از روزنامه هاي صبح ايران اين روزها نه تنها باعث جريحه دار شدن دلهاي مردم شريف آذري زبان شد بلكه همه مردم ايران اسلامي از اين اقدام زشت و جنايت آميز بسيار آزرده خاطر و ناراحت شده اند... حزب اعتماد ملي اين اقدام اهانت آميز را شديدا محكوم نموده و از مسئولان محترم نظام مي خواهد تا اقدامات لازم را براي برخورد جدي با عوامل اين حركت ناپسند به عمل آورده..." خدا به دور! خب اینها که مثلا آدمهای فرهیخته و باتجربه سیاسی در تهران هستند و اینطور حرف میزنند، طبیعی است که مردم عامه در اردبیل آنطور رفتار بکنند.
تکمیل: ظاهرا هنوز دو دانشجو به خاطر اتفاقات اخیر در بازداشت هستند. به انتظار آزادی ایشان باید ماند.
تکمیل: ظاهرا هنوز دو دانشجو به خاطر اتفاقات اخیر در بازداشت هستند. به انتظار آزادی ایشان باید ماند.
ناآرامیهای هفته گذشته در برخی شهرهای آذریزبان و همچنین تعدادی از دانشگاهها ظاهرا قرار نیست دست از سر حکومت بردارد. امروز هم جماعتی از ترک ها جلوی مجلس جمع شده بودند که ناظران حاضر در صحنه میگفتند با آنها برخورد خیلی خشنی صورت گرفته. یکی از نمایندگان استان ارومیه هم گفته ده هزار نفر از آنجا دارند میآیند تهران که جلوی مجلس تجمع کنند، لذا احتمال برخوردهای خشنتر هم وجود دارد.
اخباری که از کشته شدن دستکم چهار نفر در نقده و یک نفر در مشکینشهر به گوش میرسد و دستگیری گسترده دانشجویان در تهران و شهرهای دیگر دیگر ماجرا را دارد به صورت یک رخداد ضد حقوق بشری درمیآورد.
برای خود من، پیگیری این بلوا تا وقتی که مربوط به اعتراضات قومیتی و آنهم تقلیل دادن آن به یک کاریکاتور بیربط و غیرعمد بود، هیچ جذابیت و اهمیتی نداشت. یک عده درست یا غلط - به زعم من، غلط - به یک موضوعی اعتراض داشتند و اعتراض خود را بیان میکردند. شعارهای بیهوده و بیربط تجزیهطلبانه هم اگرچه محکوم است، اما بنا نیست چون کسی یک کار غیر قانونی کرده خشنترین برخورد ممکن با او صورت بگیرد. اگر قانون در جمهوری اسلامی تا این حد محترم بود، باید صد باره تمام رهبران آن به اعدام سپرده میشدند، اینقدر که خودشان قوانین را نقض کردهاند.
بحث دانشگاه هم از بحث کاریکاتور و قومیتها جداست. یک حرکت آرام شروع شده که معتقدم هدف آن ایجاد یک وضعیت "انقلاب فرهنگی وار" در دانشگاه هاست. پنج استاد دانشگاه را برخلاف قانون و منطق و عرف سیستم دانشگاهی اخراج کردهاند و کسی هم پاسخگو نیست. بسیج و نهاد رهبری به صراحت در تشکلها و مدیریت دانشگاه دخالت میکند و به کسی پاسخگو نیست. بیشترین توهینها و تحقیرها در یک ساله گذشته، از انتصاب رییس آخوند برای دانشگاه تا مزخرفگوییهای مکرر وزیر علوم، اتفاق افتاده و روح جامعه دانشگاهی را سرخورده کرده است. واضح است که ادامه این شرایط، دانشگاهها را در وضعیت انفجاری قرار میدهد.
اگر همه این خبر درست باشد، بزرگترین موج بازداشتهای فعالان دانشجویی پس از شلوغیهای خرداد و تیر 82 رخ داده است. رفتار چکشی و خشن حکومت در آذربایجان و سیستان و بلوچستان را هم که در نظر بگیریم، به نظر میآید که ... در عرصه رسانهها هم رسما دستور سانسور اخبار اعتراضات قومیتی داده شده است.
... بوی خون میآید. باید هشدار داد نسبت به وضعیتی که در آن نه از تاک نشان ماند و نه تاکنشان. شاید این وضعیت دور باشد از ذهن. اما کار من از اینجا که نظاره میکنم، هشدار دادن و ابراز نگرانی است. نکند حکومت ذره ذره خشنتر و بیمنطقتر شود و معترضان هم، و دیگر کار از دست همه خارج شود.
پس از + و + و + و + . این بار کمی دیر اردیبهشتی شدم:
زندگی نامه شقایق چیست؟
- رایت خون به دوش، وقت سحر،
نغمهای عاشقانه بر لب باد؛
زندگی را سپرده در ره عشق،
به کف باد و هرچه باداباد.
شفیعی کدکنی
امشب رفته بودم به اکران خصوصی فیلم جدید مسعود ده نمکی: "کدام استقلال؟ کدام پیروزی؟"
احتمالا خودم هم چیزی درباره این فیلم مینویسم. (اگر جرأت کنم با عنوان: "کدام سلطان علی؟"!) اما دوست و همکارم علیرضا کیوانینژاد امشب مهمان شده اینجا تا نظرش را درباره این فیلم بگوید. بخوانید:
برای بدست آوردن چیزی که تا به حال نداشتی ،باید چیزی بشوی که تا به حال نبودی.
امشب وقتی داشتم از اکران خصوصی فیلم کدام استقلال،کدام پیروزی،پسین ساخته مسعود دهنمکی برمی گشتم،مدام به این جمله فکر کردم(جمله ای که در ابتدای این نوشته نقل شد)که کارگردان برای به دست آوردن چه چیزی،می خواهد ثابت کند که تغییر کرده است.بر آن شدم تا در یادداشتی،تنها نظر خود را در باره این فیلم بیان کنم.بدیهی است این یادداشت تنها نظر شخصی این جانب است.
مسعود دهنمکی حداقل برای هم سن و سال های من که اندکی سرشان در کتاب و روزنامه است، فردی است شناخته شده.عقبه ای که از او سراغ داریم بر می گردد به روزهایی که شاید خود او هم نخواهد در مقطع کنونی در باره اش حرفی بزند، چه جای پرداختن به این پیشینه حداقل در این واگویه نیست.
از حاشیه ها کم کنیم و به متن بپردازیم.آقای دهنکمی ،شما در این فیلم نشان دادید که از ساخته قبلیتان به مراتب پخته تر عمل کردید.فقر و فحشا اگر در حد چند "راش" بود،این اثر توانست حداقل فضایی را ایجاد کند که به نقد جدی تر شما بپردازیم.
خوشحالم از این که فیلم ساختن برای شما حالا دیگر تفنن نیست .از دیالوگ های فیلم شروع کنیم.جایی که فیلم شما(ما فعلا این اثر را فیلم می نامیم) در ارائه آن به مخاطب ضعیف عمل می کند.در همان ابتدای فیلم است که نابازیگر شما با فریاد های پی در پی بر آن است که شور و شوقی را به فیلم بدهد.غافل از این که سوژه آنقدر شعف ذاتی دارد که به مدد تصاویر بتوان از دیالوگ های زائد پرهیز کرد.اگر تدوین نسبتا قابل قبول مهران قدکچیان نبود شاید این اثر را در ردیف فقر و فحشا قرار می دادیم.اصرار شما برای تشبیه صحنه ای که جوانها سرگرم بستن هد بند هستند به صحنه ای که رزمنده ها در جبهه برای هم پیشانی بند می بندند،به نظر خوتان قیاس درستی است؟
_مثل جبهه.مثل جبهه
این همان دوکلمه ای است که به مخاطب دیکته می شود.شما معمار ذهن مخاطب نیستید اما می توانستید با اندکی تیز هوشی به خواسته خود برسید. از دیالوگ ها گفتیم.به نظر خودتان دیالوگ های مرد دستفروش در باب دموکراسی و گفتن چند جمله ترکیبی که شاید تنها تئوری سین ها از پس آن بر بیایند،به جا و درست بود؟به نظر شما واقعا فوتبالیستها شبیه گلادیاتورها هستند؟
"ماریوس بارگاس یوسا" نویسنده شهیر پرویی رمانی دارد به نام "زندگی واقعی آلخاندرو مایتا".پیشنهاد حقیر به شما این است که رمان یاد شده را از سر تفنن هم که شده تورق کنید تا به شاهراه بزرگی برسیم.
_پوپولیسم
قصد ندارم بر سر این واژه با شما جدل کنم چه می دانم که شما معنی این کلمه را می دانید.پوپولسیم در مفهومی کلی یعنی عوام گرایی.یعنی سر دادن شعارهایی که تنها در کوتاه مدت بازتاب دارد.مثل افتتاح جاده ای از پرو به جنگل های آمازون که "بلائوندره" در پرو از آن دم می زد.
حداقل نظر این جانب است که شما با اشراف بر احساسات جامعه ای که هم به فراخور زمینه کاریتان پیش از روی آوردن به هنر هفتم با آن کاملا آشنا شدید و هم به خاطر این که یک ایرانی هستید،به نکاتی اشاره کردید که به قول قدیمی ها شتر روی نردبان است.شما اگر چه سعی کردید از احساسات مردم اثری نوستالژیک بسازید اما باید بگویم برای همچو منی که تنها یک طرفدار سینما هستم،فیلم شما فقط می تواند اثری عوام پسند باشد.راستش اما پیوند زدن این سوژه با سیاست در جایی که مشی فیلم شما چیز دیگری است،برای عده ای از حاضران در سالن سئوالی بی پاسخ بود.تصاویری که در آن تاکید شما روی نام یک کاندیدای مشخص ...
شاید هم می خواستید بگویید که هر کسی از ظن خود شد یار من که این روشش نبود.
در پاره ای از سکانس ها شجاعت شما در به تصویر کشیدن نا دیدنی ها قابل تحسین است.مثل ورود با دوربین به هر کجا که تقریبا تمایل داشتید. اما یادمان باشد به قول بالزاک،همه می توانند شجاع باشند به شرط این که فرصت و موقعیت مناسب داشته باشند.
بیش از این در باب اثر شما حرفی نمی زنم.خوشحالم از این که برای بیا ن عقاید خود راه اسلافتان را در پیش گرفته اید.آدم هایی مثل محسن مخملباف.اگر چه با نظر شما مخالفم که گفتید، این کار تنها یک سیاه مشق ست اما به قول "ولتر" جانم را می دهم تا باز هم نظرتان را بشنوم(ببینم)
سرکار فرنگوپولیس خانم از دست من سرش را کوبیده به دیوار. ولی لازم است به ایشان و پویای عزیز توضیح بدهم که اتفاقا من این شعر و آن تکه را از قصد گذاشتم تا منظورم را به زبان بیزبانی بگویم، و گفتم. تا اولا در سطح یک بحث نشان دهم که همه ما به دیگران توهین میکنیم و این ترک و لر و فارس و عرب یا شاعر و سیاستمدار و کاریکاتوریست و راننده تاکسی ندارد. ثانیا در سطح دوی بحث نشان دهم که وقتی شمای فرهیخته از مرحوم شهریار انتظار دارید در چند دهه پیش به ارزشهای فمینیستی شما احترام بگذارد و زن را مثل تمام این قرنهای گذشته کمتر از مرد ندانند، پس مردم تبریز هم حق دارند به خاطر یک "نمنه" شهر را به خاک و خون بکشند. ما همه از هم انتظار زیادی داریم. دوست داریم و تلاش میکنیم همه را با ته ذهن خود تطبیق دهیم. مانا نیستانی امشب به خاطر این در زندان میخوابد که هموطنان ترک زبان ما متوجه نمیشوند اگر در آن صفحه روزنامه از قول سوسک یک کلمه ترکی گفته شده دهها جمله هم به فارسی گفته شده، و هیچکس هم فکر نمیکند آن جملهها معنایش توهین است. شما هم به خاطر این شاکی شدهاید که توجه نمیکنید انتظار مراعات برابری زن و مرد از سوی مرحوم شهریار در شعر خود، انتظار بجایی نیست. من هم به خاطر این بلاهت اعظم مدام مورد اتهام هستم که نمیفهمم، و اصلا سعی نمیکنم بفهمم، بابا تو هرچی الان بنویسی فحش میخوری و فحشش را مشارکت هم میخورد! سرم را انداختهام پایین و هرچه به ذهنم میرسد مینویسم، در نتیجه فحش میخورم وتأثیری هم نمیگذارد.
:: این روزها دارم فکر میکنم وبلاگ نویس در وبلاگ نویسیاش مأمور به تکلیف است یا نتیجه!
:: یک تذکر تئوریک: اگر آنارشیست باشی از هر فرصتی برای برهم زدن و نشان دادن مخالفت خود استفاده می کنی. اما اگر بخواهی دموکرات مدنی باشی حق نداری سطح دعوای سیاسی خود را از آرمانهای بلندی مثل دموکراسی و جامعه مدنی تا یک دعوای بچهگانه [...] پایین بیاوری. این است نقطه اصلی دعوا !
:: در مورد بحثهای قومیتی و این بحث اخیر خیلی حرف ها دارم. ولی اعتراف میکنم که جرأت نوشتن ندارم. اگر لازم باشد حاضرم ده بار دیگر با علی افشاری دست به یقه شوم ولی با کسانی که روی قوم و زبان خود تعصب دارند، درگیر نشوم. دست هام بالا !

وقتی در هادیتونز خواندم که نویسنده و طراح کاریکاتورهای کودکان در "ایران جمعه" به خاطر یک اشتباه کوچک از کار برکنار شده، واقعا حالم گرفته شد. سادهاندیشی دانشجویان هموطن ترک زبان نه تنها باعث بیکاری این طراح بندهخدا شد که معلوم است بیتقصیر است، بلکه دستمایه موجی شد که حضرات اصولگرا سوار آن شدهاند. یاد ماجرای نشریه موج افتادم که چطور از یک اردوی دانشجویی به یک بحران سیاسی تبدیل شد. فقط به این چند مورد توجه کنید:
- واحد مرکزی خبر: نايب رئيس مجلس شوراي اسلامي با اشاره به مقاله اهانت آميز روزنامه ايران به هموطنان آذري گفت: اين توطئه مانند توطئه هاي اخير ريشه در خارج از كشور دارد. محمد رضا باهنر در آغاز نشست علني روز يكشنبه مجلس با بيان اينكه مدير مسئول اين روزنامه دوبار به صورت رسمي و كتبي اعلام كرده است كه نويسنده اين مقاله را اخراج مي كند ,خواستار دقت بيشتر مسئولان و مردم در اين زمينه شد. وي اهانت روزنامه ايران به هموطنان آذري زبان را حلقه اي از زنجيره توطئه هاي اخير در كشور خواند ...
- واحد مرکزی خبر: نماينده مردم مرند و جلفا از دولت و قوه قضاييه خواست عامل نشر مطلب توهين آميز به آذري زبانها را به اشد مجازات تنبيه كنند. كريم شافعي در تذكري آيين نامه اي به هيئت رئيسه مجلس شوراي اسلامي با اشاره به درج مطلبي در روزنامه ايران گفت: نويسنده اين مطلب توهينآميز نه مخالف آذري زبانها و نه موافق آنهاست بلكه مخالف امنيت ملي كشور است.
- خبرگزاری فارس: محمد حسين فرهنگي در نامهاي سرگشاده خطاب به محمود احمدينژاد رئيس جمهور، محسنياژهاي وزير اطلاعات،حسين صفار هرندي وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي، زاهدي وزير علوم تحقيقات و فناوري و مردم آذربايجان و آذري زبانان سراسر كشور،با اشاره به مطلب موهن روزنامه دولتي ايران و با اعتراض به اهانت آميز بودن مطلب و امكان بهرهبرداريهاي ناصحيح از آن،تاكيد كرد: جرياني مسئلهدار با بهرهبرداري از احساسات عمومي، سعي كرد با تشويش اذهان و تلاش جهت هدايت افكار عمومي،همانند گذشته و در جهت نيات ناصحيح خود جامعه آذري را همسو با جريانات مخالف با نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران معرفي نمايد،كه به صراحت اعلام ميكنم كه اهانت اينان به جامعه آذري در روزهاي اخير،بسيار فراتر و عميقتر از طرح درج متن و كاريكاتور موهن در يك نشريه با تيراژ محدود بود.
- ایلنای تصفیه شده: داود خداكرمي، دبير جمعيت اسلامي دانشجويان دانشگاه زنجان در گفتوگو با خبرنگار "ايلنا"، گفت: در واكنش به اقدام توهينآميز روزنامه ايران در 22 ارديبهشت ماه همگام با دانشگاههاي تبريز، همدان، اروميه، اردبيل، تهران و دانشگاه آزاد مراغه و بناب روز چهارشنبه تجمعي را برگزار كرديم كه دانشجويان با امضاي طوماري خواستار توقيف روزنامه ايران شدند. وي افزود: براي تجمع در داخل شهر از استانداري زنجان تقاضاي صدور مجوز كردهايم كه اگر استانداري اين مجوز را صادر نكند، روز دوشنبه جاده ترانزيتي تبريز- زنجان را مسدود خواهيم كرد و تا زماني كه استانداري مجوز تحصن در داخل شهر را صادر نكند، تحصن در دانشگاه ادامه خواهد يافت.
در این میان بعضی از سایتهای خبری آنوری هم ذوق زده شدهاند و فکر کردهاند دارد یک انقلاب قومیتی راه میافتد و شروع کردهاند پروبال دادن به دعوا. ولی کاملا واضح است که این جریان میخواهد نشان دهد از دانشگاههای امروز ایران جز صداهای بیجهت و سطحی برنمیخیزد که آن هم دعوا بر سر کشمکشهای تکراری قومی است. باز همه تهرانیها میدانند که این "نمنه" اختراع ذهن آن کاریکاتوریست از همه جا بیخبر نیست. تکیهکلام تکراری تهرانیهایی است که مسخره کردن ترکزبانها برایشان عادت شده و هیچکدام از شوونیسم و این حرفها هم چیزی سر در نمیآورند. باز صد رحمت به فمینیستها که قبول دارند مشکلشان با گفتمان مردسالاری است و سعی میکنند با نشان دادن ابعاد آن به مبارزه با آن برخیزند. این قومیتیها کدامشان غیر از این هیاهوها و خشونتورزیهای لفظی و رفتاری که نمونهاش در دانشگاه تهران بود، سعی کردند یک مقاله درباره واژهها و گفتارها و نمادهای ضد ترک و ضد عرب و غیره در زبان فارسی بنویسند؟ چقدر کار جدی فرهنگی و تئوریک و البته مدنی روی شکاف خود با فارسزبانها کردهاند که انتظار دارند مشکل چند صد ساله یک شبه حل شود؛ هر از چندی هم به بهانه توهین به قوم خود یک شلوغی راه میاندازند و بعد ولش میکنند تا دفعه بعد.
به این دوستان هموطن توصیه میکنم لااقل از شاعر بزرگ همزبانشان مرحوم شهریار بیاموزند که مقاومت مدنی در حوزه زبان یعنی چه. شعر زیبا و ماندگار "الا تهرانیا" را وقتی داریم، اینگونه اعتراضها را نباید داشته باشیم. بازی خوردن توسط راستیهایی که همیشه قومیتها را در ایران سرکوب کردهاند، بدترین سرانجامی است که برای این جنجال میتواند وجود داشته باشد، و متأسفانه ظاهرا ماجرا دارد به آنجا ختم میشود. هشدار! هشیار باشید.
کاریکاتور روزنامه ایران را ببینید تا بدانید اینهمه جنجال بر سر همان سه سانتیمتر روزنامه است که یک کلمه بیجا در آن گذاشته شده. شعر دوست داشتنی شهریار را هم در ادامه میگذارم تا بدانیم مشکل اساسیتر از این حرفهاست، مشکل فرهنگی است و راهحل فرهنگی درازمدت دارد:
چه محنتها کشید از دست این تهران و تهرانی
چه طرفی بست از این جمعیت ایران جز پریشانی
چه داند رهبری سر گشته صحرای نادانی
چرا مردی کند دعوی کسی کو کمتر است از زن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
تو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی
به رشتی کله ماهی خور به طوسی کله خر گفتی
قمی را بد شمردی اصفهانی را بتر گفتی
جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی
تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
روزنامه نگاری در ایران امروز سه مرحله دارد. اول اینقدر سانسور میشوی که بفهمی نوشتن یعنی چه. بعد اینقدر خودت را سانسور میکنی که بفهمی روزنامهنگاری یعنی چه. آخرسر اینقدر مثل اسب مینویسی و مینویسی که یادت برود سانسور یعنی چه!
این دانشجویان پیرو خط امام سابق هم آدمهای جالبی هستند. یک روز از دیوار سفارت بالا میروند، روز دیگر از حکومت خارج میشوند، یک روز افشا میکنند، یک روز افشا میشوند، یک روز جاسوس میسازند، یک روز جاسوس میشوند، یک روز انقلاب میکنند، یک روز میگویند انقلاب منحرف شده و آستینها را برای اصلاح آن بالا میزنند، یک روز زندان میکنند، یک روز زندان میروند، یک روز روزنامه درمیآورند و بالاخره یک روز هم وبلاگ مینویسند. پدیدههای نادری هستند خلاصه. هر صد سال یک بار به زور تکرار میشوند!
هرکدامشان هم آدمهای ویژهای هستند که به نوبه خود باید مورد مطالعه آدمشناسان قرار بگیرند. میردامادی یک جور، اصغرزاده یک جور دیگر، رضا خاتمی یک مدل، خانم مری با مدلی دیگر، محمد نعیمی پور و وفا تابش و پدیده غریبی مثل علی زحمتکش هم هرکدام یک مدلی هستند. اما در میان همه آنها عباس عبدی یک چیز دیگری است. افسوس که زیاد در موردش نمیشود نوشت ...
پاگشا شدن عباس عبدی به وبلاگستان را تبریک میگویم با ذکر یک نکته، که مجبور شدم توضیح بدهم. استاد، آن بیچاره که خواست به شما توضیح دهد که این وبلاگ کذایی چیچی است میدانست شما یادداشت نویس خوبی هستید. اما دوست داشت شما سعی نکنید آدم و حوا را به اینترنت و وبلاگ را ربط دهید که دادید! این یک؛ دیگر هم اینکه معلوم است شما در زندان نمیتوانستهای وبلاگ بنویسی. اما منظور بندهخدا این بود که شما بگویی چه دلیلی برای برقراری آن "ارتباط" با مخاطبانت به شکل مستمر داری و چرا حالا و چرا یادداشتهای گهگاه روزنامهای بس نیست، و هکذا. القصه امیدوارم همه کسانی که از "جوانی" تا حالا دارند برای سرنوشت ما تصمیم میگیرند و الان هم ما را "جوان" مینامند که احیانا "نادان" بخوانند و بدانند، در استفاده از امکاناتی که ما داشتهایم اما برای خود سند نزدهایم، موفق باشند! فقط در هرگونه استفادهای از وبلاگ باید مراقب بود که کسی سعی نکند از دیوارش بالا برود، چون دیوار وبلاگ هم مثل دیوار حاشا بلند است و ممکن است در صورت سقوط خطر شکستگی پا درپی باشد.
هفته پیش آیت الله صالحی نجف آبادی درگذشت. نه تنها در وبلاگ فرصت نکردم همان موقع چیزی دربارهاش بنویسم، دورخیزم برای نوشتن در این باره در یکی دو روزنامه هم دست نداد. فقط مراسمش را توانستم بروم.
ارادت ویژهای به صالحی نجف آبادی داشتم و دارم. شاید به دبیرستان نرسیده بودم که کتاب "شهید جاوید" او را خواندم، دو بار هم، و آن موقع ها برخلاف حالا اینقدر عطش علمی داشتم که نزدیک یک سال در کتابفروشیهای قم و نایابفروشیهای میدان انقلاب دنبال "شهید آگاه" که مهمترین نقد به آن کتاب بود گشتم و آخرسر پیدا کردم و خواندم و تازه فهمیدم سطح تحلیل زمانه چقدر نازل بوده و صالحی تا چه حد جلوتر از زمان خود حرکت کرده است.
اوایل سال 81 بود که بعد از حس و حالی که در عاشورای آن سال پیدا کرده بودم، به صرافت نوشتن یک مطلب درباره شهید جاوید افتادم، که چند جا رفت تا دست آخر برای چاپ به مجله مرحوم "آفتاب" سپرده شد. متن کامل این مقاله که برای دستیابی به یک مدل نسلی در تحلیل تلقیهای متفاوت از حادثه عاشورا تلاش میکند، در وبلاگ قبلیام قابل دسترسی است.
اگر بخواهید بدانید مرتبه علمیاش چقدر بود، کافی است بدانید که صالحی نجف آبادی استاد مهدوی کنی و هاشمی رفسنجانی بوده و نویسنده مهمترین نقد به کتاب او، یعنی همان"شهید آگاه"، صافی گلپایگانی است که الان از مراجع تقلید قم است. به نظر من بعد از آقای منتظری دانشمندترین فقیه زنده بود، اما این مرد اینقدر خاکی و ساده و بیپیرایه و در عین حال گوشهنشین بود که هیچ وقت به معادلات پیچیده مرجعیت وارد نشد و خود را آلوده بعضی بازیهای دنیوی ارباب دین نکرد.
نمونه یک حوزوی اهل نقد، نواندیش و ساختارشکن بود و کمتر کسی در جسارت انتقاد و رهایی از جزمیتها به پای او میرسد. حیف و صد حیف که نتوانستم حرفهای تمام نشدنیام درباره او را جمع و جور کنم. کاش فرصتش روزی باشد تا نشان دهم با همه ایرادهایی که به روش تحقیق او وارد میدانم، از همه مدعیان نوگرایی در حوزه یک سر و گردن بالاتر و چند قدم جلوتر بود. زمان باید بگذرد تا پیام غلوستیزی او به گوش جامعه برسد.
احمد قابل از او نوشته است. تقی رحمانی هم همینطور. ابطحی هم چیزی نوشته بود. رسول جعفریان هم مطلب مفصلتری درباره شهید جاوید دارد، اما کمی جانبدارانه نوشته. این مقاله درباره بحثهای شهید جاوید و این گزارش طولانی روزنا در همین باره را هم بخوانید. و همچنین یادداشت یاسر میردامادی را درباره چهار اسلام.
اول خراب شدن ویندوز، بعد لوس بازی های ADSL و بعدش هم سرشلوغیهای بیخود باعث شد چند روزی روی اینجا خاک بنشیند. این روزها هم اینقدر اتفاقات عجیب و غریب میافتد که مدام سوژه میآید و میرود و چیزی از آن قلمی نمیشود.
یکی به کشوری که دشمن خونی ماست نامه فدایت شوم می نویسد تا او را به راه راست هدایت کند. یکی گازش را میگیرد و در سرمقاله میرود توی شکم برادر تا بعدا با یک تیتریک فونت 60 عوضش را بدهد. یکی را میگیرند به جرم جاسوسی و بعد اتهامش میشود اینکه چرا پایش بو میدهد. یک جوان 23 ساله گند میزند به پایین تا بالای امنیت کشور و همه هاج و واج نگاه میکنند. یکی را با هزار من عسل آورده اند و حالا میخواهند شکر به خوردش دهند و استیضاحش کنند. یکی اس ام اس میزند که: ساکت رو جمع کن پب جمعه بریم کاخ سفید، دعای کمیله!!
هوای تهران ما مثل اکثر وقتهای سال دودآلود است. دو راه داریم. یا نفس نکشیم و بمیریم. یا اینکه مدام از این مزخرفات سر بکشیم و به خورد ملت هم بدهیم! خواه وبلاگ الپر باشد، یا روزنامه شرق یا بحثهای روزمره.
خوش باشید.
حدود یک سال از برگزاری جشنواره دانشجویان وبلاگ نویس در همدان می گذرد و این تجربه خوب و ماندنی هنوز در جای دیگری تکرار نشده است. از ایسنای همدان زنگ زدند برای یک مصاحبه درباره سالگرد آن جشنواره. ترجیح دادم سؤالات را بگیرم و جواب ها را مکتوب بنویسم. نتیجه این یادداشت کوتاه شد که که به صورت مصاحبه ای در اینجا هم منتشر شده است. سعی کردم در چند جمله آخرین ارزیابی خودم از وضعیت وبلاگ ها را بیان کنم.
برگزاری جشنواره وبلاگ نویسان در همدان در بهار سال 84 تجربه خوبی بود. هم از این جهت که هویت وبلاگ نویسی و دانشجویی را با هم ترکیب و بر مراعات آن تأکید می کرد، هم از این لحاظ که تعدادی از وبلاگ نویسان را از شهرهای مختلف کشور دور هم جمع کرد، هم از این لحاظ که محل برگزاری آن برخلاف اکثر همایش این چنینی جایی غیر از پایتخت بود، و هم از این جهت که کار جمعی هماهنگ و منظم و خوب گروهی از دانشجویان که برگزاری این همایش را برعهده داشتند نسبت به بسیاری از همایش های دانشجویی که تجربه آن را داشته ام، بی اغراق بی نظیر بود.
این تجربه که به خاطر توجه به پدیده نوظهور وبلاگ بسیار مقدماتی هم بود، نه تنها لازم است ادامه یابد و به شکل های پخته تری تکرار شود، بلکه اگر به همین یک بار بسنده شود اثرات مثبت آن میرا خواهد شد و تنها خاطره یک اتفاق خوب از آن باقی خواهد ماند.
در خصوص وبلاگ نویسی واقعا من معتقد نیستم که بتوان آن را با زندگی انسان مقایسه کرد و مراحل نوزادی و کودکی و رشد و بلوغ بتوان برای آن قائل شد. چون بر خلاف زندگی انسان ها که تجربه تکرار شده ای است و بارها مراحل آن دیده و سنجیده شده، پدیده وبلاگ نویسی آن هم در جامعه ما کاملا یک پدیده جدید است که ما هیچ از ابعاد آن و وضعیتی که در آینده خواهد داشت اطلاعی نداریم تا وضعیت فعلی را با آن بسنجیم و سپس بتوانیم از رشد و بلوغ صحبت کنیم.
آنچه که می دانیم این است که در روند چند ساله ای که وبلاگ های فارسی در ایران طی کرده اند، تجربیات جدید، ویژه و منحصر به فردی محقق شده و جامعه ای مجازی از مجموعه وبلاگ های شکل گرفته است. این روند همچنان در حال تداوم است و در مقاطع مختلف و با ایجاد بسترها و فرصت های جدید به رقم خوردن تجربه های جدید دیگری می انجامد.
من فکر می کنم مهمترین مؤلفه های وضعیت کنونی وبلاگ ها یکی این است که در حال حاضر در آستانه به رسمیت شناخته شدن از سوی رسانه های چاپی و مولتی مدیا، جامعه بیرون و حکومت قرار دارند.
مؤلفه دیگر اینکه سمت گیری مقاومتی و واکنشی در فضای غالب وبلاگ نویسی کمتر شده و سیاست زدگی و مبارزه جویی جای خود را به عقلانی نویسی و مشارکت در عرصه گفت و گویی داده است. یعنی حتی اگر مستعارنویسی کاهش نیافته باشد، منطقی تر شده است. وبلاگ های سیاسی نویس نیز هم از تب یک سال پیش که در آستانه انتخابات مانند جامعه به هیجان آمده بودند افتاده اند و هم در سیاسی نویسی به سمت نوعی از قاعده مندی ناگفته پیش می روند. مؤلفه دیگر در حوزه وبلاگ های تخصصی است که به نظرم تقریبا شبکه های خود را یافته اند و کلونی های خاصی در جامعه مجازی وبلاگستان تشکیل داده اند که شکل گیری این اجتماعات و ارتباطات درونی آنها به هم افزایی و غنای محتوایی وبلاگ ها هم کمک می کند.
اتفاق دیگری که افتاده، متکثر شدن فضای اندیشه ای، سیاسی و اجتماعی مجازی است که در حال حاضر کاملا می توان آن را با تکثر جامعه واقعی ایران مقایسه کرد و متناظر دانست. الان در بخش سیاسی گروههای مشخصی از وبلاگ نویسان از حزب اللهی ها گرفته تا مخالفین محض نظام وجود دارند. در بخش اندیشه ای هم فضا بسیار متکثر است و در حوزه اجتماعی نیز کمتر زاویه ای از جامعه را می توان دید که از چشم لااقل یک زاویه از وبلاگستان پنهان بماند.
پخته تر شدن و نهادینه شدن شخصی نویس در وبلاگ ها را هم به عنوان یکی از مؤلفه های دیگر می توانم ذکر کنم؛ که البته به سادگی قابل سنجش و ارزیابی نیست اما با نگاه کلی می توان حدس زد حتی وبلاگ هایی که کاملا سفره دل خود را به روی اینترنت باز کرده بودند و از شخصی ترین مسائل خود می نوشتند نیز از یک سو موازین و معیارهایی برای این کار خود پیدا کرده اند و از سوی دیگر از سوی دیگران به رسمیت شناخته شده اند. یعنی نه آن شگفتی قبلی در خواننده ها وجود دارد و نه آن آشفتگی قبلی در نویسنده ها.
بالاخره امروز ظهر قبل از نهار به "از خود بیگانگی" اعتراف کرد و ابعاد آن را هم کاملا روشن کرد. دو روز بود که با بچه ها داشتیم کتابهایش را زیر و رو می کردیم تا چیز دندان گیری پیدا کنیم. برادرهای بالا گفته بودند اسنادش بوهای مشکوک می دهد ولی هنوز آزمایش ها نشان نداده که بوی پیاز و سیر است یا جاسوسی و عرق سگی و از این چیزها. ولی امروز ظهر بالاخره نظر لطف خدا شامل حال شد.
پریروز صبح بچه ها خسته و کوفته آمدند توی دفتر که: حاج آقا نم پس نمیده؛ تا صبح رو پا بود ولی هیچی بدردبخورنگفت. هر چی گفت هم ما نمی فهمیدیم! پا شدم وضو گرفتم، دو رکعت نماز خواندم و شلاق را برداشتم و رفتم توی بند. گفت: سلام. گفتم: زهرمار! بی شرف بی ناموس بچه های ما رو می پیچونی؟ من صد تا بزرگتر از تو رو موش کرده ام. خرگوش شدی واسه من؟ گفت: به خدا من نمی دونم چی بگم. اینها هیچی نمی فهمند. شما که باسواد و اهل فضلی بیا من پیشت اعتراف کنم. گفتم: بگو؛ اون آخری رو اول بگو. گفت: چی بگم؟ گفتم: آخرین پروژه ای که با این خارجی ها کار کردی. گفت: والا حاج آقا داشتم روی از خود بیگانگی کار می کردم؛ مبانی، ریشه ها، خاستگاه های تاریخی، نظریه ها. گفتم: این دیگه چیه. توضیح بده. تا آمد حرف بزند یکی در زد و گفت: حاجی، بدو وزیر زنگ زده باهات کار فوری داره.
- سلام. چه خبر از این یارو؟ چیزی بدست آوردید؟ نتیجه ای گرفتید؟
- ارادتمندیم حاج آقا. نه راستش. هنوز نه. ولی داریم یه کارهایی می کنیم.
- داریم می کنیم چیه. من الان باید جواب بدم به خبرنگارا. چی بگم بهشون؟
- حاج آقا این طرف رو که خودتون می شناسید. از اون فلان فلان شده هاست. رفتیم توی خونه ش ماهواره داشت. توی لپ تاپش هم یه زنه داشت به وضع قبیحی می رقصید. یه عکس هم داریم ازش با یه دختره که بچه های پاریس گرفتن. استغفر الله! افتضاحه حاج آقا. ولی خب مثل اونای دیگه نیست. راحت حرف نمی زنه.
- بس کن این حرفا چیه. من کد میخوام. از من جواب میخوان. چی غلطی دارید می کنید پس؟
- حاج آقا به جون خدا همین قبل فرمایش شما پیشش بودم. داشت کم کم یه چیزایی از ارتباطاتش می گفت. از خودش و بیگانگان و این حرفا.
- خیلی خب. خوبه. پس من همینو میگم. ارتباط با بیگانگان. میگم این ثابت شده و در حال بررسی بیشتر هستیم. خودش گفت دیگه؟ زیرش نزنه.
- نه حاج آقا. شب هم مجدد خدمتتون تماس می گیرم برای عرض الباقی اعترافات ...
بعد که رفتم پیشش اولش داشت زیر از خود بیگانگی می زد. گفت ما قبول نداریم، ولی بعضی از اروپایی ها به آن معتقدند. گفتم: بی حیای دروغگو خودت نیم ساعت پیش گفتی تا قبل از دستگیری داشتی با خارجی ها و بیگانگان کار می کردی. گفت: من که کار بدی نمی کردم. من روشنفکر جهان مرکز هستم و شما متعلق به جهان پیرامون. گفتم: مرتیکه، دهاتی باباته. به من میگی حاشیه نشین؟! گفت: بابا من منظورم این بود که سرمنشأ اندیشه های شما به امثال شریعتی و جلال آل احمد بر می گرده در حالی که من خودم رو جزو روشنفکران جهانی می دونم. گفتم: پدرسوخته برای من ادا در نیار. من خودم غربزدگی جلال رو که شما منحرف ها رو افشا کرده بود خوندم. گفت: ولی من اصلا با تئوری غربزدگی سازگاری ندارم. گفتم: با غربی ها که خیلی هم سازگار بودی. بگو ببینم چقدر پول گرفتی؟ از کجاها؟ اون یارو که آورده بودی ایران از سکولارها دفاع کنه کی بود؟ اینهمه جوون های مردم رفتن خون دادن جون دادن که توی بی غیرت توی کتابهات از مدرن ها دفاع می کنی؟ ائمه ما بهترین احادیث رو دارند تو از غرب و شرق حدیث نقل می کنی؟! گفت: آخه من فکر نمی کنم اندیشه به مرزهای جغرافیایی محدود بشه. دیدم باز دارد می پیچاند. مجبورم شدم یک کد بگذارم وسط. گفتم: ما اسنادی داریم که تو در جلسات خصوصی از "ساتیاگراها" حرف می زنی. توضیح بده که اینها کیا هستند و ارتباطشون با فعالیت های جاسوسی تو چیه ...
خلاصه بعد از دو ساعت درآوردم که این آقا: از طریق سازماندهی ساتیاگراها تلاش برای ایجاد شبکه ای از نیروهای سلطنت طلب ایران و کشورهای منطقه را آغاز کرده. این شبکه که از هند تا فرانسه گسترده شده است در امتداد شبکه جاسوسی اردشیر ریپورتر فعالیت می کند و علاوه بر تغذیه تئوریک از طریق هگل که پدر معنوی مارکسیست هاست از طریق فوکویاما با آمریکا، از طریق فرد هالیدی با انگلیس و از طریق احسان نراقی با روح شاه سابق ایران ارتباط دارد. در واقع او ائتلاف شرق و غرب علیه نظام اسلامی را محقق ساخته است. تئوری این شبکه تساهل و خشونت پرهیزی است و به سبب تعلق خاطر به تساهل و تسامح تلاش کرده اند مهاجرانی اصلاح طلب سابق را هم جذب کنند که هنوز موفق نشده اند. در این شبکه افراد به چهار سطح طبقه بندی می شوند، از روشنفکر اول تا روشنفکر چهارم. بنابراین افرادی که جذب شبکه شوند در اولین قدم "روشنفکر موج چهارم" نام می گیرند. رییس شبکه کتابی به همین نام دارد. افراد پس از جذب به این شبکه احساس جهانی شدن می کنند و به همین سبب کمی چاق می شوند. اما با ریاضت کشی و پیروی از شیوه های گاندی خود را لاغر می کنند تا بتوانند همچنان یک "روشنفکر جهانی" باقی بمانند. کسانی که به این مقام دست می یابند از نظر رامین برگزیده هستند.
اینها را برای وزیر نوشتم و اضافه کردم: رامین رهبر مخفی شبکه با خوراندن قرص های اکس به اعضای تازه وارد شبکه نه تنها آنها را معتاد می کند و به فساد و فحشا می کشاند، بلکه باعث می شود آنها فکر کنند در آسمان هستند. او به آنها القا می کند: تو در آسمان سوم هستی. بعد با آنها را به بی دینی توشیق می کن: اگر عیسی را کنار بزنی می روی به آسمان چهارم. تو الان "زیر آسمان های جهان" هستی! خواندن این کتاب نیز برای اعضای شبکه لازم است. از مرحله ای به بعد افراد کاملا از خود بیگانه می شوند و احساس نیاز به جنبش می کنند و مدام بالا و پایین می پرند و فریاد می زنند: "می 68 ، می 68" اما رامین آنها را آرام می کند و در گوششان می گوید: "آرام باش. تو مدرن هستی. آرام. تو شهروند شده ای" و سپس با مجبور کردن اعضا به اعمال شنیعی از قبیل پوشیدن شلوار لی، زدن عینک مبتذل و دست دادن دو جنس مخالف با یکدیگر کاملا آنها را به تشکیلات خود جذب می کند.
قرار است وزیر تا آخر هفته بخش هایی از این اطلاعات را در رسانه ها افشا کند تا ابعاد این توطئه شوم مشخص شود. شاید تا آن موقع اعترافات جدیدی هم از رامین گرفتم. منتظر باشید!
:: معاون مرتضوی خبر بازداشت دکتر جهانبگلو را تایید کرد.
:: خبرگزاری فارس به جهانبگلو اتهام جاسوسی زد.
خبر:
یک روشنفکر غیر مذهبی اصلاح طلب ضد انقلاب و سلطنت طلب موسوم به رامین جهانبگلو پس از سه سال پیگیری بی وقفه سرداران همنام دستگیر و به محض مواجهه با بازجویی های فنی به جرایم متعددی اعتراف.
جهانبگلو در اعترافات خود پذیرفته است که یک عمر به عنوان جاسوس آمریکا و انگلیس و پطر کبیر و عثمانی در ایران فعالیت می کرده و اخیرا از طریق سرپلی به نام ژان پل سارتر با سرویس جاسوسی موساد هم مرتبط شده که او هم با وساطت فرانسیس فوکویاما و پل ریکور، جهانبگلو را به استخدام اف.بی.آی درآورده است.
وی همچنین اعتراف کرده است که در تمام این مدت از طریق فردی به نام هگل که عنصر پشت پرده پروژه صهیونیستی کمونیسم است، نان می خورده و ابتدا در نقش توضیح دهنده نظریات هگل و سپس با ایفای نقش منتقد او به تامین زندگی خود مشغول بوده است. ایفای این نقش دوگانه تا مدتها سربازان جبهه حق را بدطوری گیج کرده بود، اما در بازجویی های فنی این دو چهره مخوف این شخصیت پیچیده از هم جدا شدند. بر اساس بررسی های سربازان بی نام، هگل جزء اعضای ارشد فدراسیون کمک به چیزهای خطرناک از جمله تروریسم، عقل کل و مدرنیسم است.
در اعترافات جهانبگلو همچنین به اشاعه مفهوم حقوق شهروندی با هدف بر هم ریختن نظم عمومی، بحث جهانی شدن با هدف تهاجم فرهنگی، روشنفکری با هدف منحرف ساختن جوانان (در ادامه حرکت پدرخوانده این لژ فراماسونی با نام مستعار سقراط) تاکید بیش از حد بر مدرنیته با هدف تشویش عمومی اذهان خصوصی و مهمتر از همه طرح مباحث زیبایی شناسی با هدف بر هم زدن آرامش مومنین و مومنات اعتراف کرده است.
جهانبگلو همچنین اعتراف کرده است: من کتاب مدرن ها را نوشتم تا نشان دهم کفار و منافقین بیشتر از یکی دو نفر هستند. من کتاب موج چهارم را نوشتم تا براندازی نرم را تئوریزه کنم. من کتاب جهانی بودن را نوشتم تا در راستای تهاجم فرهنگی مطلوب غرب حرکت کنم و پولم را بگیرم. من حتی کتاب هم که ننوشتم، به خاطر حمایت از استراتژی سکوت ایالات متحده بود و بنابراین خود را به علت مصرف بیش از حد دلارهای آمریکایی، پوشیدن شلوار لی و زدن عینکی که شبیه ضد انقلاب ها بود مستحق اشد مجازات می دانم.
اما در اعترافات این جاسوس عالی رتبه آمریکایی هیچ اشاره ای به کتاب زیر آسمان های جهان نشد. این در حالی است که جهانبگلو با نوشتن این کتاب به دخالت در کار خدا و ارتداد متهم است. ناظران آگاه معتقدند به علت سنگینی بیش از حد جرم جهانبگلو ممکن است مجازات او حتی با شیوه هایی نظیر بمباران یا استفاده از موشک های فوق پیشرفته دوش پرتاب به اجرا گذاشته شود!!
منبع: روزنامه کیهان یک هفته بعد
تذکر اصولگرایانه: نسیم مهرورزی (یا همان شلاق باد خزان) وزیدن گرفته است. لطفا سرتان را بدزدید. اگر از بوی نفت هم خوشتان نمی آید بینی هایتان را محکم بگیرید. نسم مهرورزی بدجوری بوی نفت می دهد!
:: خبرگزاری فارس به جهانبگلو اتهام جاسوسی زد.
خبر:
یک روشنفکر غیر مذهبی اصلاح طلب ضد انقلاب و سلطنت طلب موسوم به رامین جهانبگلو پس از سه سال پیگیری بی وقفه سرداران همنام دستگیر و به محض مواجهه با بازجویی های فنی به جرایم متعددی اعتراف.
جهانبگلو در اعترافات خود پذیرفته است که یک عمر به عنوان جاسوس آمریکا و انگلیس و پطر کبیر و عثمانی در ایران فعالیت می کرده و اخیرا از طریق سرپلی به نام ژان پل سارتر با سرویس جاسوسی موساد هم مرتبط شده که او هم با وساطت فرانسیس فوکویاما و پل ریکور، جهانبگلو را به استخدام اف.بی.آی درآورده است.
وی همچنین اعتراف کرده است که در تمام این مدت از طریق فردی به نام هگل که عنصر پشت پرده پروژه صهیونیستی کمونیسم است، نان می خورده و ابتدا در نقش توضیح دهنده نظریات هگل و سپس با ایفای نقش منتقد او به تامین زندگی خود مشغول بوده است. ایفای این نقش دوگانه تا مدتها سربازان جبهه حق را بدطوری گیج کرده بود، اما در بازجویی های فنی این دو چهره مخوف این شخصیت پیچیده از هم جدا شدند. بر اساس بررسی های سربازان بی نام، هگل جزء اعضای ارشد فدراسیون کمک به چیزهای خطرناک از جمله تروریسم، عقل کل و مدرنیسم است.
در اعترافات جهانبگلو همچنین به اشاعه مفهوم حقوق شهروندی با هدف بر هم ریختن نظم عمومی، بحث جهانی شدن با هدف تهاجم فرهنگی، روشنفکری با هدف منحرف ساختن جوانان (در ادامه حرکت پدرخوانده این لژ فراماسونی با نام مستعار سقراط) تاکید بیش از حد بر مدرنیته با هدف تشویش عمومی اذهان خصوصی و مهمتر از همه طرح مباحث زیبایی شناسی با هدف بر هم زدن آرامش مومنین و مومنات اعتراف کرده است.
جهانبگلو همچنین اعتراف کرده است: من کتاب مدرن ها را نوشتم تا نشان دهم کفار و منافقین بیشتر از یکی دو نفر هستند. من کتاب موج چهارم را نوشتم تا براندازی نرم را تئوریزه کنم. من کتاب جهانی بودن را نوشتم تا در راستای تهاجم فرهنگی مطلوب غرب حرکت کنم و پولم را بگیرم. من حتی کتاب هم که ننوشتم، به خاطر حمایت از استراتژی سکوت ایالات متحده بود و بنابراین خود را به علت مصرف بیش از حد دلارهای آمریکایی، پوشیدن شلوار لی و زدن عینکی که شبیه ضد انقلاب ها بود مستحق اشد مجازات می دانم.
اما در اعترافات این جاسوس عالی رتبه آمریکایی هیچ اشاره ای به کتاب زیر آسمان های جهان نشد. این در حالی است که جهانبگلو با نوشتن این کتاب به دخالت در کار خدا و ارتداد متهم است. ناظران آگاه معتقدند به علت سنگینی بیش از حد جرم جهانبگلو ممکن است مجازات او حتی با شیوه هایی نظیر بمباران یا استفاده از موشک های فوق پیشرفته دوش پرتاب به اجرا گذاشته شود!!
منبع: روزنامه کیهان یک هفته بعد
تذکر اصولگرایانه: نسیم مهرورزی (یا همان شلاق باد خزان) وزیدن گرفته است. لطفا سرتان را بدزدید. اگر از بوی نفت هم خوشتان نمی آید بینی هایتان را محکم بگیرید. نسم مهرورزی بدجوری بوی نفت می دهد!
مقدمه
آقای افشاری و دوستانشان با حضور در "نشست افقهاي دموكراسي در ايران" که در محل ساختمان کنگره آمریکا برگزار شد، به زعم من مرتکب یک خطای بزرگ سیاسی شدند. آنها اگرچه با هدف مخالفت با هرگونه جنگ احتمالی علیه ایران پا به این ساختمان گذاشته بودند، اما در نهایت به طرح بحثهایی درباره سیاست داخلی کشور پرداختند که به نظر من چیزی جز تشویق یک دولت خارجی متخاصم برای دخالت در امور داخلی ایران نیست. در ادامه همان ماجرا، اتفاقات دیگری هم افتاد که به واکنش هایی منجر شد، از جمله نوشته من در وبلاگ و (به قول یک دوست) فتنه ای که پس از آن به پا شد.
دیروز مصاحبه ای از شبکه ماهواره ای هما پخش شد که در آن من و بهمن کلباسی به بحث درباره کمک گرفتن برخی از آمریکا برای فعالیت های خود پرداخته بودیم. در این مصاحبه غیر از حرفهایی که تقریبا صدای همه آن را در پادکست گذاشتم، در یک نوبت به طرح ده سوال از علی افشاری و دوستان و همفکرانش پرداختم. این ده سوال را اینجا هم می گذارم تا پس آن هیاهوی اول کسانی از دو طرف که اهل بحث منطقی تر هم هستند در این قسمت همراهی کنند. سعی کردم سوالات را مشخص و واضح طراحی کنم تا بحث به حاشیه نرود.
البته روی سخنم فقط با شخص علی افشاری نیست؛ با همه کسانی است که به سخنان و رفتار سیاسی عطری و افشاری در سالهای اخیر و خصوصا در ماجرای حضور کنگره آمریکا موافق اند. افشاری را مخاطب اصلی قرار دادم، چون تصور می کنم او نسبت به عطری و سازگارا و دیگران در سیاست ورزی خود صداقت بیشتری دارد.
امیدوارم آقای افشاری هم بعد از فراموش کردن فضاهای حاشیه ای، منصفانه به این سوالات پاسخ دهند.