« May 2006 |
Main
| July 2006 »
اصلاح طلبان هم مانند همه موجودات عالم اقسامی دارند. از وجه مشترک "رفتن" (رویدن!) که در تیپولوژی ایشان بگذریم، نوع آنها را میتوان ذیل چند دسته کلی تقسیم کرد. برای هر دسته به جای توضیح، مثال میآورم. طبیعی است که اینها نظر من است، بقیه میتوانند تکمیل یا تصحیحش کنند.
اصلاح طلب پیشرو: دکتر معین
اصلاح طلب پسرو: مهدی کروبی
اصلاح طلب یه رو: سید محمد خاتمی
اصلاح طلب دورو: اصغرزاده
اصلاح طلب کمرو: محمد سلامتی
اصلاح طلب پررو: مصطفی تاج زاده!!!
اصلاح طلب لیبرو: حسین مرعشی
اصلاح طلب نرو: هاشمی رفسنجانی!
اصلاح طلب برو: بهزاد نبوی
اصلاح طلب تندرو: عباس عبدی
اصلاح طلب تیزرو: مهاجرانی
اصلاح طلب خیزرو: هاشم آقاجری
اصلاح طلب سوپرو: عبدالله نوری
اصلاح طلب بزن در رو: محسن کدیور
اصلاح طلب بیا برو: اکبر گنجی!!
توجه. توجه: این مطلب طنر است. شوخی است. همان است که نباید جدی گرفتش. جان مادرتان نصیحت نکنید که اخلاق در سیاست چه شد و مشارکتیها همیشه اینطورند و از این حرفها.
دکتر جلاییپور چند وقت پیش بحثی را در خصوص "انجمنهای اسلامی دانشجویان و مسئله هویت دینی" مطرح کرد که با واکنشهای متعدی روبرو شد. لیست تمام این لینکهای این بحث را در ادامه برای پیگیری علاقهمندان میآورم. اما تنها نکتهای که فعلا میتوانم اضافه کنم این است که برای خودم خیلی عجیب است، اما این چند بحث در تمام چند ساله گذشته برای فعالان انجمنها مسئله بوده، اما هیچ وقت به هیچ نتیجهای نرسیدهاند. اگر درست یادم باشد، دستکم از سال 78 به طور جدی در تحکیم و انجمنها بحث معنا و مفهوم اسلامی بودن و حدود و مرزهای آن مطرح بود و هنوز هم هست. از سال 79 بحث پارلمان دانشجویی مطرح بود و هنوز هم هست. چرا این بحثها به پیش نمیرود و به نتیجه نمیرسد؟ آیا مشکل از آن چیزی نیست که آقای کدیور نامش را "مسئله های شخصی و نه فکری" میگذارد؟
فعالان فضایی، حمیدرضا جلایی پور
خطای غفلت از هویت دینی، حمیدرضا جلایی پور
غفلت در غفلت، مهدی شیرزاد
تشکل مدنی یا ...؟ ، احمد شیرزاد
تسخیرشدگان، رضا خجسته رحیمی
و آخرین مورد:
پارلمان دانشجویی نه ممکن و نه مطلوب، محمدرضا جلایی پور
سعید مرتضوی دادستان تهران به عضویت جبهه دموکراسی و حقوق بشر درآمد!
به گزارش خودم، مرتضوی که پس از حضور در اجلاس شورای حقوق بشر به کل متحول شده بود، در هنگام خروج از سالن سر از پا نمیشناخت و در همین راستا در هنگام خروج با چند تن از زنان حاضر در اجلاس هم دست داد. او پس از این اتفاق، در نامهای از اتاق محل استقرار خود در هتل به دکتر معین، برای عضویت و فعالیت در جبهه دموکراسی و حقوق بشر اعلام آمادگی کرد.
مرتضوی علت نگارش این نامه را تحول روحی پس از درک عمیق مفهوم حقوق بشر اعلام کرد و افزود: الان من در مراتب عرفانی حقوق بشری به جایی رسیدهام که وقتی واژه حقوق بشر از دهانم خارج میشود از خود بیخود میشوم و اشک از چشمانم جاری میشود. به دهها نشریهای که تعطیل کردهام فکر میکنم و به صدها آدمی که بیجهت در زندان نگه داشتهام. و واقعا نمیفهمم این حقوق بشر چیست که مرا اینقدر زیر و رو کرده.
مرتضوی در بخش دیگری از این نامه از معین میخواهد که اجازه دهد مرتضوی پیش او اعتراف کند و سپس خاطرنشان میکند: آقای معین! به جان الپرت من در تمام عمر بیحاصلم نفهمیدم این بشر که می گویند چیست، چه برسد به حقوقش. پس به جان هرچه رضا خاتمی و کولایی و تاج زاده قسمات میدهم که عضویت مرا در آن جبهه بپذیر. حالا با دموکراسی خیلی کاری ندارم، ولی در جبهه حقوق بشر بپذیر که بدجوری کارم گیر است. باشد که آن دنیا هم خدا به خاطر نقض حقوق بشر پایم را روی پل صراط نلرزاند!
با درود به ارواح طیبه شهدا و روح امام راحل، اینقدر این بچه استشهادی گیر داد که برایش درباره استشهاد و استشهادی مطلب بنویسم و تحویلش بگیرم، و اینقدر پیام ها و اساماس های اسپموار برایم فرستاد که مجبور شدم نظرگاه خودم درباره این بحث را شفاف کنم. البته قبلا اعلام موضع خودم را به حنیف تفویض کرده بودم اما چون قضیه را زیادی جدی گرفت، حق مطلب را ادا نکرد. نظر بقیه کسانی را که ماجرا را جدی گرفتهاند هم در سمت راست سایت خودش هست.
به هرحال در این زمینه، مهمترین چیزی که فعلا به ذهنم میرسد این است که اگر یک استشهادی با یک استشهادیه ازدواج کند، و اگر عمرشان قبل از شهادت به بچهدار شدن قد بدهد، به طور قطع و یقین فرزند ایشان شهید به دنیا خواهد آمد، ان شاء الله.
:: من یه شوخیای خواستم با محمدمسیح گلم بکنم. آبروی هیچ کسی رو هم نبردم. کلا لول شوخیهای ما هم مثل نوربالای محمدمسیح بالاست! ولی مثل اینکه دوستای حزباللهیش ظرفیت ندارن. خیلی خب. بیخیال! دربند رو هم هستم. اگه تونستین منو پیدا کنین، گروگان بگیرین، یه شام دربند بهتون میدم!! فقط به شرطی که اگه جوجه حزباللهی همراهت بود، جنبه داشته باشه سریع رگ غیرت نترکونه.
:: باز اگر کسانی از حزب الله اینترنت فکر میکنند من اولین بار از این ماجرا نوشتم، کامنت خود بیجنبهاش را در پای این مطلب من ببینند. فقط خواهشا بلافاصله نتیجه نگیرند که کرم از خود درخت است!
:: جواد روح: تهبليتي مانده در دست ما
تقریبا همه میدانند که اوضاع دانشگاهها در دوران دولت احمدینژاد نه تنها یک عقبگرد اساسی نسبت به دوران اصلاحات داشته، بلکه در مواردی شبیه وضعیت انقلاب فرهنگی در ابتدای دهه شصت شده است. اما ظاهرا جمع ها و تشکل های دانشجویی آنقدر که باید نسبت به این اتفاق مهم و این تغییر رفتار خطرناک دولت واکنش نشان ندادهاند. از این منظر، بیانیه تحلیلی کمیته دانشجویی جبهه مشارکت درنقد عملکرد یکساله دولت نهم در دانشگاهها بسیار مهم است. فکر نمیکنم روزنامها و خبرگزاریهای داخلی چیز زیادی از آن را منتشر کنند. لذا فکر میکنم بد نیست متن کاملش را در وبلاگ بگذارم:
مرور کارنامه حاکمیت یگانه در قالب دولت نهم در دانشگاهها، بعد از گذشت یکسال تحصیلی، تأمل برانگیز و ضروری است. به خاطرداریم که نام این دولت که بوضوح و حتی به اعتراف مدافعان خود، چندان پایگاهی درمیان روشنفکران و دانشگاهیان نداشته و مدعی پرداختن به دغدغهها ومسائل آنان نیز نبوده است، همراه با موجی از بحثها و تردیدها و نگرانیها از صندوقها به در آمد. اینک با بررسی کارنامه عملکرد آن درحوزههای مختلف میتوان آن نگرانیها و دغدغهها راارزیابی نمود و دراین میان رویه ورفتار این دولت در برابر کانون اصلی نقد و آگاهی یعنی دانشگاه، ملاک مناسبی برای ارزیابی عمومی عملکرد دولت نیز به دست خواهد داد.
یک سال پیش در این روز اتفاقی افتاد که هنوز از یادمان نرفته. تلخی روزهای بعدش را که به شیرینی روزهای پرشور قبلش در کنیم، میماند صد امید و آرزو که به نتیجه آن انتخاب بسته بودیم و نشد، صد تجربه و درس آموختنی که از آن روزها به یادگار ماند، و صد خاطره از آن روزهای به یاد ماندنی.
با چند تا از بچهها قرار گذاشتیم درباره آن روزها بنویسیم، آرش و حنیف و حمید و علی و بقیه. و قرار شد از دیگران هم دعوت کنیم بنویسند. فرقی نمیکند خاطره باشد یا نکته، تحلیل یا نقد. مهم زنده کردن آن روزهاست که بعید است به این زودیها در فضای واقعی دوباره زنده شود. بگذار لااقل اینجا که فضای مجازی است که رییس ندارد و اجازه گرفتن نمیخواهد بتواند نگاه ما به آن روزها را زنده کند. برای خود من یک کتاب است آن روزها. اما ببینم فردا کدام قسمتش را پا میدهد که بنویسم.
پ.ن. ظاهرا به علت بحران آیکیو بعضیها نفهمیدند که منظورمان یک فراخوان برای نوشتن در وبلاگها درباره 27 خرداد پارسال است! چراغ اول را هم بوی خاک زودتر روشن کرده بود. بعدی؟
:: حنیف ستادهای انتخاباتی را له کرد رفت!
:: ارتفاع درد: 27 خرداد شروع یک عصر جدید بود
:: آرش غفوری: باور نداشتم که او ریسجمهور میشود
:: میرزا پیکوفسکی: پشیمانم که به مشارکتیها امید بستم
:: حسين نوراني: چند خاطره پراكنده
:: روزبه: يادت هست؟
:: سنجاقك: باختي براي پيروزي
:: علي قديمي: اميد هنوز زنده بود
:: دلارام غنيمي فرد: بیست و هفت خرداد
:: ارزیابی آقا صادق تازه وبلاگنویس شده از دلایل شکست
:: احمد ابوالفتحی: خداحافظ 27 خرداد
:: حضرت خضر: معین با صداقتش از سر مردم زیاد بود
:: ابر آبی: اصلاحات که نمیمیرد
:: صادق الوندی: دوراهی اقتصاد-اصلاحات در مسیر دموکراسی ایرانی
:: سرزمین من: کابوسی که یک ساله شد
:: مهجاد: 27 خرداد روز شکست و حذف است
:: بانوی اردیبهشت: یک سال گذشت
:: غبار دل: چرا اصلاح طلبان شكست خوردند؟
:: بازگشت به سياست به احترام دكتر معين
:: ده قدم تاشكست
:: بعد از يك سال دوباره راي بدهيد
:: آدم: معین، لاله واژگون اصلاحات
:: محمدجواد شکری: چرا انتظار داشتید معین انتخاب شود؟
:: نیک آهنگ کوثر: روز پیروزی گفتمان بر کوفتمان!
:: حاجی واشنگتن: جدی جدی یک سال شد!
:: ایران امروز: حال و هوای روز رأی دادن
:: پویان راز: حتّا ذرّهای پشیمان نیستم
:: پاکنویس: پارسال این روزها چه خبر بود
:: سکوت: دوباره میسازمت وطن
:: فراخوان متقابل علی آقا و تیکههای ملحقه!
:: جمهور: بارها آرزو کردم کاش معین رییس جمهور بود
:: مرتضي ناعمه: يادش به خير ده روز بي خوابي
:: رضا معيني: در باز است اما پرنده نيست!
:: قصه ما: پشیمان نیستم؛ به همراه چند عکس خاطرهانگیز از نسیمیهای نیشابور
:: ديده بان: درس هاي يك غافل گيري
:: مادام.م: احساس به جاي عقل
:: یه خاطره ساده و قشنگ
:: جمع بندی س.م.عاملی: زیست منقطع و تجربیات ما
:: پي شوري: يك سال گذشت و...
:: مخالفت مهدی تاجیک با انتخاب میان بد و بدتر
:: یحیی صفی آریان: کاغذهای رنگی و فردایی که آمد
:: خدای من: بعد از ردصلاحیت معین راضی شدم رأی بدهم
:: علی معظمی: از اخلاق کودکانه بگذریم
:: علی اصغر شفیعیان: عبرتهای شکست سوم تیر
:: منبر: خاتمی و احمدی نژاد در مقابل ناطق نوری و هاشمی
:: راوی: ما رفتیم جام جهانی، نامزدها رفتند دور دوم! [1] و [2] (با کلی عکس خاطرهانگیز)
:: جواد روح: تهبليتي مانده در دست ما
:: و دیدگاه یک احمدینژادی تیر!
: ابطحی: احمدی نژاد می توانست اگر....
:: حميد سيدي: بخندم یا بگریم؟
:: حسین درخشان: پس از شکست معین
با آنکه چند روزی از باخت ایران به مکزیک گذشته، اما هر روز فحشها و جکهای جدیدی درباره مثلثی که مردم آنها را مقصر این شکست میدانند، میشنویم. وضع دایی در این میان بدتر میرزاپور و برانکو است، چون انبوهی از اعتراضها و گلایهها نگفته مانده بوده و الان سر باز کرده. دستکم سه سال است که بسیاری از مطبوعات ورزشی و صاحبنظران علیه دایی میگویند و مینویسند و با ماندن او در تیم ملی مخالفت میکنند. اما نه خودش میپذیر که کنار برود و نه مربی و مدیران ورزشی. تا جایی که در بازی مکزیک واقعا هیچ نقش مهمی جز تماشاگر بازی ایفا نکرد و جز پر کردن آفسایدی که باعث خوردن گل اول شد فقط چند بار به دفع توپ پرداخت و چند بار هم پاسهای خوب را لو داد!
اما از این طرف فکر کنم تا حالا صدام حسین هم اینقدر از مردم ایران فحش نخورده بود که در این چند روزه نصیب دایی شد. بنده خدا بغضش گرفته بود در مصاحبه با تلویزیون. میگفت من اینهمه گل زدم چرا کسی تشویق نکرد ولی الان که اینطور شد کاسه و کوزهها سر من خراب شد. خب مرتیکه! معلوم است که موقعی که گل میزنی باید بمانی و موقعی که نمیتوانی باید بروی. وقتی به زور میمانی خب همین میشود. سابقه قهرمانیات را هم به گند میکشند این ملت! اما واقعا چرا جامعه ما اینطور است که یکی را بالا میبرند وبعد با سر زمین میزنند؟ چرا ما اینطور هستیم که وقتی به یک جایی و پستی و مقامی میرسیم دودستی به آن میچسبیم و جز به حضرت عزراییل تحویلش نمیدهیم؟!
به نظر من مشکل علی دایی همان مشکل احمد جنتی است، و البته خیلیهای دیگر. یک نفر به یک جایگاهی میرسد، دودستی به آن میچسبد و تا وقتی که سنش به خدا نرسیده جایگاهش را رها نمیکند. اولش با حذف دیگران بالا میرود و بعدش با کنار زدن دیگران میخواهد جایگاه خود را حفظ کند. تا میتواند نوچه و باند و آدم دور خودش جمع میکند تا یک وقت در دعواها و رقابتها کم نیاورد. وقتی به او میگویند کنار برو، میگوید جوانترها نمیتوانند این وظیفه را درست انجام دهند. وقتی به او میگویند درست کار کن، دست خودش نیست؛ نمیتواند. وقتی از او میخواهند پاس بدهد یا کارش را به دیگر بسپرد اعتماد نمیکند، و وقتی کاررا دست خودش میگیرد و خراب میکند زمین و زمان را مقصر میداند که تقصیر خودش را سرشکن کند. دیگران را آدم حساب نمیکند و برایش مهم نیست که کسی او را نمیخواهد. کاپیتان است، اما کاپیتانی که برای تیم بیمصرف است. دبیر شورای نگهبان است، اما جز نگهبانی قدرت از او برنمیآید.
در یادداشتی که برای فیلم "کدام استقلال، کدام پیروزی" مسعود دهنمکی ننوشتم! (البته قرار بود بنویسم) چیزی شبیه همین مضمون را مدنظر داشتم. مهم نیست که طرف به طور جزمی کدام سلطان علی را بپرستد، مهم این است که پرستیدن هر آدمی مثل علی پروین بد است. اینجا هم مشکل فقط این نیست که علی دایی دودستی تیم ملی را چسبیده و تا همه ملت ایران فحشش ندهند و آبرویش را نبرند ول نمیکند. مشکل احمد جنتی و امثال او هم هست که به جایگاهشان چسبیدهاند و حاضر نیستند ول کنند. فقط جنتی هم نیست؛ اکثر سیاستمردان و مدیران امروز کشور ما، چپ و راست، عمر حضورشان در مناصب و مدیریتها 26 سال است. یعنی از اول انقلاب تا همین امروز!
خلاصه قرار بود دیانت ما عین سیاست ما شود. اما ظاهرا تا اطلاع ثانوی فوتبال ما عین سیاست شده! با این فرق که میتوان کسی را که دیروز وزیر بوق بوده و پریروز نماینده مجلس، امروز به عنوان رییس سازمان کشک منصوب کرد، و اتفاقی هم نمیافتد. اگر در فوتبال یک قدری تخصص مهم است، در سیاست اصلا مهم نیست!
پول نفت سر سفره چه کسی رفت؟
قرارداد ۳/۱ ميليارد دلارى بين شركت ملى گاز و قرارگاه سازندگى خاتم الانبيای سپاه
قرارداد ۵/۲ ميليارد دلاري با سپاه و بنياد مستضعفان
50 میلیون ریال وام به بسیجیان
حالا چه کسی مشمول مهرورزی شد؟
مهرورزی های با فحش و تهمت و کتک که تا حالا انجام شده بود. و حالا امروز:
مهرورزی با باتوم
مهرورزی از طریق بازداشت
پنجشنبههای روزنامهنگارها مثل جمعههای آدمهاست! گر خانه بمانند، کار هم که زیاد داشته باشند باز آخر روز حوصلهشان سر میرود. یا خوابشان میآید یا خستگیشان در نمیرود یا دلشان میگیرد. اما من که معمولا این وقت را در خانه نبودهام مشکل زیادی از این بابت نداشتهم. الا روزهایی مثل امروز. این هفته یک زمزمه دیگر هم در گوشه ذهنم وول میخورد و جفتک میپراند که قرار است از آخر هفته تا یک ماه همه بشریت و از جمله من و شما را سرکار بگذارد وچارهای هم ریم جز اینکه به فکر آن باشیم: جام جهانی.
بسته به محدوده سنی هر یک از ما و مقطع علاقهمند شدنمان به فوتبال، یک دوره از جام جهانی و یا شاید جام ملتهای اروپا یک کمی نوستالژیک میشود. تیم محبوبمان را انتخاب میکنیم و هر شب همه بازیها را میبینیم و دیوانگی میکنیم و پیشبینی و حدس و تخمه و داد و جیغ و آه و افسوس و شوق و غم. نه که چیزی از آنها به ما برسد اما همین شور غیر قابل توجیه برای ماندن آن خاطره در ذهنمان کافی است. وقتی که تیم ایران به جام برود که ماجرا یک طور دیگر هم میشود. مثل سال 98 و امسال. خوش به حال خدا میشود؛ سه تا دو ساعت بر اکثر ایرانیان میگذرد که نه دروغ میگویند و خالی میبندند، نه دزدی میکنند و رشوه میگیرند و نه سر همدیگر را کلاه میگذارند!
جام نوستالژیک من، جام 90 ایتالیا بود. تیم محبوبم هم آلمان؛ اگرچه ایتالیا و خصوصا دروازهبانش زنگا را هم میپرستیدم. قهرمان شدن آلمان چنان شیرینیای در کامم باقی گذاشت از آن سال که هنوز هم که هنوز است اکثر اعضای تیم آلمان آن سال و گلهایشان را یادم هست. البته همچنین از تیمهای دیگر آن سال هم کم چیز یادم نیست. مثل دروازهبان محکم ایتالیا که تا نیمهنهایی گل نخورد، کرنری که مارادونا ماهرانه کشید و کانیگیا گل کرد، بازی تکرار ناپذیر از فرط زیبایی هلند با بلژیک که آنقدر یک تاکتیک واحد کلیشهای را تکرار کردند تا گل زدند و یک هیچ بردند: ریکارد میکشید، رود گولیت با آن موهای بلندش با هد به بالا پشت سر میانداخت و مارکو فانباستن قرار بود با هد چکشی گل کند، که آخر هم اینقدر نکرد تا یک بار یکی دیگر با شوت از توی شش قدم گلش کرد.... !
جام جهانی، نماد نمایان جهانی شدن تفریحات ماست. کودک درون هر یک از ما در این آسمان ستارهای برای خود مییابد که لذت فریاد زدن برای پیروزیهای کوچک این تیم یا بازیکن محبوب را با هیچ چیز عوض نمیکند. علاقه و تعلق به تیمها در جام جهانی را باید جدا از علاقهمندیهای تعصبآمیز درازمدت به تیمهای باشگاهی دانست. مثلا بری ریچاردز در کتاب "روانکاوی فرهگ عامه" محبوبیت مسابقات جام جهانی را به خاطر این میداند که در سطحی جهانی- تاریخی همچنان تبلور اطمینان خاطر افراد از مهار دیوانگیهای جوامع مختلف در حاشیه فوتبال شده است. یعنی آدمها این بار فوتبال را وحشیگری نمیبینند، یک نماد همبستگیساز جهانی میبینند. اما این باشد یا نباشد، جام جهانی یکی از اجزای فرهنگ جهانی است که همه ما در آن شریکیم و اتفاقا از اجزای نرم و نیز همگانی آن هم هست.
قدر لحظههای جهانی شدن فراغت و علاقه را بدانید.
اصلاح طلبان هم مانند همه موجودات عالم اقسامی دارند. از وجه مشترک "رفتن" (رویدن!) که در تیپولوژی ایشان بگذریم، نوع آنها را میتوان ذیل چند دسته کلی تقسیم کرد. برای هر دسته به جای توضیح، مثال میآورم. طبیعی است که اینها نظر من است، بقیه میتوانند تکمیل یا تصحیحش کنند.
اصلاح طلب پیشرو: دکتر معین
اصلاح طلب پسرو: مهدی کروبی
اصلاح طلب یه رو: سید محمد خاتمی
اصلاح طلب دورو: اصغرزاده
اصلاح طلب کمرو: محمد سلامتی
اصلاح طلب پررو: مصطفی تاج زاده!!!
اصلاح طلب لیبرو: حسین مرعشی
اصلاح طلب نرو: هاشمی رفسنجانی!
اصلاح طلب برو: بهزاد نبوی
اصلاح طلب تندرو: عباس عبدی
اصلاح طلب تیزرو: مهاجرانی
اصلاح طلب خیزرو: هاشم آقاجری
اصلاح طلب سوپرو: عبدالله نوری
اصلاح طلب بزن در رو: محسن کدیور
اصلاح طلب بیا برو: اکبر گنجی!!
توجه. توجه: این مطلب طنر است. شوخی است. همان است که نباید جدی گرفتش. جان مادرتان نصیحت نکنید که اخلاق در سیاست چه شد و مشارکتیها همیشه اینطورند و از این حرفها.
دکتر جلاییپور چند وقت پیش بحثی را در خصوص "انجمنهای اسلامی دانشجویان و مسئله هویت دینی" مطرح کرد که با واکنشهای متعدی روبرو شد. لیست تمام این لینکهای این بحث را در ادامه برای پیگیری علاقهمندان میآورم. اما تنها نکتهای که فعلا میتوانم اضافه کنم این است که برای خودم خیلی عجیب است، اما این چند بحث در تمام چند ساله گذشته برای فعالان انجمنها مسئله بوده، اما هیچ وقت به هیچ نتیجهای نرسیدهاند. اگر درست یادم باشد، دستکم از سال 78 به طور جدی در تحکیم و انجمنها بحث معنا و مفهوم اسلامی بودن و حدود و مرزهای آن مطرح بود و هنوز هم هست. از سال 79 بحث پارلمان دانشجویی مطرح بود و هنوز هم هست. چرا این بحثها به پیش نمیرود و به نتیجه نمیرسد؟ آیا مشکل از آن چیزی نیست که آقای کدیور نامش را "مسئله های شخصی و نه فکری" میگذارد؟
فعالان فضایی، حمیدرضا جلایی پور
خطای غفلت از هویت دینی، حمیدرضا جلایی پور
غفلت در غفلت، مهدی شیرزاد
تشکل مدنی یا ...؟ ، احمد شیرزاد
تسخیرشدگان، رضا خجسته رحیمی
و آخرین مورد:
پارلمان دانشجویی نه ممکن و نه مطلوب، محمدرضا جلایی پور



سعید مرتضوی دادستان تهران به عضویت جبهه دموکراسی و حقوق بشر درآمد!
به گزارش خودم، مرتضوی که پس از حضور در اجلاس شورای حقوق بشر به کل متحول شده بود، در هنگام خروج از سالن سر از پا نمیشناخت و در همین راستا در هنگام خروج با چند تن از زنان حاضر در اجلاس هم دست داد. او پس از این اتفاق، در نامهای از اتاق محل استقرار خود در هتل به دکتر معین، برای عضویت و فعالیت در جبهه دموکراسی و حقوق بشر اعلام آمادگی کرد.
مرتضوی علت نگارش این نامه را تحول روحی پس از درک عمیق مفهوم حقوق بشر اعلام کرد و افزود: الان من در مراتب عرفانی حقوق بشری به جایی رسیدهام که وقتی واژه حقوق بشر از دهانم خارج میشود از خود بیخود میشوم و اشک از چشمانم جاری میشود. به دهها نشریهای که تعطیل کردهام فکر میکنم و به صدها آدمی که بیجهت در زندان نگه داشتهام. و واقعا نمیفهمم این حقوق بشر چیست که مرا اینقدر زیر و رو کرده.
مرتضوی در بخش دیگری از این نامه از معین میخواهد که اجازه دهد مرتضوی پیش او اعتراف کند و سپس خاطرنشان میکند: آقای معین! به جان الپرت من در تمام عمر بیحاصلم نفهمیدم این بشر که می گویند چیست، چه برسد به حقوقش. پس به جان هرچه رضا خاتمی و کولایی و تاج زاده قسمات میدهم که عضویت مرا در آن جبهه بپذیر. حالا با دموکراسی خیلی کاری ندارم، ولی در جبهه حقوق بشر بپذیر که بدجوری کارم گیر است. باشد که آن دنیا هم خدا به خاطر نقض حقوق بشر پایم را روی پل صراط نلرزاند!
با درود به ارواح طیبه شهدا و روح امام راحل، اینقدر این بچه استشهادی گیر داد که برایش درباره استشهاد و استشهادی مطلب بنویسم و تحویلش بگیرم، و اینقدر پیام ها و اساماس های اسپموار برایم فرستاد که مجبور شدم نظرگاه خودم درباره این بحث را شفاف کنم. البته قبلا اعلام موضع خودم را به حنیف تفویض کرده بودم اما چون قضیه را زیادی جدی گرفت، حق مطلب را ادا نکرد. نظر بقیه کسانی را که ماجرا را جدی گرفتهاند هم در سمت راست سایت خودش هست.
به هرحال در این زمینه، مهمترین چیزی که فعلا به ذهنم میرسد این است که اگر یک استشهادی با یک استشهادیه ازدواج کند، و اگر عمرشان قبل از شهادت به بچهدار شدن قد بدهد، به طور قطع و یقین فرزند ایشان شهید به دنیا خواهد آمد، ان شاء الله.
:: من یه شوخیای خواستم با محمدمسیح گلم بکنم. آبروی هیچ کسی رو هم نبردم. کلا لول شوخیهای ما هم مثل نوربالای محمدمسیح بالاست! ولی مثل اینکه دوستای حزباللهیش ظرفیت ندارن. خیلی خب. بیخیال! دربند رو هم هستم. اگه تونستین منو پیدا کنین، گروگان بگیرین، یه شام دربند بهتون میدم!! فقط به شرطی که اگه جوجه حزباللهی همراهت بود، جنبه داشته باشه سریع رگ غیرت نترکونه.
:: باز اگر کسانی از حزب الله اینترنت فکر میکنند من اولین بار از این ماجرا نوشتم، کامنت خود بیجنبهاش را در پای این مطلب من ببینند. فقط خواهشا بلافاصله نتیجه نگیرند که کرم از خود درخت است!
:: جواد روح: تهبليتي مانده در دست ما
نامه سرگشاده همسر مهرداد قاسمفر(سردیبیر ایران جمعه) به محمود احمدی نژاد
چند روز پیش همسر سردبیر بازداشت شده روزنامه ایران جمعه تماس گرفت. از وضعیت نامعلوم و نامناسب همسرش گفت و از نامهاش به احمدینژاد. گفت بعید میداند روزنامهها متن کامل نامه را کار کنند، و میخواست این نامه لااقل در وبلاگهای پربیننده منعکس شود. اینها را به مثابه درد دل یک شهروند بیپناه بخوانید، در حالی که بین دولبه تیغ بیکفایتی و فرافکنی دولت و تعصبات قومیتی گیر افتاه است و راه خلاصی میجوید و نمییابد. کاش احمدینژاد نامهاش را بخواند و یک دستوری شبیه همه این دستورهای ثانبهایاش در این مورد هم بدهد.
بنام پرودگاري كه رحتمش بي بديل است
امروز يكماه است كه تير چراغ برقها را به اميد بي سببي شماره مي كنم و هر شب پاي سجاده خدا را به عمر سبكبار درخت" مخيلو" قسم مي دهم كه همسرم را هر چه زودتر به خانه ي بي چراغ و بي نور من برگرداند .
دلم مي خواهد خدا به زبان ساده ي قابل فهم بندگان ساده دلش ، به زبان ساده ي دايره المعارف فارسي ، به زبان ساده ي "تصميم كبري " و "شب بود ، ماه پشت ابر بود كودكي " به زبان ساده ي روزهاي خالي بي مرزها ، بي جاده ها ، بي نقشه ها و بي كشورهاي دور و به زبان ساده ي روزهاي كپر و جغرافياي پنج ريالي كرايه تاكسي ، به من بفهماند كه گناه عقوبت نكرده ي " مهرداد" چه بوده است ؟
چند روز پیش همسر سردبیر بازداشت شده روزنامه ایران جمعه تماس گرفت. از وضعیت نامعلوم و نامناسب همسرش گفت و از نامهاش به احمدینژاد. گفت بعید میداند روزنامهها متن کامل نامه را کار کنند، و میخواست این نامه لااقل در وبلاگهای پربیننده منعکس شود. اینها را به مثابه درد دل یک شهروند بیپناه بخوانید، در حالی که بین دولبه تیغ بیکفایتی و فرافکنی دولت و تعصبات قومیتی گیر افتاه است و راه خلاصی میجوید و نمییابد. کاش احمدینژاد نامهاش را بخواند و یک دستوری شبیه همه این دستورهای ثانبهایاش در این مورد هم بدهد.
بنام پرودگاري كه رحتمش بي بديل است
امروز يكماه است كه تير چراغ برقها را به اميد بي سببي شماره مي كنم و هر شب پاي سجاده خدا را به عمر سبكبار درخت" مخيلو" قسم مي دهم كه همسرم را هر چه زودتر به خانه ي بي چراغ و بي نور من برگرداند .
دلم مي خواهد خدا به زبان ساده ي قابل فهم بندگان ساده دلش ، به زبان ساده ي دايره المعارف فارسي ، به زبان ساده ي "تصميم كبري " و "شب بود ، ماه پشت ابر بود كودكي " به زبان ساده ي روزهاي خالي بي مرزها ، بي جاده ها ، بي نقشه ها و بي كشورهاي دور و به زبان ساده ي روزهاي كپر و جغرافياي پنج ريالي كرايه تاكسي ، به من بفهماند كه گناه عقوبت نكرده ي " مهرداد" چه بوده است ؟
تقریبا همه میدانند که اوضاع دانشگاهها در دوران دولت احمدینژاد نه تنها یک عقبگرد اساسی نسبت به دوران اصلاحات داشته، بلکه در مواردی شبیه وضعیت انقلاب فرهنگی در ابتدای دهه شصت شده است. اما ظاهرا جمع ها و تشکل های دانشجویی آنقدر که باید نسبت به این اتفاق مهم و این تغییر رفتار خطرناک دولت واکنش نشان ندادهاند. از این منظر، بیانیه تحلیلی کمیته دانشجویی جبهه مشارکت درنقد عملکرد یکساله دولت نهم در دانشگاهها بسیار مهم است. فکر نمیکنم روزنامها و خبرگزاریهای داخلی چیز زیادی از آن را منتشر کنند. لذا فکر میکنم بد نیست متن کاملش را در وبلاگ بگذارم:
مرور کارنامه حاکمیت یگانه در قالب دولت نهم در دانشگاهها، بعد از گذشت یکسال تحصیلی، تأمل برانگیز و ضروری است. به خاطرداریم که نام این دولت که بوضوح و حتی به اعتراف مدافعان خود، چندان پایگاهی درمیان روشنفکران و دانشگاهیان نداشته و مدعی پرداختن به دغدغهها ومسائل آنان نیز نبوده است، همراه با موجی از بحثها و تردیدها و نگرانیها از صندوقها به در آمد. اینک با بررسی کارنامه عملکرد آن درحوزههای مختلف میتوان آن نگرانیها و دغدغهها راارزیابی نمود و دراین میان رویه ورفتار این دولت در برابر کانون اصلی نقد و آگاهی یعنی دانشگاه، ملاک مناسبی برای ارزیابی عمومی عملکرد دولت نیز به دست خواهد داد.
یک سال پیش در این روز اتفاقی افتاد که هنوز از یادمان نرفته. تلخی روزهای بعدش را که به شیرینی روزهای پرشور قبلش در کنیم، میماند صد امید و آرزو که به نتیجه آن انتخاب بسته بودیم و نشد، صد تجربه و درس آموختنی که از آن روزها به یادگار ماند، و صد خاطره از آن روزهای به یاد ماندنی.
با چند تا از بچهها قرار گذاشتیم درباره آن روزها بنویسیم، آرش و حنیف و حمید و علی و بقیه. و قرار شد از دیگران هم دعوت کنیم بنویسند. فرقی نمیکند خاطره باشد یا نکته، تحلیل یا نقد. مهم زنده کردن آن روزهاست که بعید است به این زودیها در فضای واقعی دوباره زنده شود. بگذار لااقل اینجا که فضای مجازی است که رییس ندارد و اجازه گرفتن نمیخواهد بتواند نگاه ما به آن روزها را زنده کند. برای خود من یک کتاب است آن روزها. اما ببینم فردا کدام قسمتش را پا میدهد که بنویسم.
پ.ن. ظاهرا به علت بحران آیکیو بعضیها نفهمیدند که منظورمان یک فراخوان برای نوشتن در وبلاگها درباره 27 خرداد پارسال است! چراغ اول را هم بوی خاک زودتر روشن کرده بود. بعدی؟
:: حنیف ستادهای انتخاباتی را له کرد رفت!
:: ارتفاع درد: 27 خرداد شروع یک عصر جدید بود
:: آرش غفوری: باور نداشتم که او ریسجمهور میشود
:: میرزا پیکوفسکی: پشیمانم که به مشارکتیها امید بستم
:: حسين نوراني: چند خاطره پراكنده
:: روزبه: يادت هست؟
:: سنجاقك: باختي براي پيروزي
:: علي قديمي: اميد هنوز زنده بود
:: دلارام غنيمي فرد: بیست و هفت خرداد
:: ارزیابی آقا صادق تازه وبلاگنویس شده از دلایل شکست
:: احمد ابوالفتحی: خداحافظ 27 خرداد
:: حضرت خضر: معین با صداقتش از سر مردم زیاد بود
:: ابر آبی: اصلاحات که نمیمیرد
:: صادق الوندی: دوراهی اقتصاد-اصلاحات در مسیر دموکراسی ایرانی
:: سرزمین من: کابوسی که یک ساله شد
:: مهجاد: 27 خرداد روز شکست و حذف است
:: بانوی اردیبهشت: یک سال گذشت
:: غبار دل: چرا اصلاح طلبان شكست خوردند؟
:: بازگشت به سياست به احترام دكتر معين
:: ده قدم تاشكست
:: بعد از يك سال دوباره راي بدهيد
:: آدم: معین، لاله واژگون اصلاحات
:: محمدجواد شکری: چرا انتظار داشتید معین انتخاب شود؟
:: نیک آهنگ کوثر: روز پیروزی گفتمان بر کوفتمان!
:: حاجی واشنگتن: جدی جدی یک سال شد!
:: ایران امروز: حال و هوای روز رأی دادن
:: پویان راز: حتّا ذرّهای پشیمان نیستم
:: پاکنویس: پارسال این روزها چه خبر بود
:: سکوت: دوباره میسازمت وطن
:: فراخوان متقابل علی آقا و تیکههای ملحقه!
:: جمهور: بارها آرزو کردم کاش معین رییس جمهور بود
:: مرتضي ناعمه: يادش به خير ده روز بي خوابي
:: رضا معيني: در باز است اما پرنده نيست!
:: قصه ما: پشیمان نیستم؛ به همراه چند عکس خاطرهانگیز از نسیمیهای نیشابور
:: ديده بان: درس هاي يك غافل گيري
:: مادام.م: احساس به جاي عقل
:: یه خاطره ساده و قشنگ
:: جمع بندی س.م.عاملی: زیست منقطع و تجربیات ما
:: پي شوري: يك سال گذشت و...
:: مخالفت مهدی تاجیک با انتخاب میان بد و بدتر
:: یحیی صفی آریان: کاغذهای رنگی و فردایی که آمد
:: خدای من: بعد از ردصلاحیت معین راضی شدم رأی بدهم
:: علی معظمی: از اخلاق کودکانه بگذریم
:: علی اصغر شفیعیان: عبرتهای شکست سوم تیر
:: منبر: خاتمی و احمدی نژاد در مقابل ناطق نوری و هاشمی
:: راوی: ما رفتیم جام جهانی، نامزدها رفتند دور دوم! [1] و [2] (با کلی عکس خاطرهانگیز)
:: جواد روح: تهبليتي مانده در دست ما
:: و دیدگاه یک احمدینژادی تیر!
: ابطحی: احمدی نژاد می توانست اگر....
:: حميد سيدي: بخندم یا بگریم؟
:: حسین درخشان: پس از شکست معین
با آنکه چند روزی از باخت ایران به مکزیک گذشته، اما هر روز فحشها و جکهای جدیدی درباره مثلثی که مردم آنها را مقصر این شکست میدانند، میشنویم. وضع دایی در این میان بدتر میرزاپور و برانکو است، چون انبوهی از اعتراضها و گلایهها نگفته مانده بوده و الان سر باز کرده. دستکم سه سال است که بسیاری از مطبوعات ورزشی و صاحبنظران علیه دایی میگویند و مینویسند و با ماندن او در تیم ملی مخالفت میکنند. اما نه خودش میپذیر که کنار برود و نه مربی و مدیران ورزشی. تا جایی که در بازی مکزیک واقعا هیچ نقش مهمی جز تماشاگر بازی ایفا نکرد و جز پر کردن آفسایدی که باعث خوردن گل اول شد فقط چند بار به دفع توپ پرداخت و چند بار هم پاسهای خوب را لو داد!
اما از این طرف فکر کنم تا حالا صدام حسین هم اینقدر از مردم ایران فحش نخورده بود که در این چند روزه نصیب دایی شد. بنده خدا بغضش گرفته بود در مصاحبه با تلویزیون. میگفت من اینهمه گل زدم چرا کسی تشویق نکرد ولی الان که اینطور شد کاسه و کوزهها سر من خراب شد. خب مرتیکه! معلوم است که موقعی که گل میزنی باید بمانی و موقعی که نمیتوانی باید بروی. وقتی به زور میمانی خب همین میشود. سابقه قهرمانیات را هم به گند میکشند این ملت! اما واقعا چرا جامعه ما اینطور است که یکی را بالا میبرند وبعد با سر زمین میزنند؟ چرا ما اینطور هستیم که وقتی به یک جایی و پستی و مقامی میرسیم دودستی به آن میچسبیم و جز به حضرت عزراییل تحویلش نمیدهیم؟!
به نظر من مشکل علی دایی همان مشکل احمد جنتی است، و البته خیلیهای دیگر. یک نفر به یک جایگاهی میرسد، دودستی به آن میچسبد و تا وقتی که سنش به خدا نرسیده جایگاهش را رها نمیکند. اولش با حذف دیگران بالا میرود و بعدش با کنار زدن دیگران میخواهد جایگاه خود را حفظ کند. تا میتواند نوچه و باند و آدم دور خودش جمع میکند تا یک وقت در دعواها و رقابتها کم نیاورد. وقتی به او میگویند کنار برو، میگوید جوانترها نمیتوانند این وظیفه را درست انجام دهند. وقتی به او میگویند درست کار کن، دست خودش نیست؛ نمیتواند. وقتی از او میخواهند پاس بدهد یا کارش را به دیگر بسپرد اعتماد نمیکند، و وقتی کاررا دست خودش میگیرد و خراب میکند زمین و زمان را مقصر میداند که تقصیر خودش را سرشکن کند. دیگران را آدم حساب نمیکند و برایش مهم نیست که کسی او را نمیخواهد. کاپیتان است، اما کاپیتانی که برای تیم بیمصرف است. دبیر شورای نگهبان است، اما جز نگهبانی قدرت از او برنمیآید.
در یادداشتی که برای فیلم "کدام استقلال، کدام پیروزی" مسعود دهنمکی ننوشتم! (البته قرار بود بنویسم) چیزی شبیه همین مضمون را مدنظر داشتم. مهم نیست که طرف به طور جزمی کدام سلطان علی را بپرستد، مهم این است که پرستیدن هر آدمی مثل علی پروین بد است. اینجا هم مشکل فقط این نیست که علی دایی دودستی تیم ملی را چسبیده و تا همه ملت ایران فحشش ندهند و آبرویش را نبرند ول نمیکند. مشکل احمد جنتی و امثال او هم هست که به جایگاهشان چسبیدهاند و حاضر نیستند ول کنند. فقط جنتی هم نیست؛ اکثر سیاستمردان و مدیران امروز کشور ما، چپ و راست، عمر حضورشان در مناصب و مدیریتها 26 سال است. یعنی از اول انقلاب تا همین امروز!
خلاصه قرار بود دیانت ما عین سیاست ما شود. اما ظاهرا تا اطلاع ثانوی فوتبال ما عین سیاست شده! با این فرق که میتوان کسی را که دیروز وزیر بوق بوده و پریروز نماینده مجلس، امروز به عنوان رییس سازمان کشک منصوب کرد، و اتفاقی هم نمیافتد. اگر در فوتبال یک قدری تخصص مهم است، در سیاست اصلا مهم نیست!
از دیروز که تجمع زنان را با آن شیوه وحشیانه سرکوب کردند، فکرم مشغول این نکته شده که چرا با این شدت از خشونت؟ نمیفهمم هرطور که حساب میکنم. عصری کاندیدای سابق انتخاباتیام را هم جایی دیدم. او هم متعجب بود که چرا برخورد با زنان اینقدر خشنتر از موارد مشابه است. خود امنیتیهایشان میگویند 100 نفر در تجمع بودهاند. بعد وزیر دولت مهرورزی میگوید 70 نفر بازداشت شدهاند. نئونازیهای آلمان هم که امروز همفکران حضرت احمدینژاد (ص) هستند، خشنترین رفتارها را هم که بکنند، از طرف دولتشان اینطور سرکوب نمیشوند. هفتاد درصد یک تجمع را بگیرند، همان دقایق اول با باتوم افراد را پراکنده کنند، جلوی چشم مردم زنان و دختران را کتک بزنند، آن هم با این چیزهایی که از برخوردهای غیر انسانی انجام شده میشنویم ... من که نمیفهمم. انشاء الله خودشان لااقل بفهمند چه بذر کینهای را دارند میپاشند. حقوق بشر و مطالبات زنان پیشکش، کاش لااقل به فکر بقای حکومت باشند.
پول نفت سر سفره چه کسی رفت؟
قرارداد ۳/۱ ميليارد دلارى بين شركت ملى گاز و قرارگاه سازندگى خاتم الانبيای سپاه
قرارداد ۵/۲ ميليارد دلاري با سپاه و بنياد مستضعفان
50 میلیون ریال وام به بسیجیان
حالا چه کسی مشمول مهرورزی شد؟
مهرورزی های با فحش و تهمت و کتک که تا حالا انجام شده بود. و حالا امروز:
مهرورزی با باتوم
مهرورزی از طریق بازداشت
بازی با مکزیک شروع خوبی داشت و پایان افتضاحی. اه. لعنت به این بدشانسی. اینهمه فرصت در دقایق اول بازی از دست رفت و یک فرصت آنا گل شد. تا دقیقه 65 هم خوب بودیم. واقعا از انتظاری که برای مصاف ایران و مکزیک میرفت بهتر بودیم. اما امان از اشتباه بیجای کعبی و میرزاپور، از بیتدبیری برانکو که کریمی را بیخود بیرون کشید، از حضور بیتأثیر دایی که جز چند خطا و دو دفع توپ هیچ کاری در این بازی نکرد، و امان از روحیهای که وقتی درهم ریخت دیگر برنمیگردد. حیف! یک امتیاز شیرین میتوانست نصیبمان شود، ولی نشد.
پنجشنبههای روزنامهنگارها مثل جمعههای آدمهاست! گر خانه بمانند، کار هم که زیاد داشته باشند باز آخر روز حوصلهشان سر میرود. یا خوابشان میآید یا خستگیشان در نمیرود یا دلشان میگیرد. اما من که معمولا این وقت را در خانه نبودهام مشکل زیادی از این بابت نداشتهم. الا روزهایی مثل امروز. این هفته یک زمزمه دیگر هم در گوشه ذهنم وول میخورد و جفتک میپراند که قرار است از آخر هفته تا یک ماه همه بشریت و از جمله من و شما را سرکار بگذارد وچارهای هم ریم جز اینکه به فکر آن باشیم: جام جهانی.
بسته به محدوده سنی هر یک از ما و مقطع علاقهمند شدنمان به فوتبال، یک دوره از جام جهانی و یا شاید جام ملتهای اروپا یک کمی نوستالژیک میشود. تیم محبوبمان را انتخاب میکنیم و هر شب همه بازیها را میبینیم و دیوانگی میکنیم و پیشبینی و حدس و تخمه و داد و جیغ و آه و افسوس و شوق و غم. نه که چیزی از آنها به ما برسد اما همین شور غیر قابل توجیه برای ماندن آن خاطره در ذهنمان کافی است. وقتی که تیم ایران به جام برود که ماجرا یک طور دیگر هم میشود. مثل سال 98 و امسال. خوش به حال خدا میشود؛ سه تا دو ساعت بر اکثر ایرانیان میگذرد که نه دروغ میگویند و خالی میبندند، نه دزدی میکنند و رشوه میگیرند و نه سر همدیگر را کلاه میگذارند!
جام نوستالژیک من، جام 90 ایتالیا بود. تیم محبوبم هم آلمان؛ اگرچه ایتالیا و خصوصا دروازهبانش زنگا را هم میپرستیدم. قهرمان شدن آلمان چنان شیرینیای در کامم باقی گذاشت از آن سال که هنوز هم که هنوز است اکثر اعضای تیم آلمان آن سال و گلهایشان را یادم هست. البته همچنین از تیمهای دیگر آن سال هم کم چیز یادم نیست. مثل دروازهبان محکم ایتالیا که تا نیمهنهایی گل نخورد، کرنری که مارادونا ماهرانه کشید و کانیگیا گل کرد، بازی تکرار ناپذیر از فرط زیبایی هلند با بلژیک که آنقدر یک تاکتیک واحد کلیشهای را تکرار کردند تا گل زدند و یک هیچ بردند: ریکارد میکشید، رود گولیت با آن موهای بلندش با هد به بالا پشت سر میانداخت و مارکو فانباستن قرار بود با هد چکشی گل کند، که آخر هم اینقدر نکرد تا یک بار یکی دیگر با شوت از توی شش قدم گلش کرد.... !
جام جهانی، نماد نمایان جهانی شدن تفریحات ماست. کودک درون هر یک از ما در این آسمان ستارهای برای خود مییابد که لذت فریاد زدن برای پیروزیهای کوچک این تیم یا بازیکن محبوب را با هیچ چیز عوض نمیکند. علاقه و تعلق به تیمها در جام جهانی را باید جدا از علاقهمندیهای تعصبآمیز درازمدت به تیمهای باشگاهی دانست. مثلا بری ریچاردز در کتاب "روانکاوی فرهگ عامه" محبوبیت مسابقات جام جهانی را به خاطر این میداند که در سطحی جهانی- تاریخی همچنان تبلور اطمینان خاطر افراد از مهار دیوانگیهای جوامع مختلف در حاشیه فوتبال شده است. یعنی آدمها این بار فوتبال را وحشیگری نمیبینند، یک نماد همبستگیساز جهانی میبینند. اما این باشد یا نباشد، جام جهانی یکی از اجزای فرهنگ جهانی است که همه ما در آن شریکیم و اتفاقا از اجزای نرم و نیز همگانی آن هم هست.
قدر لحظههای جهانی شدن فراغت و علاقه را بدانید.
یک روز گردو میخواست حال پسته را بگیرد. به هستههای یک هندوانه کال گفت بروید به پر و پای پسته بپیچید تا با چوبش گازتان بگیرد، بعد بیایید هوار کنید که پسته گازتان گرفته. آنها رفتند و کار خود را انجام دادند، اما پسته یکهو قیافه عوض کرد و خندان شد. میوه ها همه رو کردند که پسته را در این حال ببینند، حتی بعضی از آنها که داشتند گردو را مزمزه میکردند هم طرف پسته آمدند. گردو تنها شد، دردش آمد. آخر هفته ها برای پستهها روزهای بدی است. چون پوست گردوها سفت تر است. انعطاف پذیر هم نیستند. اگر گاز بگیرند، ول نمیکنند...فعلا که یک هیچ به نفع آلمان شد. تا ببینیم کاستاریکا کجا جواب میدهد. میزبان است که باشد اتفاقا خدا میداند که حال میزبان از افضل عبادات است! مشکل گردو هم همین بود که به میزبانی آلمان توجه نکرد!!!
نهج البلاغه یکی از دغدغه های این چند ساله من بوده. فکر نمیکنم تا حالا در وبلاگ چیزی در این باره نوشته باشم، اما اینطور بوده به هرحال. امروز در جمعی داشتیم درباره گلکاریهای بیپایان دولت احمدینژاد حرف میزدیم. جمعی که همه از آن انقلابیهای 57 بودند هنوز هم رویشان نمیشود بگویند اشتباه کردهاند. یکی از آشوبهای اخیر و بیکفایتیهای سیاسی دولت میگفت، یکی از گند زدن به سیستم علمی کشور که از دوران معین داشت یک تکانی میخورد گفت، یکی از گندکاریهای فلان وزیر گفت، یکی از گلکاریهای استادان بسیجی دانشگاه گفت، یکی از سابقه عمید زنجانی، یکی از حذف کردنهای بیرحمانه مخالفان، یکی از برخوردهایشان با مطبوعات، یکی از فراموش شدن حرفها و رفتارهای امام، یکی از چه میخواستیم و چه شد ... خلاصه انقدر گفتند و گفتیم تا من به یک کلامی از امیرالمؤمنین اشاره کردم که گویی کاملا در وصف روزگار امروز ماست: یستدل علی أدبار الدول بأربع تضییع الأصول و التمسک با الفروع و تقدیم الأراذل و تأخیر الأفاضل (یعنی: چهار چیز نشانه زوال و فروپاشی دولتهاست: ضایع کردن مسائل اصلی و چسبیدن به مسائل جزیی و جلو افتادن افراد بیمایه و عقب رفتن افراد شایسته.) البته الان که در متنها نگاه کردم دیدم در بعضی سندها تمسک بالغرور هم آمده که معنای سلیس آن میشود: (تمسک به فریبکاری.) عینهو روزگار ما!
[گفتم از الپر چهره آخوندی هم ببینید که ندیده و ناکام نمیرید!]
[گفتم از الپر چهره آخوندی هم ببینید که ندیده و ناکام نمیرید!]