اما اكنون ورق برگشته است. كاري به انگيزه هاي سياسي هاشمي براي انتشار اين نامه در اين زمان ندارم كه به جاي خود تأمل بسيار لازم دارد. حرفم فقط اين است كه هاشمي خواسته يا ناخواسته كاري را كرد كه بايد سالها پيش اتفاق مي افتاد. حالا هركسي با خود صداقت داشته باشد و جرأت بازفهميدن حقيقت را به خودش بدهد، فهميده است كه آن هشت سال جنگ، جنگ بود، فقط جنگ بود، و دفاع مقدس نبود. و فهميده است كه هيچ جنگي، هيچ جنگي، هيچ جنگي مقدس نيست ....
دستم مي لرزد از تصور تصوير شهدايي كه اكنون تمام يادگار آنها در اين شهر يك سنگ قبر است. از روي جانبازاني كه يادگاران آن هشت سال اند. يادگاران مقدس آن هشت سال نامقدس... نمي توانم بنويسم. واقعا سخت است نوشتن چيزهايي كه در ذهنم مي گذرانم. يكسري حرفهاي گفتني را خوابگرد در وبلاگش گفته است. يكسري را هم شرم نمي گذارد. جرأت مي خواهد. دست كم به بهاي مرگ آرمان تمام ميشود. و نبايد. اگرچه شده است!
هاشمي، اين سياستمدار كه نشان داد هنوز از همه سياستمداران امروز ايران چند سر و گردن بالاتر است، اين بار ناخواسته برخلاف مشي سياستمدارانه عمل كرد. يا لااقل نتيجه ناخواسته كار او خلاف شخصيت او بود. چرا؟ چون او سياستمدار است و سياستمدار يعني بي صداقت. اما او اين بار، تنها بار، شايد ناخواسته، صداقت به خرج داد. هدف ديگري شايد داشت، اما عملش نتيجه ديگري داد. او در كمال صداقت، با صداقتي كه در جامعه ما كمياب و از مردمان ما بعيد است، با صداقتي كه در سياست و سياستمردان يافت نميشود، ناخواسته با انتشار اين نامه به همه گفت: همه آن چيزهايي كه ميگفتيم، همه آن چيزهايي كه فكر ميكرديد راست بود، همه دروغ بود. همه... همه... و من اين را خوب مي فهمم، وقتي كه متن اين دو نامه را با هم مقايسه ميكنم اين حقيقت را و اين صداقت در اعتراف به بي صداقتي را خوب ميفهمم: نامه اي كه مخاطبش مردم بودند و نامه اي كه مخاطبش مسئولان بودند...
هيچ جنگي مقدس نيست. هر كس جز اين بگويد دروغ گفته. تنها آن كس راست ميگويد كه ميگويد همه آنچه گفتيم دروغ بوده. تنها راست اين است و باقي دروغ: دفاع مقدس نداريم. هيچ جنگي مقدس نيست!
بعد نوشت: شايد تقدير اين است كه ما هم راه ژاپن و آلمان را برويم. 18 سال بعد از شكستي كه خورديم، در حالي كه ديكتاتور طرف جنگمان از حكومت ساقط شده است، به خاطر آن شكست و آن جام زهر و تلخي دوباره و افزون تر پذيرش شكست آرمانهاي يك نسل، تحقير شويم، تا غرور بيجاي ملي مان كه جديدا خيلي مصنوعي هم شده است، جايش را به تلاش براي پيروزي، اما اين بار از راهي ديگر، بدهد. به جاي جبهه هاي جنگ سعي كنيم در جبهه پيشرفت و در مصاف جهاني شدن برنده شويم. باشد كه چنين باشد. هرچند راهي جز اين هم نيست. گرچه ميتوانيم مانند رزمنده ديوانه آن فيلم ژاپني با تمام وجود فرياد بزنيم و عليه خدا و حكومت و فرمانده و خود عصيان كنيم. اما دست آخر بايد سرمان را به زير بيندازيم و به فكر راه جبران باشيم. آن راه كه دروغ بود. راه ديگر چيست؟

دور. دور. دور. همه چیز را دور می بیند. تار. تار. تار. همه چیز را تار می بیند.
اشک. اشک. اشک. همه چیز را اشک می بیند.
اسمش این است که در باز شده. اما چه دری، کدام بازی؟ این بازی را که بچه ها هم گولش را نمی خورند. چگونه باور کند که راهش داده اند وقتی نه چیزی را می بیند و نه جایی را. اصلا تاریکی محض که دیدن و ندیدن ندارد. در باز باشد یا بسته.
ناشکری نباید کرد. "هیچ" نیست، کمی بیشتر از هیچ است. کورسویی می زند از دور . باریکه ای چشمک زن و میرا آن دورها به نظر می رسد. اما فرق آن با توهم چیست، وقتی که معیار اطمینانی نیست... چه وقت است که طبل رسوایی ناواقعیت بر سر بام ها بیفتد؟
مثل تلاش چشم بسته است برای دیدن، این جستجوها که نگاه می کند برای یافتن حقیقت نوری که نیست. سایه هست و نیست. نور هست و دیدن نیست. دیدنی هست در پس این پرده سرخ پیش چشم و دیدن نیست. اما اگر دیدن نیست پس این سایه مبهم و مبهوت کننده در متن ذهن بیننده چیست؟
نیست؛ ولی اگر نیست این دلی که مدام در گوش دیده می دمد که هست پس چیست؟ هست؛ ولی اگر هست پس کجاست؟ چگونه است؟ چگونه است که نمی توان دیدش و هست؟ چگونه است که نمی توان دیدش و جز او نیست؟ چگونه است که هربار ذکر این نیست در میان می آید اشک از دیده جاری می شود تا به زبان خود فریاد بزند که او را دیده و هست ... چگونه نباشد وقتی که یکی هست که می بیند که هست؟
... هب لی کمال الانقطاع الیک و انر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک ...
دور. دور. دور. همه چیز را می بیند از دور.
نور. نور. نور. همه جا را می بیند از نور.
هیچ نمی بیند جز نور.
این اصطلاح را در صحبت با یک دوست در مورد وضعیت دانشگاهها و رفتار دولت جدید و اوضاع ترم جدید دانشگاهها گفتم؛ و تمام ماجرا همین است. حضرات نودولت "دانش گاه" نمی خواهند، "کرنش گاه" می خواهند. دانش جو هم نمی خواهند. دانش پذیر می خواهند. تازه، دانش آنها هم با دانشی که ما می فهمیم فرق دارد. تمایلشان به وجود افراد کرنش گر به جای افراد پرسش گر نیز آشکار است. مجموعه اینها دانشگاه پیشتاز را به یک کرنش گاه دنباله رو تبدیل می کند که در بهترین حالت بخاری از آن بلند نمی شود.... ببینم؛ کدامیک از اینهایی که گفتم نیاز به استدلال دارد؟ به نظر می آید همه چیز خیلی واضح است.
يكي از اماكن منسوب به حضرت ولي عصر (ع)، مسجدي واقع در شش كيلومتري شهر مقدس قم است كه به مسجد جمكران مشهور شده است. در ساليان اخير، با تبليغ و ترويج محافل و جريانات خاص و بعضاً صاحب قدرت، زائران اين مسجد رو به فزوني گذاشته و به مراتب از زائران مرقد مطهر حضرت معصومه (س) بيشتر شده است... ادامه
تا باد چنین بادا
حدود دو سال پیش بود که محمد قوچانی در صفحه اول شرق به مناسبت یک سالگی روزنامه سرمقاله ای نوشت که در آن استراتژی کار خود را در روزنامه شرق توضیح می داد. عنوان یادداشت "در اثبات تئوری بقا" بود و حرف اصلی آن این بود که امیرپرویز پویان حرف صحیح زمانه خود را نمی زد و بیخود تئوری بقا را رد می کرد. ته حرف قوچانی این بود که باید الان در دوران دلسردی از اصلاحات در "اثبات تئورى بقا و ضرورت مبارزه مصلحانه" داد سخن داد. او مشکل را نه همچون پرویز پویان در استبداد صرف دانست و لاجرم راه حل را نیز از جنس مبارزه مسلحانه تجویز نکرد. فوچانی به ضرورت تقویت حوزه مدنی نظر داشت و وجود و تقویت بنگاه های اجتماعی را شرط آن می دانست و با همین استدلال تلاش بی حد و مرز اهالی شرق برای ماندن و ادامه دادن را توجیه می کرد.
این حرف درست بود. مثل حرف امیرپرویز پویان که حرف زمانه خود بود و بسیاری برای آن هورا می کشیدند، هرچند برخی هم به آن معترض بودند. اما نکته امروز ما اینجاست: همانطور که تئوری های چریک های دهه چهل جواب نداد، با نهایت تأسف و تأثر، ظاهرا تئوری روزنامه نگاری برای بقا هم در مقابل دیوار این جامعه و این حکومت بی پژواک ماند؛ همانطور که ایده سیاست ورزی باهدف جلب اعتماد نظام سیاسی. البته سه سال تلاش شرق و بچه های آن در پیمودن مسیر دشوار سرازیری پایانی حرکت اصلاحات که پر از سنگلاخ و باتلاق و میدان مین و غیره بود، حقیقتا ستودنی است. همانطور که تلاش های همه چریک های دهه های چهل و پنجاه ایران در راه سرنگونی رژیم شاهنشاهی قابل تقدیر است. اما از آن چه سود؟ و از این چه ماند؟
رفتار حاکمیت یکدست در تعطیلی همزمان نشریات شرق و نامه و حافظ و خاطره، در عین پذیرش پیشنهاد تعلیق موقت غنی سازی، تهدید آشکار مطبوعات از سوی وزارت ارشاد و رییس دفتر رییس جمهور، موارد متعدد رفتار متمایل به استبداد دولت ازجمله عدم ثبت نام از دانشجویان سیاسی و آخری هم توهین آشکار حسین شریعتمداری به سید محمد خاتمی در یادداشت سراسر هذیان دیروز کیهان، همگی نشان از چیزی دارد که در مواجهه با آن نمی توان از حداقلی به نام بقا سخن گفت...
به اینجاهای با صدای بلند فکر کردن که می رسم، پای ذهنم دیگر برای ادامه مسیر نمی کشد. چهار دست و پا هم که ادامه دهم، اول باید با این توبیخ درونی مواجه شوم که چطور همه مباحثی از این دست را یک سال پیش رد می کردی. بله؛ شاید هنوز هم در آن موقعیت که باشم از کار مصلحانه و خردورزی و تحمل و حوصله اصلاح طلبانه و صبوری و صبوری و صبوری بگویم و صددرصد از اینها دفاع کنم. ولی الان اینطور نیست. [نوشته ام کمی شخصی شد، اما به هرحال جای اینگونه سخنها همینگونه جاهاست] برخی از دوستانم می گویند بریده ام. یک کمی اش شاید شخصی باشد و برطرف بشود. اما قدری اش نیست. همه علائم بالینی جامعه ما می گویند که نیست. همه رخدادهای پیرامون من و شما می گویند که نیست. کدام اصلاح طلبی؟ وقتی حق حیات از موجودی که تنها به حیات (به بقا و گاهی فقط بقا) می اندیشد هم گرفته شود؟ کجا باید بگویم که این تصور زیاده ار حد ساده انگارانه است که شرق به خاطر یک کاریکاتور و یک خر توقیف شد. چه کسی است که تصور کند سقف قضیه همین بود که صفار هرندی از مکه و سفر حج ماجرا را هدایت می کرد؟ اگر اینها بود، نامه و حافظ و خاطره چی؟ یادداشت شریعتمداری چی؟ شایعات مربوط به روزهای بعدی چی؟ رفتار غیر قابل توجیه و فهم دولت و حکومت در همه این دست ماجراهای اخیر چی؟ واضح است که همه اینها نشان از چیزی دیگر در سطحی دیگر دارد. اینکه این چیز چیست، مهم نیست. البته واضح است. نوشتم که؛ همان است که نباید صدای مخالفی برایش وجود داشته باشد. اما در پس این موضوع، واقعیتی هشدار دهنده نهفته است که ذهن حساس را تحریک می کند. اگر راه درست بوده، چرا همه دارند یکی یکی در چاه می افتند. جواب این سوال، قدم اول برای انتخاب مسیر بعدی است. مسیری که هرچه باشد "بقا" به مفهوم گذشته نیست. آیا تعطیلی شرق برای پذیرش شکست تئوری بقا کافی نیست؟
و اما سخنی با برادران. روزنامه تعطیل می کنید؟ اعتراض می خواهید برانگیزید؟ می خواهید چه کسی را عصبانی کنید؟ می خواهید که را ناراحت کنید؟ از تعطیل کنندگان روزنامه شرق باید تشکر کرد. به همان دلیل که محاکمه کرباسچی به نیکی باعث رسوایی قانون حذف دادسراها شد و از این لحاظ خوب بود، باید از بازداشت کنندگان موسوی خوئینی و قاتلان اکبر محمدی و پرونده سازان برای دانشجویان و یادداشت نویسان کیهان هم تشکر کرد. آنها ما را به فکر کردن وا می دارند. با عملشان ما را به تأمل و بازاندیشی دعوت می کنند. میانه روی را می کشند تا بی مسئولیتی را به غیر خود هم تعمیم دهند. حکومت بی مسئولیت چاره ای جز این ندارد که منتقدان خود را هم به بی مسئولیتی و بی بخاری و بی تدبیری و بیحالی وا دارد. اما این تلاش و واداشتن در عین حال می تواند به عکس خود هم منجر شود و واکنش مسئولانه در رقیب برانگیزد. عدو شود سبب خیر ...
اما با خودمان. مرداب می شویم. اینطور برویم جلو، مرداب می شویم. توجه صرف به بقا آدم را می پوساند. گاهی هم باید صفحه را پاک کرد و خط ها را از نو کشید. هدف چیست؟ روش کدام است؟ کدام اصلاح طلبی؟ کدام سیاست ورزی؟ کدام بقا؟ جواب می دهد؟ نمی دهد؟ چه حاصل؟ چه باید کرد؟!
پس زنده باد خفقان.
در روزهایی که در ایام فترت به سر میبردم نویسنده راز نو لینک مطلبی از خودش را فرستاد که در آن عکسهای "مقبره کوروش زیر آب رفته" آمده بود و با یک لحن احساسی هم به این اقدام ضد ملی اعتراض شده بود. من هم که دیدم به طور طبیعی تعجب کردم. لینک هم که دادم نوشتم باور نمیکنم. اما بعدا که حقیقت قضیه را فهمیدم، نه فراهم شد که به آن بنده خدا بگویم و نه بنویسم. شاید چون فکر میکردم مشخص شده که قضیه چه بوده و همه هم فهمیدهاند که پاسارگاد زیر آب نرفته و اصلا سد آبگیری نکرده. اما الان که دیدم در نشریه فروغ از این مطلب و نقلهای آن انتقاد شده، گفتم ماجرا را توضیح بدهم.
این عکسها جعلی نیست، واقعی است. جناب راز نو هم چیزی را جعل نکرده و عکس دستکاری نشده. اما عکسها مربوط به این روزها هم نیست. اطلاعات دقیقتر از این ندارم، اما ظاهرا چند سال پیش سیلی در آن منطقه میآید که کل آن دشتهای اطراف و ازجمله مقبره کوروش هم تا پای پلهها (همانطور که در عکسها بود) زیر آب میرود. پس این عکسها مال آن موقع است و به طبع ربطی به سد سیوند هم ندارد ...
اما در این میان، بحث تأثیرگذاری رسانه و اعتبار منبع باز مطرح میشود. من به شخصه معتقدم با تعریفی که از وبلاگ وجود دارد، با این خبرها اعتبار آن از بین نمیرود. مشکل از سایتها و نشریات رسمیتر الکترونیک است که بدون تحقیق میپذیرند. وبلاگنویس باید که دقت کند، اما زیاد نباید برایش سخت گرفت. سایت است که اعتبار لازمه موجودیت و کارکرد اوست؛ ولی متأسفانه بعضی از سایتهای خبری و فان در اطراف ما هستند که از وبلاگهای شخصی هم بیاعتبارترند.
ما از تحریم نمی ترسیم. نمونهاش همین تحریم صنایع هوایی و قطعات هواپیما که اینهمه سال بودهایم. مگر از هواپیما سوار شدن میترسیم؟ نه! فوقش سقوط میکنیم دیگر. ترس ندارد که!
باز صد رحمت به سید حسن نصرالله که وقتی گندی میزند که کشورش را به دردسر میاندازد، اینقدر مردانگی دارد که مسئولیت کارش را به عهده بگیرد و اظهار تأسف کند از جنگ و بگوید اگر میدانستم چنین میشود نمیکردم. مسئولان ما که هیچ. نه یک بار، نه دو بار، حداقل هفده بار. الحمدلله. خدا توفیقتان دهد که خوب دارید به خدمت مردم میرسید.
خدا انرژی هستهای به قدر کافی به شما عطا کند. از هیچ قدرت جهانی هم ترسی نداریم. منطق ما هم قویتر از همه دنیاست، طوری که دیدیم رییسجمهور آمریکا از مناظره با محمود خودمان ترسید. اما من هم مثل محمود که اینهمه سوال از غربیها دارد، یک سوال دارم: مسئولیت خون بیش از هزار و پانصد نفری که در این سالها بر اثر سوانح هوایی کشته شدهاند، به گردن کیست؟ آیا کسی پاسخگو هست؟
يه روز يه مسابقه برگزار ميشه بين سیا، موساد، اینتلیجنت سرویس (انگلستان)، کا.گ.ب و سرویس امنیتی کشور مهرستان. چهار تا خرگوش توی جنگل انداخته بودن و این پنج سازمان امنیتی یه روز وقت داشتن که این چهار تا رو پیدا کنن. آمريکايی ها از همون ساعت اول از هوا موشک میریزن و از زمین حمله میکنن و چند ساعت بعد با هلیبرد خرگوشه رو پیدا میکنن و میارن. انگلیسیها از طریق یه شبکه جاسوسی که از یه قرن قبل توی این جنگل درست کرده بودن يه خرگوش ماده رو می فرستن توی جنگل و تعقيبش مي کنن و تا دم غروب یه خرگوش نر رو تحويل ميدن . اسرائیلیها وقتی از طریق استخدام نصف حیوونای جنگل به جایی نمیرسن شروع میکنن به کشتن حیوونا و قطع درختا که زودی خود خرگوشه حس حیوانی(انسانی!)اش گل میکنه میاد خودشو تحویل میده. روسها از چهار طرف جنگل رو آتیش میزنن و چند دقیقه قبل از پایان روز جنازه آخرین خرگوش رو سوخته و جزغاله تحویل میدن. آخرسر هرچی بین خاکسترا میگردن مهرستانیها رو پیدا نمیکنن. یهو میبینن از پشت کوه مأمورای مهرستانی دارن میان یه خرس گنده و سیاه رو هم دارن میارن، خرسه هی گریه میکنه میزنه توی سر خودش میگه به خدا من خرگوشم، به جان مادرم من خرگوشم!!