مژده بده! مژده بده! یار پسندید مرا
سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا
جان دل و دیده منم، گریه خندیده منم
یار پسندیده منم، یار پسندید مرا
کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز
کان صنم ِ قبله نما خم شد و بوسید مرا
پرتو ِ دیدار ِ خوشش تافته در دیده من
آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا
آینه خورشید شود پیش رخ ِ روشن ِ او
تاب ِ نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا
گوهر ِ گم بوده نگر تافته بر فرق ِ فلک
گوهری ِ خوب نظر آمد و سنجید مرا
نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
رشک ِ سلیمان نگر و غیرت ِ جمشید مرا
هر سحر از کاخ ِ کرم چون که فرو می نگرم
بانگ ِ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا
چون سر ِ زلفش نکشم سر ز هوای ِ رخ ِ او
باش که صد صبح دمد زین شب ِ امید مرا
پرتو ِ بی پیرهنم ، جان ِ رها کرده منم
تا نشوم سایه خود باز نبینید مرا
نه. عنان قلم از کف نداده ام. مگر دیگر چه چیزی باید نوشت درباره کوته فکری که چنین سخنانی از او شنیده شده: "اينكه ميگويند دو بچه كافي است، من با اين امر مخالف هستم. كشور ما داراي ظرفيتهاي فراواني است. ظرفيت دارد كه فرزندان زيادي در آن رشد پيدا كنند، حتي ظرفيت حضور 120 ميليون نفر را نيز داراست... اين غربيها خود دچار مشكل هستند و چون رشد جمعيتشان منفي است، از اين امر نگران هستند و ميترسند كه جمعيت ما زياد شود و ما بر آنها غلبه كنيم، به همين خاطر مشكل خودشان را به ديگر كشورها صادر ميكنند."
نظر دیگران:
:: زنان بزایند که دو بچه کم است!
:: حدس بزنیداین حرفها رو کی زده
:: اتوبوس 120 میلیونی
:: انالله و اناالیه راجعون...
:: 70 بیش از 120
+ دولت اهل حال
سایت بلاگفا در ماههای اخیر به وضع بدی افتاده است. این را همه کسانی که معمولا در اینترنت فارسی وبگردی می کنند و به طبع اگر نویسنده یک وبلاگ در بلاگفا هم نبوده باشند هر از گاهی به وبلاگ های فعال در این سرویس سر می زنند، می دانند. این سرویس پرطرفدار و مجانی وبلاگ ها نمی دانم دقیقا از چند سال پیش شروع به کار کرد، اما بدون شک اگر محبوبترین نبوده باشد، یکی از بهترین سرویس های وبلاگی بوده و خصوصا سهولت نسبی کار با آن، طرفداران زیادی برای بلاگفا جمع کرده است. همه اینها هم دسترنج یک جوان کله شق بی پول پرکار و باهمت است به نام علیرضا شیرازی که نصف زندگی اش را گذاشته به پای بلاگفا و پارسیک؛ و الحق و الانصاف خوب هم آنها را تا امروز سرپا نگه داشته. و اما امروز ...
دو تا بحث این روزها در مورد این سرویس دهنده وبلاگ ها هست که نمی دانم به هم ربطی دارد یا نه، ولی طبعا باید داشته باشد؛ گرچه چندان مهم هم نیست. یکی مشکلات مکرر فنی است که وبلاگ های بلاگفا پیدا می کنند که مدیر بلاگفا تقصیر آن را به گردن سرور انداخته، و البته مشکل هنوز هم ظاهرا حل نشده است. بحث پردامنه بعدی هم در مورد فروش یا عدم فروش این سایت است که به رسانه ها کشیده شده و تاحدی که خودم از آن شنیده ام، این نگرانی هست که یکی از طرفین ماجرا را دادگاهی کند؛ یعنی دخالت قوه قضاییه در یکی از بخش های مهم اینترنت متزلزل ایرانی، و این یعنی خطر.
یک بار جایی نوشته بودم اینترنت ایرانی یتیم است؛ صاحاب! ندارد. کسی دغدغه رشد و پیشرفت آن را که ندارد هیچ، دغدغه مراعات حقوق کاربران را هم در آن ندارد. دغدغه کوتاه کردن دست افراد ناآشنا و بیگانه از آن را که نداریم هیچ، دغدغه حفظ همین حریم های حداقل موجود را هم نداریم. این است که اینترنت پرسرعت کاربران را قطع می کنند و سایتها را بی قاعده فیلتر می کنند و توسعه اینترنت را بر فنا و نقض آشکار حقوق شهروندان مجازی را بنا گذاشته اند، و کسی گویی اعتراضی ندارد. در این هنگامه، اینکه یک قاضی ناآشنا و یک بازجوی بی تخصص و یک لابی بدخواه بخواهند درباره هر مسئله ای از مسائل اینترنت ایرانی نظر یا حکم بدهند، انصافا به حق نیست و لااقل اهل اینترنت نباید چنین بنایی بگذارند؛ حتی و خصوصا اگر موضوع این دعوا مالکیت یک سایت مثل بلاگفا باشد که بدخواهان در به دست گرفتن آن کم منافعی ندارند. پس به عنوان یک کاربر اینترنت ایرانی موکدا می گویم و از دو طرف می خواهم که یک جوری این دعوا را فیصله دهند و آن مشکل را حل کنند.
خود من واقعا مثل شهرام ناامید از حل این مسئله نیستم، گرچه درک دقیقی هم از ابعاد دعوا ندارم. ولی چون کم و بیش با دو طرف دعوا آشنا هستم به این فکر می کنم که آیا نمی شود با پادرمیانی یا یک همچین چیزی و کمی کوتاه آمدن دو طرف و توافق مشکل را حل کرد؟ قبول که اصولا در مسائل مالی چون پای منافع طرفین در میان است ریش سفیدی جایی ندارد، اما تجربه اینطور هم نشان نداده و اتفاقا به خاطر همان منافع و چون بی اعتبار شدن بلاگفا نه به نفع کسی است و نه هیچ یک از کاربران آن را دوست دارند، می گویم باید زودتر این بحثها تمام شود و مسئله حل شود. چون هیچکدام از دو طرف نفعی از بلاگفای بی اعتبار نخواهند برد. ضربه این کشمکش ها و آن مشکلات فنی هم فقط به جایگاه و اعتبار این دسترنج ساعتها و سالهای علیرضا شیرازی عزیز می خورد و بس؛ که چنین مباد که بلاگفا بی اعتبار شود یا کار به جایی برسد که برخی هم به پتیشن نوشتن و لوگو درست کردن بیفتند. این بحثها را - خواهشا - ادامه ندهید.
بلاگفا را دریابید و به حقوق کاربران بلاگفا و به شأن اینترنت ایرانی حرمت بنهید، باشد که رستگار شوید!
مسولان روزنامه نوپای روزگار که امروز سومین شماره آن در دوره جدید منتشر شده بود، ساعتی پیش تصمیم گرفتند انتشار این روزنامه را متوقف کنند. ظاهرا دلیل این تصمیم، فشارهای مداوم هیات نظارت و وزارت ارشاد برای محدود کردن کار این روزنامه و اعضای تحریریه آن بوده است. صبح شنیدیم که از هیات نظارت بر مطبوعات بهانه آورده اند که چون مجوز این نشریه اجتماعی است و نه سیاسی ، طبق قانون نباید بیش از 20 درصد مطالب آن سیاسی باشد، در حالی که بیشتر است. مدیران روزنامه هم حاضر شده بودند که حتی سرویس سیاسی روزنامه را که ظاهرا برای رفع هرگونه شبهه قانونی از اول با دو تعریف کاری "خبر" و "ایران" فعالیت می کرد تعطیل کنند. اما امروز باز هم کوتاه آمدند و پذیرفتند که کل سرویس سیاسی را حذف کنند. اما ظاهرا فشارها و بهانه گیری های هیات نظارت تمامی نداشت و در نتیجه تصمیم بر این شده که روزنامه فعلا (یا دیگر) در نیاید.
برای خود من تعطیلی روزگار بیشتر از شرق ناراحت کننده بود. چون برای تعطیلی شرق شاید بتوان هزار دلیل و بهانه آورد که هرکدام لااقل قابل بحث است، اما تعطیل کردن روزنامه ای که هنوز منتشر نشده یا تازه منتشر شده یعنی ممانعت کردن اعضای تحریریه آن از کار؛ یعنی نه فقط سد راه اندیشه که حتی بستن راه کسب درآمد اعضای تحریریه؛ و یعنی تلویحا بروید بمیرید که در این مملکت جایی برای شما نیست مگر اینکه بپذیرید قلم را کنار بگذارید و به خودی ها بسپارید. البته تیم شرق اولین گروه از روزنامه نگاران نیسند که این رفتار پرمعنا و غیر حقوق بشری با آنها شده. اما مهمتر از گروه هدف، معنای رفتار است که چیزی جز محروم کردن افراد از حق انتخاب شغل و تداوم کار خود در حرفه روزنامه نگاری نبوده و از این لحاظ نقض آشکار حقوق بشر و حقوق قانونی این تیم کاری است؛ حقی که قبل از آنها برایچند گروه دیگر از روزنامه نگاران نیز نقض شده بود.
اگر مسئولان هیات نظارت و وزارت ارشاد معتقدند روزنامه ای نباید جایگزین شرق یا هر روزنامه تعطیل شده دیگری بشود، و در عمل راهی هم برای انتشار دوباره دهها روزنامه مثل شرق که توقیف موقت شده اند باقی نگذاشته اند، پس بفرمایند آیا اعضای این تیم باید بروند بمیرند؟ یا باید بروند مسافرکشی و کارگری کنند؟ یا باید چمدانشان را ببندند و از کشور بروند؟ چه باید بکند بالاخره؟! یکی این وسط تکلیف را روشن کند. آیا این شهروندان روزنامه نگار بی گناه بی پناه حق زندگی ندارند؟ حق کار ندارند؟
لینک ها:
:: اعتراض عطریانفر همیشه باحوصله
:: استعفای محمد قوچانی
:: فرید مدرسی: دیوارها فرو ریخت
:: مهدی افروزمنش: پنج تذکر در دو روز
:: احسان ابطحی: روزگار متوقف شد
:: علی سیدآبادی: توقیف هیچ نشریه ای قانونی نیست
:: ابوذر معتمدی و آخرین خبرها
:: اکبر منتجبی: دیگر منتشر نمی شود
:: روزگار سیاه شرقی ها. خدا نکند البته
و آخرین خبرها:
:: روزگار می آید، بدون سیاست
:: اینکه ارشاد گفته بود روح شرق در روزگار هم هست که معلوم بود منظورش چیست و کیست! اما افراد مشکل دار شرق هم مشخص شدند: محمد قوچانی، احمد زیدآبادی، رضا خجسته رحیمی، محمدجواد روح.
پ.ن. آزادی مطبوعات در ایران بیداد می کند. مردیم از اینهمه آزادی.
الان ما یک معاون رییس جمهور داریم که نیروهای تابع او در هر استان زیر نظر استانداری کار می کنند.اما مشکل فقط این نیست که این آقا به یک چوب سفید تبدیل می شود. مشکل این است که بقیه هم عملا چوب سفید خواهند بود و بودجه مستقیما می رود زیر دست استاندارهایی که معمولا به خاطر تعلقات محلی و محیطی قادر به درک و فهم مسائل و ضرورتهای ملی نیستند. یعنی خلاصه می شود هرکسی سی خودش! بودجه در استان ها توزیع می شود و به طبع با نگاهی استانی. نتیجه اش این می شود که حرف آخر را حضرت آقای امام جمعه یا فرمانده سپاه منطقه و یا فوقش نماینده ولی فقیه در استان می زند. به جای اینکه نصف پول در همین مرکز حیف و میل شود که چیزی هم تهش برای کشور و مردم بماند، به اقصانقاط کشور فرستاده می شود که به تعداد خودی های همه استان ها نان خور به سر خوان بودجه کشور اضافه شود تا دیگر چیزی برای خرج کشور و مردم باقی نماند.
احمدی نژاد که البته نمی داند چه می خواهد، فقط می داند که می شود و می تواند. اما اینطور که او دارد کشور را حلو می برد سرنوشت ما احتمالا یکی از اینها خواهد بود: سیستم ملوک الطوایفی یا حکومت فدرالی و یا ولایات و امارات متحده ایرانی!
بعضی ها معتقدند انتخابات خبرگان مساله صنفی است، مربوط به روحانیت است و برای نیروهای سیاسی نباید اهمیتی داشته باشد. بعضی معتقدند این انتخابات هم مثل هر انتخاباتی مهم است، اما در این مورد خاص بسته به رفتارهایی که در زمان بررسی صلاحیت ها انجام می شود باید تصمیم به شرکت یا عدم شرکت در آن گرفت. مثلا مجاهدین انقلاب در قطعنامه کنگره شان تصریح کردند که اگر صلاحیت ها جناحی رد شود انتخابات را برای اولین بار "تحریم" می کنند. بعضی هم معتقدند اصلاح طلبان باید در انتخابات شرکت کنند و تا می شود خود را و همچنین خط هاشمی را تقویت کنند تا خبرگان به دست مصباح نیفتد. بعضی ها هم به انتخابات از زاویه هشت سال آینده و اتفاقاتی که در آن می تواند بیفتد نگاه می کنند و از این جهت که دوره چهارم این مجلس را دوره تصمیم گیری می دانند، هر یک عضو و یک رأی در آن را هم تعیین کننده می پندارند.
هنوز ایده ای ندارم. خودم خیلی خوشبین به شرکت مردم نیستم، تا برسیم به صلاحیت ها و سلامت اصل انتخابات. گو اینکه کس خاصی هم ثبت نام نکرده که بخواهند رد کنند! یعنی مجمعین (مجمع روحانیون و مجمع مدرسین و محققین قم) که اینهمه می گفتند داریم کار می کنیم واقعا هیچ کار خاصی نکرده اند و نگاهی به لیست ها این را نشان می دهد. به هرحال هر تصمیمی برای شرکت یا عدم شرکت و رأی دادن یا ندادن به هر کسانی، مقدمه اش شناخت آدمهاست. نامزدهایی که همه شان یک عمامه سیاه یا سفید و یک ریش نسبتا قابل توجه دارند. بنابراین تمیز دادن انها از یکدیگر نیاز به دید سیاسی و شناخت قبلی دارد.
برای شناخت دقیق کاندیداهای خبرگان باید آن را دسته بندی کرد. قبلا در میان روحانیون سیاسی دو دسته مشخص چپ و راست وجود داشتند، که معمولا چپ ها ردصلاحیت می شدند و خبرگان و حکومت دست راست ها بود! الان باید خط هاشمی و خط مصباح را هم از آنها تفکیک کرد. من می خواهم خط پنجمی را هم اضافه کنم که خط خود رهبری است. چون بعضی از این آدمها واقعا آدم راست و مصباح و هاشمی نیستند، آدم خود رهبری اند. ممکن است قبلا چپ بوده باشند یا راست، اما الان با چرخش روزگار در خطی افتاده اند که خط آقای خامنه ای است، و نه چپ و راست. البته در غیر این شرایط و بعد از این انتخاب، هر کدام به یک طرفی ممکن است بچرخند یا اصلا معلوم نیست به کدام طرف. اما فعلا اینطورند. بدون شک افراد این خط هم در لیست نهایی مصباح ممکن است دیده شوند هم حتی اصلاح طلبان. کما اینکه لیست جامعتین (روحانیت مبارز و مدرسین قم) هم هنوز بین خط یک و سه و چهار در کشمکش است و مشخص نیست در نهایت انتخابات نسبتا قطبی خواهد شد و یک و دو در برابر سه و چهار خواهند ایستاد یا اینکه حجم بالای آدمهای مورد اجماع در خط دو و سه و تا حدی چهار رنگ رقابت را در انتخابات کمرنگ می کند.
با این اوصاف، سعی می کنم کسانی را که تا الان مطرح شده اند در این پنج خط تقسیم کنم. احتمالا تقسیم بندی ام دقیق نیست، لیست کامل افراد ثبت نام کرده را هم ندارم، اما شروع خوبی است و قابل ترمیم.
1- خط مصباح: مصباح یزدی، استادی، سید احمد خاتمی، علم الهدی، مرتضی تهرانی، محسن غرویان، خزعلی، شاهچراغی (سمنان)
2- خط راست: مجتهد شبستری، احمد جنتی، امامی کاشانی، محمد یزدی، موحدی کرمانی، اختری، فاکر، کعبی، دری نجف آبادی، مقتدایی، مصباحی مقدم، سید رضا تقوی، محی الدین حائری شیرازی (فارس)
3- خط رهبری: مشکینی، هاشمی شاهرودی، تسخیری، محمدی گیلانی، صادق لاریجانی، طاهری خرم آبادی، طباطبایی (اصفهان)، علی فلاحیان، رییسی، محسن قمی
4- خط هاشمی: رفسنجانی، محمد مومن، هاشمیان، حسن روحانی (سمنان)، واعظ طبسی، رازینی، حسینی بوشهری، ریشهری، حجتی کرمانی،
5- خط اصلاح طلبان: نورمفیدی، توسلی، موسوی بجنوردی، هادی خامنه ای، مجید انصاری، موسوی تبریزی، ناظم زاده, مروی، معرفت، یونسی، هاشم زاده هریسی، فاضل گلپایگانی، قاضی زاده، زهره صفاتی، سید علی اشکوری، علی اصغر دستغیب (فارس)
پ.ن. 1 : اولین اشتباه درآمد. اشتباه که نه، سوتی. آقای ناظم زاده مجمع مدرسین را با نظام زاده اوقاف اشتباه گرفتم. نظام زاده هم راهنمای چپ می زند ولی واقعا در خط رهبری است. در حالی که ناظم زاده اصلاح طلب است و با آقای منتظری هم قرابت هایی دارد.
پ.ن. 2 : این هم دومی. آقای ابراهیم امینی ظاهرا کاندیدا نشده. البته خبر موثق نیست!
همین جا Stop! هیچکدام از این حرفها که نوشتم و می خواهم بنویسم توجیه کننده رفتاری که حکومت با ایشان و هوادارانش داشت نیست. حکومت حق سرکوب ندارد. چه سرکوب عقیده، چه سرکوب فعالیت مذهبی، چه سرکوب کار سیاسی، چه طرف مذهبی باشد، یا آخوند، یا لاییک و چه سیاسی یا فرهنگی یا هیچی یا هرچی! سرکوب، برخورد خشن، بازداشت غیرقانونی، شکنجه، اعتراف گرفتن، پرونده و شایعه ساختن و امثال اینها در مورد هر کسی محکوم است و قبیح و جای تأسف و شایسته تقبیح. نمی دانم. شاید اخلاقا خیلی درست هم نباشد که وقتی ایشان در بازداشت است این حرفها را درموردش بنویسم. اما خب وقتش الان است که اسم ایشان بیشتر از همیشه مطرح شده و فکر نمی کنم واقعا نوشته و نوشتن من و امثال من هم تأثیری در وضع ایشان داشته باشد.
اما ببینید. این یک واقعیت است که آخوند آخوند است. بله، البته این حرف که خودشان در دهان مردم انداخته اند درست است که در هر گروهی خوب و بد هست. نمی خواهم حرف رضا مارمولک را هم بزنم که "خوب هاشو گرون خرید داشتن و قسمت ما اینا شدن"!! ولی خداوکیلی تا ما دیده ایم، غیر از معدود استثناهایی که اتفاقا وضع بدتری داشته اند، یکسری خصلت ها در همه آخوندها هست که ملائکه از آنها به درگاه خدا پناه می برند! اولی اش همین که اینقدر راحت حرف توی دهن خدا می گذارند که نگو. از ریا و دو رویی و چند شخصیتی بودنشان هم نگویم بهتر است. و همچنین دهها خصوصیت بد اخلاقی و رفتاری که بعضی از آنها به حزب اللهی ها هم سرایت کرده و بعضی البته نکرده. چون خود بچه بسیجی ها هم، حتی از زمان چنگ، کلی آخوندها را دست می انداخته اند و ریاکاری و ظاهرگرایی آنها را مسخره می کرده اند.
این آقای کاظمینی هم به قول یکی از بچه ها که البته درمورد خاتمی می گفت، آخوندی بیش نیست! ولی انصافا کار آخوندی را خوب بلد است. همین که جماعتی را آنچنان تهییج کرده که تا نزدیکی های پای جان حاضرند پایش بایستند جای تحسین دارد. باز به قول یکی دیگر "جلوبندی" خوبی هم درست کرده. ریش و ابرو و جای مهر پیشانی و ... خلاصه تیریپ اش به مرجع تقلید ها شبیه شده. اگرچه الحق و الانصاف هرکس که یک بار حرف زدنش را در VOA هم شنیده باشد تصدیق می کند که چندان آش دهن سوزی نیست و چیز زیادی بارش نیست.
باز بزنم به صحرای کربلا و از آن طرف هم بگویم. هر کسی که هست، هر عقیده ای که دارد، هر حرفی که می زند و کاری که می کند، طرفدارانش هر چیزی که در مورد او معتقدند، محترم اند، محترم است و محترم اند. محترم بودنشان به این نیست که در کنج خانه بتوانند حرفشان را بزنند. نخیر؛ باید بتوانند حتی در سطح جامعه تبلیغ کنند و یار جمع کنند. چه کسی این حق را به خیلی های دیگر و بدتر (آخوندتر!) از ایشان داده و به ایشان نداده؟! پس محکم کاری کنم که قصد نادیده گرفتن حقوق ایشان را ندارم. ولی همانطور که ایشان حق دارد کار خودش را پیش ببرد، دیگران هم حق دارند اگر او یا پیروانش دروغ آشکاری مثل اینکه او نوه آقای بروجردی معروف است گفتند، این دروغ را اصلاح و دغل کاری را رسوا کنند. البته قصد من از این نوشته گفتن این هم نیست؛ حرف دیگری است.
اگرچه خیلی به دیوار و در و تخته زدم. ولی همه اینها هم برای من یکی چندان مهم نیست. آنچه برایم بااهمیت و عجیب و غیرمنتظره است، این است: چطور این ملت که اینهمه در کوچه و خیابان غر می زنند و از آخوندها بد می گویند، هنوز هم اینطور به یک آخوند نه چندان ویژه اعتماد می کنند و دل می بندند؟!
پ.ن. جالب است که ایشان مدام می گوید من سیاسی نیستم و کار سیاسی نمی کنم در حالی که همه کارش سیاسی است؛ سیاسی تر از خیلی سیاسی ها. جالب تر هم این است که جماعتی که دور ایشان جمع شدند و چند روز جلوی اجرای حکم بازداشت ایشان را گرفتند، اینقدر پای کار بودند که هرکسی آنها را می دید حیرت می کرد. نمی فهمم چطور می شود کسانی اینطور عیان و آشکار، در قرن بیست و یکم، قمه دست بگیرند و در مقابل اجرای یک حکم ولو ناعادلانه حکومت بایستند؟ مگر آقای کاظمینی اولین کسی است که معتقد است حکومت در مورد او حکم ناعادلانه ای صادر کرده و ظلم روا داشته؟ مگر اولین روحانی ای است که در این نظام بازداشت می شود؟ مگر مریدان او اولین گروهی هستند که اعتقاد و تعلق خاطر آنها ندیده گرفته می شود و به مقتدای آنها تعرض می شود؟ در هجده تیر هم که هجده تیر بود، از دانشجویانی که خیلی هایشان در مقابل شخص اول مملکت شعار می دادند، کسی اینطور قمه و شمشیر دست نگرفته بود. حالا فرض می کنم که ادعای کشف اسلحه گرم دروغ باشد یا لااقل تعداد آن را که صد تا گفته اند اغراق باشد. ولی آن صحنه هایی که من در آن کوچه و خیابان که اتفاقا نزدیک محله ما هم بود دیدم، خیلی عجیب و غریب بود. بدجوری مخشان خورده شده بود این جماعت. بامزه این بود که کلی هم انصار حزب اللهی و بسیجی (واقعا بسیجی، عضو پایگاه ها یعنی) بینشان بودند... ولی خداوکیلی کاش حکومت یک قدری عاقل تر بود و با اینطور مسائل عاقلانه تر برخورد می کرد تا نه الان این آقا در زندان باشد و نه آن ماجراهای بد و آن سرکوب بعدش اتفاق بیفتد. خدایا قدری شعور!
برنامههاي ويژه ماه مبارك رمضان جبهه مشاركت امسال از امشب ( 15 رمضان = 16 مهر) شروع شد و به مدت نه شب در كانون توحيد ادامه دارد. طبق اطلاع روابط عمومی مشارکت، اين برنامهها به این ترتيب است:
يكشنبه، 16 مهر :
حميدرضا جلاييپور با موضوع «دفاع از دين از منظر جامعهشناسي»،
دوشنبه، 17 مهر :
داود سليماني با موضوع «مردم در نگاه علي (ع)»،
سهشنبه، 18 مهر :
ناصر مهدوي با موضوع «بندگي، نياز زندگي امروز»،
چهارشنبه، 19 مهر :
مصطفي درايتي با موضوع «دين و دموكراسي»،
پنجشنبه، 20 مهر (شب 19 رمضان) :
محسن كديور با موضوع "طهارت معنوی"
جمعه، 21 مهر :
مسعود اديب با موضوع «حقيقت دين»،
شنبه، 22 مهر (شب 21 رمضان) :
عليرضا علويتبار با موضوع «دين پشتوانه اخلاق»،
يكشنبه، 23 مهر :
داود فيرحي با موضوع «دولت امام علي (ع)، زمينهها و مشكلات» (زمينههاي سياسي، اجتماعي ترور امام علي)
دوشنبه، 24 مهر (شب 23 رمضان) :
محسن آرمين با موضوع «جريانهاي تفسيري معاصر و انديشه آزادي».
اين مراسمها هر شب از ساعت هشت و نیم شروع ميشود، غیر از شبهاي احيا که مراسم از ساعت نه و نیم آغاز ميشود و تا ساعت دو و نیم بامداد ادامه دارد.
از برنامه های حسینیه ارشاد هم هنوز خبر ندارم. فکر کنم سه شب احیا برنامه دارند. دقیق که خبردار شدم برنامه ها را می گذارم اینجا.
دعا ( 2A ) بفرمایید.
چند نمونه از عبارات این بروشور را می آورم تا نهایت کار این نگاه بدبینانه به اینترنت را نشان دهم. البته منظورم اصلا نفی لزوم آگاهی پدر و مادرها از اینترنت نیست، بلکه نشان دادن غایت افراط در بدبینی نسبت به اینترنت و یکسره منفی نشان دادن آن است. ببینید و قضاوت کنید:
- بیشتر کاربران 9 تا 19 ساله بر این باورند که اگر والدین آنها در جریان مضرات اینترنت قرار بگیرند، حتما با آنها مخالفت خواهند کرد و آنها دیگر نمی توانند به طور آزادانه از اینترنت استفاده کنند.
- با فرزندانتان در مورد نحوه استفاده از کامپیوتر و خطراتی که در هنگام کار با اینترنت ممکن است آنها را تهدید کند، صحبت کنید.
- کامپیوتر را در مکانی از منزل قرار دهید که بتوانید صفحه آن را دیده و فعالیتهای فرزند خود را تحت نظر داشته باشید.
- فرزندتان را هنگام حضور در اتاق های گفتگوی اینترنتی همراهی کنید.
- ترجیحا از یک ایمیل مشترک برای تمام اعضای خانواده استفاده کنید تا بتوانید فعالیت های فرزندانتان را زیر نظر داشته باشید.
- درست مانند رفتارهای او با سایر دوستانش در زندگی عادی، از او درباره دوستان آنلاینش سوال کنید و به بحث بنشینید.
پ.ن. دو بار قطع لحظه ای برق کامپیوتر به علت صاعقه! و از دست رفتن همه نوشته ها فقط همینقدر حوصله باقی گذاشت که این چند خط را دوباره از نو بنویسم.
یادم می آید که در پایان سال گذشته که مجلس در حال بررسی بودجه سال 85 بود، ردیف بودجه موسسه نظیم و نشر آثار امام را که دیدم، کفم برید! جدی ها، اینهمه بودجه برای چی؟؟ مگر با اینهمه بودجه که تنه به تنه نهادهای بی مصرفی مثل سازمان های تبلیغات اسلامی و فرهنگ و ارتباطات اسلامی و بنیادهای کذا و کذا می زند، چه کار مفیدی می کنند؟ غیر از کارآفرینی برای آدمهایی که روسای این موسسه را قبول دارند و دور برشان را گرفته اند، چه کار دیگری کرده اند از همان سال 68 تا امروز؟ منی که از کودکی و نوجوانی ام امام را دوست داشته ام و همسن های من که برخی مثل من و برخی جور دیگری بوده اند، چه چیزی از این موسسه و کارهای این موسسه آموخته اند درباره امام و زندگی اش و اندیشه اش؟
کجاست جایگاه این "رهبر کبیر انقلاب" در ذهن واندیشه نسلی که چند سال بعد از آن انقلاب به دنیا آمد؟ چه چیزی جز تصورات غالبا ساده انگارانه ای که پدر و مادرها منتقل کرده اند، چه چیزی که پس از نزدیک بیست سال دید ما را روشن تر کند، از او برای امروز گفته شده؟ پس این موسسه به چه دردی می خورد؟ سیر کردن شکم چند صد نفر و دیگر هیچ؟ چه چیزی غیر از حرفهای صد من یه غاز آنها که خمینی را تا حد یک جنایتکار که اعدام برایش مثل آب خوردن بود پایین آورده اند و یا اینها که او را تا حد قدیسی که عکسش را باید در ماه دید بالا برده اند، برای نسل امروز به یادگار مانده از امام؟
دبیرستانی بودم، یا شاید راهنمایی. یک سمیناری برای بررسی فقه سیاسی امام تشکیل شد که تلویزیون نشان می داد. احمد خمینی در آنجا سخنرانی داشت و گفت هیچ کس تا امروز اندیشه سیاسی امام را باز نکرده. حرف بامزه ای بود. من نوجوان ساده دل توی دلم گفتم پس آنهمه آخوند بزرگ و کوچک، هویج بودند در آن چند روز سمیناری که اتفاقا من هم به موضوعش علاقه داشتم و پیگیری می کردم؟! ولی واقعیت همین بود.
نشناختند و نگذاشتند بشناسیم فارغ از حب و بغض ها. الان هم همین است. همه چیز هست غیر از واقعیت امام. واقعیت شخصیتی که بزرگترین انقلاب پایان قرن بیستم را رهبری کرد، هرچند با تبعات و مشکلات بسیار. واقعیت شخصیتی که هر کلمه ای که بیش از این از او بنویسم، فحش ها را از یک طرف برای خود خریده ام. از یکی از دو طرف!
نشناختند و نگذاشتند بشناسیم فارغ از حب و بغض ها. الان هم همین است. می گویید نه؟ از چند ساعت پس از نوشته شدن این مطلب منتظر کامنت های ایشان باشید. کسانی که از نام امام خمینی فقط به فکر انتقام اعدام های 67 می افتند و کسانی که از امام خمینی فقط اسرائیل باید نابود شود و جنگ جنگ تا رفع کل فتنه در عالم را آموخته اند.