اکنون همه گروههای اصلاح طلب با همه تفاوت ها اختلافاتشان را کنار گذاشته اند و بر سر یک لیست مشترک برای انتخابات شورای شهر تهران و شهرهای بزرگ کشور ائتلاف کرده اند. این اتفاق مهمی است و اگرچه بهت رسانه ای طرف مقابل نشان می دهد که به سرعت باید منتظر واکنش های عصبانی حاکمیت یکدست بود، اما این تقوای ائتلاف به نظر من نه تنها خودش هدف و یک پیروزی ابتدایی است، بلکه به ثمر هم می نشیند و احتمال پیروزی اصلاحات در این انتخابات را بالا می برد.
موفقیت اول این ائتلاف در زنده نگه داشتن این طفل تا لحظه آخر توافق بر سر لیست بود و موفقیت بعدی را باید در 24 آذر به انتظار نشست. تا ببینیم ...
پ.ن.1 بنا نبود یهو اینقدر انتخاباتی بشه! قلم که بخشکه بعد بخوای یهو غرقش کنی توی مرکب همین میشه.
پ.ن.2 (به شیوه جوجه وبلاگ نویس ها:) حالا حرفهای زیادی در این باره دارم ولی بعدا می نویسم!!!
به واسطه عللی که در جایی بین تقدیر و اختیار می نشینند، در سالهای اخیر با نهج البلاغه کمی انس داشته ام، خیلی بیشتر از قرآن. نه که نگاهم به متن، فراتاریخی یا فراشخصی باشد؛ که اتفاقا در این بعد از بحث خیلی بیشتر باید بخوانم و بدانم. اما این متن تاریخی مذهبی را بی اغراق هرچه بیشتر مطالعه کرده ام، افق های جدیدی در آن یافته ام که سرزمین های کشف نشده نهج البلاغه را بیشتر به چشمم آورده است. تا جایی که الان می توانم - به زبان آخوندها اما با معنایی دقیقا خلاف آنچه آنها مراد می کنند - بنویسم: نهج البلاغه در میان شیعیان امام علی غریب است.
چیزی که باعث شد این را بنویسم، نقل قولی بود که دکتر معین در نوشته اخیرش در وبلاگ از قول امیرالمومنین نقل کرده است. نقل قولی که کار را از حیرت و ابهام فراتر می برد و به اشک و لرزه می رساند. در واقع اگر کسی نهج البلاغه خوانده باشد، می داند که بعضی جاهای این کتاب باعث تحسین آدم می شود، بعضی جاها آدم را به فکر فرو می برد، بعضی جاها آدم را بلافاصله به ورطه شبیه سازی فراتاریخی می کشاند، بعضی جاها آدم را با عمق رنج های یک مرد بزرگتر از دیگر مردان عصر و تاریخ خود همنوا می سازد ... و بعضی جاهای این کتاب از فرط حیرت و عمق معنا اشک را به چشم آدم می آورد. نامه 25 امام که خطاب به مأموران جمع آوری زکات است، یکی از نمونه های این مورد آخر است.
ترجمه نامه را در همان وبلاگ دکتر بخوانید. به طور خلاصه، این نامه توصیه هایی است که ایشان درباره نحوه رفتار با مردم به مأموران جمع آوری زکات کرده اند. بی نظیر است؛ خصوصا اگر به تاریخیت متن و این نکته که این حرفها برای اعراب 1400 سال پیش در آن جامعه کماکان جاهلی (= خشن+ متعصب+مردسالار+ غرق در نادانی) و توسط یکی از خود آنها زده شده، توجه کنیم. کلمه به کلمه اش بی نظیر است. اما شنیدن آن جایش برای من دیگر غیر قابل فهم است که حضرت به آن مردمان درباره نحوه رفتارشان با حیوانات هم تذکر می دهد: وقتی حیوانی را به عنوان زکات و مالیات گرفت، مادر را از کره اش جدا نکند و آنقدر ندوشد که به کره اش شیر کافی نرسد و سوار آنها نشود که خسته شوند و بین شتری که می دوشد یا سواری می دهد با بقیه عدالت را رعایت کند و بگذارد شتر خسته استراحت کند و با شتر مجروح و خسته که نمی تواند راه برود مدارا کند و به آنها آب بدهد و از جای خشک آنها را نبرد بلکه از کنار علفزار ببرد و به شتران ساعتها مهلت بدهد تا با آسودگی بخورند و بچرند ...
خدایا چه بی پروا و بی حیا باید باشد کسی که ادعا کند من بر جای علی نشسته ام؟ ما چه می فهمیم علی کیست!
از جان شورای شهر چه می خواهیم؟ چرا دست از سر این حاکمیت یک دست بر نمی داریم که شورا را هم دوباره بگیرد؟ چرا نمی گذاریم احمدی نژاد به اندازه کافی خرابکاری بکند تا کار یکسره شود و هرطوری که شده بالاخره از دست اینها خلاص شویم؟ چرا باز تکرار مکررات می کنیم و می خواهیم یکسری چهره های تکراری را به شورا بفرستیم که معلوم هم نیست آخرسر نتیجه اش چه بشود؟
من فکر می کنم ما و همه اصلاح طلبان باید صادقانه با خود و با دیگران صحبت کنیم. نباید حرفهایمان را طوری در لفافه بپیچانیم که کسی نفهمد. اگر حرف جدید یا برنامه جدیدی داریم باید بگوییم؛ و اگر نه باز هم صادقانه همین را بگوییم. واقعیت این است که امروز 26 آبان است و تا روز انتخابات شوراها چهار هفته بیشتر نمانده و مجالی برای مقدمه چینی و بحث و جدل نیست. می دانم که بحث تحریم دست کم در انتخابات شوراها دیگر مطرح نیست، اما اتفاقا مشکل قبلی سرجایش هست: مردم نمی دانند چرا و به چه دلیلی و با چه انگیزه ای باید شرکت کنند. اصلاحات اگر این دوره شکست بخورد، از همین بحران انگیزه شکست می خورد. البته بدجوری در جامعه احساس می کنم که همه منتظر این هستند که حرف جدید کجاست و راه در روی مردم از این سرگشتگی و گیجی که در آن هستند، چیست. اما اصلاح طلبان بی فکر هم مثل همیشهء گذشته شان دارند حرفهایشان را طوری می زنند که خودشان می فهمند اما مردم نمی فهمند.

تعارف و پرداختن به حاشیه و تکرار حرفهای بی حاصل را باید کنار گذاشت. اصلاح طلبان یک حرف حساب بیشتر در این انتخابات ندارند و اتفاقا این حرف را هم با توجه به همه کاستی ها و کاهلی ها و نشدن ها و نتوانستن های قبلی می زنند. مشکلی که هست شاید این است که بلد نیستند یا شاید جرأتش را ندارند که به این صراحت این حرف را بگویند و پایش بایستند.
ماجرا، روراست و بی تکلف، این است که می خواهیم یک خطا را اصلاح کنیم و از یک مسیر اشتباه، تا دیرتر نشده برگردیم. واقعش این است که همه چیز داشت خوب پیش می رفت. خواسته های جدید طبقه متوسط این جامعه که بیشتر آنها از نسل پس از انقلاب بودند داشت اتفاقا توسط کسانی که از بانیان و گردانندگان همان انقلاب بودند نمایندگی می شد و با تعامل این دو نسل و حضور اجتماعی گروهی که بین بخش های سنتی و سکولار این جامعه ایستاده بودند، کارها نسبتا خوب پیش می رفت. نخبگان در هردوی این گروهها از دو طرف به دعوت گروه میانه داشتند نرم نرمک با مدارا و تحمل و تعامل و گفت و گو آشتی می کردند و به رأی اکثریت تن می دادند. اما کار از یک جا گره خورد. هزار توضیح و توجیه برای درک آن گره مطرح شد و مورد توافق قرار نگرفت، و هزار راه حل برای باز کردن آن مطرح و برای عملی کردن آنها تلاش شد، اما به جایی نرسید. توده ای در این میانه پیدا شدند و ناگهان کفه های ترازو را از نظم مقرر خود خارج کردند و با تکان شدید آرامش منطقی آن را برهم زدند. اکنون یک سال و نیم گذشته و در این مدت دیدیم که معنای برگشتن به سال 57 و آزادی 360 درجه و مبارزه با فساد و انقلاب در عرصه مدیریت چیست. عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود. باید عاقل باشیم.
یک سال و نیم پیش
بخشی از مردم ایران به یکباره تصمیم گرفتند قبلی هایی را که امتحان کرده اند و با آنها به ایده آل های خود نرسیده اند، رها کنند و به یک جریان جدید و فرد جدید رو بیاورند. نفس این تصمیم مردم عین دموکراسی بود. در نظام های دموکراسی بازگشتن از یک انتخاب (مثل انرژی هسته ای!) حق مسلم ماست. مردم حق دارند یک آدم یا گروه را انتخاب کنند، اگر از کارش راضی بودند دوباره به همان رأی دهند و اگر نبودند رأی خود را پس بگیرند و به دیگری رأی دهند. ممکن است این خطا در انتخاب هزینه هایی هم داشته باشد؛ که طبعا به گردن مردم است. این هم لازمه دموکراسی است. به هرحال گریزی از صندوق های رأی نیست. اما این به معنای غیر قابل بازگشت بودن راه های رفته و غیر قابل جبران بودن اشتباه های گذشته نیست.
احمدی نژاد یک اشتباه ملی بود. اشتباهی که همه آنهایی که شرکت کردند و نکردند، همه آنهایی که به او رأی دادند و ندادند و همه آنهایی که با موافقت یا مخالفت خود باعث انتخاب او شدند، کم و بیش در آن مقصرند. وقت برای افسوس خوردن و تحلیل کردن گذشته بسیار است، اما گاهی اوقات وقتی که برای افسوس خوردن یا با هم دعوا کردن و مقصر پیدا کردن سپری می شود، خود سبب افسوسی مضاعف است. گاهی باید آدمها به صورت فردی بپذیرند که اشتباه کرده اند و تلاش کنند آن را جبران کنند. گاهی اوقات هم یک جامعه و یک ملت باید به اشتباه خود اعتراف کند. اعترافی که زبانی نیست، عملی است. اعترافی که در بازگشت به گذشته باید آن را جستجو کرد. بازگشت به گذشته همیشه بد نیست. از مسیر اشتباه باید بازگشت و مسیر درست را انتخاب کرد؛ آن مسیر هرچه هست این نیست. دیگر هیچ یک از نخبگان این کشور شک ندارد که مسیر توسعه این سرزمین و رسیدن به دموکراسی و تأمین آزادی ها و حقوق بشر و برقراری عدالت از احمدی نژاد نمی گذرد. باید برگشت و دید کجای کار اشتباه بوده است. [و با نسل خودم:] باید فرصت خرید برای نسل امروز که بدون تکرار اشتباهات نسل گذشته، بدون آنکه بر اشتباه کوچک خود اصرار و آن را به اشتباهات بزرگتر تبدیل کند، از مسیر غلط این یک سال و نیمه، نم نمک برگردد و به سمت اصلاح آن حرکت کند تا مسیر درست تدریجا پیدا شود.
اصلاح طلبان، و همه کسانی که از جنس آنان نیستند اما مردم را به حضور و رأی دادن به این لیست در انتخابات شوراها دعوت می کنند، می خواهند یک کار کنند: راه رفتهء دولت نهم را برگردند و کشور را به مسیر اصلاحات و به دوران خاتمی برگردانند. همه کاستی ها و مشکلات و ناتوانی ها و ناکارآمدی های آن دوران قبول؛ اما بی شک هیچ یک از آنها به پای فجایعی نظیر دولت احمدی نژاد و بلاهایی که او ارد بر سر میهن ما می آورد، نمی رسد.
کار سختی نیست برگشتن از این اشتباه. این عین عقلانیت و بلکه هوشمندی است که ما بفهمیم از این جا به بعد اشتباه کردن چقدر خطرناک تر از گذشته است و تلاش کنیم این بار دیگر کاری نکنیم که برای آن افسوس بخوریم. خاتمی در سال 76 نماد همه خواست های مدرن ما بوده است. اگر می خواهیم به آن روزها و به آن ایده های طلایی برگردیم، باید به او و به لیست مورد حمایت او رأی دهیم. رأی من و شما هم کافی نیست. باید به همه مردم بگوییم که این لیست، لیست خاتمی است و اگر می خو اهیم کمی برگردیم و این بار راه او را با ترمیم و بازنگری ادامه دهیم، راهش رأی دادن به لیست خاتمی است؛ برای بازگشت به خاتمی و اصلاحات.
این مضمون را در چند حدیث از امامان معصوم شنیده ام و از بچگی خیلی برایم آشنا بوده است. نه اینکه به آن پایبند بوده باشم، که شاید خیلی وقتها که خطایی کرده ام یا ضربه ای خورده ام و دردسری کشیده ام، از بی توجهی به همین مضمون بوده است. اما گفتنش در این مجال و مقال برای پاسخ به انبوه پرسشهایی است که فکر می کنم پاسخ همه را با همین حداقل می توان آغاز کرد، و از قضا فکر می کنم آن پرسش ها همه یک حرف اند و بیشتر نیستند، اما با عبارات و اشکال و در زمینه های مختلفی بیان می شوند: بالاخره چه می شود؟ آخرش کار به کجا می رسد؟ فردای ما چگونه است؟ جامعه ما به کجا می رود؟ سرنوشت کشور ما با این تجربه های تلخ دور و نزدیک، در نهایت چیست؟ خلاصه؛ ایران را چه کنیم؟
این نام کتابی جدی و عمیق از دکتر رضا منصوری است و سوالات حول این مفهوم نیز در ذهن بسیاری از ما هست، می رود و می آید، به زبان های متفاوت گفته می شود و به اشکال مختلف در می آید، اما همه یک حرف است: دغدغه داشتن نسبت به فردایی که اطمینانی برای بهتر بودن یا بدتر نبودن آن نیست... تا برسد به سوال لعنتی پرخطاب و بی جواب "چه باید کرد" و ما را در تک تک ابعاد این مسئله در روی همان نقطه شوم این علامت سوال تکراری که بسیاری قبل از ما بیهوده بر آن نشسته اند، بنشاند و باز نرهاند از این تکرارهای بی فرار و بی حاصل. چه باید کرد؟
چه باید کرد با احمدی نژاد و بلاهایی که دارد بر سر سرمایه های کشور می آورد؟ چه باید کرد با عوامی که با یک شکلات به یک فریبکار دل می بندند و با یک خطا از یک خدمتگذار نمی گذرند؟ چه باید کرد با فرهنگ خشن و پدرسالارانه موروثی که هرچه می گذرد سخت جان تر می شود و می ماند؟ چه باید کرد با تحجری که در اعماق ذهن و رفتار دینداران این جامعه رسوخ کرده است؟ چه باید کرد با فسادی که در میان پیکره اداری و مدیریتی این کشور ریشه دوانده؟ چه باید کرد با اعتیادی که جان چند میلیون جوان این جامعه را تباه کرده؟ چه باید کرد با انقلابی که ناکام مانده و اصلاحاتی که بی سرانجام مانده؟ چه باید کرد با نسل کهنه نخبگان ناکارآمد و مدیران بی کفایتی که هم انقلاب را و هم اصلاحات را به گل نشاندند؟ و چه باید با نسل ناامیدکننده جوانانی که از آن نسل دوست نداشتنی انقلاب حتی پشتکار و تلاش و اعتماد به نفس را هم به ارث نبرده اند بلکه فقط میراث دار اختلافات و تنازعات و نبود مدارا و عدم تحمل و بقیه صفات منفی نسل پدران خود بوده اند؟ چه باید کرد با دموکراسی دست نیافته و توسعه نیمه کاره و آرمان های منسوخ شده و عدالت ممسوخ شده و آزادی بدست نیامده و سرمایه های اجتماعی مهمی نظیر اعتماد و حس همکاری که از دست رفته... و یکی از مسائل این روزهای ما؛ چه باید کرد با شوراها و انتخابات و صندوق رأی؟
حرف اول من همان است که اول گفتم. چون حرف مرد یکی است! نباید کاری کرد که موجب پشیمانی شود. این حداقلی است که به نظرم روی آن می توان بحث کرد. با همین نگاه و با انتظارات حداقلی هم باید به این بحث وارد شد. توقعات بالا داشتن تا وقتی که در ذهن ما هست، خوب است. اما وقتی در خانه ذهن را باز می کند و پا به خیابان واقعیت های جامعه می گذارد، اگر زیر ماشین دشواری ها له نشود، بعید است که در هوای آلوده فرهنگ اجتماعی زخمی و لرزان ما بتواند به جایی برسد.
وقتی ما نسبت به آینده سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و حتی هسته ای! خودمان و فردای ایران عزیزمان تصور و دیدی نداریم، حداقل باید میخ این را محکم بکوبیم که در مقاطعی نظیر انتخابات شوراها که می توانیم کاری کنیم، کاری کنیم که از آن پشیمان نشویم. من یکی این نقطه را بیشتر برای ورود به این بحث می پسندم و به جای توقعات فزاینده ترجیح می دهم به فکر همین گام های کوچک اما استوار و بی افسوس باشیم. یعنی اگر چیزی را نمی توانیم بدست آوریم، سعی کنیم چیزی را هم از دست ندهیم. و اگر چیزی می توانیم بدست آوریم، سعی کنیم بهترین چیز "ممکن" باشد. بی شک این حرف را کسی می تواند بگوید یا بپذیرد که هوایی نباشد، نگران باشد. آرزو نداشته باشد، دغدغه داشته باشد. و از شکست نترسد، بلکه از افسوس بترسد.
برای اینکه بدانیم برای فردای سیاسی و اجتماعی ایران خوبمان چه می توانیم بکنیم، من فکر می کنم در قدم اول باید از اینجا شروع کنیم که نگذاریم افسوس های گذشته تکرار شود.
خب یهو بگو نمیخوام الان بنویسم دیگه!!