مرد بر فراز كوهي ايستاده. رويش را به سمت خانهاي ساده و بيپيرايه كرده. از دامنه كوه به ميانه دره، به سياهي دور دور اما خيرهكننده پردهاي كه سالهاست بر روي آن چهارديواري سنگ و خشتي انداختهاند، خيره شده. گاهي به سوي صحرا، گاهي به اوج آسمان، گاهي به خود و گاهي به اطرافيان نگريسته. ساعتي از ظهر ميگذرد. سايهها كوتاهتر از اين نميشود. مرد ميانديشد، با خود ميانديشد و آرام زمزمه ميكند ...
چگونه است حال مردي كه در آستانه قرباني شدن، خواه بر فراز يك كوه و خواه در نشيب يك گودال، خواه به دست پدر ايمان و يا به تيغ دشمن نادان، در پيشگاه خدا ايستاده و قصد نجوا دارد؟ كدام واژهها ميتواند حال مردي را توصيف كند كه روي بال فرشتگان نشسته و قصد سجده دارد؟ كدام كلمات تاب تحمل ابراز از زبان مردي دارند كه به قصد توصيف منظرهاي كه ميبيند زبان ميگشايد ولي پيش از آغاز سخن، مبهوت ميشود از موقعيتي كه در آن ايستاده و مقامي كه در آن قرار گرفته و آنچه كه ميخواهد و آنچه كه ميگويد و آنچه كه ميبيند. چگونه ميتوان فهميد چه ميگويد؟ چگونه ميتوان فهميد كه ميگويد؟ چگونه ميتوان فهميد از چه ميگويد؟
اين حال مرد معنوي است. آنجا كه ديشب از سكوت و تاريكي به مقام قرب و ميانه نور مطلق پرتاب شده و آهسته و بيصدا نجوا كرده: اللهم يا شاهد كل نجوا ... و اينجا كه باد نوازشگر صحرايي و منظره بينظير خانه، او را از خود بيخود ميكند و دلش را قدري بالاتر از دامنه كوه در جايي ميان زمين صحرا و آسمان خانه معلق نگه ميدارد. منطق موقعيت، او را در برابر حقيقتي كه تصورش هم در مخيله او نميگنجد قرار ميدهد و به سجده جسم و روح بر زمين مياندازد و سپس به ستايشي اينچنين واميدارد كه: سپاس خدايي را شايسته است كه تقدير او را كسي برنميگرداند و عطاي او را مانعي نيست ...
ميگويد و ميگويد. ميگويد و ميگويد. از خود ميگويد و از او ميگويد. از جهان ميگويد و از انسان ميگويد. از آنچه گذشته و آنچه در پيش روست. از آنچه ميبيند و ميفهمد و آنچه به دشواري ميفهمد و آنچه شايد ميفهمد و آنچه قد فهم بشر نميرسد. از آنچه ميهراسد و آنچه ميخواهد و آنچه ميگريد و انچه ميطلبد. بعد ذره ذره از خود ميگذرد و قدري فراتر ميرود. از آنچه از او ديده ميگويد و آنچه از او فهميده، آنچه از او داشته و دارد و آنچه از او خواسته و ميخواهد. بعد زبان به سمت شكر و سپاس ميچرخد و ستايش ...
كدام قربانگاه و قرباني در ذهن فرد ميآيد و كدام كعبه و عرفات در فكر حاجي ميماند و كدام مشعر و منا مرد را از آنچه كه ميبيند باز ميدارد، آنگاه كه با حقيقتي روبرو ميشود كه فهم و زبان او هم در برابر آن به سجده درميآيد و آنچه مانده فقط اوست، و بلكه هماوست كه از زبان فرد ميگويد: يا مولاي انت الذي مننت، انت الذي انعمت، انت الذي احسنت، انت الذي اجملت، انت الذي افضلت، انت الذي اعطيت، انت الذي اغنيت ...
آفتاب پايين آمده و به صحرا نزديك شده. اشك صحراي عرفات از حرارت صداهايي كه در فضا پراكنده است، با هوهوي باد از تلاطم معناهايي كه در او نميگنجد، آميخته شده و معركهاي آفريده ... مرد، همچنان بر فراز كوه ايستاده، رو به اطراف آسمان ميكند و بياختيار اشك ميريزد و بيتأمل دست به دعا برميدارد: خدايا تو نزديكترين كسي كه ميخوانند، سريعترين كسي كه پاسخ ميدهد، بخشايندهتريني كه ميگذرد، بخشندهتريني كه عطا ميكند، شنواتريني كه از او ميخواهند ... و سپس براي همه دعا ميكند: ما را در اين زمان پيروز و رستگار و نيكوكار و كامكار قرار بده و از نااميدان قرار مده، از رحمتت محروم نساز و از فزوني عطايت كه آرزومنديم نوميد نكن ... ما را در شمار كساني قرار بده كه ميخواهند و عطايشان ميكني و سپاس ميگويند و بهرهمندشان ميسازي و به سويت بازميگردند قبولشان ميكني ... اي پروردگار!
دقایقی پیش خبر اعدام صدام منتشر شد. از این بدتر نمی شد باشد سال 2006 برای دیکتاتورها. آن از پینوشه که مرد، آن از کاسترو که پایش لب گور است، آن از ترکمن باشی و حالا این از صدام. روزنامه های دوشنبه نباید تیتر بزنند: دیکتاتورها می میرند؛ چون دیکتاتورها مردند. باید به تقارن جشن پایان سال با جشن پایان دیکتاتورها توجه کنند و 2007 بدون دیکتاتور یا لااقل با چهار دیکتاتور کمتر.
فکر کنم اولین وبلاگ نویس ایرانی هستم که درباره اعدام صدام می نویسم. احتمالا بقیه بهتر از من خواهند نوشت. ولی مطمئنم به این موضوع در وبلاگ ها خیلی بهتر از روزنامه ها پرداخته خواهد شد. همانطور که مطمئنا دولت ما زود از کنار این خبر می گذرد، در حالی که امروز و فردا روز جشن مردم ماست... اکنون دیگر باید پرونده مرگ دیکتاتورها را در سال 2006 بست، با آخرین آنها که بدترین آنها هم بود.
به یاد شهدای جنگ افتادم، مردم مصیبت دیده شهرهای جنوبی و غربی، خرمشهر، دزفول، قصر شیرین، مهران، آبادان، گلوله، خمپاره، آتش، دود، مرگ، مرگ، مرگ. به یاد مردم حلبچه و شیعیان جنوب عراق و دجیل؛ جنایتهایی که در کردستان عراق انجام شد، تک تک ایرانی ها و عراقی ها و کویتی هایی که به خاطر جنایتهای صدام از زندگی محروم شدند. او سه بار مردم کشورش و کشورهای همسایه را به بلای جنگ مبتلا کرد. او وحشتناکترین کارهایی را انجام داد که یک دیکتاتور می تواند با مردم کشورش انجام دهد. اما ... تمام شد. صدام رفت، مرد.
امروز برای ایرانیان روز جشن خواهد بود. افتخار می کنم که در بین وبلاگ های ایرانی چراغ این جشن را روشن کردم. باید بنویسیم. از دیکتاتورها بنویسیم و از مردن آنها. از دیکتاتوری بنویسیم و از مردنی بودن آن. از رنج های ملت ها و از هشداری که شادی آنها از مرگ دیکتاتورها برای خودکامگان بعدی دارد. ولی خداوکیلی امسال چه سال بدی بود برای دیکتاتورها...
سوالات زیادی دور ذهنم می چرخد:
آیا مرگ او درس عبرت بقیه دیکتاتورها خواهد شد؟
آیا خود او فکر می کرد که روزی مرگ با ذلت او را مقهور خود خواهد کرد؟
آیا تا به حال هیچ دیکتاتوری به این فضاحت جلوی چشم ملت خود به سزای اعمالش رسیده است؟
خانواده های شهدا و جانبازان و آزادگان امروز چه حالی دارند؟
مردم عراق امروز چه در سر می پرورند؟
چگونه خواهد بود رفتار افکار عمومی چهان با مرگ کسی که مخالف ترین ها با مسئله اعدام هم با اعدام او یکی مخالف نبودند؟
آیا دوره دیکتاتوری های وحشت تمام شده است؟
افشین امیرشاهی الان خبر از وبلاگی داد که راه انداخته با عنوان باغ هنر بم و قرار است در آن از شجریان و خیلی های دیگر هم یادداشت بگیرد. شاید بد نباشد بعد از این بازی یلدا که در وبلاگستان به راه افتاد، درباره بم نیز همین کار را انجام دهیم.
دعوت می کنم ملت شریف وبلاگستان را به پاسخ به این دو سوال:
1- روز 5 دی 82 که بم لرزید، کجا بودید؟ خبر را از کی و کجا و چگونه شنیدید؟ چه حالی پیدا کردید؟
2- بهترین خبری که دوست دارید درباره بم بشنوید، چیست؟ واقعی باشد یا آرزو هم فرقی نمی کند.
روزبه نوشت. سوشیانت نوشت. هادی نیلی نوشت. جلال نوشت. شبانگاهان نوشت. سرزمین من هم. مانامهر هم. نیکات هم نوشت. نوشته سها هم زیباست. پویا هم بم را بعد از سه سال یادآوری کرده. مهجاد هم با غرولند نوشته. ابر آبی هم خاطراتش را نوشته. خاتون باران نیز. غبار دل هم. حذفیات. ارنستو نیز. عبدالله هم مفصل نوشته. جاان! برخورد هم نوشت. پیک صبا نیز. و نوبت ثمانه قدرخان شد. نقطه نظرات چیز. برای اینکه طولانی نشود، نوشته های بقیه را هم که برایم ایمیل زده اند یا کامنت گذاشته اند در ادامه مطلب می گذارم.
نوشته های مرتبط:
- زمین لرزید، کوپه شماره هفت
- بم سه سال بعد، زمستان است
- درباره باغ هنر بم، سربانگ
- به یاد بم، دختری از ایران
- زلزله تابلوی هشدار ارگ بم را نخوانده بود
- بم را فراموش کردیم و این نوشته
- یادداشت روزبه میرابراهیمی در آن روزها
- و یک بحث علمی درباره زلزله
- محبوبه حسین زاده و بم تنها و غمگین
- مهدی اشراقی و مطلبی که برای بی بی سی نوشته
-و بمستان از ملکوت
- و چکامه غم بم از آسیه امینی
حسن ختام هم خاطرات دست اول و بسیار خواندنی حسین مرعشی
کل آرا در خبر چهارشنبه آخر وقت یک ميليون و 654 هزار و 557 رأي و در خبر پنج شنبه صبح يك ميليون و 656 هزار و 558 رأي، اعلام شده یعنی اختلاف 2001 رآی. اما اختلاف آرا چمران طلایی و شیبانی حدود 5000 رای شده و درصورتیکه به احمدی نژاد حدود 3000 و به افراد دیگر لیست قالیباف حدود 2000 رآی اضافه شده به رای سه کاندیدای اصلاح طلب فقط حدود 1000 رای افزوده شده است. این تغییرات عجیب یعنی چه؟! به طور تخمینی از 2001 رای که لابد برای 2 یا 3 صندوق باقیمانده بوده تنها رای حداکثر هزار یعنی مال اصلاح طلبان واقعی به نظر می رسد. وزارت کشور و ستاد انتخابات در مقابل بقیه چه پاسخی دارد؟!
آیا با همین یک نمونه که ما دیده ایم، در برابر صدها نمونه دست بردن در آرا و اعداد که ما ندیده ایم، باز هم باید به سلامت انتخابات باور داشت؟ آقای رییس جمهور! آقای رهبر! آقای مجلس! آیا این تقلب نیست؟
پ.ن. صفحه ها را SAVE کنید تا اگر آمار را باز عوض کردند آمار اصلی را داشته باشید.
1. بچه که بودم خیلی بلندپرواز بودم. دوست داشتم خدای تاریخ و جغرافیا و علوم دیگه بشم. از همون موقع پایتخت اکثر کشورها و تاریخ گذشته ایران خصوصا تاریخ اسلام رو حفظم. خلاصه سرمو توی هر سوراخی هم فرو می کردم. اما هیچ پخی نشدم. متأسفانه هرچی اون موقع آرزوهای بلند داشتم، الان حس می کنم برعکس شده. هرچی سعی می کنم یه ذره بلندپروازی کنم نمیشه!
2. به شدت مقاومم در برابر اینکه کسی بخواد من رو روانکاوی کنه یا از رازهای حتی معمولی من خبردار بشه. بدجوری از پیچوندن روانشناس نماهای فضول لذت می برم. این حس توی وجودم اینقدر تعمیم یافته ست که گاهی واقعا برای خودم ناراحت کننده میشه. جدیدا یه قدری بهتر شده. یه روزایی اصلا نمی تونستم درونیاتم رو حتی به نزدیکترین آدم ها هم بگم. ضربه های بدی هم سر این موضوع خوردم. خلاصه یه جور درون گرایی پنهان؛ که هم باعث شد از درون بزرگ بشم هم در بیرون ضربه بخورم. ضمنا از گرفتن حال آدمهای پررو خوشم میاد!!
3. توی دبیرستان منو به قرائت قرآن می شناختن. الان سالهاست غیر از ماه رمضون که اون هم یه خط در میونه، و غیر از مرور گهگاه محفوظات اندکم، خیلی خیلی کم (در حد صفر) قرآن می خونم. نمی دونم باید متأسف باشم یا نه. ولی همینه که هشت.
4. بد رانندگی می کردم. جدیدا بهتر شده. یعنی بعد از تصادفی که کردم رانندگیم بیشتر شبیه آدمها شده. فرقش با گذشته اینه که قبلا نمی فهمیدم دارم بد میرم، اما الان می فهمم و هر وقت تصمیم بگیرم میتونم بد نرم!
5. خیلی دوست داشته ام که سه تار و دف و سازهای دیگه رو یاد بگیرم. ولی نشده. الان ولی ناخن انگشت اشاره دست راست رو معمولا بلند می کنم. شاید مرض دارم؛ هی ملت می پرسن: اهه تو مگه ساز می زنی؟ و من به بعضیا که سرکارشون نمیذارم جواب میدم: نه، به عشق سازی که یاد نگرفته ام ناخن بلند می کنم!
و اما کسانی که دعوت می کنم. برای اینکه یه جوری متفاوت باشه ده نفر رو از دو تیپ دعوت می کنم و خبرشون هم می کنم که لااقل پنج تاشون جواب مثبت بدن: خانم ندا، آقای نیک آهنگ، خانم سارا، آقای خوابگرد، آقای ملکوت، آقای ابطحی، آقای مرعشی، آقای ارغنده، آقای شیرزاد و خانم محتشمی
پ.ن. ملکوت قبلا نوشته بود. نیک آهنگ هم نوشت. آقای ابطحی را هم آلوده کردیم؛ هرچند 5 نفر را دعوت نکرده، عیبی هم ندارد. آقای ارغنده هم نوشت. خانم محتشمی هم نوشته، منتها روی عرق فمینیستی حاضر نشده دعوت من را بپذیرد. دعوت خانم غنیمی فرد را پذیرفته!!
دلم گرفت. رفتم سراغ لینک های این روزهای سالهای قبل، و دلم گرفت. نه خوشحال، نه ناراحت، فقط لقلقه تکراری "حیف" بر زبان. حیف از آن روزها. حیف از آن سالها. حیف از آن لحظه ها. حیف از آن فرصت ها. حیف از تمام آنچه رفت و برنگشت. از تمام آنچه می رود و بر نمی گردد. حیف؛ و صد حیف، افسوس و صد افسوس؛ ولی چه حاصل. دام این روزها و سالها می رود و من با آنها نمی روم. عمر تلنگرهای پیاپی خودش را می زند و من به خود نمی آیم. چه حاصل از این حرفها، از این نوشتن ها و گفتن ها و نشنیدن ها. چه حاصل ...
... پاییز همیشه وقتی می رود، یک سال از عمر من را هم با خود می برد. این بار اما وعده کرده که هدیه های جدیدی را به جای عمری که می برد، بیاورد. این بار من یکبارگی... عوض شده ام. عوض شده است راهم و جهتم. خوب یا بدش را نمی دانم. اما از آنکه می شناسم انتظار و توقعی دارم که اگر برآورده شود، بر می آیم و برتر می آیم.
عمر اگر می رود برود. تو بیا که عمر من تویی. تکرار تو، میلاد من است و حضور تو، زندگی من.
یا مقلب القلب، یا مدبر الامر، یا محول الحول، حول حالی، منک احسن الحال و الیک یحسن الاحوال
تقریبا 40 ساعت می شود که نخوابیده ام. امروز ظهر از سایت شمارش بیرون آمدم. البته لازم به ذکر است که اکثر آرا تا دیشب شمرده شده بود و اطلاع رسانی قطره چکانی صدا وسیما اصلا وجهی ندارد. الان دیگر شمارش کل آرا قطعا تمام شده است، چون صندوقی که ما شمارش آن را تمام کردیم آخرین صندوق این سایت و شاید حتی آخرین صندوق تهران بود که آرایش شمرده می شد.
دیشب و امروز فکر می کردم اعتراض ها و شلوغ کردن های اصلاح طلبان بجا نیست و همانطور که درصندوق مربوط به محله ما رأی اصولگرایان بالاتر بوده، احتمالا در کل شهر هم همینطور است. اگرچه اخبار سایتهای دیگر را هم داشتم ولی باز فکر می کردم دلیلی برای اینهمه شلوغ کردن وجود ندارد، چون واقعا تخلف و تقلب جدی وجود ندارد. اما انصافا هرچه گذشت با ابعاد تخلفات گسترده ای که در فرایند شمارش آرا در حال رخ دادن است، بیشتر روبرو شدم. الان هم که خبرهای مربوط به اعتراض و مواضع تند اصلاح طلبان علیه نحوه برگزاری انتخابات را خواندم، دیدم واقعا همه حرفهای آنها حق و حساب است.
حرفهای آرمین، مصاحبه گرامی مقدم، سخنان نجفی و مصاحبه حاجی را که خواندم، دیدم واقعا راست می گویند و هیچ شلوغ کردنی در کار نیست. نمی گویم این آمار روزنا که 11 نفر در لیست نهایی حضور دارند درست است، چون اصلا لیست نهایی ای وجود ندارد؛ خود ما هنوز داشتیم می شمردیم. اما تحلیل خودم این است که با اضافه شدن آرای صندوق های پرتعداد مرکز و شمال و جنوب، سهم دو طیف اصلاحات و رایحه بیشتر و سهم اصولگرایان کمتر شود. اما نتیجه هر چه باشد، شکل برگزاری انتخابات به شدت پا در هوا و متزلزل و کاملا مهیای تقلب است. خود من اگر بی تعهد به قانون و اخلاق بودم تا 100 رای را می توانستم به نفع یک نامزد اضافه کنم و افرادی با اختیارات بیشتر از من قطعا دخل و تصرف های بیشتری داشتند. سیستم نظارت اینقدر بی در و پیکر بود و سیستم اجرا اینقدر ناکارآمد و گیج و سردرگم بود و هست که هیچ سوء ظنی به آن بیراه نیست.
منتقدان دولت راست می گویند. هنوز تکلیف نحوه شمارش روشن نیست و هر دو روش دستی و رایانه ای به کار گرفته می شود. سی دی دیتابیس آرای هر سایت شمارش را هم به دست هیچ نهاد ناظری نمی دهند؛ به طوری که هیات نظارت بی عرضه برای داشتن آمار، نیروهایش را مجبور به دوباره شماری دستی آرا کرده است. بدتر از همه، عدد سرجمع آرای شورای شهر تهران مشخص نیست. چرا نیست؟ خود ما همان جمعه شب عدد کلی آرا را شمردیم و صورتجلسه کردیم. همه شعب همین کار را کردند؟ بین یک میلیون و دویست هزار تای مورد ادعای فرماندار تهران با دو میلیون و دویست تای خبرگزاری ها خیلی فاصله هست. آیا ستاد یک ماشین حساب برای جمع زدن اعداد اعلام شده از سوی شعب اخذ رأی نداشت؟!
خلاصه اوضاع خیلی قاراشمیش است؛ چیزی در حد فاجعه. واقعا بی کفایتی دولت را با چشم خودم دیدم در این انتخابات. اینقدر بی کفایت بودند و بی حساب کار کردند که حتی نفهمیدند رنگ هر یک از این سه انتخابات باید مشخص باشد و همان رنگ به برگ رأی، برچسب صندوق و لیست اسامی اختصاص یابد. این را هم نفهمیدند و مردم را تمام روز جمعه گیج کردند. نمونه هایی از این دست بسیار است. ولی بگذریم. به هرحال به زودی ستاد انتخابات مجبور خواهد شد نتیجه نهایی آرا را اعلام کند، و پس از آن باید منتظر رو شدن تخلفاتی بود که چشمه هایی از آن را گفتم.
بعد از یک روز شلوغ و پرکار، زنگ زدند بهم و الان دارم میرم به یکی از سایتهای شمارش آرا در نزدیکی محله خودمون. کی بود می گفت شمارش آرا تمام شده؟ پس من کی ام؟! اونا چی کاره اند؟!
حالا کسی حاضر است زنگ بزنم بهش و آنلاین کارم را بلاگد؟
اخبار سایتها که تا الان خیلی ضد و نقیض بوده و جدید هم چیزی در نیامده.اما میخواهم آخرین خبری را که دقایقی پیش به دستم رسیده بدهم. خبر را مستقیم از سایت شمارش مدرسه البرز گرفته ام که بخشی از آرای مناطق 2 و 5 و 6 و 7 را در آنجا می شمارند. تا الان 60 درصد آرای این سایت شمارش شده و طبق نتیجه بدست آمده، در میان دوازده نفر ابتدای لیست منتخبین، هفت نفر از اصلاح طلبان، چهار نفر از اصولگرایان و علیرضا دبیر حضور دارند و کسی از لیست رایحه خوش خدمت هم نیست. این هفت نفر عبارت اند از: ساعی، ابتکار، مسجدجامعی، نجفی، راستگو، حناچی و تقی زاده. از اصولگرایان هم طلایی، چمران، خادم و شیبانی هستند. اما برای سه نفر بعد هم با فاصله از نفرات قبل، این افراد به طور نسبتا نزدیک دارند رقابت می کنند: پروین احمدی نژاد، میرزا ابوطالبی، دوستی، آباد، منظرخیر و شکیب.
با این حساب در این بخش از آرای این مناطق اصلاح طلبان نیمی از شورا را کسب کرده و پیروز انتخابات محسوب می شوند. از سایت تجریش هم که آرای مناطق 1 و 3 در آن شمرده می شود، خبری که دارم، ظاهرا اوضاع بهتر است و 11 نفر از اصلاح طلبان در لیست منتخبین بالا آمده اند.
البته این آمار به معنای دروغ بودن برخی آمارهای سایتها نیست. آنها غالبا بر اساس نمونه گیری های محدود بوده اند و قابل تعمیم نیستند. ضمن اینکه طبیعی است حتی وقتی نتایج اولین صندوق ها هم اعلام می شود، نتیجه اش با اعلام نهایی متفاوت باشد. چرا که (حتی بر فرض نبود تقلب) کیفیت صندوق های کوچکتر معمولا با آرای صندوق های بزرگ تر که اتفاقا حجم آرای بیشتری هم دارند، یکی نبوده است.
آخرین خبر از ستاد انتخابات هم این که قرار است ساعت ده و نیم امشب، نتایج شمارش 500 صندوق اعلام شود که باز طبق اخبار واصله، 8 نفر از اصولگرایان، 4 نفر از اصلاح طلبان و 3 نفر از رایحه حضور دارند. مهجاد هم همین خبر را با مخلفات داده. باز هم تأکید می کنم که این نتایج قطعا تغییر می کند و احتمالا صندوق های پرحجم تر شمال و مرکز و تا حدی جنوب کفه را به نفع اصلاح طلبان و تا حدی رایحه برمی گردانند.
نوشته های دیگر:
تهران شهر
آرش
حنیف
ابطحی
بهمن
نیک آهنگ
جلال
دوپا
پیروزی قاطع اصلاح طلبان در بسیاری از استانها
وزارت کشور امشب را دودر کرد
اصلاح طلبان در شوراهای اصفهان با کلی تقلب دو تا اما اکثر اراک را بردند
در اردبیل هم پیروز
خبر روزنا: پیشتازی قاطع اصلاح طلبان
و خبر شهر فردا: احتمال تبانی اصولگرایان با احمدی نژاد
آخرین خبر: غفوری فرد و جلودارزاده نماینده های جدید تهران
اعلام رسمی اولین نتایج شورا
نتایج غیررسمی 1000 صندوق
تقلب!
نتایج سایت شمیرانات
نتایج نهایی سایت البرز
خبر جدید: هاشمی ثمره موبایلش را از عصبانیت بر زمین کوبید
رایحه تقلب بدجوری به گوش می رسد. البته انتخابات تا پایان روز انتخابات سالم بود چون میزان تقلب و تخلف در آن از متوسط انتخابات گذشته بیشتر نبود. اما در مرحله شمارش آرای شورا، اصلا اعتمادی به نحوه شمارش وجود ندارد. به هرحال باید منتظر بود و دید.
با چه انگیزه ای باید رأی داد؟ فکر می کنم در این 24 ساعت آخر قبل از انتخابات، فکر کردن به این سوال مهمتر از فکر کردن به این سوال است که: چرا باید رأی داد؟ این موضوع را هم برای کسانی نمی نویسم که قصد رأی دادن ندارند. تصمیم آنها کاملا محترم است و من هم انگیزه چندانی برای دست و پا زدن برای تغییر نظر ایشان ندارم. هرچند فرناز از این حرف من ناراحت شده که در جلسه وبلاگ نویسان گفتم تحریمی ها بیخود به این جلسه آمدند و این یک میتینگ کاملا انتخاباتی است، ولی هنوز هم معتقدم طرفداران مشارکت و طرفداران تحریم اگر نمی توانند همدیگر را قانع کنند، بهتر است اصلا کاری به کار هم نداشته باشند و به جای تراشیدن سر همدیگر سعی کنند هرکدام جمعیت خودشان را از میان انبوه توده منفعل جامعه بالا ببرند.
و اما انگیزه برای رأی دادن. گفتم که این مطلب به درد کسانی می خورد که می خواهند شرکت کنند یا به بیماری مسری "تردید در شب آخر"! مبتلا شده اند. واقعا به چه انگیزه ای باید رأی داد و به خاطر چی باید شناسنامه را رنگین و یکی دو ساعت وقت را برای رأی دادن تلف کرد؟ پاسخ من این است: برای ایران، میهن عزیزی که دارد با سوء مدیریت رهبرانش نابود می شود.
یک سال و نیم پیش دکتر معین کاندیدای انتخاباتی ما بود برای ریاست جمهوری که با شعار می سازمت وطن به صحنه آمد و فرصت نیافت و نیافتیم برای ساختن دوباره وطنمان آستین بالا بزنیم. اما امروز بعد از مشخص شدن نتیجه کار یک سال و نیمه دولت احمدی نژاد، به وضوح می بینیم که او و همفکرانش دارند ایران عزیز ما را با شعارهای پوچ و عوام فریبی های بی پایان و سیاستهای بی مبنا ویران می کنند. همه حرفی که برگ رأی ما اگر زبان داشت می گفت، جز این نبود: حیف نیست؟
ایران امروز میراثی است که از نسل دیروز برای ما مانده و ما هم آن را برای نسل فردا به ارث خواهیم گذاشت. همانطور که امروز ما در مورد دیروزی ها قضاوت می کنیم، فردا هم فرزندان ما درباره ما و کاری که کردیم و کاری که نکردیم قضاوت خواهند کرد. آنها درباره امروز ما چه خواهند گفت؟ آیا در برابر فرزندانمان سربلند خواهیم بود در قبال تصمیم که امروز می گیریم؟ حال، برای چه باید رأی داد؟ برای ایران. حیف از ایران بود که به دست احمدی نژاد و احمدی نژادی ها بیفتد، ولی افتاد، و امروز تا این حد که می بینیم با شعار آبادگری خرابش کرده اند. امروز هم حیف از ایران است که دست احمدی نژادی ها بماند و همینطور به سوی قهقهرای ویرانی پیش برود. جلوی ضرر را از هرجا بگیریم، منفعت است. این بهترین انگیزه برای رأی دادن و به اصلاح طلبان رأی دادن است: نجات میهن.
چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
:: دریغ است ایران که ویران شود ::
کنام پلنگان و شیران شود
وعده ما، جمعه، پای صندوق های رأی
اول درباره سوالی که این روزها بر زبان همه هست صحبت کنم: اوضاع چطور است؟ به نظر من اوضاع خوب است. انشقاق درونی جناح اصولگرا زیاد شده و امروز با آمدن لیست جبهه پیروان خط امام و رهبری بیشتر هم شد؛ اصولگرایان شدند حداقل سه لیست اصلی در مقابل یک لیست متحد اصلاح طلب. با اوضاع و احوالی که می بینیم و نظرسنجی هایی که شنیده ام، پیش بینی خودم این است که چهار نفر اول لیست ما (ابتکار، مسجد و نجفی) به احتمال زیاد می آورند و تا سه نفر دیگر (نوری، حناچی، خامسی) هم احتمالش کم نیست. اما بقیه با خداست! از لیست اصولگرایان هم چمران و طلایی و خادم و شاید شیبانی وضع خوبی دارند. حمزه شکیب هم چون مشترک است در سه طرف اصولگرا، ممکن است بیاید بالا. در مورد لیست رایحه خوش خدمت هم من با خیلی از دوستانم اختلاف نظر دارم؛ چون معتقدم آنها نتوانسته اند خود را به احمدی نژاد منتسب کنند و لذا احتمالش کم نیست که با سر بخورند زمین. البته این تیپ پیش بینی ها را یک ماه پیش اصلا قبول نداشتم، در تحلیل مفصلی هم که در روزنامه نوشتم این را گفتم که یک لیست رأی می آورد. اما شرایط یک طور خاصی شده و آن حالت دو دوره قبلی بعید است اتفاق بیفتد. در نهایت احتمالا یک وضعیت ترکیبی و غیر یکدست بر شورای شهر بعدی تهران حکمفرماست.
اما برسیم به توصیه ها. من برخلاف آرش نمی گویم به کل لیست رأی ندهید. بی شک تعدادی از افراد لیست اصلاح طلبان نقاط ضعفی دارند، اما ائتلاف همین است. به قول یکی بالاخره هرچه باشند از رایحه خوش نفتی ها بهترند! ولی از شوخی گذشته، اصلا کار جمعی و حزبی و سیاسی چیزی جز تفاهم بر سر حداقل اشتراک ها نیست. برای همین توصیه اولم این است که به 15 نفر اصلاح طلبان رأی بدهید، لااقل به خاطر گل روی اینهایی که به نفع ائتلاف کنار رفته اند. اما باز اگر دلتان نمی آید یا به فامیلی دوستی کسی هم وعده رأی داده اید، این ترتیب را برای اولویت رأی دادن پیشنهاد می کنم: نجفی، مسجدجامعی، ابتکار، نوری، حناچی، شهاب طباطبایی، ساعی، تقی زاده خامسی. اینها را حتما بدهید. بقیه را هم با این اولویت ها: تقوی نژاد، حبیب زاده، دوستی، نوذرپور، میرزا ابوطالبی، کریمی و الهه راستگو.
برای همه بخشهای این اولویت بندی نمی رسم استدلال کنم. اما خداوکیلی بی حساب ننوشته ام. به اطلاعات و شناختم اعتماد کنید! اما برای چند مورد خاص از هشت تای اول، چند نکته خاص را می گویم که ترغیب شوید به رأی دادن با خیال راحت. سه تای اول که بحث ندارد؛ رأی به آنها رأی به خاتمی و اصلاحات است و هرکدام هم به قدر کافی معروفیت و سابقه مثبت و تجربه دارند. خانم نوری را جز به اسم نمی شناختم، اما واقعا در همین برخوردها شیفته شخصیت اش شدم. بین زن بودن و مدیر بودن و خوش اخلاق بودن جمع کرده است؛ که من هر سه تای اینها را با هم یکجا در کسی جمع ندیده بودم. پیروز حناچی شاید تو دل برو نباشد، اما واقعا آدم کارشناس و متخصصی است. از آنهایی است که حضورش در شورا برای جلو بردن مسائل بخشهای مسکن و عمرانی و معماری شهر خیلی مفید است. شهاب را یک قدری بچه هایی که برایش کار کردند، به نظرم خوب معرفی نکردند. شهاب الان دیگر خودش نیست؛ نماد جوان گرایی در اصلاح طلبان است، نماد توجه و سهم و نقش دادن به NGO هاست و از این لحاظ رأی آوردن بیشتر او معناهای اجتماعی و سیاسی مهمی می تواند داشته باشد. در مورد هادی ساعی هم گاهی یک سوء تفاهمی می شود که ورزشکار به چه درد شورا می خورد و این استفاده ابزاری است؛ اتفاقا به نظر من از این باید استقبال کرد که اصلاح طلب ها هم پذیرفته اند که باید از گروههای مختلف اجتماعی به خودشان راه بدهند و حلقه بسته شان را باز کنند. کاش اگر دو نفر از این لیست بیاورند، شهاب و ساعی باشند تا بعضی پیر و پاتال های اصلاح طلب بفهمند که دوره شان دیگر تمام شده. و اما تقی زاده خامسی را هم توصیه می کنم، به خاطر تجارب زیادی که در کارهای شهری و شهرداری دارد، به خاطر اینکه معاون کرباسچی بوده و به خاطر قدرت اجرایی بالایی که با چشم خودم دیدم دارد. لامصب اینقدر دقیق و برنامه ریزی شده کار می کند که وقتی پوسترهای ائتلاف تازه داشت طراحی می شد، پوسترهای او از زیر چاپ درآمده بود!! موسس فروشگاه شهروند بودن و N تا پروژه شهری دیگر یک شخصیت بلدوزری اجرایی از او ساخته است با کلی تجربه در شهرداری. این بود افاضات بنده درباره انتخابات شورای تهران.
درباره انتخابات میان دوره ای مجلس در تهران هم تا امروز خبر از هیچ اصلاح طلبی غیر از سهیلا جلودارزاده ندارم که به او حتما رأی می دهم. اما تهران دو تا نماینده می خواهد؛ ببینیم نام اصلاح طلب دیگری مطرح می شود تا جمعه یا نه. اگر چیزی شنیدم می نویسم.
و اما خبرگان. حرف آقای اسلامی کاملا صحیح است. هیچ وجه موجهی برای شرکت در انتخابات خبرگان وجود ندارد. همانطور که دکتر معین گفته بود خبرگان مربوط به صنف روحانیت است و ربطی به مردم ندارد. جرأتی هم برای نظارت واقعی بر رهبر ندارند. حتی چندان بد و بدتر را هم در آن نمی توان از هم جدا کرد. من هم قصد شرکت نداشتم و ندارم، شخصا دوست هم داشتم که اصلاح طلبان خبرگان را تحریم کنند تا هم یک وزن کشی واقعی انجام دهند و هم حال طرف مقابل را بگیرند. اما آنها که نکردند، و من هم با آنکه هنوز نمی خواهم در خبرگان رأی بدهم اما بعید نیست روز جمعه تصمیم بگیرم رأی بدهم؛ فقط و فقط از ترس اینکه رأی رفسنجانی خیلی کم شود یا مصباح رتبه بالایی بیاورد و بدبخت تر شویم! اما اگر هم رأی دادم، نه به 16 تای اعتماد ملی در تهران می دهم و نه به 12 تای کارگزاران. فقط به همان پنج تای اصلاح طلبان رأی می دهم که لااقل بعد از رأی دادن به خودم فحش ندهم: توسلی، هاشمی رفسنجانی، روحانی، هاشم زاده هریسی و موسوی تبریزی. و تا صبح هم دعا می کنم که مصباح رأی نیاورد!
دو تا خبر هم بدهم، برای رسیدن به یک توصیه. شش نفر با نام فامیل نجفی ثبت نام کرده اند که رأی دکتر نجفی را بشکنند. یک نفر هم به نام احمد جامعی ثبت نام کرده و نامرد برداشته شهرتش را هم نوشته: مسجد جامعی! با توجه به این نامردی ها و تعداد بالای نامزدهای شوراها، حتما به همه توصیه کنید اسمها را کامل بنویسند و کد چهار رقمی انتخاباتی را هم بنویسند که رأیشان دزدیده نشود.
آفرین بر بچه های امیرکبیر که نمایش مجعول صمیمیت دانشجویان با احمدی نژاد را برهم زدند. دانشگاه جای بسیجی های بیرون دانشگاه نیست و احمدی نژاد هم که اعتماد به نفسش بر عقلش برتری دارد، امروز این را فهمید.
عین همین اختلاف نظرهای تحلیلی را با آنهایی که احمدی نژادی ها را در انتخابات خیلی بزرگ می بینند هم دارم. از آدم عوام فریب و تبلیغات چی البته باید ترسید؛ ولی نباید باورش کرد.
احمدی نژاد و احمدی نژادی ها با این کارشان اوج غرور خود را نشان دادند، و نشان دادند که تصور می کنند اگر 15 تا بچه محل آقا محمود را هم معرفی کنند، همه آرای او به حساب ایشان هم ریخته می شود. ظاهرا احمدی نژاد یک چیزی هم از بقیه اصولگرایان طلبکار است که چرا کنار نمی روند تا او یک تنه کشور را اداره کند. به نظرم بیشتر از مدل های سیاسی و جامعه شناسی ، مدل های روانشناسی به درد تحلیل رفتار احمدی نژاد و احمدی نژادی ها می آید.
به نظرم حالت روحی و روانی الان احمدی نژاد را باید بیشتر ناشی از بیماری "مستی نفت" دانست. بدین منوال رفتار هواداران او هم بیشتر ناشی از بوی نفتی به نظر می رسد که قرار بود سر سفره های ملت بیاید، و نیامد چون بوی بدی می داد. البته که آنها این حالت را بیماری نمی دانند، بلکه نام قشنگی برای آن می گذارند: جنبش خدمتگزاری. لیست آنها هم بامسماست، چون با نام "رایحه خوش خدمت" منتشر شده است. رایحه ای که چیزی بیش از همان بوی بد نفت نیست که نگذاشت این طلای سیاه بر سر سفره های مردم بیاید. اما این خط و این نشان. سرمستی دلارهای نفتی که این روزها احمدی نژاد و احمدی نژادی ها را گیج کرده، دارد بلای بدی را سر جریان اصولگرای ایران می آورد؛ و خودشان حواسشان نیست. این جدا شدن ها راحت است، اما دوباره بستن پیوندهای گسسته کار راحت و سریعی نیست. از این لحاظ تجربه اصلاح طلبان بیشتر است.
چیزی که مردم می بینند این است: چمران و شیبانی و کاشانی و بیادی در لیست احمدی نژاد نیستند. احمدی نژاد هم مثل قبلی ها فامیل (خواهرش) خود را به صحنه آورده است. اصولگرایان با همه شعاری وحدتی که سر دادند دو شقه شده اند، اما یاران خاتمی با همه تبلیغات صداوسیما ائتلاف کردند و یکی شدند. ظاهرا خاتمی هم از عملکرد احمدی نژاد ناراضی است و می خواهد به صحنه برگردد...
فکر می کنید با این فضا نتیجه انتخابات به کدام سمت می رود؟
امان از درد بی اینترنتی که نگذاشت دیشب گزارش جلسه وبلاگ نویسان با نامزدهای انتخاباتی اصلاح طلبان را بنویسم. اما دیگران اینقدر مفصل نوشته اند که نیازی به دوباره نوشتن گزارش این جلسه نیست.
برداشت من این است که جلسه خوبی بود، اما بهتر از این هم می توانست باشد. مهمترین حسن جلسه این بود که برخلاف برآورد خود ما، شاید نزدیک 40-130 نفر آمده بودند که از این جهت یک رکورد بود. از لحاظ محتوا هم فکر می کنم حرفای خوبی مطرح شد. اما مهمترین نقطه ضعف جلسه، این بود که همانطور که پشت تریبون هم گفتم آن سالن برای عروسی ساخته شده نه برای جلسه بحث جدی. برای همین بود که اصولا صدا در آن سالن می پیچد. پیشنهادات حکیمانه ای هم دادم برای گسترش فرهنگ IT در شهر و از اینجور حرفها.
دیگران مفصل تر نوشته اند و من به لینک ها بسنده می کنم. اول عکسها و بعد نوشته ها:
گزارش تصویری سهام بورقانی
گزارش های فوتوغراف: (1) (2) (3)
مهدی افروز منش در شهر فردا گزارش خبری مختصر و مفیدی نوشته است. علی آقای سیدآبادی که هم مجری جلسه بود و هم از برنامه ریزان آن؛ و مفصل ترین گزارش را هم نوشته است. حنیف هم که بخش زیادی از زحمت جلسه با او بود، نکاتی را درباره این جلسه در وبلاگش نوشته است. نوشته سیامک قاسمی هم هست. نماینده جمهور در وبلاگستان را هم برای اولین بار موفق به زیارت شدم. آقای ارغنده هم درباره هویت وبلاگ نویسی نوشته. گزارش و نظرات آقای ابطحی هم که در این جلسه به صفت شیخ وبلاگستان شناخته شد، خالی از لطف نیست. این خانم روزهای ابری هم از نحوه مدیریت آقای هنوز و اینکه دکتر خاتمی وسط صحبتهای الپر حرف می زده شاکی شده است. خانم سخت نگیر؛ طرف که مجری حرفه ای نبوده خب! آقا رضا را هم ما که اصلا نفهمیدیم چرا آمد، چه برسد به اینکه بفهمیم چرا اینقدر حرف می زد!
تکمیل: خود شهاب هم چیزی در این باره نوشته است. این هم دیدگاه امید محدث. فواد خاک نژاد هم که آخرای جلسه کلی داد و بیداد کرد حرفهایش را نوشته.
این هم گزارش تصویری مهدی محسنی از این جلسه
نمی دانم هنوز به جایی رسیده ایم که بتوان گفت فضای انتخاباتی گرم شده است یا نه. ولی دیگر به روزهای تبلیغات انتخابات رسیده ایم و ائتلاف اصلاح طلبان هم میتینگ های تبلیغاتی خود را کم کم به شکل عمومی برگزار می کند.
* امروز که دوشنبه باشد، ساعت پنج بعداز ظهر کنگره جوانان اصلاح طلب با حضور سید محمد خاتمی در محل سالن تفاهم واقع در خيابان بلوار كشاورز، خيابان كبكانيان برگزار می شود. ورود نه تنها برای عموم آزاد است، بلکه اکیدا توصیه می شود.
* پس فردا یعنی چهارشنبه ساعت پنج بعدازظهر هم جلسه وبلاگ نویسان اصلاح طلب با نامزدهای انتخابات شوراها در محل تالار اجتماعات هتل درسا واقع در دو خیابان آنطرف تر از میدان فردوسی که به سمت امام حسین می رویم، نبش خیابان شهید موسوی (یا همان فرصت سابق) برگزار می شود. کسانی که وبلاگ می نویسند و خود را اصلاح طلب می دانند، به این جلسه دعوت دارند و حتما بیایند.
* یک میتینگ مجازی هم شده ظاهرا گذاشتن این طرح "باز باید سرنوشت از سر نوشت" در کنار وبلاگ. کسانی که می خواهند با گذاشتن این لوگو در وبلاگ، حمایت مجازی خود از لیست اصلاح طلبان اعلام کند، از این کد می توانند استفاده کنند:
<DIV align=center>
<IMG src="http://alpr.30morgh.org/shoraha.jpg"
align=baseline border=1>
</DIV>
در گوشه و کنار داستان های تکراری تاریخی گاهی نکاتی دیده می شود که اگر کمی در آنها دقت کنیم، درسهای زیادی می توان از همین تاریخ تکراری و حوصله سربر گرفت. یکی از نکات قابل تأملی که در تاریخ صدر اسلام و در داستان کربلا و عاشورا و شهادت امام حسین وجود دارد، اشعار تکان دهنده ای است که یزید پس از رسیدن کاروان اسرای کربلا به کاخ او در شام، در جمع ایشان (به روایتی فی البداهه) می سراید. اشعار عجیبی است؛ در اوج الحاد اما به لحاظ ادبی بسیار زیبا و به لحاظ معنایی بسیار ژرف و شگرف. به صراحت می گوید محمد و بنی هاشم ما و شما را بازی دادند و نه وحیی وجود داشت و نه دینی و همه اش به خاطر قدرت بود و حکومت. ببینید:
ليت أشياخي ببدر شهدوا / جزع الخزرج من وقع الأسل / لأهلوا واستهلوا فرحاً / ثم قالوا يا يزيد لا تشل / قد قتلنا القرم من ساداتهم / و عدلنا ميل بدر فاعتدل / لستُ من خندف إن لم أنتقم / من بني احمد ما كان فعل / لعبت هاشم بالملك فلا / خبر جاء و لا وحي نزل... کاش بزرگان ما که در بدر بودند و زخم تیرهای قبیله خزرج را خوردند امروز در این مجلس بودند و هلهله و شادی می کردند. سپس می گفتند دستت شل مباد که بهترین آنها را کشتی و عوض بدر را چنان درآوردی که برابر شدیم. از قبیله خود نبودیم اگر انتقام فرزندان احمد را به خاطر کاری که کرده بودند نمی گرفتیم. بنی هاشم با ملک و حکومت بازی کردند، وگرنه نه خبری آمده بود و نه وحیی نازل شده بود.
این ماجرا و این شعر یزید وقتی امشب به خاطرم آمد که خبر حضور احمدی نژاد در مراسم رقص و آوازخوانی زنان در قطر را شنیدم. کاری ندارم که من و شما حضور در چنین مجلسی را بد می دانیم یا نه؛ شاید خیلی از ما هم مسلمان باشیم ولی این کار را بد ندانیم. اما برای احمدی نژاد و همفکرانش با آنهمه ادعا و دک و پز، چنین کاری به منزله دخول در جهنم آنهمه از جایی است که نمی شود گفت! البته این باز با فرض این است که بگوییم اینها به حرفهایی که می زدند و می زنند اعتقاد دارند؛ که خیلی ها معتقدند همه اش دروغ و فریب است و ندارند. اما بر فرض که داشته باشند؛ خدا داور بین ما؛ اگر خاتمی بود و اصلاح طلبان بودند کیهان و صداوسیما و حوزه های علمیه چه بلایی الان سرشان می آوردند؟ کجاست آن فریادهای وا اسلاما؟ کسانی که می گویند خاتمی این جامعه را منحرف کرد و مهاجرانی به جوان های لاابالی رو داد و قبح یکسری چیزها را به کل ریخت و اصلاحات و اصلاح طلبان چنین و چنان کردند، و لذا برای تخطئه و کوبیدن آنها سینه چاک می کردند، اکنون کجایند؟
جواب این سوال را باید از زبان یزید در 1400 سال پیش شنید. او چیزی را آن روز به حسین و جدش می بست که قطعا به آنها نمی چسبید، و تاریخ نشان داد که نچسبید؛ چرا که آنها حقانیت خود را پیش از هر چیز با صداقت خود اثبات کرده بودند. اما کلام یزید را با کمال تأسف امروز درباره مدعیان دروغین امروز حسین و شعاردهندگان بی عمل "پیامبر اعظم"باید صادق دانست. اتفاقا این سخن یزید را امام حسین هم به زبان دیگری در روز عاشورا خطاب به لشکر مقابل و درباره یزید و ابن زیاد می گوید: دین خدا را به بازی گرفته اند و بندگان خدا را بازیچه قرار داده اند...
و امروز هم باید دوباره پرسید کدام دین؟ کدام خدا؟ کدام ارزشها؟ با کدام معیار چند سال پیش آنطور می کردید و الان سکوت کرده اید؟ و خلاصه ما و مردم کدام را باور کنیم؟ چقدر زیبا و بجاست باز نوشتن و خواندن اشعاری که عصار در کاست عاشورایی اش خوانده:

