« April 2007 |
Main
| June 2007 »
آقاي صانعي از معدود آدمهاي دوست داشتني حوزه علميه و بلكه از معدود آدمهاي دوست داشتني اين روزگار است. هر بار كه سخنراني يا مصاحبه اي از او مي خوانم، افسوس ميخورم كه چرا او بيشتر از اين فعال نيست، چرا بيشتر از ديدگاههاي نو و راهگشايش نميگويد و نمينويسد و چرا نوانديشان مذهبي قدر او را نميدانند. الان كه در سايت اينترنتياش خواندم كه در آخرين جلسه درس خارج فقه اش برافروخته شده و حرفهايي زده، حس كردم ديگر چقدر بايد عرصه تنگ و شرايط سخت و دشوار شده باشد كه آيت الله صانعي هم به فرياد بيايد و به اعتراض برخيزد كه: «سکوت فرزندان امام و انقلاب هم حدّ و مرزي دارد.»
شايد او و دوستانش نتوانند و حتي نخواهند بگويند اين متحجراني كه امثال صانعي از دست آنها به تنگ آمدهاند چه كساني هستند. اما فكر ميكنم ميدانم يا ميتوانم حدس بزنم كه آنها كيستند. ماجراي مجله مكتب اسلام و داستانهاي ديگر قبل از انقلاب را يادم هست، اما صحبت اخير يكي از آقايان را هر كسي بخواند ميفهمد كه منظورشان از اين چيست كه ميگويند: «ما بايد با استفاده از فلسفه احكام، بسياري از مشكلات را برطرف كنيم ولي برخي در اين مسايل افراط ميكنند. برخي افراد براي اينكه خواستههاي محيط پيرامون را براي خود هموار كنند با فتاواي خود احكام اسلام را رها ميكنند.»
و حالا رنجگفتههاي آقاي صانعي بامعنا ميشود كه ميگويد: «اين که کسي مي آيد به ياران امام و انقلاب توهين مي کند، به مطلب ديني انگ سياسي مي زند، بحث حوزوي را انگ سياسي مي زند، اينها مخشان کوچک است. انسان عاقل که به کسي بد نمي گويد، بلکه همانند شهيد مطهري قلم به دست مي گيرد ...» اصلا چرا من بنويسم. خودتان حرفهايش را بخوانيد تا ببينيد حتي تفاوت نگاه در ميان دو مرجع تقليد از يك شهر و يك دين و يك مذهب چقدر زياد است:
«کساني که فکر مي کنند با بدگفتن به ياران امام و انقلاب راه به جايي مي برند، سخت در اشتباهند ... ناروا حرف زدن و بد گفتن نسبت به همه انسانها چه برسد به فرزندان امام و انقلاب و دانشمنداني که يک عمر در خدمت امام و انقلاب بوده اند و امروز هم در خدمت اسلام هستند و بالاترين خدمات را در حق انقلاب انجام مي دهند مطلقا حرام است ... توصيه مي کنم به اين افراد که به درون خودشان برگردند و در احوالات دروني خود تأمل کنند و به فکر اصلاح خود باشند که از کوزه همان برون تراود که در اوست ... چرا انسان کاري کند که براي ديگران و رياست ديگران، خودش را در پرتگاه جهنم قرار دهد. آدم براي ديگران به جهنم برود، اين ديوانگي و بي فکري است و جهنم مجاني است. واي بر من، واي بر من، واي بر من که بخواهم براي اين که رياست ديگري محکم بشود به ديگران بد بگويم ... اينها که بد مي گويند، مغزشان کوچک است و دستشان به جايي نمي رسد و آدم وقتي که دستش به جايي نمي رسد مي خواهد با توهين به ديگران خود را معروف کند. اين که کسي مي آيد به ياران امام و انقلاب توهين مي کند، به مطلب ديني انگ سياسي مي زند، بحث حوزوي را انگ سياسي مي زند، اينها مخشان کوچک است. انسان عاقل که به کسي بد نمي گويد، بلکه همانند شهيد مطهري قلم به دست مي گيرد و براي ترويج معارف عاليه اسلامي همت مي کند نه اين که آدم بيايد قلم به دست بگيرد و نسبت به کساني که حسب مصالح اسلام و انقلاب نمي خواهند از خود دفاع کنند مطلب بنويسد ... منطق ياران امام و انقلاب براي حفظ مصالح اسلام و انقلاب در مقابل افراد سبک مغز و کوتاه فکر که براي معروفيت خود دست به چنين اقداماتي مي زنند همان منطق قرآن است که مي فرمايد:«وإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً»... اين افراد بدانند فرزندان امام و انقلاب هم تا يک جايي ساکت مي مانند و سکوت آنها حدّ و مرز دارد و لذا توصيه مي کنم که بياييد از مهاجرين و انصار درس بگيريم، بياييد از امام درس بگيريم و مثل آن بزرگوار حرکت کنيم. امام همه انقلابيون همه کساني که در نهضت و حتي کساني که در جريان مشروطه و مبارزه با استبداد رضاخاني نقش داشتند را دوست مي داشت و از آنها حمايت مي کرد، حتي کساني که در جريان مشروطه در مقابل علامه نائيني آن عالم بزرگوار مي ايستادند، امام به آنها هم توجه داشت. حالا ما بياييم و به کساني که در نهضت و انقلاب بوده اند بد بگوييم و توهين کنيم. اين از رحمت خدا به دور است ... اين حرکات خلاف مشي قرآن است. قرآني که تمام راههاي سعادت بشر و همه حقوق اساسي بشر در آن است، حقوق بشري که اسلام و نبي مکرم اسلام آورده است عالي ترين حقوق بشري است كه تا به امروز انسان ها ديده اند حقوق بشري که اسلام به آن معتقد است مي گويد مسافر که از مرکب پياده شد اول بايد به مرکب خويش آب و غذا بدهد و بعد به امور خودش برسد. فردي را به جهنم مي برد به خاطر اين که گربه اي را حبس کرده، و به او آب و غذا نداده تا بميرد، زنداني که قرار است کشته شود اسلام مي گويد تا قبل از اعدام بايد با کمال ادب و احترام با او برخورد شود و به او آب و غذا داده شود. چرا که اسلام معتقد است آن کسي که زنداني است فقط زنداني است و تمام جهات ديگر او اعم از بهداشتي، فرهنگي و اخلاقي بايد حفظ شود نه اين که زنداني است به اين معنا که ديگر انسان نيست و ما هرگونه که بخواهيم مي توانيم با او رفتار کنيم بلکه فقه ما مي گويد زيادي درعذاب و شکنجه خودش مجازات دارد.»
بازي چشمك را احتمالا بلديد. چند نفر دور هم مينشينند، برگه هايي را كه روي يكي از آنها نوشته شده شاه يا حاكم، بين هم تقسيم مي كنند و بسته به شانس يكي از افراد شاه يا «اوستا» مي شود. او بايد به بقيه چشمك بزند و آنها را يكي يكي از بازي خارج كند، نفر آخري كه مي ماند هم بازنده است و بايد كتك بخورد. اما وظيفه بقيه اين است كه مراقب همديگر باشند و مدام به چشم همديگر نگاه كنند تا ببينند شاه به كي چشمك مي زند كه اگر بتوانند رد چشمك او به يكي ديگر را بگيرند، خود شاه بازنده مي شود. اما در اين بازي هم بعضي ها پيدا مي شودند كه هميشه بازي را خراب مي كنند. آنها آدمهاي شكاك و بدبين هستند، كه اينقدر ديگران را زير نظر مي گيرند كه آخر بيخود و بي جهت خيال مي كنند يكي چشمك زده. اعصاب همه را خورد مي كنند. كسي جرات پلك زدن هم داشته نمي شود از ترس اين آدم هاي لوس و گير. خلاصه آدم را از بازي پشيمان مي كنند.
رفتار روزنامه كيهان در هفته گذشته به بازي اين آدم هاي لوس و نابلد شبيه است. قبلا از افول كيهانيزم نوشته بودم و گفته بودم به آسمون ريسمون بافتن روي آورده اند. هرچه كه مي گذرد اين واقعيت را بيشتر مي تواند ديد. الان كيهان شروع كرده به «برانداز نرم» جور كردن، و واقعا هم كفگيرش به دته ديگ رسيده است. براي كساني كه بهروز غريب پور را مي شناسند و يا به خانه هنرمندان سر زده اند، اين حرف يك جك بي شرمانه است كه خانه هنرمندان مركز براندازي نرم شده باشد. اما خب، كيهان است، و از كيهان بعيد نيست. گرچه ديگر اعصاب خورد كن شده. مثل همان آدمهايي كه هي الكي چشمك در مي آورند و بازي را خراب مي كنند.
ما شديم.
كنار هم نشسته ايم،
آرام؛
بي قرار.
تمام شد؛
حالا بايد شروع كنيم.
ابر آبي، از امروز شريك و همراه و همسفر من شده است. مانده است تا همخانه شويم، اما قلبم مدتهاست كه خانه اوست.
خلاصه، خر شديم رفت!
پ.ن. فردا هم مي رويم پيش آفاي خاتمي براي تكميل پروژه. فردا دوم خرداد است و او خاتمي، ده سال هم از دوم خرداد 76 گذشته است. اما فردا قرار است آقاي خاتمي حماسه اي بزرگتر از حماسه اول خلق كند و من و فاطمه را رسما به هم برساند. خبرش را مي دهم، شايد عكسش را هم گذاشتم.
:: آمديم. فعلا اين عكس، بقيه بعدا.
آدم بالاخره يك روز مظنون مي شود. يعني ظن دار و داراي ظن. حالا خواه ظن يا زن!
آدم بايد هميشه آدم معتقدي باشد. معتقد يا همان معقود؛ يا متعقد؛ يا... آها منعقد. يعني چطور بگويم... در واقع عقديده، يا همان عقد شده.
آدم بايد بالاخره يك روزي متاهل شود. به معناي اهلي. نه فقط اينكه وحشي نباشد! بلكه بايد اهل شود، يعني سر به راه و سر به زير و سر به كار شود. كلا سر نقش مهمي در تاهل دارد. احساس سر بزرگي اش هم شايد به خاطر همين است!
خلاصه آدم بايد خودش آدم باشد. خودش عاقل باشد. وگرنه نميشود. آن وقت اينطور به پرت و پلا گفتن مي افتد.
سرخوش مي شود كه دل خوش شده و دلخوش مي شود تا سر خوش باشد... و از اين دست پرت و پلاها، كه اينها هم يك ور ماجراست.
به هرحال ماجراي اين سكه چهار رو هم به اينجا رسيد كه خورد توي سر ما. نگاه كرديم به آن بالا. ديديم يك چيز سفيد (شايد رنگي؟!) بالاي سر ماست كه جلوي آفتاب را گرفته. آفتاب نيست، اما آفتاب هست! ولي باز هرچه نگاه مي كنيم معلوم نيست چيست! اما به شدت در خودمان احساس ما شدن كرديم. به هر حال فعلا داريم مي رويم يك جايي كه يك چيزي را بخوانند كه با خواندنش ما يك طوري مي شويم؛ يعني «ما» مي شويم. تا ساعاتي بعد ديگر اين من نيستم كه مي نويسم، «ما» شده ايم و مي نويسيم. مااااااااااااا
ما را چه به اينكه از عشق دم بزنيم
ما را چه به اينكه از عشق بنويسيم
ما را همين بس كه مشق عشق كنيم
و كفي بي فخرا ...
مي گويند نصف ايمان تكميل مي شود.
مي گويند خدا لبخند مي زند
مي گويند راه براي كمال انسان كمال گرا باز مي شود.
مي گويند مي تواند سكوي پرواز باشد، اگر بشود ...
قديم ها فكر مي كردند بايد جسم را كشت تا جان رها شود و ظرفيتهاي ناديده انسان به كمال برسد. بعد جان را نديده گرفتند و تصور كردند بايد جسم را رها كرد تا ظرفيتهاي ناديده انسان به كمال برسد. اكنون آدمي به سطحي از بلوغ رسيده است كه مي تواند ظرفيت هاي جسم و جان را با هم محقق كند و به كمال برساند، و به كمال برسد.
نگاه نوع بشر تا پيش از اين به شدت - و برخلاف تصور خود – جنسيت زده بود. آدميان، بدون آنكه خود متوجه باشند، تصور مي كردند جنس مخالف ( غالبا مونث ) از جرگه آدميت خارج است و يا «كمتر انسان» است. زن را داراي نقص عقلي و نقص جسمي و لذا نقص ايمان مي دانستند و مرد را به مدد برتري و قوت جسمي، داراي برتري عقلي و ايماني مي پنداشتند. اما اين نسبت ناعادلانه هم رفته رفته برطرف شده و اكنون بعيد است هيچ منظرگاه عادلانه و عاقلانه اي بپذيرد كه ظرفيت هاي ايماني جنس مونث كمتر از جنس مذكر است.
اما؛ يك نكته در اين ميان مغفول مانده كه معدود مردمان تيزهوشي در جهان اسلام در قرون گذشته آن را درك كردند. آنها فهميدند كه هر پيشرفت و گشايش و مكاشفه اي در عالم معنا، ما به ازايي و سايه اي در عالم ماده دارد. تشبيه مراتب عرفاني به روابط عاشقانه و قابل درك ساختن احوالات دل با استفاده نمادين از حالات بدن، گويي بياني از اين تناظر و تظابق بين جهان صورت و جهان معنا (پايين و بالا يا بيرون و درون) بود؛ كه: صورتي در زير دارد آنچه در بالاستي... مفهوم متعالي وصال هم به همين ترتيب در دو سطح مصداق مي يابد، و سرافرازا كسي همچون ابن عربي كه اين نگرش دوسطحي را به آنجا رسانده كه (پيش از اين هم نوشته بودم) جمال يار آسماني را در صورت يار زميني مي بيند.
اما (حيف كه واقعا بلد نيستم آنچه را در ذهنم مي گذرد، بيان كنم) حتي اگر همه اينها هم خيالات و يا بلندپروازي باشد، يك چيز هست: تمرين اينكه خود را كمي محدودتر كني، لااقل به خاطر ديگري. تمرين اينكه خود را كمي بسط دهي، لااقل به كمك ديگري. تمرين اينكه موجه تر باشي يا بشوي، لااقل محض خاطر ديگري. و تمرين اينكه مقابل آينه بايستي و همزمان حواست هم به خود باشد و هم به آينه.
اشاره: (همين چند روزه دلم براي اشاره نوشتن هاي روزنامه تنگ شده!) قديم مي گفتند سكه دو رو دارد. اما سكه داستان ما چهار رو دارد. روي اول آن است كه بسيار گفته اند و كمتر شنيده اند. روي دوم آن كه بسيار گفته اند و كمتر فهميده اند. روي سوم آنكه بسيار جسته اند و كمتر يافته اند. و روي چهارم آن كه ديده ايم و شنيده ايم و يافته ايم!
سرنوشت به همين سادگي چرخ خوردن سكه ها رقم مي خورد، و خورد. چه باك اگر كه پسنديده بود حضرت دوست ...
(1)
تا نقش خيال دوست با ماست
ما را همه عمر خود تماشاست
آنجا كه جمال دلبر آمد
والله كه ميان خانه صحراست
و آنجا كه مراد دل برآمد
يك خار به از هزار خرما است
هرچند شكوفه بر درختان
چون دو لب دوست پرثرياست
چون دولت عاشقي درآمد
اينها همه از ميانه برخاست
هرگز نشود به وصل مغرور
هر ديده كه در فراق بيناست
اكنون كه ز باغ زاغ كم شد
بلبل ز گل آشيانه آراست
بر هر سر شاخه عندليبي است
زين شكر كه زاغ كم شد و كاست
فرياد همي كند كه باري
امروز زمانه نوبت ماست
سنايي غزنوي
(2)
اي عشق همه بهانه از توست
من خامشم اين ترانه از توست
آن بانگ بلند صبحگاهي
وين زمزمه شبانه از توست
من انده خويش را ندانم
اين گريه بي بهانه از توست
اي آتش جان پاكبازان
در خرمن من زبانه از توست
افسون شدهء تو را زبان نيست
ور هست همه فسانه از توست
كشتي مرا چه بيم دريا؟
طوفان ز تو و كرانه از توست
گر باده دهي وگرنه، غم نيست
مست از تو شرابخانه از توست
مي را چه اثر به پيش چشمش
كاين مستي شادمانه از توست
پيش تو چه توسني كند عقل
رام است كه تازيانه از توست
من مي گذرم خموش و گمنام
آوازهء جاودانه از توست
چون «سايه» مرا ز خاك برگير
كاينجا سر و آستانه از توست
هوشنگ ابتهاج
(3)
مدتي كشمكش افتاد ميان من و دل
تا شد از پرده برون راز نهان من و دل
هر شبي من ز بلاي دل و دل از غم تو
تا سحرگاه بلند است فغان من و دل
من و دل مدتي آواره گيتي بوديم
آخر افتاد به چنگ تو عنان من و دل
جز تو اي عشق كه از هر دو جهان باخبري
كسي آگاه نباشد به زبان من و دل
دل به زلف تو گرفتار و من اندر پي دل
ميكشم ناله و خلقي نگران من و دل
شانه بر زلف مزن دست بدار از شوخي
كه بود بسته به اين سلسله جان من و دل
جستجويي به سر كوي بتان بايد كرد
تا بجويند در آن خاك نشان من و دل
...
ابوتراب جلي
ارديبهشت كه هنوز تمام نشده است ...
اگر ارديبهشت تمام بشود ...
ارديبهشت كي تمام مي شود؟
ارديبهشتي مي شويم!
چهارشنبه ساعت 6 تا 8 بعدازظهر. حسينيه ارشاد، دكتر مهدوي، كلاس دوهفتگي شرح مثنوي. دومين جلسه. از دست ندهيد.
مي گفتند متكي كه جاي خود را در ضيافت شام اجلاس شرم الشيخ روبروي رايس ديده، لباس نامناسب زن وازنده ويولون را بهانه كرده و آنجا را ترك كرده. تفكر نموديم كه لابد بهانه نبوده، واقعا بنده خدا ترسيده در مركز بگيرند پدر صاب بچه را در بياورند. توصيفات نشريات زرد عربي و گفته هاي جناب شان مك كورمك هم مزيد علت شد كه اينطور فكر كنيم. اما في الواقع بهانه بود و چه بهانه اي. امروز عكس سركار خانم را كه ديدم، انديشيدم كه بيچاره متكي بهانهيابياش ته كشيده. چيزي پيدا نكرده، مثل آن ماجراي حكيم قلابي كه گفت ناخوش خورده، اطراف را گشته يك زن پيدا كرده كه واقعا جز مويش جاي ديگرش هم پيدا نيست. گفته اين خانم بدحجاب است و از جلسه زده بيرون. اگر جنبهاش را داريد، اينجا را ببينيد. و اگر باور نميكنيد كه اين خانم هماني بوده كه نگذاشته فرصت تاريخي ازسرگيري روابط ايران و آمريكا به ثمر برسد! اينجا و اينجا را هم ببينيد.
در اين بحبوحه سرشلوغي گاهي بعضي حرفها به چشم يا گوش اصابت ميكند كه شم وبلاگي نمي گذارد از كنارش به سادگي بگذريم. يكي از آنها امروز رخ داد:
جنتي اضافه كرد: متاسفانه خيلي وقتها ميبينيم كه در يك دستگاه قضايي يا دستگاه اداري و يا وزارتخانه و يا برخي دستگاههاي روحاني كسي يك كار خلاف ميكند وقتي به بالادست آن ميگويند آن را معرفي كن، ميگويد تف سربالاست. شهيد مطهري اسم اين كار را منطق تف گذاشته بودند.
در قرآن تعبيري هست به نام «ارذل العمر» و ميگويد: «و منكم من يرد الي ارذل العمر لكي لايعلم بعد علم شيئا» اين تعبير به سراشيبي پايان عمر اشاره دارد و كهولت و سفاهتي كه در آن اواخر دامنگير آدم ميشود. معادل فارسياش ميشود خرف (=خرفت!) شدن!!
۸ خرداد
آقاي صانعي از معدود آدمهاي دوست داشتني حوزه علميه و بلكه از معدود آدمهاي دوست داشتني اين روزگار است. هر بار كه سخنراني يا مصاحبه اي از او مي خوانم، افسوس ميخورم كه چرا او بيشتر از اين فعال نيست، چرا بيشتر از ديدگاههاي نو و راهگشايش نميگويد و نمينويسد و چرا نوانديشان مذهبي قدر او را نميدانند. الان كه در سايت اينترنتياش خواندم كه در آخرين جلسه درس خارج فقه اش برافروخته شده و حرفهايي زده، حس كردم ديگر چقدر بايد عرصه تنگ و شرايط سخت و دشوار شده باشد كه آيت الله صانعي هم به فرياد بيايد و به اعتراض برخيزد كه: «سکوت فرزندان امام و انقلاب هم حدّ و مرزي دارد.»
شايد او و دوستانش نتوانند و حتي نخواهند بگويند اين متحجراني كه امثال صانعي از دست آنها به تنگ آمدهاند چه كساني هستند. اما فكر ميكنم ميدانم يا ميتوانم حدس بزنم كه آنها كيستند. ماجراي مجله مكتب اسلام و داستانهاي ديگر قبل از انقلاب را يادم هست، اما صحبت اخير يكي از آقايان را هر كسي بخواند ميفهمد كه منظورشان از اين چيست كه ميگويند: «ما بايد با استفاده از فلسفه احكام، بسياري از مشكلات را برطرف كنيم ولي برخي در اين مسايل افراط ميكنند. برخي افراد براي اينكه خواستههاي محيط پيرامون را براي خود هموار كنند با فتاواي خود احكام اسلام را رها ميكنند.»
و حالا رنجگفتههاي آقاي صانعي بامعنا ميشود كه ميگويد: «اين که کسي مي آيد به ياران امام و انقلاب توهين مي کند، به مطلب ديني انگ سياسي مي زند، بحث حوزوي را انگ سياسي مي زند، اينها مخشان کوچک است. انسان عاقل که به کسي بد نمي گويد، بلکه همانند شهيد مطهري قلم به دست مي گيرد ...» اصلا چرا من بنويسم. خودتان حرفهايش را بخوانيد تا ببينيد حتي تفاوت نگاه در ميان دو مرجع تقليد از يك شهر و يك دين و يك مذهب چقدر زياد است:
«کساني که فکر مي کنند با بدگفتن به ياران امام و انقلاب راه به جايي مي برند، سخت در اشتباهند ... ناروا حرف زدن و بد گفتن نسبت به همه انسانها چه برسد به فرزندان امام و انقلاب و دانشمنداني که يک عمر در خدمت امام و انقلاب بوده اند و امروز هم در خدمت اسلام هستند و بالاترين خدمات را در حق انقلاب انجام مي دهند مطلقا حرام است ... توصيه مي کنم به اين افراد که به درون خودشان برگردند و در احوالات دروني خود تأمل کنند و به فکر اصلاح خود باشند که از کوزه همان برون تراود که در اوست ... چرا انسان کاري کند که براي ديگران و رياست ديگران، خودش را در پرتگاه جهنم قرار دهد. آدم براي ديگران به جهنم برود، اين ديوانگي و بي فکري است و جهنم مجاني است. واي بر من، واي بر من، واي بر من که بخواهم براي اين که رياست ديگري محکم بشود به ديگران بد بگويم ... اينها که بد مي گويند، مغزشان کوچک است و دستشان به جايي نمي رسد و آدم وقتي که دستش به جايي نمي رسد مي خواهد با توهين به ديگران خود را معروف کند. اين که کسي مي آيد به ياران امام و انقلاب توهين مي کند، به مطلب ديني انگ سياسي مي زند، بحث حوزوي را انگ سياسي مي زند، اينها مخشان کوچک است. انسان عاقل که به کسي بد نمي گويد، بلکه همانند شهيد مطهري قلم به دست مي گيرد و براي ترويج معارف عاليه اسلامي همت مي کند نه اين که آدم بيايد قلم به دست بگيرد و نسبت به کساني که حسب مصالح اسلام و انقلاب نمي خواهند از خود دفاع کنند مطلب بنويسد ... منطق ياران امام و انقلاب براي حفظ مصالح اسلام و انقلاب در مقابل افراد سبک مغز و کوتاه فکر که براي معروفيت خود دست به چنين اقداماتي مي زنند همان منطق قرآن است که مي فرمايد:«وإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً»... اين افراد بدانند فرزندان امام و انقلاب هم تا يک جايي ساکت مي مانند و سکوت آنها حدّ و مرز دارد و لذا توصيه مي کنم که بياييد از مهاجرين و انصار درس بگيريم، بياييد از امام درس بگيريم و مثل آن بزرگوار حرکت کنيم. امام همه انقلابيون همه کساني که در نهضت و حتي کساني که در جريان مشروطه و مبارزه با استبداد رضاخاني نقش داشتند را دوست مي داشت و از آنها حمايت مي کرد، حتي کساني که در جريان مشروطه در مقابل علامه نائيني آن عالم بزرگوار مي ايستادند، امام به آنها هم توجه داشت. حالا ما بياييم و به کساني که در نهضت و انقلاب بوده اند بد بگوييم و توهين کنيم. اين از رحمت خدا به دور است ... اين حرکات خلاف مشي قرآن است. قرآني که تمام راههاي سعادت بشر و همه حقوق اساسي بشر در آن است، حقوق بشري که اسلام و نبي مکرم اسلام آورده است عالي ترين حقوق بشري است كه تا به امروز انسان ها ديده اند حقوق بشري که اسلام به آن معتقد است مي گويد مسافر که از مرکب پياده شد اول بايد به مرکب خويش آب و غذا بدهد و بعد به امور خودش برسد. فردي را به جهنم مي برد به خاطر اين که گربه اي را حبس کرده، و به او آب و غذا نداده تا بميرد، زنداني که قرار است کشته شود اسلام مي گويد تا قبل از اعدام بايد با کمال ادب و احترام با او برخورد شود و به او آب و غذا داده شود. چرا که اسلام معتقد است آن کسي که زنداني است فقط زنداني است و تمام جهات ديگر او اعم از بهداشتي، فرهنگي و اخلاقي بايد حفظ شود نه اين که زنداني است به اين معنا که ديگر انسان نيست و ما هرگونه که بخواهيم مي توانيم با او رفتار کنيم بلکه فقه ما مي گويد زيادي درعذاب و شکنجه خودش مجازات دارد.»
۷ خرداد
بازي چشمك را احتمالا بلديد. چند نفر دور هم مينشينند، برگه هايي را كه روي يكي از آنها نوشته شده شاه يا حاكم، بين هم تقسيم مي كنند و بسته به شانس يكي از افراد شاه يا «اوستا» مي شود. او بايد به بقيه چشمك بزند و آنها را يكي يكي از بازي خارج كند، نفر آخري كه مي ماند هم بازنده است و بايد كتك بخورد. اما وظيفه بقيه اين است كه مراقب همديگر باشند و مدام به چشم همديگر نگاه كنند تا ببينند شاه به كي چشمك مي زند كه اگر بتوانند رد چشمك او به يكي ديگر را بگيرند، خود شاه بازنده مي شود. اما در اين بازي هم بعضي ها پيدا مي شودند كه هميشه بازي را خراب مي كنند. آنها آدمهاي شكاك و بدبين هستند، كه اينقدر ديگران را زير نظر مي گيرند كه آخر بيخود و بي جهت خيال مي كنند يكي چشمك زده. اعصاب همه را خورد مي كنند. كسي جرات پلك زدن هم داشته نمي شود از ترس اين آدم هاي لوس و گير. خلاصه آدم را از بازي پشيمان مي كنند.
رفتار روزنامه كيهان در هفته گذشته به بازي اين آدم هاي لوس و نابلد شبيه است. قبلا از افول كيهانيزم نوشته بودم و گفته بودم به آسمون ريسمون بافتن روي آورده اند. هرچه كه مي گذرد اين واقعيت را بيشتر مي تواند ديد. الان كيهان شروع كرده به «برانداز نرم» جور كردن، و واقعا هم كفگيرش به دته ديگ رسيده است. براي كساني كه بهروز غريب پور را مي شناسند و يا به خانه هنرمندان سر زده اند، اين حرف يك جك بي شرمانه است كه خانه هنرمندان مركز براندازي نرم شده باشد. اما خب، كيهان است، و از كيهان بعيد نيست. گرچه ديگر اعصاب خورد كن شده. مثل همان آدمهايي كه هي الكي چشمك در مي آورند و بازي را خراب مي كنند.
۱ خرداد
ما شديم.
كنار هم نشسته ايم،
آرام؛
بي قرار.
تمام شد؛
حالا بايد شروع كنيم.
ابر آبي، از امروز شريك و همراه و همسفر من شده است. مانده است تا همخانه شويم، اما قلبم مدتهاست كه خانه اوست.
خلاصه، خر شديم رفت!
پ.ن. فردا هم مي رويم پيش آفاي خاتمي براي تكميل پروژه. فردا دوم خرداد است و او خاتمي، ده سال هم از دوم خرداد 76 گذشته است. اما فردا قرار است آقاي خاتمي حماسه اي بزرگتر از حماسه اول خلق كند و من و فاطمه را رسما به هم برساند. خبرش را مي دهم، شايد عكسش را هم گذاشتم.
:: آمديم. فعلا اين عكس، بقيه بعدا.

آدم بالاخره يك روز مظنون مي شود. يعني ظن دار و داراي ظن. حالا خواه ظن يا زن!
آدم بايد هميشه آدم معتقدي باشد. معتقد يا همان معقود؛ يا متعقد؛ يا... آها منعقد. يعني چطور بگويم... در واقع عقديده، يا همان عقد شده.
آدم بايد بالاخره يك روزي متاهل شود. به معناي اهلي. نه فقط اينكه وحشي نباشد! بلكه بايد اهل شود، يعني سر به راه و سر به زير و سر به كار شود. كلا سر نقش مهمي در تاهل دارد. احساس سر بزرگي اش هم شايد به خاطر همين است!
خلاصه آدم بايد خودش آدم باشد. خودش عاقل باشد. وگرنه نميشود. آن وقت اينطور به پرت و پلا گفتن مي افتد.
سرخوش مي شود كه دل خوش شده و دلخوش مي شود تا سر خوش باشد... و از اين دست پرت و پلاها، كه اينها هم يك ور ماجراست.
به هرحال ماجراي اين سكه چهار رو هم به اينجا رسيد كه خورد توي سر ما. نگاه كرديم به آن بالا. ديديم يك چيز سفيد (شايد رنگي؟!) بالاي سر ماست كه جلوي آفتاب را گرفته. آفتاب نيست، اما آفتاب هست! ولي باز هرچه نگاه مي كنيم معلوم نيست چيست! اما به شدت در خودمان احساس ما شدن كرديم. به هر حال فعلا داريم مي رويم يك جايي كه يك چيزي را بخوانند كه با خواندنش ما يك طوري مي شويم؛ يعني «ما» مي شويم. تا ساعاتي بعد ديگر اين من نيستم كه مي نويسم، «ما» شده ايم و مي نويسيم. مااااااااااااا
ما را چه به اينكه از عشق دم بزنيم
ما را چه به اينكه از عشق بنويسيم
ما را همين بس كه مشق عشق كنيم
و كفي بي فخرا ...
۳۱ اردیبهشت
مي گويند نصف ايمان تكميل مي شود.
مي گويند خدا لبخند مي زند
مي گويند راه براي كمال انسان كمال گرا باز مي شود.
مي گويند مي تواند سكوي پرواز باشد، اگر بشود ...
قديم ها فكر مي كردند بايد جسم را كشت تا جان رها شود و ظرفيتهاي ناديده انسان به كمال برسد. بعد جان را نديده گرفتند و تصور كردند بايد جسم را رها كرد تا ظرفيتهاي ناديده انسان به كمال برسد. اكنون آدمي به سطحي از بلوغ رسيده است كه مي تواند ظرفيت هاي جسم و جان را با هم محقق كند و به كمال برساند، و به كمال برسد.
نگاه نوع بشر تا پيش از اين به شدت - و برخلاف تصور خود – جنسيت زده بود. آدميان، بدون آنكه خود متوجه باشند، تصور مي كردند جنس مخالف ( غالبا مونث ) از جرگه آدميت خارج است و يا «كمتر انسان» است. زن را داراي نقص عقلي و نقص جسمي و لذا نقص ايمان مي دانستند و مرد را به مدد برتري و قوت جسمي، داراي برتري عقلي و ايماني مي پنداشتند. اما اين نسبت ناعادلانه هم رفته رفته برطرف شده و اكنون بعيد است هيچ منظرگاه عادلانه و عاقلانه اي بپذيرد كه ظرفيت هاي ايماني جنس مونث كمتر از جنس مذكر است.
اما؛ يك نكته در اين ميان مغفول مانده كه معدود مردمان تيزهوشي در جهان اسلام در قرون گذشته آن را درك كردند. آنها فهميدند كه هر پيشرفت و گشايش و مكاشفه اي در عالم معنا، ما به ازايي و سايه اي در عالم ماده دارد. تشبيه مراتب عرفاني به روابط عاشقانه و قابل درك ساختن احوالات دل با استفاده نمادين از حالات بدن، گويي بياني از اين تناظر و تظابق بين جهان صورت و جهان معنا (پايين و بالا يا بيرون و درون) بود؛ كه: صورتي در زير دارد آنچه در بالاستي... مفهوم متعالي وصال هم به همين ترتيب در دو سطح مصداق مي يابد، و سرافرازا كسي همچون ابن عربي كه اين نگرش دوسطحي را به آنجا رسانده كه (پيش از اين هم نوشته بودم) جمال يار آسماني را در صورت يار زميني مي بيند.
اما (حيف كه واقعا بلد نيستم آنچه را در ذهنم مي گذرد، بيان كنم) حتي اگر همه اينها هم خيالات و يا بلندپروازي باشد، يك چيز هست: تمرين اينكه خود را كمي محدودتر كني، لااقل به خاطر ديگري. تمرين اينكه خود را كمي بسط دهي، لااقل به كمك ديگري. تمرين اينكه موجه تر باشي يا بشوي، لااقل محض خاطر ديگري. و تمرين اينكه مقابل آينه بايستي و همزمان حواست هم به خود باشد و هم به آينه.
۳۰ اردیبهشت
اشاره: (همين چند روزه دلم براي اشاره نوشتن هاي روزنامه تنگ شده!) قديم مي گفتند سكه دو رو دارد. اما سكه داستان ما چهار رو دارد. روي اول آن است كه بسيار گفته اند و كمتر شنيده اند. روي دوم آن كه بسيار گفته اند و كمتر فهميده اند. روي سوم آنكه بسيار جسته اند و كمتر يافته اند. و روي چهارم آن كه ديده ايم و شنيده ايم و يافته ايم!
سرنوشت به همين سادگي چرخ خوردن سكه ها رقم مي خورد، و خورد. چه باك اگر كه پسنديده بود حضرت دوست ...
(1)
تا نقش خيال دوست با ماست
ما را همه عمر خود تماشاست
آنجا كه جمال دلبر آمد
والله كه ميان خانه صحراست
و آنجا كه مراد دل برآمد
يك خار به از هزار خرما است
هرچند شكوفه بر درختان
چون دو لب دوست پرثرياست
چون دولت عاشقي درآمد
اينها همه از ميانه برخاست
هرگز نشود به وصل مغرور
هر ديده كه در فراق بيناست
اكنون كه ز باغ زاغ كم شد
بلبل ز گل آشيانه آراست
بر هر سر شاخه عندليبي است
زين شكر كه زاغ كم شد و كاست
فرياد همي كند كه باري
امروز زمانه نوبت ماست
سنايي غزنوي
(2)
اي عشق همه بهانه از توست
من خامشم اين ترانه از توست
آن بانگ بلند صبحگاهي
وين زمزمه شبانه از توست
من انده خويش را ندانم
اين گريه بي بهانه از توست
اي آتش جان پاكبازان
در خرمن من زبانه از توست
افسون شدهء تو را زبان نيست
ور هست همه فسانه از توست
كشتي مرا چه بيم دريا؟
طوفان ز تو و كرانه از توست
گر باده دهي وگرنه، غم نيست
مست از تو شرابخانه از توست
مي را چه اثر به پيش چشمش
كاين مستي شادمانه از توست
پيش تو چه توسني كند عقل
رام است كه تازيانه از توست
من مي گذرم خموش و گمنام
آوازهء جاودانه از توست
چون «سايه» مرا ز خاك برگير
كاينجا سر و آستانه از توست
هوشنگ ابتهاج
(3)
مدتي كشمكش افتاد ميان من و دل
تا شد از پرده برون راز نهان من و دل
هر شبي من ز بلاي دل و دل از غم تو
تا سحرگاه بلند است فغان من و دل
من و دل مدتي آواره گيتي بوديم
آخر افتاد به چنگ تو عنان من و دل
جز تو اي عشق كه از هر دو جهان باخبري
كسي آگاه نباشد به زبان من و دل
دل به زلف تو گرفتار و من اندر پي دل
ميكشم ناله و خلقي نگران من و دل
شانه بر زلف مزن دست بدار از شوخي
كه بود بسته به اين سلسله جان من و دل
جستجويي به سر كوي بتان بايد كرد
تا بجويند در آن خاك نشان من و دل
...
ابوتراب جلي
۲۷ اردیبهشت
ارديبهشت كه هنوز تمام نشده است ...
اگر ارديبهشت تمام بشود ...
ارديبهشت كي تمام مي شود؟
ارديبهشتي مي شويم!
۲۵ اردیبهشت
۱۸ اردیبهشت
چهارشنبه ساعت 6 تا 8 بعدازظهر. حسينيه ارشاد، دكتر مهدوي، كلاس دوهفتگي شرح مثنوي. دومين جلسه. از دست ندهيد.
۱۶ اردیبهشت
مي گفتند متكي كه جاي خود را در ضيافت شام اجلاس شرم الشيخ روبروي رايس ديده، لباس نامناسب زن وازنده ويولون را بهانه كرده و آنجا را ترك كرده. تفكر نموديم كه لابد بهانه نبوده، واقعا بنده خدا ترسيده در مركز بگيرند پدر صاب بچه را در بياورند. توصيفات نشريات زرد عربي و گفته هاي جناب شان مك كورمك هم مزيد علت شد كه اينطور فكر كنيم. اما في الواقع بهانه بود و چه بهانه اي. امروز عكس سركار خانم را كه ديدم، انديشيدم كه بيچاره متكي بهانهيابياش ته كشيده. چيزي پيدا نكرده، مثل آن ماجراي حكيم قلابي كه گفت ناخوش خورده، اطراف را گشته يك زن پيدا كرده كه واقعا جز مويش جاي ديگرش هم پيدا نيست. گفته اين خانم بدحجاب است و از جلسه زده بيرون. اگر جنبهاش را داريد، اينجا را ببينيد. و اگر باور نميكنيد كه اين خانم هماني بوده كه نگذاشته فرصت تاريخي ازسرگيري روابط ايران و آمريكا به ثمر برسد! اينجا و اينجا را هم ببينيد.
۱۴ اردیبهشت
در اين بحبوحه سرشلوغي گاهي بعضي حرفها به چشم يا گوش اصابت ميكند كه شم وبلاگي نمي گذارد از كنارش به سادگي بگذريم. يكي از آنها امروز رخ داد:
جنتي اضافه كرد: متاسفانه خيلي وقتها ميبينيم كه در يك دستگاه قضايي يا دستگاه اداري و يا وزارتخانه و يا برخي دستگاههاي روحاني كسي يك كار خلاف ميكند وقتي به بالادست آن ميگويند آن را معرفي كن، ميگويد تف سربالاست. شهيد مطهري اسم اين كار را منطق تف گذاشته بودند.
در قرآن تعبيري هست به نام «ارذل العمر» و ميگويد: «و منكم من يرد الي ارذل العمر لكي لايعلم بعد علم شيئا» اين تعبير به سراشيبي پايان عمر اشاره دارد و كهولت و سفاهتي كه در آن اواخر دامنگير آدم ميشود. معادل فارسياش ميشود خرف (=خرفت!) شدن!!