« May 2007 |
Main
اينجا كسي است پنهان، دامان من گرفته
خود را سپس كشيده، پيشان من گرفته
اينجا كسي است پنهان چون جان و خوشتر از جان
باغي به من نموده، ايوان من گرفته
اينجا كسي است پنهان همچون خيال در دل
اما فروغ رويش، اركان من گرفته
اينجا كسي است پنهان مانند قند در نی
شيرين شكرفروشي دكان من گرفته
جادو و چشمبندي چشم كسش نبيند
سوداگري است موزون، ميزان من گرفته
در چشم من نيايد خوبان جمله عالم
بنگر خيال خوبش مژگان من گرفته
من خستهگرد عالم درمان ز كس نديدم
تا درد عشق ديدم درمان من گرفته
بشكن طلسم صورت، بگشاي چشم سيرت
تا شرق و غرب بيني سلطان من گرفته
ساقي غيب بيني پيدا سلام كرده
پيمانه جام كرده، پيمان من گرفته
ياران دلشكسته بر صدر دل نشسته
مستان و ميپرستان ميدان من گرفته
تبريز شمس دين را بر چرخ جان ببينی
اشراق نور رويش كيهان من گرفته
مولانا
بايد به كنايه حرف بزنم و نميتوانم.
بايد از فرسودگي بنويسم و نبايد.
بايد از دشواري بگويم و نميشود.
بايد از سهميهبندي بنويسم و ديگر چه بنويسم.
بايد از غم و خشم گفت، و نبايد گفت.
هوووف ...
از بيش و كم معركه زنهار.
بر خشم و غم مهلكه لعنت.
بشمار!
- «الپر» پنج ساله شد. همين امروز. فرزند شيطون و آب زير كاه من [اين تعبير را از حرفهاي وسط شام ديشب ساحل سلامت وام گرفتهام] دو ساله شده بود كه از آنجا اسبابكشي كرد به اينجا. در اين سه سال هم با همه تلخيها و شيرينيها همينجا ماندهام. چقدر اين شعر هنوز گوياست براي مرام وبلاگنويسيام: پوشيده چه گوييم همينيم كه هستيم.
- وارد سال ششم شدن، بايد با يكسري تحولات همراه باشد. منتها وقتي براي كارهاي مهمي مثل خريد لباس نو و كوتاه كردن موها و عوض كردن جا! پيدا نكردهام. البته يك تنبيهاش بايد بكنم كه يك وقت از بچههاي بد محله حرفهاي بد ياد نگيرد! الان ميگويم آن كار چيست.
- خيلي وقت بود به اين تصميم رسيده بودم كه كامنتهاي هميشه باز را ببندم تا بعد از خواندن و تأييد خودم منتشر شوند. به خاطر خيلي دلايل؛ كه مهمترينش اين است كه حوزه شخصيام از صد تا كامنت بيشتر برايم ارزش دارد، و ديگر اينكه هزينه مبارزات ديگران را من نبايد بپردازم. اما وسط راه تصميم گرفتن تا اجرا، يك چيزي (كه شايد همان نفرت از شائبه سانسور باشد) نميگذاشت عمل كنم. چند روز پيش به خانم همسر گفتم ميخواهم كامنتها را ببندم. گفت خب ببند، خيلي وقت است ميخواهي ببندي، اصلا چرا تا الان معطلش كردي؟! خلاصه كه راسخ شد تصميمم و امروز هم فرصت خوبي است براي اجرايش.
- اميدوارم در سال ششم، وبلاگنويس خوبي باشم و خوانندگاني كه تاكنون گاهي ناراضي بودهاند از كندي و ... در وبلاگنويسيام، از اين وبلاگ راضي شوند. پيشنهاد بدهيد يا نقد كنيد خوشحال ميشوم.
خواهرم سميه دعوت به نوشتن درباره موضوعي كرده كه دغدغه ذهني خيلي از «ما»ست. سوال، يك سوال نيست. بيشتر يك دغدغه است. از جنس نگراني است تا از جنس بحث فلسفي و سياسي و اينها. نگراني از اينكه آينده «ما» (در سطح اول)، آينده اصلاحات (در سطح بعدي) و آينده ايران (در سطح كلان) چه ميشود؟ اين «ما» هم كه از آن صحبت ميكنم، بيشتر منظورم «نسل ما» است.
من از اول هم معتقد بودهام كه مساله اين «ما»، مساله جوانان نبوده، و نسل جوان امروز با نسل قبل از خود به خاطر چيزهاي ديگري مشكل دارد. در ايران امروز برخلاف همه جاي دنيا دعواي جوانان، دعواي مسائل دوره جواني نيست، دعواي ارزشها و نگرشهاست، منازعه هويتي است. اين نسل هويتي متفاوت با گذشته دارد، ممكن است اين تفاوت هويت در بحبوحه بحرانها و تحولات پياپي اجتماعي اجازه بروز و ابراز نيابد. اما اين فقط مشكل را ميپوشاند، حل نميكند؛ و مشكل اصلاح طلبان «از انقلاب گذشته» (بر وزن از آب گذشته!) با جوانان اصلاح طلب، مصداقي از اين اختلاف هويتي است، و به زعم من حل شدني نيست. در اين يك مورد خاص، من كماكان انقلابي فكر ميكنم و معتقدم آنها كه در دوم خرداد بالاي 30 سال داشتهاند، از اول هم اصلاح طلب نبوده اند و اشتباه ماست كه انتظار داريم آنها اصلاح طلبانه رفتار كنند!
چند نكته را كه به ذهنم ميرسد مي نويسم و فكر ميكنم جاي ادامه گفتوگوها در اين باره خالي است و به تعبير درست دوستان، الان هم وقت اين بحثهاست، وگرنه كمي كه بگذرد دوباره بازار انتخابات داغ ميشود و همان آَ و همان كاسه. با چشم بسته در چاله انتخابات با فرمت كنوني ميافتيم، از هراس چاههاي ديگري كه منتظر ماست، و به هيچ جا نميرسيم.
چه بايد بكنيم؟ مشكلات ما چيست؟ جامعه ما چه شكلي است؟ رفتارش چگونه است؟ چرا آن را نميشناسيم؟ چرا نيازش را نميفهميم؟ چرا حرف ما را نميفهمد؟ چرا نتوانستهايم آنطور كه بايد، باشيم؟ چرا نتوانستهايم آنچه را كه درست ميدانستهايم، تاكنون محقق كنيم؟ نكتههايي كه مينويسم، حرفهاي قطعي و يقيني نيست، شايد خيلي جدي هم نيست؛ بيشتر با صداي بلند فكر كردن است، درباره ايران و فرداي آن، و اصلاحات و آينده آن، و ما و امروز ما و فرداي ما و جامعه ما و ايران فرداي ما و جهان فرداي ما.
ما و باتلاق مفاهيم
چند سال پيش، يادم نيست كجا و در چه بارهاي، احمد زيدآبادي نوشت ما در يك باتلاق مفهومي زندگي ميكنيم. ظهور احمدي نژاد، حضور اين باتلاق را در زندگي فكري ما ملموستر كرد، اما ما پيشترها از او و هياهوي او مشغول فرو رفتن در اين باتلاق مفاهيم بودهايم. دموكراسي، قانون، عدالت، آزادي، توسعه، اصلاحات، جهان، حق، مردم، راي، سهم، نظم، رانت، حزب و باند، منزلت، مصلحت،،، واقعا كدام مفهوم در اطراف ما هست كه از فرط دستمالي شدن و در غير جاي خود استفاده شدن، از جنبه معناداري خارج نشده باشد؟
وقتي آدم با انبوه واژه هاي بيمعنا در اطراف خود محصور شده باشد، وقتي كلمات نتوانند حاملان معاني مشترك در بحثها باشند، وقتي زبان كه ابزار ابراز آدمي است از كاركرد بيفتد، چگونه ميتوان به زيستن معنايي ادامه داد؟ چه بحراني دردناكتر از اين؟ مگر ميتوان در «بنبست گفتوگو» به تكاپو ادامه داد؟
ما و ميراث شوم نظريهبازي
لعنتي! عادت كردهايم به اينكه مدام دنبال نظريهبازي و تئوريپردازي باشيم. عادتمان داده اين نسل انقلاب، به اينكه يك قالب خشك و بيتحرك ذهني بيابيم و خودمان را در آن زنداني كنيم و سعي كنيم هر واقعيت بيروني را در آن فرو كنيم. مدام دنبال تئوريهاي عجيب و غريب هستيم. ميگرديم يك جاي تاريخ و جغرافيا ببينيم چيزي يافت ميشود كه مشكلمان را به آن بچسبانيم و بگوييم اين همان است تا ذهنمان آرام بگيرد؟ يك چيزي ميشنويم و الكي همهچيز را همان ميدانيم؛ نه به آن كلينگري كه دنبال قالبهاي جهانشمولي هستيم كه همهچيز را با آن بشود تحليل كرد، نه به اين سادهنگري و تقليلگرايي كه ميخواهيم يك مدل پيدا كنيم كه در همه زمانها و مكانها ما را از دغدغه اينكه «اين يكي را چطور توجيه كنيم» راحت كند. يعني اينطور يادمان دادهاند؛ چه آن زمان كه ميگفتند اين كه اينطور شد همان است كه حضرت علي در فلانجا به مالك اشتر گفته، چه الان كه ميگويند اين كه اينطور است همان است كه فرانسه در گردنههاي وسطي قرن هجدهم تجربه كرده.
نظريه را نفهميدهايم. علوم انساني را بازيچه ديدهايم. جامعه را بد فهميدهايم. خدا نبخشد سروش را، علوي تبار را، حجاريان را، خدا بگم چكار كند سازمانيها را، كه يادمان دادند هي دنبال يك مفهوم باتلاقگونه بگرديم و براي يافتن مصداق و تطبيق آنها الافمان كردند. چقدر وقت براي بحث درباره آرامش فعال تلف شد؟ چقدر الاف شديم كه ببينيم آزمون فيصلهبخش چيست و چگونه است؟ چقدر معطل بحثهاي بيحاصل درباره نسبت جنبشهاي اجتماعي و فعالان سياسي شديم، كه نه به كار حزبي سياسي رسيديم و نه به فعاليت مفيد اجتماعي. چقدر سركار رفتيم با تئوريهاي روزنامهاي و هيجاني و هياهويي كه هيچ از آنها در نيامد؟ خدا بگم به چه مبتلا كند اين بنيصدر را كه تخم لق تئوريپردازي را در روش انقلابيون ما كاشت! يا شايد او نبود؛ پس كي بود و چطور شد كه نخبگان اين مملكت حواسشان نيست كه تئوري يعني سركاري، يعني مدل تحت ويندوز همان انتقادهايي عوام در كوچه و خيابان و پارك و سركار مطرح ميكنند و نه به دردي ميخورد، نه مشكلي را حل ميكند و نه حتي لزوما درست است.
نه كه نظريه بد باشد. نوع كاربردي كه از انقلاب گذشته ها باب كردهاند غلطانداز است. آنها تصور كردهاند، و ما را هم عادت دادهاند، كه بخواه و بكن. نفهميدهاند كه اين دعوي خدايي است كه بخواهي و بشود: «كن فيكون» اما واقعا هيمنطور بودهاند. در تئوري بهش ميگويند «ارادهباور»؛ يعني كسي كه تصور ميكند آنچه كه ميخواهد ميشود و با همين نگاه، زندگي و رفتار ميكند. اتفاقا از اين جهت احمدي نژاد خيلي ميراثدار خوبي براي انقلابيون اسلامي است كه ميگويد «ميشود و ميتوانيم.» مگر آنها نميگفتند، و مگر نكردند؟ مگر تصور نكردند 2500 سال استبداد به صرف خواستن آنها رفتني است، و مگر طبق همين ايده عمل نكردند، و مگر 2500 سال ادامه نيافت به تاوان همين ارادهباوري كور؟ پس نميگويم نظريه نداشته باش، و نينديش. اتفاقا ميگويم: نظريه خوب آني نيست كه اهل عمل بدهند، و عمل خوب آني نيست كه نظريهپرداز فاعلش باشد؟ آيا جز اين بوده كه انتظار داشتهايم رييسجمهور ما بهترين تئوريپرداز باشد، و فيلسوف ما بهترين سياستمدار؟ و آيا جز اين بوده كه نظريهها بازيچه عمل بوده، كه هم ساحت عمل خراب شده و هم ساحت نظر به گند كشيده شده؟
* * *
در اين باره باز مينويسم، و دعوت هم ميكنم به نوشتن و بازانديشي در گذشته. از نقد و فهم بيرحمانه گذشته نبايد ترسيد. لااقل به قدر اصلاح طلبان بايد پررو باشيم در حرف زدن. نميبينيد چطور حرفهاي صد تا يه غاز را مدام با رنگ و لعاب تازه به خورد ملت ميدهند؟
ذيل اين سرفصلها ميخواهم بنويسم:
منتقدان خوب، كنشگران مزخرف
مردم، مردم، شما متهميد!
آيا آنها واقعا اصلاح طلب بودند؟
سياستورزان و جامعه چندپاره
ميراث شوم چپ و انقلاب
براي آنكه كسي جا نماند
دوره جهاني شدن و دشمني به نام زمان
شايد پيش آمده باشد براي هر نويسندهاي، اعم از وبلاگنويس يا روزنامه نگار، كه در مقطعي حس ميكند راه نوشتنش بسته شده. نه فقط وقتهايي كه آدم حس نوشتن ندارد يا حرفي براي گفتن ندارد، بلكه منظورم وقتهايي است كه آدم هم حس دارد و هم حال و هم حرف، اما «دستش نميرود به نوشتن». اين حالت را ميگويم قلمخشكيدگي. دچار چنين حالتي شدهام جديدا. سخت ميتوانم در وبلاگ بنويسم. نميدانم چه چيزي در وبلاگ هست كه اينطورم ميكند، چون در روزنامه همچين مشكلي ندارم معمولا. واقعا نميدانم مشكل دقيقا از چيست، وگرنه حلش ميكردم خب! نميدانم وبلاگ ديگر برايم جذابيتي ندارد، يا انگيزهاي كه در روزنامه و يا گفتگوهاي دوستانه ارضا نشود ندارم، يا حس ميكنم خيلي قلمم در وبلاگ محصور است يا چي. فقط ميدانم كه يك عاملي كه به آن دامن زده، نداشتن اينترنت پرسرعت و دائمي است. اگرچه عامل اصلي نيست، چون وقتي داشتم هم باز مشكل قلمخشكيدگي را داشتم.
كاش براي قلم آدم هم مثل بدن آدم، دكتر بدرد ميخورد.
در راستاي فرمايشات جناب پورمحمدي، امروز يكي از بچهها ميگفت ميخواد يك نامه براي ايشان بنويسه و رسما درخواست كنه اگر ايشان دختري با شرايط مناسب دارند ترتيبي دهند كه به عقد موقت اين دوست ما در بيايد.
(با لهجه قرائتي: ) يه صلواتي بفرستين!
پاك يادم رفته بود كه وبلاگ هم بايد بنويسم. اگر بچه بود تا حالا از گرسنگي مرده بود! حتي سر هم بهش نزدم. فقط ساعتي پيش كه حرفهام ديگر روي زبانم جا نشد ياد وبلاگ افتادم... بيخود قضاوت الكي هم نكنيد. هيچ ربطي به مسائل كذا و كذا ندارد!
ولي اما آه. روزي بود و روزهايي است اين روز و روزها. صبح بي حس. قبل از ظهر شاكي. ظهر مايوس. بعد از ظهر عصباني. عصر عاشق. غروب شادمان. اول شب اميدوار. بعد نگران. آخر شب خسته. نصفه شب بيحال. خواب ولي بلكه خوب. روزگار غريبي است خلاصه، نازنين!
۷ تیر
اينجا كسي است پنهان، دامان من گرفته
خود را سپس كشيده، پيشان من گرفته
اينجا كسي است پنهان چون جان و خوشتر از جان
باغي به من نموده، ايوان من گرفته
اينجا كسي است پنهان همچون خيال در دل
اما فروغ رويش، اركان من گرفته
اينجا كسي است پنهان مانند قند در نی
شيرين شكرفروشي دكان من گرفته
جادو و چشمبندي چشم كسش نبيند
سوداگري است موزون، ميزان من گرفته
در چشم من نيايد خوبان جمله عالم
بنگر خيال خوبش مژگان من گرفته
من خستهگرد عالم درمان ز كس نديدم
تا درد عشق ديدم درمان من گرفته
بشكن طلسم صورت، بگشاي چشم سيرت
تا شرق و غرب بيني سلطان من گرفته
ساقي غيب بيني پيدا سلام كرده
پيمانه جام كرده، پيمان من گرفته
ياران دلشكسته بر صدر دل نشسته
مستان و ميپرستان ميدان من گرفته
تبريز شمس دين را بر چرخ جان ببينی
اشراق نور رويش كيهان من گرفته
مولانا
۶ تیر
بايد به كنايه حرف بزنم و نميتوانم.
بايد از فرسودگي بنويسم و نبايد.
بايد از دشواري بگويم و نميشود.
بايد از سهميهبندي بنويسم و ديگر چه بنويسم.
بايد از غم و خشم گفت، و نبايد گفت.
هوووف ...
از بيش و كم معركه زنهار.
بر خشم و غم مهلكه لعنت.
بشمار!
۱ تیر
- «الپر» پنج ساله شد. همين امروز. فرزند شيطون و آب زير كاه من [اين تعبير را از حرفهاي وسط شام ديشب ساحل سلامت وام گرفتهام] دو ساله شده بود كه از آنجا اسبابكشي كرد به اينجا. در اين سه سال هم با همه تلخيها و شيرينيها همينجا ماندهام. چقدر اين شعر هنوز گوياست براي مرام وبلاگنويسيام: پوشيده چه گوييم همينيم كه هستيم.
- وارد سال ششم شدن، بايد با يكسري تحولات همراه باشد. منتها وقتي براي كارهاي مهمي مثل خريد لباس نو و كوتاه كردن موها و عوض كردن جا! پيدا نكردهام. البته يك تنبيهاش بايد بكنم كه يك وقت از بچههاي بد محله حرفهاي بد ياد نگيرد! الان ميگويم آن كار چيست.
- خيلي وقت بود به اين تصميم رسيده بودم كه كامنتهاي هميشه باز را ببندم تا بعد از خواندن و تأييد خودم منتشر شوند. به خاطر خيلي دلايل؛ كه مهمترينش اين است كه حوزه شخصيام از صد تا كامنت بيشتر برايم ارزش دارد، و ديگر اينكه هزينه مبارزات ديگران را من نبايد بپردازم. اما وسط راه تصميم گرفتن تا اجرا، يك چيزي (كه شايد همان نفرت از شائبه سانسور باشد) نميگذاشت عمل كنم. چند روز پيش به خانم همسر گفتم ميخواهم كامنتها را ببندم. گفت خب ببند، خيلي وقت است ميخواهي ببندي، اصلا چرا تا الان معطلش كردي؟! خلاصه كه راسخ شد تصميمم و امروز هم فرصت خوبي است براي اجرايش.
- اميدوارم در سال ششم، وبلاگنويس خوبي باشم و خوانندگاني كه تاكنون گاهي ناراضي بودهاند از كندي و ... در وبلاگنويسيام، از اين وبلاگ راضي شوند. پيشنهاد بدهيد يا نقد كنيد خوشحال ميشوم.
۲۹ خرداد
در ادامه بحث اين روزها ...
آيا آنها واقعا اصلاح طلب بودند؟
انصافا نبودند. همه يا لااقل اكثر كساني كه بعد از دوم خرداد صاحب آن شدند و به جايي رسيدند و به قول مردم بار خود را بستند، واقعا اصلاح طلب نبودند. نه در روش، نه در منش، نه در گفتار و نه در رفتار و نه در افكار و اهداف؛ در هيچ بخشي اصلاح طلب نبودند و اصلاح طلبانه عمل نكردند. عادتهاي انقلابي آنها، جزميتهاي مذهبي و اجتماعي و فرهنگي آنها، تعلقات محافظهكارانه سياسي آنها، سادهسازيهاي فكري و روشي و اقتصادي آنها ... و خداوكيلي ما چه زودباور بوديم كه باور كرديم آنها جدا اصلاح طلب اند!
اين جماعت «از انقلاب گذشته» را چه به اصلاحات؟ مگر آنها چه كم از كساني داشتند كه در جناح مقابل بر انحصار در قدرت پافشاري ميكردند؟ مگر بخش عمده ادبيات تندروهاي امروز در سياست خارجي، اقتصاد، سياست داخلي، مسائل فرهنگي و امور اجتماعي ميراث تندروهاي دهه 60 نيست؟ مگر تبار كساني كه بدترين روشها را در نهادهاي امنيتي و شبه نظامي عليه اصلاحات به كار گرفتند، به بسياري از همانهايي نميرسد كه در رأس اصلاحات قرار داشتند؟ به نظر من اين دفاعيه حجاريان مسموع نيست كه «ما سيستم امنيتي را دموكراتيك تعبيه كرديم، اينها منحرفش كردند.» ما كه اين سخن كهنه را قبول نداريم كه شما «مأمور به تكليف هستيد نه نتيجه.» شما پايهگذار روشها، ساختارها، روندها، گفتارها و رفتارهايي بودهايد كه به هرحال با حقوق بشر، دموكراسي، مدنيت و اصلاحات سازگار نيست. نه وقتي شروع كردهايد سازگار بوده، نه الان كه ديگران ادامه دادهاند سازگار است و نه نشانهاي در تئوري يا عمل براي وقوع چنين سازگاري اي وجود دارد. واقعا بعد از اينهمه ناكامي در تئوري و عمل، ما به چه چيز اين جماعت اصلاح طلب - به نام و نه به صفت – بايد اعتماد كنيم؟
اول، شفاف كنم: حرف من، حرف بچهگانه چپهاي زير 18 سال و بخشي از تحكيميهاي امروز يا حرف عقدهايوار ضربه خورده ها از انقلاب و جمهوري اسلامي نيست كه ترجيع بند حرفهايشان درخواست محاكمه سران رژيم اعم از راست و چپ به اتهام اعدامها و سركوبهاي كهنه و به تاريخ پيوسته، است. اما من ميخواهم از اين واقعيت پردهبرداري و گردگيري كنم كه مگر ميشود از كساني كه سالهاي سال حذف كردهاند و به حاشيه بردهاند و منع كردهاند و خشم داشتهاند، انتظار داشت كه باني تقويت جامعه مدني، ترويج انديشهها و ارزشهاي آزاديخواهانه و ترميم ساختارها و تصحيح روشهاي گذشته – كه گاهي خود معمار آنها بودهاند – باشند؟
دقت كنيد: من به آنها حق تغيير ميدهم، حق بازبيني ميدهم، حق نقد خود ميدهم. آنها از نظر من ميتوانند پيكر بيجان گذشته را تشريح كنند و بخشهايي از آن را نقد يا از آن دفاع كنند. حتي در برابر اصلاح گذشته و اثبات ارزشهاي امروز و تثبيت روندهاي امروزين هم ميتوانند «حامي» باشند. حرف من هم اين نيست كه از نسل قبل و انقلابيون ديروز سلب حق كنم، صرفا در مقام تحليل هستم. ميگويم «حامي» قبول، اما آيا اينها ميتوانند «باني» يا «هادي» روندهاي اصلاحي باشند؟ و آيا ميتوان اختيار كار اصلاحات را به دست ايشان سپرد و آسوده خاطر بود؟ من كه ترديد دارم.
ضد انقلاب باش و نترس
اصلاح طلب، به باور من، كسي است كه در درجه اول انقلابي نباشد. اين يك تعريف جامع و مانع نيست، يك قيد مطلق است. اگر كسي انقلابي باشد يا انقلابي سخن بگويد يا انقلابي رفتار كند، اشكالي ندارد چنين باشد، اما هرچه باشد اصلاح طلب نيست. اصلاح طلب بودن يك عنوان افتخارآميز يا يك ماسك سياسي نيست كه كسي با آن بخواهد منزلت كسب كند يا كاسبي كند. البته اين نيست به معناي اين است كه نبايد باشد، نه اينكه نبوده است. چرا، اتفاقا بوده است. دكان اصلاح طلبي اگر براي اصلاحات آب نداشته، تا الان براي خيليها نان داشته است. اگر اين اصلاح-كاسبي تا ديروز پنهان و در لفافه بود، امروز خيلي واضح و علني هم شده است. دولتمردان و قدرتمندان ديروز، امروز اصلا انكار نميكنند كه ميخواهند پستهاي از دست رفته را دوباره بدست گيرند. اما در كنه مطلب هم كه ميرويم، ايدههاي اصلاحطلبانه كه يافت نميشود هيچ، اساسا چيزي جز قدرتجويي عريان ديده نميشود.
به نظر من مهمترين يا دستكم يكي از مهترين آفتهاي اصلاح طلبي در هشت سال 84-76 آميخته شدن اين ماجرا به رسوبات نظري و روشي عصر انقلاب بوده است، و اين امر انجام نشده و نميتواند بشود مگر به دست نسل انقلاب، يعني نسلي كه حاملان آن گفتمان هستند. اين يك دو دو تا چهار تاي ساده و منطقي است: حاملان گفتمان انقلابي نميتوانند عاملان پروژه اصلاح طلبي باشند. اين دو با هم نميخواند، رسوبات انقلابيگري هم كه به اين راحتي از دست و ذهن كسي پاك نميشود، هم ذهنيتهايش ميماند و هم تجربههايش سنگيني ميكند. لاجرم اين وسط ارزشها و روشهاي اصلاح طلبانه اند كه قرباني ميشوند. كينههاي عصر انقلاب است كه زنده ميشود، منازعات آن زمانه است كه بازتوليد ميشود، خطوط رنگ و رو رفته انقلاب است كه از نو ترسيم ميشود، معناها و الگوهاي سخت و خشن انقلاب است كه به شكل و شمايل جديد اما با همان درونمايههاي قديمي عرضه ميشود. ديگر چيزي از اصلاحات نميماند، جز «تداوم انقلاب».
اين تعبير آشنا نيست؟ چرا. اين همان تعبيري است كه اصلاح طلبان خط امامي درباره اصلاحات مورد نظر خودشان بيان ميكنند. آنها اصلاحات را بازگشت به قرائت اصيل خود از انقلاب ميدانند، نه حتي ترميم و تصحيح مسير. آنها قصد «اصلاح انقلاب» را ندارند، اتفاقا ميخواهند انقلاب را تداوم ببخشند. آنها در شديدترين تعبيرات، قائل به «تحريف» انقلاب اند و بدين سان خود را مناديان «بازگشت» به گذشتههاي خوب ميدانند، نه «تغيير» و «تحول» در وضع موجود و يا بازبيني و «بازانديشي» در روندهاي گذشته. واضح است كه آنها انقلابيهايي بودهاند كه اكنون در بهترين حالت محافظهكار هستند و بلكه به يك معنا ارتدوكس؛ واضحا طرفدار اصالت 57 تا 68 كه از آن به بعد از مسير صحيح منحرف شده است! آيا واقعا ميتوان نام اين تفاسير را اصلاح طلبي گذاشت؟
* * *
شايد اينطور كه بلند بلند دارم فكرهاي بدبد ميكنم، به نظر برسد خيلي از حرفهايي كه قبلا در همين وبلاگ نوشتهام با اين تلقيها از اصلاحات و اصلاح طلبان تناقض دارد. خودم بعيد ميدانم، چون اينها افكار تازهام نيستند. از خيلي قبل به اينها معتقد بودهام. اما پس با اين افكار، چرا خودم هنوز اصلاح طلب ماندهام و تا اطلاع ثانوي خواهم ماند؟ و چرا حتي با آنكه مثلث هاشمي- خاتمي – كروبي به نظرم خيلي مسخره و احمقانه ميآيد، به نظرم چارهاي جز قلم زدن در دفاع از آن ندارم و نداريم؟ خواهم نوشت.
آيا آنها واقعا اصلاح طلب بودند؟
انصافا نبودند. همه يا لااقل اكثر كساني كه بعد از دوم خرداد صاحب آن شدند و به جايي رسيدند و به قول مردم بار خود را بستند، واقعا اصلاح طلب نبودند. نه در روش، نه در منش، نه در گفتار و نه در رفتار و نه در افكار و اهداف؛ در هيچ بخشي اصلاح طلب نبودند و اصلاح طلبانه عمل نكردند. عادتهاي انقلابي آنها، جزميتهاي مذهبي و اجتماعي و فرهنگي آنها، تعلقات محافظهكارانه سياسي آنها، سادهسازيهاي فكري و روشي و اقتصادي آنها ... و خداوكيلي ما چه زودباور بوديم كه باور كرديم آنها جدا اصلاح طلب اند!
اين جماعت «از انقلاب گذشته» را چه به اصلاحات؟ مگر آنها چه كم از كساني داشتند كه در جناح مقابل بر انحصار در قدرت پافشاري ميكردند؟ مگر بخش عمده ادبيات تندروهاي امروز در سياست خارجي، اقتصاد، سياست داخلي، مسائل فرهنگي و امور اجتماعي ميراث تندروهاي دهه 60 نيست؟ مگر تبار كساني كه بدترين روشها را در نهادهاي امنيتي و شبه نظامي عليه اصلاحات به كار گرفتند، به بسياري از همانهايي نميرسد كه در رأس اصلاحات قرار داشتند؟ به نظر من اين دفاعيه حجاريان مسموع نيست كه «ما سيستم امنيتي را دموكراتيك تعبيه كرديم، اينها منحرفش كردند.» ما كه اين سخن كهنه را قبول نداريم كه شما «مأمور به تكليف هستيد نه نتيجه.» شما پايهگذار روشها، ساختارها، روندها، گفتارها و رفتارهايي بودهايد كه به هرحال با حقوق بشر، دموكراسي، مدنيت و اصلاحات سازگار نيست. نه وقتي شروع كردهايد سازگار بوده، نه الان كه ديگران ادامه دادهاند سازگار است و نه نشانهاي در تئوري يا عمل براي وقوع چنين سازگاري اي وجود دارد. واقعا بعد از اينهمه ناكامي در تئوري و عمل، ما به چه چيز اين جماعت اصلاح طلب - به نام و نه به صفت – بايد اعتماد كنيم؟
اول، شفاف كنم: حرف من، حرف بچهگانه چپهاي زير 18 سال و بخشي از تحكيميهاي امروز يا حرف عقدهايوار ضربه خورده ها از انقلاب و جمهوري اسلامي نيست كه ترجيع بند حرفهايشان درخواست محاكمه سران رژيم اعم از راست و چپ به اتهام اعدامها و سركوبهاي كهنه و به تاريخ پيوسته، است. اما من ميخواهم از اين واقعيت پردهبرداري و گردگيري كنم كه مگر ميشود از كساني كه سالهاي سال حذف كردهاند و به حاشيه بردهاند و منع كردهاند و خشم داشتهاند، انتظار داشت كه باني تقويت جامعه مدني، ترويج انديشهها و ارزشهاي آزاديخواهانه و ترميم ساختارها و تصحيح روشهاي گذشته – كه گاهي خود معمار آنها بودهاند – باشند؟
دقت كنيد: من به آنها حق تغيير ميدهم، حق بازبيني ميدهم، حق نقد خود ميدهم. آنها از نظر من ميتوانند پيكر بيجان گذشته را تشريح كنند و بخشهايي از آن را نقد يا از آن دفاع كنند. حتي در برابر اصلاح گذشته و اثبات ارزشهاي امروز و تثبيت روندهاي امروزين هم ميتوانند «حامي» باشند. حرف من هم اين نيست كه از نسل قبل و انقلابيون ديروز سلب حق كنم، صرفا در مقام تحليل هستم. ميگويم «حامي» قبول، اما آيا اينها ميتوانند «باني» يا «هادي» روندهاي اصلاحي باشند؟ و آيا ميتوان اختيار كار اصلاحات را به دست ايشان سپرد و آسوده خاطر بود؟ من كه ترديد دارم.
ضد انقلاب باش و نترس
اصلاح طلب، به باور من، كسي است كه در درجه اول انقلابي نباشد. اين يك تعريف جامع و مانع نيست، يك قيد مطلق است. اگر كسي انقلابي باشد يا انقلابي سخن بگويد يا انقلابي رفتار كند، اشكالي ندارد چنين باشد، اما هرچه باشد اصلاح طلب نيست. اصلاح طلب بودن يك عنوان افتخارآميز يا يك ماسك سياسي نيست كه كسي با آن بخواهد منزلت كسب كند يا كاسبي كند. البته اين نيست به معناي اين است كه نبايد باشد، نه اينكه نبوده است. چرا، اتفاقا بوده است. دكان اصلاح طلبي اگر براي اصلاحات آب نداشته، تا الان براي خيليها نان داشته است. اگر اين اصلاح-كاسبي تا ديروز پنهان و در لفافه بود، امروز خيلي واضح و علني هم شده است. دولتمردان و قدرتمندان ديروز، امروز اصلا انكار نميكنند كه ميخواهند پستهاي از دست رفته را دوباره بدست گيرند. اما در كنه مطلب هم كه ميرويم، ايدههاي اصلاحطلبانه كه يافت نميشود هيچ، اساسا چيزي جز قدرتجويي عريان ديده نميشود.
به نظر من مهمترين يا دستكم يكي از مهترين آفتهاي اصلاح طلبي در هشت سال 84-76 آميخته شدن اين ماجرا به رسوبات نظري و روشي عصر انقلاب بوده است، و اين امر انجام نشده و نميتواند بشود مگر به دست نسل انقلاب، يعني نسلي كه حاملان آن گفتمان هستند. اين يك دو دو تا چهار تاي ساده و منطقي است: حاملان گفتمان انقلابي نميتوانند عاملان پروژه اصلاح طلبي باشند. اين دو با هم نميخواند، رسوبات انقلابيگري هم كه به اين راحتي از دست و ذهن كسي پاك نميشود، هم ذهنيتهايش ميماند و هم تجربههايش سنگيني ميكند. لاجرم اين وسط ارزشها و روشهاي اصلاح طلبانه اند كه قرباني ميشوند. كينههاي عصر انقلاب است كه زنده ميشود، منازعات آن زمانه است كه بازتوليد ميشود، خطوط رنگ و رو رفته انقلاب است كه از نو ترسيم ميشود، معناها و الگوهاي سخت و خشن انقلاب است كه به شكل و شمايل جديد اما با همان درونمايههاي قديمي عرضه ميشود. ديگر چيزي از اصلاحات نميماند، جز «تداوم انقلاب».
اين تعبير آشنا نيست؟ چرا. اين همان تعبيري است كه اصلاح طلبان خط امامي درباره اصلاحات مورد نظر خودشان بيان ميكنند. آنها اصلاحات را بازگشت به قرائت اصيل خود از انقلاب ميدانند، نه حتي ترميم و تصحيح مسير. آنها قصد «اصلاح انقلاب» را ندارند، اتفاقا ميخواهند انقلاب را تداوم ببخشند. آنها در شديدترين تعبيرات، قائل به «تحريف» انقلاب اند و بدين سان خود را مناديان «بازگشت» به گذشتههاي خوب ميدانند، نه «تغيير» و «تحول» در وضع موجود و يا بازبيني و «بازانديشي» در روندهاي گذشته. واضح است كه آنها انقلابيهايي بودهاند كه اكنون در بهترين حالت محافظهكار هستند و بلكه به يك معنا ارتدوكس؛ واضحا طرفدار اصالت 57 تا 68 كه از آن به بعد از مسير صحيح منحرف شده است! آيا واقعا ميتوان نام اين تفاسير را اصلاح طلبي گذاشت؟
* * *
شايد اينطور كه بلند بلند دارم فكرهاي بدبد ميكنم، به نظر برسد خيلي از حرفهايي كه قبلا در همين وبلاگ نوشتهام با اين تلقيها از اصلاحات و اصلاح طلبان تناقض دارد. خودم بعيد ميدانم، چون اينها افكار تازهام نيستند. از خيلي قبل به اينها معتقد بودهام. اما پس با اين افكار، چرا خودم هنوز اصلاح طلب ماندهام و تا اطلاع ثانوي خواهم ماند؟ و چرا حتي با آنكه مثلث هاشمي- خاتمي – كروبي به نظرم خيلي مسخره و احمقانه ميآيد، به نظرم چارهاي جز قلم زدن در دفاع از آن ندارم و نداريم؟ خواهم نوشت.
۲۸ خرداد
در ادامه پست قبلي ...
منتقدان خوب، كنشگران مزخرف
مهماني ايراني كه رفته باشيد، بعيد است نقد از نوع ايراني به گوشتان نخورده باشد. نقد يا همان غر تحت ويندوز! نقد از نوع مهماني، كه البته معمولا به آن چاشني تجربههاي شخصي و اتفاقات موردي هم افزوده ميشود. اين نوع نقد، مختص عوام نيست، شامل حال نخبگان هم ميشود. در مقام نقد و بلكه نفي كه باشد، همه بدجور پايهايم و تا آخرش هم هستيم. اگر بخواهيم بشوييم و كنار بگذاريم، يا له كنيم و از صحنه بدر كنيم، هستيم و خوب هم هستيم. اما اگر بخواهيم پيشنهاد بدهيم يا راه حل پيدا كنيم، اول دردسر است.
اين حرف سادهاي است، اما خيلي جدي است. تا وقتي ما كنار گود مينشينيم و به ديگري ميگوييم لنگش كن، تا وقتي نگاهمان منفي است و بخش منفي بحثها را هستيم اما تا كار به بخش مثبت ميرسد جا ميزنيم، چيزي حل نميشود. مشكل ريشهاي است؛ ما منتقدان خوبي هستيم، اما وقتي ميخواهيم كنشگر باشيم خودمان بدتريم. در مورد اصلاحات، در مورد انقلاب، در مورد تحولات اجتماعي، در هر موردي موضع انتقادي اتخاذ كردن خيلي بهتر است و تا وقتي ديكته ننوشتهايم هم كسي غلطي از ما نميگيرد. اما وقتي ميخواهيم حرف ايجابي بزنيم يا ايده راهگشا پيدا كنيم، گير مي كنيم.
مردم، مردم، شما متهميد!
من دشمن ادبياتي هستم كه هميشه و همهجا مردم را متهم ميكند. هر تقصيري را به گردن مردم مياندازد و هر تحقيري را بر آنها روا ميدارد؛ چه آن مردمي كه در انتخابات شركت نكردند، چه آن كساني كه دور اول به معين و دور دوم به احمدي نژاد راي دادند، چه آنهايي كه صبح به مصدق درود ميگويند و عصر آرزوي مرگش را ميكنند و چه آنهايي كه هميشه جزو فريبخوردگان دستگاه تبليغات رسمي كشورند و ادعاي ديانت و صداقت و وجاهت چهرههاي نظام را با آغوش باز ميپذيرند.
مريم شباني راست ميگويد. مگر سياستمداران، نخبگان، انديشهورزان و فعالان پرسروصداي اين جامعه چه كردهاند براي اين ملت، كه انتظار دارند آنها دنبالشان راه بيفتند؟ سياستمردان چه عرضه كردهاند يا انديشمندان چه گلي به سر ملت زدهاند كه تا اسمي از عوام و جامعه و مردم ميآيد، هورمونهاي توقعات روزافزون در ذهنشان ترشح ميكند؟
يكي از ثمرات نه چندان خوب شكست در سوم تير 84 اين بوده كه تب خود نخبه بيني بالا گرفته و ادبيات تحقير مردم جزو سخنان روزمره ما شده. اما واقعا آيا در گردونه يك تحول برنامه ريزي شده اجتماعي، به جامعه ميتوان اينگونه نگاه كرد و انتظار داشت جامعه لزوما با آنچه ما ميخواهيم همراه باشد، و اگر نشد گلهمند و شاكي بشويم؟ و آيا همه سطوح كار از تئوري پردازي تا كنشگري بيمشكل است و مشكل صرفا از مردمي است كه قرنها موضوع سياست بودهاند بي آنكه در آن اختيار و تاثيري داشته باشند، و حالا كه اندكي دارند، يكباره بايد بار همه مسئوليتها به دوش ايشان بيفتد؟ مساله ساده اما عميق است: آيا سياست مدرن به كار اين مي آيد كه زندگي تودهها را بهتر كند يا آنكه بناست تودهها كماكان قربانيان سياست باشند؟ آيا نخبههاي سياسي ما در فهم سياست، و ميزان مسئوليت خود و ديگران در طرحريزي و البته تبعات آن، از اساس اشتباه نميكنند؟
باز مينويسم.
منتقدان خوب، كنشگران مزخرف
مهماني ايراني كه رفته باشيد، بعيد است نقد از نوع ايراني به گوشتان نخورده باشد. نقد يا همان غر تحت ويندوز! نقد از نوع مهماني، كه البته معمولا به آن چاشني تجربههاي شخصي و اتفاقات موردي هم افزوده ميشود. اين نوع نقد، مختص عوام نيست، شامل حال نخبگان هم ميشود. در مقام نقد و بلكه نفي كه باشد، همه بدجور پايهايم و تا آخرش هم هستيم. اگر بخواهيم بشوييم و كنار بگذاريم، يا له كنيم و از صحنه بدر كنيم، هستيم و خوب هم هستيم. اما اگر بخواهيم پيشنهاد بدهيم يا راه حل پيدا كنيم، اول دردسر است.
اين حرف سادهاي است، اما خيلي جدي است. تا وقتي ما كنار گود مينشينيم و به ديگري ميگوييم لنگش كن، تا وقتي نگاهمان منفي است و بخش منفي بحثها را هستيم اما تا كار به بخش مثبت ميرسد جا ميزنيم، چيزي حل نميشود. مشكل ريشهاي است؛ ما منتقدان خوبي هستيم، اما وقتي ميخواهيم كنشگر باشيم خودمان بدتريم. در مورد اصلاحات، در مورد انقلاب، در مورد تحولات اجتماعي، در هر موردي موضع انتقادي اتخاذ كردن خيلي بهتر است و تا وقتي ديكته ننوشتهايم هم كسي غلطي از ما نميگيرد. اما وقتي ميخواهيم حرف ايجابي بزنيم يا ايده راهگشا پيدا كنيم، گير مي كنيم.
مردم، مردم، شما متهميد!
من دشمن ادبياتي هستم كه هميشه و همهجا مردم را متهم ميكند. هر تقصيري را به گردن مردم مياندازد و هر تحقيري را بر آنها روا ميدارد؛ چه آن مردمي كه در انتخابات شركت نكردند، چه آن كساني كه دور اول به معين و دور دوم به احمدي نژاد راي دادند، چه آنهايي كه صبح به مصدق درود ميگويند و عصر آرزوي مرگش را ميكنند و چه آنهايي كه هميشه جزو فريبخوردگان دستگاه تبليغات رسمي كشورند و ادعاي ديانت و صداقت و وجاهت چهرههاي نظام را با آغوش باز ميپذيرند.
مريم شباني راست ميگويد. مگر سياستمداران، نخبگان، انديشهورزان و فعالان پرسروصداي اين جامعه چه كردهاند براي اين ملت، كه انتظار دارند آنها دنبالشان راه بيفتند؟ سياستمردان چه عرضه كردهاند يا انديشمندان چه گلي به سر ملت زدهاند كه تا اسمي از عوام و جامعه و مردم ميآيد، هورمونهاي توقعات روزافزون در ذهنشان ترشح ميكند؟
يكي از ثمرات نه چندان خوب شكست در سوم تير 84 اين بوده كه تب خود نخبه بيني بالا گرفته و ادبيات تحقير مردم جزو سخنان روزمره ما شده. اما واقعا آيا در گردونه يك تحول برنامه ريزي شده اجتماعي، به جامعه ميتوان اينگونه نگاه كرد و انتظار داشت جامعه لزوما با آنچه ما ميخواهيم همراه باشد، و اگر نشد گلهمند و شاكي بشويم؟ و آيا همه سطوح كار از تئوري پردازي تا كنشگري بيمشكل است و مشكل صرفا از مردمي است كه قرنها موضوع سياست بودهاند بي آنكه در آن اختيار و تاثيري داشته باشند، و حالا كه اندكي دارند، يكباره بايد بار همه مسئوليتها به دوش ايشان بيفتد؟ مساله ساده اما عميق است: آيا سياست مدرن به كار اين مي آيد كه زندگي تودهها را بهتر كند يا آنكه بناست تودهها كماكان قربانيان سياست باشند؟ آيا نخبههاي سياسي ما در فهم سياست، و ميزان مسئوليت خود و ديگران در طرحريزي و البته تبعات آن، از اساس اشتباه نميكنند؟
باز مينويسم.
۲۴ خرداد
خواهرم سميه دعوت به نوشتن درباره موضوعي كرده كه دغدغه ذهني خيلي از «ما»ست. سوال، يك سوال نيست. بيشتر يك دغدغه است. از جنس نگراني است تا از جنس بحث فلسفي و سياسي و اينها. نگراني از اينكه آينده «ما» (در سطح اول)، آينده اصلاحات (در سطح بعدي) و آينده ايران (در سطح كلان) چه ميشود؟ اين «ما» هم كه از آن صحبت ميكنم، بيشتر منظورم «نسل ما» است.
من از اول هم معتقد بودهام كه مساله اين «ما»، مساله جوانان نبوده، و نسل جوان امروز با نسل قبل از خود به خاطر چيزهاي ديگري مشكل دارد. در ايران امروز برخلاف همه جاي دنيا دعواي جوانان، دعواي مسائل دوره جواني نيست، دعواي ارزشها و نگرشهاست، منازعه هويتي است. اين نسل هويتي متفاوت با گذشته دارد، ممكن است اين تفاوت هويت در بحبوحه بحرانها و تحولات پياپي اجتماعي اجازه بروز و ابراز نيابد. اما اين فقط مشكل را ميپوشاند، حل نميكند؛ و مشكل اصلاح طلبان «از انقلاب گذشته» (بر وزن از آب گذشته!) با جوانان اصلاح طلب، مصداقي از اين اختلاف هويتي است، و به زعم من حل شدني نيست. در اين يك مورد خاص، من كماكان انقلابي فكر ميكنم و معتقدم آنها كه در دوم خرداد بالاي 30 سال داشتهاند، از اول هم اصلاح طلب نبوده اند و اشتباه ماست كه انتظار داريم آنها اصلاح طلبانه رفتار كنند!
چند نكته را كه به ذهنم ميرسد مي نويسم و فكر ميكنم جاي ادامه گفتوگوها در اين باره خالي است و به تعبير درست دوستان، الان هم وقت اين بحثهاست، وگرنه كمي كه بگذرد دوباره بازار انتخابات داغ ميشود و همان آَ و همان كاسه. با چشم بسته در چاله انتخابات با فرمت كنوني ميافتيم، از هراس چاههاي ديگري كه منتظر ماست، و به هيچ جا نميرسيم.
چه بايد بكنيم؟ مشكلات ما چيست؟ جامعه ما چه شكلي است؟ رفتارش چگونه است؟ چرا آن را نميشناسيم؟ چرا نيازش را نميفهميم؟ چرا حرف ما را نميفهمد؟ چرا نتوانستهايم آنطور كه بايد، باشيم؟ چرا نتوانستهايم آنچه را كه درست ميدانستهايم، تاكنون محقق كنيم؟ نكتههايي كه مينويسم، حرفهاي قطعي و يقيني نيست، شايد خيلي جدي هم نيست؛ بيشتر با صداي بلند فكر كردن است، درباره ايران و فرداي آن، و اصلاحات و آينده آن، و ما و امروز ما و فرداي ما و جامعه ما و ايران فرداي ما و جهان فرداي ما.
ما و باتلاق مفاهيم
چند سال پيش، يادم نيست كجا و در چه بارهاي، احمد زيدآبادي نوشت ما در يك باتلاق مفهومي زندگي ميكنيم. ظهور احمدي نژاد، حضور اين باتلاق را در زندگي فكري ما ملموستر كرد، اما ما پيشترها از او و هياهوي او مشغول فرو رفتن در اين باتلاق مفاهيم بودهايم. دموكراسي، قانون، عدالت، آزادي، توسعه، اصلاحات، جهان، حق، مردم، راي، سهم، نظم، رانت، حزب و باند، منزلت، مصلحت،،، واقعا كدام مفهوم در اطراف ما هست كه از فرط دستمالي شدن و در غير جاي خود استفاده شدن، از جنبه معناداري خارج نشده باشد؟
وقتي آدم با انبوه واژه هاي بيمعنا در اطراف خود محصور شده باشد، وقتي كلمات نتوانند حاملان معاني مشترك در بحثها باشند، وقتي زبان كه ابزار ابراز آدمي است از كاركرد بيفتد، چگونه ميتوان به زيستن معنايي ادامه داد؟ چه بحراني دردناكتر از اين؟ مگر ميتوان در «بنبست گفتوگو» به تكاپو ادامه داد؟
ما و ميراث شوم نظريهبازي
لعنتي! عادت كردهايم به اينكه مدام دنبال نظريهبازي و تئوريپردازي باشيم. عادتمان داده اين نسل انقلاب، به اينكه يك قالب خشك و بيتحرك ذهني بيابيم و خودمان را در آن زنداني كنيم و سعي كنيم هر واقعيت بيروني را در آن فرو كنيم. مدام دنبال تئوريهاي عجيب و غريب هستيم. ميگرديم يك جاي تاريخ و جغرافيا ببينيم چيزي يافت ميشود كه مشكلمان را به آن بچسبانيم و بگوييم اين همان است تا ذهنمان آرام بگيرد؟ يك چيزي ميشنويم و الكي همهچيز را همان ميدانيم؛ نه به آن كلينگري كه دنبال قالبهاي جهانشمولي هستيم كه همهچيز را با آن بشود تحليل كرد، نه به اين سادهنگري و تقليلگرايي كه ميخواهيم يك مدل پيدا كنيم كه در همه زمانها و مكانها ما را از دغدغه اينكه «اين يكي را چطور توجيه كنيم» راحت كند. يعني اينطور يادمان دادهاند؛ چه آن زمان كه ميگفتند اين كه اينطور شد همان است كه حضرت علي در فلانجا به مالك اشتر گفته، چه الان كه ميگويند اين كه اينطور است همان است كه فرانسه در گردنههاي وسطي قرن هجدهم تجربه كرده.
نظريه را نفهميدهايم. علوم انساني را بازيچه ديدهايم. جامعه را بد فهميدهايم. خدا نبخشد سروش را، علوي تبار را، حجاريان را، خدا بگم چكار كند سازمانيها را، كه يادمان دادند هي دنبال يك مفهوم باتلاقگونه بگرديم و براي يافتن مصداق و تطبيق آنها الافمان كردند. چقدر وقت براي بحث درباره آرامش فعال تلف شد؟ چقدر الاف شديم كه ببينيم آزمون فيصلهبخش چيست و چگونه است؟ چقدر معطل بحثهاي بيحاصل درباره نسبت جنبشهاي اجتماعي و فعالان سياسي شديم، كه نه به كار حزبي سياسي رسيديم و نه به فعاليت مفيد اجتماعي. چقدر سركار رفتيم با تئوريهاي روزنامهاي و هيجاني و هياهويي كه هيچ از آنها در نيامد؟ خدا بگم به چه مبتلا كند اين بنيصدر را كه تخم لق تئوريپردازي را در روش انقلابيون ما كاشت! يا شايد او نبود؛ پس كي بود و چطور شد كه نخبگان اين مملكت حواسشان نيست كه تئوري يعني سركاري، يعني مدل تحت ويندوز همان انتقادهايي عوام در كوچه و خيابان و پارك و سركار مطرح ميكنند و نه به دردي ميخورد، نه مشكلي را حل ميكند و نه حتي لزوما درست است.
نه كه نظريه بد باشد. نوع كاربردي كه از انقلاب گذشته ها باب كردهاند غلطانداز است. آنها تصور كردهاند، و ما را هم عادت دادهاند، كه بخواه و بكن. نفهميدهاند كه اين دعوي خدايي است كه بخواهي و بشود: «كن فيكون» اما واقعا هيمنطور بودهاند. در تئوري بهش ميگويند «ارادهباور»؛ يعني كسي كه تصور ميكند آنچه كه ميخواهد ميشود و با همين نگاه، زندگي و رفتار ميكند. اتفاقا از اين جهت احمدي نژاد خيلي ميراثدار خوبي براي انقلابيون اسلامي است كه ميگويد «ميشود و ميتوانيم.» مگر آنها نميگفتند، و مگر نكردند؟ مگر تصور نكردند 2500 سال استبداد به صرف خواستن آنها رفتني است، و مگر طبق همين ايده عمل نكردند، و مگر 2500 سال ادامه نيافت به تاوان همين ارادهباوري كور؟ پس نميگويم نظريه نداشته باش، و نينديش. اتفاقا ميگويم: نظريه خوب آني نيست كه اهل عمل بدهند، و عمل خوب آني نيست كه نظريهپرداز فاعلش باشد؟ آيا جز اين بوده كه انتظار داشتهايم رييسجمهور ما بهترين تئوريپرداز باشد، و فيلسوف ما بهترين سياستمدار؟ و آيا جز اين بوده كه نظريهها بازيچه عمل بوده، كه هم ساحت عمل خراب شده و هم ساحت نظر به گند كشيده شده؟
* * *
در اين باره باز مينويسم، و دعوت هم ميكنم به نوشتن و بازانديشي در گذشته. از نقد و فهم بيرحمانه گذشته نبايد ترسيد. لااقل به قدر اصلاح طلبان بايد پررو باشيم در حرف زدن. نميبينيد چطور حرفهاي صد تا يه غاز را مدام با رنگ و لعاب تازه به خورد ملت ميدهند؟
ذيل اين سرفصلها ميخواهم بنويسم:
منتقدان خوب، كنشگران مزخرف
مردم، مردم، شما متهميد!
آيا آنها واقعا اصلاح طلب بودند؟
سياستورزان و جامعه چندپاره
ميراث شوم چپ و انقلاب
براي آنكه كسي جا نماند
دوره جهاني شدن و دشمني به نام زمان
۱۹ خرداد
شايد پيش آمده باشد براي هر نويسندهاي، اعم از وبلاگنويس يا روزنامه نگار، كه در مقطعي حس ميكند راه نوشتنش بسته شده. نه فقط وقتهايي كه آدم حس نوشتن ندارد يا حرفي براي گفتن ندارد، بلكه منظورم وقتهايي است كه آدم هم حس دارد و هم حال و هم حرف، اما «دستش نميرود به نوشتن». اين حالت را ميگويم قلمخشكيدگي. دچار چنين حالتي شدهام جديدا. سخت ميتوانم در وبلاگ بنويسم. نميدانم چه چيزي در وبلاگ هست كه اينطورم ميكند، چون در روزنامه همچين مشكلي ندارم معمولا. واقعا نميدانم مشكل دقيقا از چيست، وگرنه حلش ميكردم خب! نميدانم وبلاگ ديگر برايم جذابيتي ندارد، يا انگيزهاي كه در روزنامه و يا گفتگوهاي دوستانه ارضا نشود ندارم، يا حس ميكنم خيلي قلمم در وبلاگ محصور است يا چي. فقط ميدانم كه يك عاملي كه به آن دامن زده، نداشتن اينترنت پرسرعت و دائمي است. اگرچه عامل اصلي نيست، چون وقتي داشتم هم باز مشكل قلمخشكيدگي را داشتم.
كاش براي قلم آدم هم مثل بدن آدم، دكتر بدرد ميخورد.
۱۴ خرداد
در راستاي فرمايشات جناب پورمحمدي، امروز يكي از بچهها ميگفت ميخواد يك نامه براي ايشان بنويسه و رسما درخواست كنه اگر ايشان دختري با شرايط مناسب دارند ترتيبي دهند كه به عقد موقت اين دوست ما در بيايد.
(با لهجه قرائتي: ) يه صلواتي بفرستين!
۱۳ خرداد
پاك يادم رفته بود كه وبلاگ هم بايد بنويسم. اگر بچه بود تا حالا از گرسنگي مرده بود! حتي سر هم بهش نزدم. فقط ساعتي پيش كه حرفهام ديگر روي زبانم جا نشد ياد وبلاگ افتادم... بيخود قضاوت الكي هم نكنيد. هيچ ربطي به مسائل كذا و كذا ندارد!
ولي اما آه. روزي بود و روزهايي است اين روز و روزها. صبح بي حس. قبل از ظهر شاكي. ظهر مايوس. بعد از ظهر عصباني. عصر عاشق. غروب شادمان. اول شب اميدوار. بعد نگران. آخر شب خسته. نصفه شب بيحال. خواب ولي بلكه خوب. روزگار غريبي است خلاصه، نازنين!