مقاومت جامعه پدرسالار در مقابل بروز عشق و خصوصا حضور آن در حوزه عمومي، از همين جا سرچشمه ميگيرد كه حضور مناسبات عاشقانه در گستره عمومي، يكي از نافذترين عوامل فرسايش اقتدار كهن است. نيروي دروني عشق، چنان افراد را برميانگيزد كه جسارت ميكنند پا را از دايره رسميتهاي موجود بيرون بگذارند و خطقرمزهاي متعارف و سنتي را نديده بگيرند. نه عشق را ميتوان مهار كرد و نه براي آن ميتوان قانون و بخشنامه صادر كرد.
«عشق براي آنكه محقق شود، بايد قوانين دنيا ما را زير پا بگذارد. عشق رسوا و خلاف قاعده است؛ جرمي است كه دو ستاره با خارج شدن از مدار مقررشان و به هم پيوستن در فضا مرتكب ميشوند. مفهوم رمانتيك عشق كه متضمن گسستن و گريختن و فاجعه است، يگانه مفهومي از عشق است كه امروز ما ميشناسيم. چون همه چيز در جامعه ما مانع از آن است كه عشق انتخابي آزاد شود.»
ديالكتيك تنهايي، اوكتاويو پاز، ترجمه خشايار ديهيمي
مقاله ديالكتيك تنهايي در واقع فصل پاياني كتاب هزار توي تنهايي است كه اوكتاويو پاز آن را با تأثيرپذيري از ديدگاههاي متفكر مكزيكي، ساموئل راموس، نوشته است. راموس در كتاب طرحي كلي از انسان مكزيكي و فرهنگ مكزيكي اين ايده را مطرح ميكند كه چون نظام حاكم بر مكزيك واقعيتهاي سياسي را در طول سالها ناديده گرفته است، مردم به ناگزير رويكردي دوگانه نسبت به زندگي و عمل پيدا كردهاند. او راه حل را در روي آوردن به صميميت و طرد رياكاري ميبيند.
اوكتاويو پاز نيز به سيطره جامعه پدرسالار بر همه جنبههاي زندگي و حتي خصوصيترين نهادها مانند خانواده اشاره ميكند و نشان ميدهد كه روي آوردن به «عشق» و استفاده از تخيل ادبي تا چه حد در برافكندن بت دروغين پدرسالاري كارساز است.
اما در چنين جامعهاي، عشق تجربهاي تقريبا دستنيافتني ميشود، چرا كه در چنين جامعهاي همه چيز عليه عشق متحد شدهاند: اخلاقيات، طبقات، قوانين، نژادها و در رأس همه «پدرسالاري». پدرسالاري كه در صورت قوانين و ارزشها بازتوليد ميشود تا سد راه بروز و ابراز عشق شود.
نظام پدرسالار، به طور توأمان، از آزادي در ابراز عشق و برابري در دستيابي به آن، ممانعت ميكند. زن، اين عنصر «ديگر» در ماجراي عشق، هميشه براي مرد، يك مكمل يا مطلوب تلقي ميشود. اما در عين مطلوب بودن، مقهور و مسلوب شخصيت اصلي داستان هم هست. شخصيت اصلي، در اينجا، يعني مرد، و زن ابزاري است در دست او.
جامعه ما، به اين حال و هوا بسيار نزديك است. فرهنگ پدرسالاري در اعماق تاريخ و بر ريشههاي پرمدعاي اين فرهنگ سيطره داشته و نسل به نسل اتوريته بيمنازع خود را منتقل كرده است. اما اكنون كه نسل امروز، اين ارثيه كهنسال بيبها را پس زده، روابط پدرسالارانه با ترفندهاي جديد قصد بازپسگيري مواضع از دست رفته را دارد.
مقاومت جامعه پدرسالار در مقابل بروز عشق و خصوصا حضور آن در حوزه عمومي، از همين جا سرچشمه ميگيرد كه حضور مناسبات عاشقانه در گستره عمومي، يكي از ناقذترين عوامل فرسايش اقتدار كهن است. نيروي دروني عشق، چنان افراد را برميانگيزد كه جسارت ميكنند پا را از دايره رسميتهاي موجود بيرون بگذارند و خطقرمزهاي متعارف و سنتي را نديده بگيرند. نه عشق را ميتوان مهار كرد و نه براي آن ميتوان قانون و بخشنامه صادر كرد.
مقابله مستقيم ايدئولوژي با عشق، راه حل ابتدايي بود. برخورد با راه رفتن دختران و پسران در خيابان، سختگيري در روابط و مقيد كردن مطلق آن به رابطه مبتني بر محرميت، برخوردهاي اداري و ايجاد سوابق اخلاقي براي كساني كه حتي سالمترين روابط عاشقانه آنها به معرض ديد ديگري كشيده شده بود و ممنوعيت يا محدوديت روابط افراد از جنس مخالف در مكانهايي كه امكان ارتباط به نحو آزادتري فراهم بود، نمودهاي ابتدايي رقابت پدرسالاري با نيروي اجتماعي عشق بر سر كنترل روابط اجتماعي بود.
محدوديتها در ابتدا بيشتر در جوامع رسميتري كه امكان روابط آزادانه در آنها بيشتر بود، مانند دانشگاهها و مراكز فرهنگي و فعاليتهاي جمعي جوانان، اعمال شد. اما كمي بعد، به بسترهاي عموميتر روابط در جامعه مانند كوه و سفرهاي دستهجمعي و حتي مراسمات خانگي عروسي و جشن تولد هم رسيد. كافيشاپها و مراكز تفريحي و سفرهاي گروهي دانشجويان را هم در اين بين ميتوان جا داد.
علاوه بر اينها، گفتگو درباره عشق در مطبوعات يا مجامع رسمي نيز به كلي تعطيل شد. اشعار عاشقانه ممنوع يا در حاشيه بود، مگر در صورتي كه آنقدر مبهم باشد كه بتوان از آنها عشق به خدا و مقدسات ديني را درآورد.
پس از اين دوران وضعيت تا حد زيادي فرق كرده، اما نه به اين معنا كه اين تحول به رسميت شناخته شده باشد. هنوز مردان حوزه سياست و نهادها و حوزههاي رسمي فرهنگي و اجتماعي در همان حال و هوايي هستند كه بودند، با اين تفاوت كه جامعه آنقدر فرق كرده كه آنها ديگر براي مقابله، زورشان نميرسد.
همزمان با حضور عشق در حوزه همگاني، نگاه زيباييشناسانه به اين مفهوم نيز ميداندار شده كه تهمايهاي از روانشناسي و جامعهشناسي را با خود آميخته دارد. در اين نگاه، احساس از قرنطينه درآمده و مفهوم «ديگري» در رابطه عاشقانه معنادار ميشود. فرد تلاشي براي مخفيكاري درباره رابطه خود نميكند و احساس و نياز خود را گناه نميپندارد. عرف جامعه است كه به ناچار بايد خود را با الگوي جديد روابط تطبيق دهد.
پدرسالاري اما اين را نميپذيرد. اينكه مفهومي كه تا ديروز گناه بود و مرتكبين آن مغضوب و در حاشيه بودند، امروز به نماد زيباي برتري تبديل شود، قابل تحمل نيست. ايدئولوژيِ ميراثدار و ميراثخوار پدرسالاري، كه همزمان هم پايههاي آن را تحكيم ميكند و هم از آن تغذيه ميشود، نميپذيرد كه رقيبي به نام عشق به ميدان بيايد و كل اين مناسبات نهادينه را بر هم بزند و الگوي جديدي از روابط و ارزشها را مطرح كند. الگويي كه اينچنين به سرعت فراگير هم شده است.
داستان اين رقابت و منازعه، داستان دنبالهداري است كه همچنان در ابعاد مختلفي در جريان است و چشمانداز دقيقي هم از پايان رقابت يا حذف يكي از طرفين منازعه نداريم. اما بخشي از آنچه كه امروز درگير آن شدهايم، كنش مؤثر ديگري است كه پدرسالاري عليه عشق و بلكه بسياري رقباي مفهومي ديگر عرضه كرده و تا حد زيادي هم موفق نشان داده است. اين كنش را ميتوان استحاله پنهان مفاهيم و جانشيني جذابيت به جاي ايدئولوژي تعريف كرد.
ماجرا به همين سادگي است كه رنگ به جاي سنگ مينشيند، جنجال و هياهو جايگزين فشار و سركوب ميشود و تلقي تراژيك و خشونتآميز جايگزين تلقي زيباييشناسانه از عشق ميشود. و اين عشق مجعول و مجهول، خود را در ذهن مخاطب به طور كامل جانشين مفهوم قديمي عشق (منزه و متعالي) و تصوير جديد عشق به مثابه رهايي از محدوديتها و بروز احساسات دروني در عرصه عمومي ميسازد.
عشق باز به حاشيه رانده ميشود. اما اين بار نه به نام اخلاق و به دست هنجارهاي ساخته دست ايدئولوژي. بلكه مشخصا به نام خود عشق، البته با سروصدايي به مراتب بيشتر، و به دست رسانههاي زرد كه قدرتِ زرد ساختن همه مفاهيم، حتي عشق، را دارند. وحشت و شهوت، از دو سو، عشق را مورد هجمه قرار ميدهند و منكوب ميكنند.
ماجراي پرونده شهلا، كه اينك همه درگير آن شدهايم، نماد چنين روندي است. ماجرايي كه حتي بانيان علم كردن عشق در مقابل ايدئولوژي هم اينك درگير آن شدهاند. همه در پخش خبرهاي آن دست داريم، و در اين مورد تيتر برخي روزنامههاي ارزشگرا از قضا بيشتر پيشتاز هستند.
اين البته به معناي ارزشي نيست كه آنها براي «عشق از نوع شهلايي» قائلاند. بلكه بيشتر بيان ناخودآگاه هراس از عشقي است كه چند خيابان بالاتر از محل آن دادگاه گسترده شده است.آيا برخورد روزنامهها با موضوع دادگاه شهلا، هماني است كه در پرونده قتل خيابان گاندي در چند سال قبل رخ داد؟ و آيا در آن موقع اصلا تيتر كردن «عشق منجر به قتل» ممكن بود؟